دل خواسته ها


    استاد شهريار

    شاطر
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    استاد شهريار

    پست من طرف catuyoun في الخميس أبريل 23, 2009 9:26 am



    مجسمه شهریار، اثر احد حسینی، بهمن ۱۳۸۶


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: استاد شهريار

    پست من طرف catuyoun في الخميس أبريل 23, 2009 9:27 am

    سید محمدحسین بهجت تبریزی (۱۲۸۵ - ۲۷ شهریور ۱۳۶۷) متخلص به شهریار (پیش از آن بهجت) شاعر ایرانی بود که به زبان‌های فارسی و ترکی آذربایجانی شعر سروده است. وی در تبریز به دنیا آمد و بنا به وصیتش در مقبرةالشعرا همین شهر به خاک سپرده شد. در ایران، روز درگذشت این شاعر بزرگ معاصر را، «روز شعر و ادب فارسی» نام‌گذاری كرده اند.

    مهمترین اثر شهریار منظومه «حیدر بابایه سلام» (به فارسی: سلام به حیدربابا) است که از شاهکارهای ادبیات ترکی آذربایجانی است، و شاعر در آن از اصالت و زیبایی‌های روستا یاد کرده است.

    شهریار در سرودن انواع گونه‌های شعر فارسی (مانند قصیده، مثنوی، غزل، قطعه، رباعی، و شعر نیمایی) نیز تبحر داشته است. از جملهٔ غزل‌های معروف او می‌توان «علی ای همای رحمت» و «آمدی جانم به قربانت» را نام برد. شهریار نسبت به امام علی (ع) ارادتی ویژه داشت و نیز شیفتگی بسیاری نسبت به حافظ داشت.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: استاد شهريار

    پست من طرف catuyoun في الخميس أبريل 23, 2009 9:27 am

    شهریار به سال ۱۲۸۵ در تبریز متولد شد. دوران کودکی را در روستای مادری قیش قورشاق و روستای پدری خشکناب در بخش قره‌چمن آذربایجان ایران سپری نمود. پدرش حاج میرآقا خشکنابی نام داشت که در تبریز وکیل بود. پس از پایان سیکل اول متوسطه در تبریز، در سال ۱۳۰۰ برای ادامهٔ تحصیل از تبریز به تهران رفت و در مدرسهٔ دارالفنون (تا ۱۳۰۳) و پس از آن در رشتهٔ پزشکی ادامهٔ تحصیل داد.

    حدود شش ماه پیش از گرفتن مدرک دکتری «به علل عشقی و ناراحتی خیال و پیش‌آمدهای دیگر» ترک تحصیل کرد (زاهدی ۱۳۳۷، ص ۵۹). پس از سفر اجباری چهارساله به خراسان برای کار در ادارهٔ ثبت اسناد مشهد و نیشابور، شهریار به تهران بازگشت. در سال ۱۳۱۳ و زمانی که شهریار در خراسان بود پدرش حاج میرآقا خشکنابی فوت كرد. او به سال ۱۳۱۵ در بانک کشاورزی استخدام و پس از مدتی به تبریز منتقل شد.

    دانشگاه تبریز شهریار را یکی از پاسداران شعر و ادب میهن خواند و عنوان دکترای افتخاری دانشکده ادبیات تبریز را نیز به وی اعطا نمود.

    در سال‌های ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۰ اثر مشهور خود حیدر بابایه سلام را می‌سراید. گفته می‌شود که منظومه حیدربابا به ۹۰ درصد از زبان‌های جمهوری‌های پیشین شوروی ترجمه و منتشر شده‌است.

    در تیر ۱۳۳۱ مادرش درمی‌گذرد. در مرداد ۱۳۳۲ به تبریز آمده و با یکی از بستگان خود به نام خانم عزیزه عمید خالقی ازدواج می‌کند که حاصل این ازدواج سه فرزند، دو دختر به نام‌های شهرزاد و مریم و یک پسر به نام هادی هستند.

    شهریار پس از انقلاب ۱۳۵۷، شعرهایی در مدح نظام جمهوری اسلامی و مسئولین آن، از جمله روح الله خمینی و سید علی خامنه‌ای و نیز اکبر هاشمی رفسنجانی (انتشار پس از مرگ شهریار) سرود.

