دل خواسته ها


    دل نوشته

    شاطر
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    دل نوشته

    پست من طرف catuyoun في الثلاثاء أبريل 29, 2008 3:01 pm

    به حرفی می توان گفتن تمنای جهانی را

    من از ذوق حضوری طول دادم داستانی را

    ز مشتاقان اگر تاب سخن بردی نمی دانی

    محبت میکند گویا نگاه بی زبانی را

    کجا نوری که غیر قاصد چیزی نمیداند

    کجا خاکی که در آغوش دارد آسمانی را

    اگر یک ذره کم گردد زانگیز وجود من

    باین قیمت نمی گیرم حیات جاودانی را

    من ای دریای بی پایان بموج تو درافتادم

    نه گوهر آرزو دارم نه می جویم کرانی را

    از آن معنی که چون شبنم بجان من فروریزی

    جهانی تازه پیدا کرده ام عرض فغانی را


    اقبال لاهوری
    avatar
    padme
    Admin

    تعداد پستها : 447
    Age : 41
    Registration date : 2008-02-27

    رد: دل نوشته

    پست من طرف padme في الثلاثاء أبريل 29, 2008 5:05 pm

    خانه ام ابری است
    یکسره روی زمین ابری است با آن.
    از فراز گردنه ،خرد و خراب و مست
    و حواس من .

    آی نی زن ، که تو را آوای نی برده است دور از ره ، کجایی؟

    خانه ام ابری است اما
    ابر بارانش گرفته است.
    در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم ،
    من بروی آفتابم
    می برم در ساحت دریا نظاره .
    و همه دنیا خراب و خرد از باد است ،

    و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی، در این دنیای ابر اندود
    راه خود را دارد اندر پیش

    نیما یوشیج


    اين مطلب آخرين بار توسط padme در السبت مايو 03, 2008 5:55 pm ، و در مجموع 3 بار ويرايش شده است.
    avatar
    padme
    Admin

    تعداد پستها : 447
    Age : 41
    Registration date : 2008-02-27

    آرزوهاي ويکتور هوگو

    پست من طرف padme في الجمعة مايو 02, 2008 4:25 pm




    اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
    و اگر هستی کسی هم به توعشق بورزد ،
    واگر اینگونه نیستی تنهائیت کوتاه باشد ،
    و پس از تنهائیت نفرت از کسی نیابی ،
    آرزومندم که اینگونه پیش نیاید ،اما اگر پیش آمد ،
    بدانی چگونه دور از ناامیدی زندگی کنی،


    برایت همچنین آرزو دارد دوستانی داشته باشی ،
    از جمله دوستان بد وناپایدار ،
    برخی نادوست و برخی دوستدار،
    ،که دست کم یکی در میانشان
    بی تردید مورد اعتمادت باشد .


    وچون زندگی بدین گونه است ،
    برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
    نه کم ونه زیاد ، درست به اندازه ،
    تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد
    که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد ،
    تا که زیاده به خودت غره نشوی


    و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی
    نه خیلی غیر ضروری،
    تا در لحظات سخت
    وقتی دیگر چیزی باقی نماندده است
    همین مفید بودن کافی باشد تا تورا سرپا نگه دارد


    همچنین ، برایت آرزومندم صبور باشی
    نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند
    چون این کار ساده ای است،
    بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند
    و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.


    و امیدوارم اگر جوان هستی
    خیلی به تعجیل رسیده نشوی
    و اگر رسیده ای، به جوانی خودنمایی نورزی
    واگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
    چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
    و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند .


    امیدوارم سگی را نوازش کنی
    به پرنده ای دانه بدهی ، و به آواز سهره ای گوش کنی
    وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد .
    چرا که به این طریق
    احساس زیبایی خواهی یافت به رایگان
    امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
    هر چند خرد بوده باشد
    و با روییدنش همراه شوی
    تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد .


    بعلاوه ، آرزومندم پول داشته باشی
    زیرا در عمل به آن نیازمندی
    و برای اینکه سالی یکبار
    پولت را جلوی رویت بگذاری و بگویی :" این مال من است "
    فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !


    و در پایان اگر مرد باشی ، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
    واگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی
    که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فرداشادمان
    باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید .


    اگر همه اینها که گفتم فراهم شد
    دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...

    بیایم کمی همدیگر را بیشتر دوست داشته باشیم
    و چشم دیدن شادی های همدیگر را داشته باشیم


    اين مطلب آخرين بار توسط padme در الثلاثاء يونيو 03, 2008 5:19 pm ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است.
    avatar
    padme
    Admin

    تعداد پستها : 447
    Age : 41
    Registration date : 2008-02-27

    رد: دل نوشته

    پست من طرف padme في الثلاثاء مايو 06, 2008 6:11 pm

    به پسرم بیاموزید...

    نامه آبراهام لینکلن به معلم پسرش


    به پسرم درس بدهید ، او باید بداند همه مردم عادل و صادق نیستند ؛ اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد ، انسان صدیقی هم وجود دارد . به او بگویید به ازای هر سیاستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردی هم یافت می شود .به او بیاموزید که به ازای هر دشمن دوستی هم هست.

    میدانم که وقت می گیرد ، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش ، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد .
    بیاموزید از پیروز شدن لذت ببرد . او را زا غبطه خوردن بر حذر دارید و به او نقش مهم خندیدن را یادآور شوید .

    اگر می توانید به او تاثیر مهم کتاب در زندگی را آموزش دهید .به او بگویید تعمق کند . به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گلهای درون باغچه و زنبور ها که در آسمان پرواز می کنند دقیق شود .

    به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر است مردود شود تا با تقلب به جایی برسد .به پسرم یاد بدهید با ملایم ها ، ملایم و با گردن کش ها ، گردن کش باشد . به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .
    به پسرم یاد بدهید که همه حرفها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند .ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید.

    اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند . به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد . به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی را تعیین کند ، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست .
    به او بگویید تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.
    در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید اما از او یک نازپرورده نسازید . بگذارید که او شجاع باشد . به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد .

    توقع زیادی است اما ببینید چه می توانید بکنید ، پسرم کودک کم سن و سال خوبی است.


    avatar
    *masi
    Admin

    تعداد پستها : 445
    Age : 41
    Registration date : 2008-05-02

    رد: دل نوشته

    پست من طرف *masi في الخميس مايو 08, 2008 5:33 pm



    ای دیار آرزو کوی یارم کوی یارم
    تا قیامت سر ازین کو برندارم برندارم

    با دلم گوید کسی بت پرستی خود پرستی
    بر دل عاشق مگو پا گذارم پا گذارم

    پند بی حاصل مگو
    حرف آب و گل مگو
    جز حدیث دل مگو
    موجم از ساحل مگو

    ای که گفتی از شراب
    نقش ما را زن بر آب
    آه از آتش آه از آب
    از تب و تاب

    آه از این سوز و گداز
    آه از این ناز و نیاز
    آه از این دنیای راز
    باغ مهتاب

    ای دیار آرزو گریه کردم گریه کردم
    گریه تنها همچو باران بهار

    ای بهار نازنین گریه کرد این شمع شبها
    بهر یاران بهر یار


    راز من همراز من از غم و درد گریه کرد این مرغ شبها
    غمگساران بیقرار

    ساز من دمساز من گریا کرد آیینه با ما
    بیقراران غمگسار


    ای دیار آرزو کوی یارم کوی یارم
    تا قیامت سر ازین کو برندارم برندارم

    با دلم گوید کسی بت پرستی خود پرستی
    بر دل عاشق مگو پا گذارم پا گذارم


    ای که گفتی از شراب
    نقش ما را زن بر آب
    آه از آتش آه از آب
    از تب و تاب

    آه از این سوز و گداز
    آه از این ناز و نیاز
    آه از این دنیای راز
    باغ مهتاب
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: دل نوشته