    شهریار در روزهای آخر عمر به دلیل بیماری در بیمارستان مهر تهران بستری شد و پس از مرگ در ۲۷ شهریور ۱۳۶۷، بنا به وصیت خود در مقبرةالشعرا در تبریز دفن شد.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: استاد شهريار

    پست من طرف catuyoun في الخميس أبريل 23, 2009 9:29 am

    وی اولین دفتر شعر خود را در سال ۱۳۰۸ با مقدمه ملک‌الشعرای بهار، سعید نفیسی و پژمان بختیاری منتشر کرد. بسیاری از اشعار او به فارسی و ترکی آذربایجانی، جز آثار ماندگار این زبان‌هاست. منظومه حیدربابایه سلام(سروده شده به سال ۱۳۳۳) از مهم‌ترین آثار ادبی ترکی آذربایجانی شناخته می‌شود.

    گفته می‌شود، شهریار سال آخر رشته پزشکی بود که عاشق دختری شد. پس از مدتی خواستگاری نیز از سوی دربار برای دختر پیدا می‌شود. گویا خانواده دختر با توجه به وضع مالی محمدحسین تصمیم می‌گیرند که دختر خود را به خواستگار مرفه‌تر بدهند. این شکست عشقی بر شهریار بسیار گران آمد و با این که فقط یک سال به پایان دوره ۷ ساله رشته پزشکی مانده بود ترک تحصیل کرد. غم عشق حتی باعث مریضی و بستری شدن وی در بیمارستان می‌شود. ماجرای بیماری شهریار به گوش دختر می‌رسد و همراه شوهرش به عیادت محمد در بیمارستان می‌رود. شهریار پس از این دیدار در بیمارستان شعری را که بخشی از آن در زیر آمده‌است، در بستر می‌سراید. این شعر بعد‌ها با صدای غلامحسین بنان به صورت آواز خوانده شد.

    آمدی، جانم به قربانت، ولی، حالا چرا؟ بی‌وفا، حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟
    نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل، این زودتر می‌خواستی، حالا چرا؟
    نازنینا، ما به ناز تو جوانی داده‌ایم دیگر اکنون، با جوانان ناز کن، با ما چرا؟
    آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند در شگفتم من، نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا؟
    در خزان هجر گل، ای بلبل طبع حزین خامشی شرط وفاداری بود، غوغا چرا؟
    شهریارا، بی‌جیب خود نمی‌کردی سفر این سفر، راه قیامت میروی، تنها چرا؟

    شهریار بعد از این شکست عشقی که منجر به ترک تحصیل وی می‌شود. به صورت جدی به شعر روی می‌آورد و منظومه‌های زیادی را می‌سراید.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: استاد شهريار

    پست من طرف catuyoun في الخميس أبريل 23, 2009 9:29 am

    امشب ای ماه! به درد دل من تسکینی آخر ای ماه، تو همدرد منِ مسکینی
    کاهشِ جانِ تو من دارم و من می‌دانم که تو از دوری خورشید، چه‌ها می‌بینی
    چه دلی ماند و چه دینی؟ که نبردی از راه ای سر زلف، ندانم به چه کفر و دینی
    کی بر این کلبهٔ طوفان‌زده سر خواهی زد؟ ای پرستو، که پیام‌آورِ فروردینی
    شهریارا! اگر آیینِ محبت باشد چه حیاتی و چه دنیای بهشتآیینی


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: استاد شهريار

    پست من طرف catuyoun في الخميس أبريل 23, 2009 9:31 am



    بخشی از حیدربابا

    حيدربابا ، دوْنيا يالان دوْنيادى
    سليماننان ، نوحدان قالان دوْنيادى
    اوغول دوْغان ، درده سالان دوْنيادى
    هر کيمسَيه هر نه وئريب ، آليبدى
    افلاطوننان بير قورى آد قاليبدى


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    انتقاد دختر شهریار از سريال «شهريار»

    پست من طرف catuyoun في الخميس أبريل 23, 2009 9:39 am

    مريم بهجت‌ تبريزي، فرزند استاد شهريار در واكنش به سريال «شهريار» گفت: اعلام مي‌كنم كه آنچه به عنوان سريال شهريار از شبكه دو پخش شده، ارتباطي با زندگي شاعر بلند‌آوازه ايراني، شهريار نداشته است.