    پست من طرف catuyoun في الأحد مايو 11, 2008 3:20 pm

    در زدم و گفت کیست ؟
    گفتمش اي دوست ، دوست
    گفت در ان دوست چيست ؟
    گفتمش اي دوست ، دوست
    گفت اگر دوستي ، از چه در اين پوستي ؟ دوست که در پوست نيست ؟
    گفتمش اي دوست ، دوست
    گفت در اين آب و گل گشته اسیر تو دل ، دل به چه اميد زيست ؟
    گفتمش ای دوست ، دوست
    گفتمش اين هم دمي است
    گفت ، عجب عالميست ، ساقي بزم تو کيست ؟
    گفتمش اي دوست ، دوست
    در چو به رويم گشود جمله بود و نبود
    ديدم و ديدم يکي گفتمش اي دوست ، دوست

    تقدیم به نیلوفرم


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    padme
    Admin

    تعداد پستها : 447
    Age : 41
    Registration date : 2008-02-27

    رد: دل نوشته

    پست من طرف padme في الثلاثاء مايو 13, 2008 3:58 am

    محکمه
    avatar
    padme
    Admin

    تعداد پستها : 447
    Age : 41
    Registration date : 2008-02-27

    رد: دل نوشته

    پست من طرف padme في الأربعاء مايو 14, 2008 5:28 pm

    1-

    روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد




    شخصی نشست و ساعتها به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ ایجاد شده نگریست

    سپس فعالیت پروانه متوقف شد . به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و دیگر نمی تواند ادامه دهد
    avatar
    padme
    Admin

    تعداد پستها : 447
    Age : 41
    Registration date : 2008-02-27

    رد: دل نوشته

    پست من طرف padme في الأربعاء مايو 14, 2008 5:29 pm

    2-
    آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند باقیچی پیله را باز کرد و پروانه به راحتی از پیله خارج شد
    اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود




    آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت که بالهای پروانه باز ، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند ...

    اما هیچ اتفاقی نیفتاد
    در واقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند...
    avatar
    padme
    Admin

    تعداد پستها : 447
    Age : 41
    Registration date : 2008-02-27

    رد: دل نوشته

    پست من طرف padme في الأربعاء مايو 14, 2008 5:30 pm

    3-
    چیزی که آن شخص با همه مهربانیش نمی دانست این بود که محدودیت پیله و تلاش برای خارج شدن از سوراخ آن ، راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه با بالهایش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند




    گاهی اوقات ، تلاش تنها چیزی است که نیاز داریم

    اگر خدا اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم

    به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم ...
    avatar
    padme
    Admin

    تعداد پستها : 447
    Age : 41
    Registration date : 2008-02-27

    رد: دل نوشته

    پست من طرف padme في الأربعاء مايو 14, 2008 5:31 pm

    4-
    من از خدا قدرت خواستم و خداوند مشکلاتی بر سر راهم قرار داد تا قوی شوم

    من دانایی خواستم و خدا مسائلی داد تا حل کنم

    من سعادت و ترقی خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهیچه داد تا کار کنم

    من جرات خواستم و خدا موانعی بر سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم

    من عشق خواستم و خدا افرادی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند

    من محبت خواستم و خدا فرصتهایی برای محبت داد ...






    "من به هرچه که خواستم نرسیدم اما...

    به هرچه که نیاز داشتم دست یافتم "



    ...بدون ترس زندگی کن ...با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که می توانی بر تمام آنها غلبه کنی .



    *******************
    avatar
    padme
    Admin

    تعداد پستها : 447
    Age : 41
    Registration date : 2008-02-27

    رد: دل نوشته

    پست من طرف padme في الأربعاء مايو 14, 2008 5:33 pm



    وقتی از آمدنت خبری نیست

    باران هم که بیاید

    برگ هم که پیدا شود

    باز هم چیزی از زیبایی کم است...
    avatar
    *masi
    Admin

    تعداد پستها : 445
    Age : 41
    Registration date : 2008-05-02

    رد: دل نوشته

    پست من طرف *masi في الخميس مايو 15, 2008 2:00 am






    صدا کن مرا

    صدای تو خوب است

    صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است

    که در انتهای صمیمیت حزن می روید

    در ابعاد این عصر خاموش

    من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

    بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

    و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

    و خاصیت عشق اینست ...