    به گزارش فارس، فرزند استاد شهريار در واكنش به سريال «شهريار»، ساخته كمال تبريزي، گفت: سريالي كه با نام «شهريار» از شبكه دوم سيما در حال پخش است، متاسفانه داراي صحنه‌ها و سكانس‌هايي غيرواقعي و توهين آميز به شخصيت استاد شهريار بوده كه نه تنها با واقعيت‌هاي حيات آن بزرگوار همخواني نداشته و ندارد، بلكه با تحريف و تغييراتي همراه بوده است كه نهايتا به مسخ شخصيت حقيقي و اجتماعي و ادبي پدرم -كه محبوب‌ترين شاعر ايران در قرن حاضر است- منجر مي‌شود.

    وي ادامه داد: متاسفانه با تماشاي اهانت‌هاي ناروا به مادرم و تصويري مبهم از يك معلم فرهنگي شريف، متوجه شدم كه سريال شهريار بدون كمترين تحقيق و پژوهش سرهم‌بندي و نگارش شده است.

    فرزند محمدحسين بهجت‌تبريزي با اشاره به ذكر نام خانواده شهريار در تيتراژ اين سريال به فارس گفت: مي‌خواهم بگويم شما كه خانواده شهريار را در جريان اين سريال نگذاشتيد و اطلاعات مستندي هم از آنها نگرفته‌ايد، چگونه در تيتراژ انتهاي سريال از آنها تشكر مي‌كنيد؟! وقتي اين مطلب را بيننده سريال مي‌بيند، فكر مي‌كند كه حتما خانواده شهريار نيز با اين سريال همكاري داشته‌ است.

    وي افزود: اگر من را از اين جريان مطلع مي‌كردند، ابتدا درخواست مي‌كردم كه فيلمنامه را بخوانم.




    بهجت تبريزي همچنين گفت: برطبق قانون حمايت از مؤلفان و مصنفان، اين سريال بدون مجوز پخش شده است؛ در حالي كه به موجب اين قانون تا 30 سال تمام حقوق مادي و معنوي به ورثه تعلق مي‌گيرد و براي هر گونه استفاده‌اي بايد از وراث اجازه گرفته شود ولي سازندگان اين سريال از ما هيچ‌گونه اجازه‌اي نگرفتند.

    وي ادامه داد: داستان، بيوگرافي و شخصيتي كه از پدر من در اين سريال نمايش داده مي‌شود به طور كلي متفاوت از واقعيت است و كسي كه اين فيلم را ساخته كوچك‌ترين شناختي از شخصيت ادبي، مذهبي، ديني و عرفاني پدرم نداشته است.

    بهجت تبريزي با اشاره به برخي شخصيت‌هاي اين سريال به فارس گفت: حتي شخصيت‌هايي در اين سريال وجود دارد مثل ابراهيم اديب يا گلرخ كه اصلا وجود خارجي نداشته‌اند. كلا داستاني كه در مورد جواني، بعد از ازدواج و ميانسالي‌ پدرم نشان مي‌دهند، مورد دخل و تصرف واقع شده است.

    وي افزود: اولا به لحاظ زماني، تاريخ‌ها را رعايت نكرده‌اند و همه ساختگي بودند. به جرات مي‌گويم 80 تا 90 درصد اين پروژه ساختگي است و هيچ‌كدام از اينها اتفاق نيفتاده است.
    دختر استاد شهريار تصريح كرد: قسمت اخير سريال «شهريار» كاملا ساختگي بود چرا كه مادر من اصلا در بيمارستان فوت نكرده‌اند و اصلا مريض نبوده‌اند بلكه ايشان سكته مغزي كردند و از دنيا رفتند.