    nika

    تعداد پستها : 60
    Age : 31
    Registration date : 2008-05-04

    رد: دل نوشته

    پست من طرف nika في الخميس مايو 15, 2008 7:08 am

    زود برمي خيزم
    تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز ،
    رنگ لذت دارد آويزم.
    آنچه مي ماند از اين جهد به جاي،
    خنده ي لحظه ي پنهان شده از چشمانم.
    وآنچه بر پيكر او مي ماند:
    نقش انگشتانم...
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: دل نوشته

    پست من طرف catuyoun في الأحد مايو 18, 2008 4:04 pm


    FROGS
    قورباغه ها

    Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... who arranged a running competition.
    روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با
    هم مسابقه ی دو بدند.
    The goal was to reach the top of a very high tower.
    هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.
    A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants....
    جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند...
    The race began....
    و مسابقه شروع شد....
    Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower.
    راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند.
    You heard statements such as:
    شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:
    'Oh, WAY too difficult!!'
    'اوه,عجب کار مشکلی!!'
    'They will NEVER make it to the top.'
    'اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند.'
    or:
    یا:
    'Not a chance that they will succeed. The tower is too high!'
    'هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه!'
    The tiny frogs began collapsing. One by one....
    قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند...
    Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher....
    بجز بعضی که هنوز با ئshy;رارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند...
    The crowd continued to yell, 'It is too difficult!!! No one will make it!'
    جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!'
    More tiny frogs got tired and gave up....
    و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
    ...
    But ONE continued higher and higher and higher....
    ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....
    This one wouldn't give up!
    این یکی نمی خواست منصرف بشه!
    At the end everyone else had given up climbing the
    tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top!
    بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه
    کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید!
    THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to
    know how this one frog managed to do it?
    بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو
    انجام داده؟
    A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal?
    اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟
    It turned out....
    و مشخص شد که...
    That the winner was DEAF!!!!
    برنده ی مسابقه کر بوده!!!


    اين مطلب آخرين بار توسط catuyoun در الأحد مايو 18, 2008 4:10 pm ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: دل نوشته

    پست من طرف catuyoun في الأحد مايو 18, 2008 4:07 pm


    The wisdom of this story is:
    Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic.... because they take your most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in
    your heart!
    Always think of the power words have.
    Because everything you hear and read will affect your actions!
    نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که:
    هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون
    اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید!
    هیشه به قدرت کلمات فکر کنید.
    چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره
    Therefore:
    پس:
    ALWAYS be....
    همیشه....
    POSITIVE!
    مثبت فکر کنید!
    And above all:
    و بالاتر از اون
    Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams!
    کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید
    رسید!
    Always think:
    و هیشه باور داشته باشید:
    God and I can do this!
    من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم
    Pass this message on to 5 'tiny frogs' you care about.
    این متن رو به 5 تا 'قورباغه کوچولو' که براتون اهمیت دارند بفرستید.
    Give them some motivation!!!
    به اون ها کمی امید بدید!!
    Most people walk in and out of your life......but FRIENDS Leave footprints in your heart
    آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی
    دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت
    *موفق باشی*


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    padme
    Admin

    تعداد پستها : 447
    Age : 41
    Registration date : 2008-02-27

    رد: دل نوشته

    پست من طرف padme في الثلاثاء يونيو 03, 2008 5:24 pm

    ممنونم . من اولین قورباغه کوچولو هستم و جای پایی روی قلبم مونده ...احتمالا شما نبودی داشتی قدم میزدی I love you
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: دل نوشته

    پست من طرف catuyoun في الثلاثاء يونيو 03, 2008 8:55 pm

    padme نوشته است:ممنونم . من اولین قورباغه کوچولو هستم و جای پایی روی قلبم مونده ...احتمالا شما نبودی داشتی قدم میزدی I love you

    قورباغه کوچولو ، هنوز سالمي ، اين قورباغه هم رد پا دارد پس نپرسم چون حتما مال شماست


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !

    elisho

    تعداد پستها : 82
    Registration date : 2008-06-07

    رد: دل نوشته

    پست من طرف elisho في الإثنين يونيو 09, 2008 6:12 am

    جان صدا نمی یاد .........البته این داستان فوق العاده تکان دهنده بود من عاشق اینجور داستانهام و اصلا من عاشق حرف دلم کی مخالفه؟؟؟؟ مخصوصا این قورباغه کوچولو جالب اینجاست من قورباغه ها را از خودشون بیشتربوست دارم مخصوصا صداشون را خیلی برام خاطره انگیزه می گما حالا خوب شد قورباغه کر بود میومد و کورهم می شد چی؟؟؟ باید یکی تا اون بالا باهاش می رفت حالا این خوبه یا بده؟؟؟؟؟ ممنون از مطالبتون من که دارم همچنان به خوندن ادامه می دم بخشهای مختلف این سایت انقدر عرفانیه به جان خودم جرات نمی کنم پام و تکون بدم همین طور مودبانه می شینم و می خونم خدا شعورش را بهم بده حداقل یک چیزی یاد بگیرم rendeer

    nahidea

    تعداد پستها : 38
    Registration date : 2008-06-09

    رد: دل نوشته

    پست من طرف nahidea في الإثنين يونيو 09, 2008 4:45 pm

    من از دوردستها میایم . از سرزمینی بسیار دور . از جائی که بذر محبت میکارند و عشق میروید . مرغ عشق زمزمه مهر وعاطفه سر میدهد و ریاحین گوش به آواز او به رقص و پایکوبی میردازند . نسیم آرام آرام بر فراز باغ گل پرواز میکند و من از آن دیار بذر عشق ودوستی آورده ام تا در کویر خشک دلهای بی روح بپاشم و با اشک چشمانم آبیاریش کنم وشبانگاهان برایش قصه عشق بخوانم و تاصبحدم بالای سرش بنشینم و دست به دعا بردارم تا شاید عاطفه بروید و دل عشق را مهمان کند . وهرچه از کین و بیمهری است از دل بیرون ریزد. بازهم شور عشق در فضای خانه دل سایه افکند زنگار از دل زدوده شود وبار دیگر به زندگی سلام کنم سلامی زنده و توام با عشق ..................

    nahidea

    تعداد پستها : 38
    Registration date : 2008-06-09

    رد: دل نوشته

    پست من طرف nahidea في الإثنين يونيو 09, 2008 4:45 pm

    این شعر برای کسی نیست
    این شعر برای کسی نیست
    این جمله به ذات خود قائم است
    این حادثه شگرف
    معجزه وار اتفاق می افتد
    بی هیچ دلیلی
    بی هیچ دلالتی
    شعری سروده ام
    وقتی حرفم را نمی فهمند
    حرفی گفته ام
    آنگاه که بر لب بام ایستاده ام
    هر کلمه معنای دیگری دارد
    هر سنگریزه دعوتی است به اتفاق
    ما را از حقیقت گریزی نیست
    ما را از ندانستن گریزی نیست
    خالی از هر گونه نشانهء بودن
    عاری از هر گونه علاقهء شدن
    باری به دوش ندارم
    من راههای نرفته می روم
    در این دنیا
    از ماهی پرواز
    از پرنده شنا می آموزم
    من کتیبه ام را بر دریاها تیشه میزنم
    از گلها زجر می کشم
    از بی رنگی طرح
    از آجر خرابه می سازم
    از کلمات شعر
    من از خط پایان شروع کرده ام
    من به طرف نقطه آغاز می دوم
    به آفرینش یک لبخند
    به پایان لبخندها می اندیشم
    از جنگل یک برگ
    از دریا یک قطره می بینم
    از حرفهایم یک شعر
    از شعرهایم یک کلمه
    از کلماتم یک حرف می خوانم
    اما این پایان شعر نیست
    این شعر تمام نمی شود