    وي در ادامه با انتقاد از نمايش چهره‌اي غير واقعي از مادرش در اين سريال افزود: مادرم، فردي باسواد بوده كه در سريال بي‌سواد معرفي مي‌شود. ايشان نوه عمه پدرم و خويشاوند نزديك مادرم بود ولي در اين سريال، يك فرد بيگانه معرفي مي‌شود كه پدرم را به طور اتفاقي در بانك مي‌بيند.

    بهجت‌تبريزي گفت: مادر من عاشق شعرهاي پدرم بود چون بيست و چند سال از پدرم كوچكتر بود و به خاطر انگيزه ادبي‌اش با پدرم ازدواج كرد.

    وي در ادامه گفت: همانطور كه اشاره كردم برخلاف آنچه سريال نشان مي‌دهد مادر من اصلا مريض نبودند. يك روز كه ما را براي مدرسه آماده مي‌كردند، سكته مغزي كردند و دار فاني را وداع گفتند. ايشان اصلا بيمارستان نرفتند كه پدرم از ايشان پرستاري كند.

    وي ادامه داد: برخلاف آنچه در «شهريار» ديديم، اين واقعيت ندارد كه مادرم، پدرم را «محمد جان» صدا مي‌كرده بلكه همه او را با نام شهريار صدا مي‌زدند و مادرم نيز به نام آقا شهريار صدايش مي‌‌كرد.

    «بهجت تبريزي» با بيان اين نكته كه شهريار در 40 سال آخر زندگي‌اش خانه‌نشين بوده، افزود: پدر من، 40 سال آخر زندگي‌اش را از خانه بيرون نرفت. خودش يك شعري را دارد كه وصف احوال اين چهل سال است:

    از من چه طالعي است كه با اين شتاب عمر
    بازم بپرود لب بام آفتاب عمر
    من روي چرخ و پره هنوز و به پيچ و تاب
    جايي كه آب ريخته از آسياب عمر
    سائيده رشته‌اي است كه تابيده به گلو
    من تاب مي‌خورم به نخي از طناب عمر
    چل سال آزگار به زندان روزگار حبس ابد
    چگونه نهي در حساب عمر

    وي افزود: در آن مدت اگر كسي به ملاقات استاد شهريار مي‌آمد، بعضي وقت‌ها مي‌پذيرفت و بعضي مواقع به دليل كثرت جمعيت و اين‌كه حال عمومي خوبي نداشت، نمي‌توانست كسي را به حضور بپذيرد.

    فرزند شهريار تصريح كرد: در كل سريال «شهريار» بر مبناي واقعيت نيست و نه تنها همخواني با زندگي‌ پدرم ندارد، بلكه نوعي اهانت نسبت به ايشان، مادرم و خانواد‌ه‌ ما است.

    بهجت تبريزي گفت: اين سريال بدون كوچكترين تحقيق و پژوهش سرهم‌بندي و نگارش شده است‌، لذا به عنوان يك رسالت تاريخي، نه به عنوان وارث پدرم كه جاي خود دارد، بلكه به عنوان يك واصل با استادي كه سال‌ها با او زندگي گذرانده‌ام، اعلام مي‌كنم كه آنچه به عنوان سريال شهريار از شبكه دو پخش شده، ارتباطي با زندگي شاعر بلند‌آوازه ايراني، شهريار نداشته است.

    وي افزود: به جرات مي‌توانم بگويم حتي يك مطلب مهم كه در مورد پدرم بايد منعكس شود، در اين سريال ديده نمي‌شود و اكثريت مطالب مهم زندگي پدرم مثل شبي كه از عشق مجازي به عشق حقيقي رسيد و مهمترين شب زندگي او محسوب مي‌شود، در اين فيلم آنچنان كه بايد به مردم نشان داده نشده است.

    فرزند شهربار خاطرنشان كرد: پدرم وقتي از تبريز به تهران آمدند، 14 ـ 13 ساله بودند و در سنين پايين به دارالفنون به مدت 7 سال درس طب خواندند، ايشان بين 20 تا 30 سال به عشق حقيقي رسيدند و متحول شدند، اتفاقي كه براي كمتر كسي مي‌افتد ولي در سريال «تبريزي» به هيچ يك از اين مسائل پرداخته نشده است.