    این گناه بزرگی است که انسان خوشبخت نباشد......ماکس مولر

    nahidea

    تعداد پستها : 38
    Registration date : 2008-06-09

    رد: دل نوشته

    پست من طرف nahidea في الإثنين يونيو 09, 2008 4:48 pm

    اشکی در گذرگاه تاریخ
    از همان روزی که دست حضرت قابیل ،گشت آلوده به خون حضرت هابیل
    از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
    آدمیت مرده بود ، گر چه آدم زنده بود
    از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
    از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
    آدمیت مرده بود
    گر چه آدم زنده بود
    بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب ، گشت و گشت
    قرنها از مرگ آدم هم گذشت
    ای دریغ آدمیت برنگشت
    قرن ما روزگار مرگ انسانیت است ،سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
    صحبت از آلودگی ، پاکی ، مروت ابلهی است
    صحبت از عیسی و موسی و محمد نابجاست ،قرن قرن موسی چمبه هاست
    من که از پژمردن یک شاخه گل
    از نگاه ساکت یک کودک بیمار
    از فغان یک قناری در قفس
    از غم یک مرد در زنجیز ،حتی قاتلی بر دار
    اشک در چشمان و بغضم در گلوست
    وندرین ایام که زهرم در پیاله ، زهر مارم در سبوست
    مرگ او را از کجا باور کنم ؟؟؟
    صحبت از پژمردن یک برگ نیست
    وای جنگل را بیابان می کنند
    دست خون آلوده را در پیش چشم خلق پنهان می کنند
    هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا ،آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
    صحبت از پژمردن یک برگ نیست
    فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
    فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
    فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
    در کویری سوت و کور،در میان مردمی با این معصیتها صبور
    صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
    گفتگو از مرگ انسانیت است

    elisho

    تعداد پستها : 82
    Registration date : 2008-06-07

    رد: دل نوشته

    پست من طرف elisho في الثلاثاء يونيو 10, 2008 5:21 am


    روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می گفت: می اید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبیم که دردهایش را در خود نگه می دارم .
    سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .
    فرشتگان چشم به لبهایش دوختند .
    گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
    با من بگو از انچه سنگینی سینه ی توست .
    گنجشک گفت: لانه ی کوچکی داشتم ارامگاه خستگیهایم بود و سر پناه بی کسیم .
    چه می خواستی از لانه ی محقرم ؟
    کجای دنیا را گرفته بود ؟
    تو همان را هم از من گرفتی . این طوفان بی موقع چه بود ؟
    و سنگینی بغض راه بر کلامش بست .
    سکوتی در عرش طنین انداز شد .
    فرشتگان همه سر به زیر انداختند . خدا گفت :
    "ماری در راه لا نه ات بود خواب بودی باد را گفتم تا لانه ات را وا ژگون کند .
    انگاه تو از کمین مار پر گشودی .
    گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.خدا گفت :
    " و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم بر خواستی .
    اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . نا گهان چیزی در درونش فرو ریخت .
    های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد .

    elisho

    تعداد پستها : 82
    Registration date : 2008-06-07

    رد: دل نوشته

    پست من طرف elisho في الثلاثاء يونيو 10, 2008 5:27 am

    اطمینان
    یک روز همه ی روستاییان در یک روستا تصمیم می گیرند که برای امدن باران دعا کنند .
    در روز موعود همه گرد امدند اما تنها یک پسر بچه با خود چتر بهمراه اورده بود . این یعنی اطمینان
    اعتماد
    اعتماد باید شبیه احساس کودکی باشد که او را به هوا پرتاب می کنیم و او همچنان می خندد زیرا می داند که شما او را خواهید گرفت .
    امید
    هر شب به رختخواب می روید بدون اینکه مطمئن باشیم فردا زنده خواهیم بود اما همچنان نقشه های زیادی برای فردا داریم .
    به خدا اعتماد کنید به خود اطمینان داشته باشید و هر گز امیدتان را از دست ندهید.

    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: دل نوشته

    پست من طرف catuyoun في الأربعاء يونيو 25, 2008 10:55 pm

    آنکس که بداند و بداند که بداند ؛ اسب شرف از گنبد گردون بجهاند.
    آنکس که بداند و نداند که بداند ؛ بیدارش نما که بیش از این خفته نماند.
    آنکس که نداند و بداند که نداند ؛ لنگان ، خرک خویش به مقصد برساند.
    آنکس که نداند و نداند که نداند و نخواهد که بداند ؛ در جهل مرکب ابدالدهر بماند


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !

    محتوى إعلاني

    رد: دل نوشته

    پست من طرف محتوى إعلاني


      اكنون الإثنين سبتمبر 25, 2017 10:58 pm ميباشد