    وي در انتها گفت: پدرم فردي بسيار متدين و مذهبي بودند ولي اين مسئله نشان داده نشده است. ايشان حافظ قرآن بودند و آنقدر قرآن خوانده بودند كه زبان عربي را از اين طريق ياد گرفتند.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    ناگفته‌هايي از زندگي خصوصي شهريار از زبان دخترش

    پست من طرف catuyoun في الخميس أبريل 23, 2009 9:40 am

    به مناسبت يك‌صدمين سال تولد
    ناگفته‌هايي از زندگي خصوصي شهريار از زبان دخترش
    خبرگزاري فارس: در آستانه يك‌صدمين سال تولد «محمدحسين شهريار» ناگفته‌هايي از زندگي اين شاعر بلند آوازه معاصر توسط دخترش «شهرزاد بهجت تبريزي»‌ منتشر شده است.

    به گزارش خبرگزاري فارس در بخشي از اين ناگفته‌ها مي‌خوانيم: پدرم سيدمحمدحسين بهجت تبريزي متخلص به شهريار در سال 1285 هجري (شمسي) در تبريز متولد شده است. پدرش از وكلاي درجه يك تبريز و مردي نسبتا متمول بوده كه گرسنگان بيشماري از خوان كرم او سير مي‌شدند و فكر مي‌كنم همين بلندي طبع و بخشندگي پدرم، صفاتي است كه از پدرش به ارث برده است.
    پدرم ايام كودكي را در قراء خشگناب و قيش فورشاق گذرانيده، كه هيچوقت خاطرات خوشي را كه در دهكده‌هاي مزبور داشته فراموش نكرد. اولين شعرش را در چهارسالگي سروده و آن موقعي بوده كه مستخدمشان به نام «رويه» براي ناهارش آبگوشت تهيه كرده بود.
    درباره خاطرات ايام كودكيش مي‌گويد: روزي با بچه‌هاي محل مشغول بازي بودم، بعد از مراجعت به خانه به درخت بزرگي كه در وسط حياط خانه بود خيره شده و شروع به خواندن شعر كردم. سخناني موزوني كه نمي‌دانستم چگونه به مغز و زبان من مي‌آمدند كه ناگهان پدرم مرا صدا كرد، به صداي بلند پدرم برگشتم، با حالتي تعجب آميز پرسيد: اين اشعار را از كجا ياد گرفتي؟ گفتم: كسي يادم نداده، ‌خودم مي‌گويم. اول باور نكرد ولي بعد از اينكه مطمئن شد، در حاليكه صدايش از شوق مي‌لرزيد به صداي بلند مادرم را صدا كرد و گفت: بيا ببين چه پسري داريم!
    يك بار ديگر در هفت سالگي شعر گفته است و آن هنگامي بوده كه مانند بيشتر بچه‌ها از حرف مادر خود سرپيچي كرده و به حرف او گوش نداده بود، ولي بعدا پيش خود احساس گناه كرد و گفته است: من گنه كار شدم واي به من/ مردم آزار شدم واي به من!
    در كودكي از محضر پدر دانشمند خود استفاده كرده و تحصيلات مقدماتي را با قرائت گلستان پيش او فرا گرفت. و در همان اوان با ديوان خواجه الفتي سخت يافت، بعد از اينكه تحصيلات متوسطه را در مدرسه «فيوضات» و «متحده» به پايان رسانده،‌در سال 1300 به تهران رفته و دنباله تحصيلات خود را در مدرسه «دارالفنون» ادامه داد، تا اينكه در سال 1303 وارد مدرسه طب شده و مدت پنج سال در اين دانشكده به تحصيل مشغول بوده ولي عشق و روحيه مخصوصش كه اصلا با پزشكي و مخصوصا با جراحي سازگار نبوده، او را از تحصيل پزشكي باز مي‌دارد، چنانكه خودش مي‌گويد: بعد از هر عمل جراحي كه انجام مي‌دادم احساس ضعف مي‌كردم و حالم به هم مي‌خورد.
    بعد از ترك تحصيل به خراسان رفته و به ديدار كمال الملك نقاش معروف، نائل آمده و شعري نيز به عنوان «زيارت كمال‌الملك» به همين مناسبت دارد. تا سال 1314 در خراسان بوده و بعد از بازگشت از خراسان به كمك دوستانش وارد خدمت بانك كشاورزي شده، در سال 1316 حادثه ناگواري در زندگيش رخ داده و آن مرگ پدرش بوده كه خاطره مرگ او را هرگز فراموش نمي‌كند. مخصوصا اينكه موقع مرگ پيش پدرش نبوده و از اين بابت خيلي متاثر است.
    هم‌زمان با مرگ پدرش، مادرش به تهران رفته و پرستاري پسرش را به عهده گرفته و بابا در كنار مادرش رفته رفته خاطره مرگ پدر را كم كم فراموش مي‌كرده ولي چون سرنوشت اساسا بازي‌هاي عجيبي دارد و به قول بالا «علي الاصول نوابغ هميشه ناكامند» مدتي بعد برادرش را نيز از دستداده و سرپرستي چهار فرزند او را به عهده گرفته است كه كوچك‌ترين‌شان چند ماه بيشتر نداشته و مانند يك پدر دلسوز از آنها مواظبت كرده، آنها نيز محبت‌هاي عمو را هيچوقت فراموش نمي‌كنند و پدرم در اصل فرقي بين ما و آنها قائل نيست.
    عاشقي‌اش نيز موقعي بوده كه با آنها زندگي مي‌كرده، بعد از بزرگ شدن بچه‌هاي عمويم و موقعي كه به اصطلاح دست هر كدام به كاري بند شده و بعد از اينكه پدرم مادرش را از دست داد، تنها حياطي را كه در تهران داشته با وسايلش به بچه‌‌هاي برادرش بخشيده و تنها با يك جامه دان لباس‌هايش به تبريز مي‌آيد و با مادرم كه نوه عمه‌اش محسوب مي‌شده ازدواج كرده و علت دير ازدواج كردنش، در 48 سالگي، به علت مسئوليتي بوده كه در مقابل بچه‌هاي برادرش داشته، چنانكه مي‌گويد: يار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم.
    بعد از ازدواج با مادرم، در تبريز با شراكت خواهرش خانه‌اي خريده كه در اين خانه من به دنيا آمده‌ام، و سپس بعد از گذشت زماني، خانه‌اي براي خود خريده است.
    من فرزند ارشد او هستم و تا آنجا كه يادم مي‌آيد در ايام كودكي در تمام گردش‌ها و يا شب‌شعرهايي كه مي‌رفت،‌حتي در رسمي‌ترين آنها، مرا همراه خويش مي‌برد. هنگامي كه در بدو ورودش به هر مجلسي صداي كف زدن‌ها فضا را مي‌شكافت و يا به هر جاي كه قدم مي‌گذاشت مردم دورش را احاطه مي‌كردند حس كنجكاوي كودكانه‌ام تحريك مي‌شد كه او كيست و او را با پدر بچه‌هاي ديگر مقايسه مي‌كردم آخر چرا براي آنها كسي كف نمي‌زند؟
    يكشب يادم هست كه از يكي از انجمن‌هاي ادبي برگشته بوديم، بابا طبق معمول دفترچه شعرش را در قفسه‌اي كه كتاب هاي ديگرش در آن قرار داشت قرار مي‌داد و نظرش را در باره شعرهايي كه آنشب خوانده شده بود براي مادرم بازگو مي‌كرد كه من ناگهان به طرفش رفتم و در حالي كه دو دستي پايين كتش را چسبيده بودم با لحني كودكانه پرسيدم: باب چرا مردم تو را ايهمه دوست دارند؟ لبخندي زد، لحظه‌اي چند در چشمانم نگريست، آن حالت نگاه او را تا زنده‌ام هيچوقت فراموش نمي‌كنم، بعد مرا بغل كرده صورتم را بوسيد و مدتي درباره شعر و شاعري با جملاتي ساده و در حالي كه سعي مي‌كرد براي من قابل فهم باشد توضيح داد. از همان موقع شخصيت او جلو چشمانم رنگ گرفت و با همان سن و سال كم احساس كردم با اشخاص عادي فرق دارد. مادر من آموزگار بود و به همين جهت روزها خانه نبود و براي بابا كه كارمند بانك كشاورزي بود اجازه داده بودند كه ديگر كار نكند و با خيال راحت بتواند به سردون اشعارش ادامه دهد. من كه بچه بودم با اينكه خدمتكاري داشتيم كه از من مواظبت كند ولي در غيبت مادرم بيشتر اوقات پهلوي پدرم بودم. موقعي كه از بازي خسته مي‌شدم بغل او به خواب مي‌رفتم و اوباريم لالائي مي‌خواند.
    يادم هست در اوقات بيكاري و زماني كه من از بازيگوشي خسته شده و در گوشه‌اي آرام مي‌نشستم شعرهايي به زبان تركي كه برايم قابل فهم بود به من ياد مي‌داد و بعد در هر مجلسي در حضور جمع از من مي‌خواست كه بازگو كنم. مي‌توانم به صراحت بگويم كه بيشتر از مادرم با او مانوس بودم و وقتي با او بودم هيچوقت سراغ مامان را نمي‌گرفتم.
    يك روز خوب يادم هست در حدود 5 بعدازظهر بود كه ديدم بابا لباس پوشيده و از مامان نيز مي‌خواهد كه مرا حاضر كند. بابا آن موقع معمولا از خانه بيرون نمي‌رفت. با تعجب پرسيدم بابا كجا مي‌رويم؟ جواب داد: هيچ دلم گرفته مي‌خواهم كمي قدم بزنم. بعد دست مرا در دست گرفته و به راه افتاديم. از چند خيابان و كوچه گذشتيم تا اينكه به كوچه‌اي كه بعدها فهميدم اسمش «راسته كوچه» است رسيديم و از آنجا وارد كوچه فرعي تنگي شديم، كوچه بن بست بود و در انتهاي آن دري قرار داشت كهنه و رنگ و رو رفته و من كه بچه بودم و به اصطلاح فرهنگي مآب هي نق مي‌زدم و مي‌گفتم بابا تو چه جاهاي بدي مي‌آيي! بابا به آهستگي جواب داد عزيزم داخل نمي‌رويم و بعد مدت طولاني به صراحت مي‌توانم بگويم يك ربع يا بيست دقيقه به در نگاه مي‌كرد و فكر مي‌كرد. نمي‌دانم به چه فكر مي‌كرد، شايد گذشته را مي‌ديد و يا شايد خود را همان بچه‌اي احساس مي‌كرد كه هر روز حداقل بيست بار از آن در بيرون آمده و رفته بود. بعد ناگهان به در تكيه داد، قطره‌هاي اشك به سرعت از چشمانش سرازير شده و شانه‌هايش از شدت گريه تكان مي‌خورد. من لحظاتي مبهوت به او نگاه مي‌كردم ولي او انگار اصلا من وجود نداشتم تا اينكه مدتي بعد آرام گرفت، آه عميقي كشيد و در حالي كه چشمانش را پاك مي‌كرد به من گفت: «اينجا خانه پدري من است، من مدت چهارده سال اينجا زندگي كردم». بعد در طول همان كوچه به راه افتاديم و قسمت‌هاي مختلف خانه را از بيرون به من نشان داد. وقتي به خانه برگشتيم شعري تحت عنوان «در جستجوي پدر» سرود كه فكر مي‌كنم يكي از با احساس‌ترين شعرهايي است كه به زبان پارسي سروده شده.
    در همان ايام بچگي كتابچه شعر بابا را ورق مي‌زدم و او بدون اينكه مانع شود و فقط مواظف بود كه كتابچه را پاره نكنم، با نگاهي محبت آميز مرا مي‌نگريست.
    در سنين پائين و مواقعي كه به مدرسه نمي‌رفتم حيدر بابا و شعرهاي تركي كه برايم قابل فهم بود به من ياد مي‌داد. كمي كه بزرگتر شدم و سواد خواندن پيدا كردم خودم كتابچه شعر او را خوانده و اشعاري را كه زياد دوست داشتم حفظ مي‌كردم. پدرم معمولا تا پاسي از شب گذشته به عبادت و خواند قرآن مي‌پردازد و بعد از فراغت با خواند كتاب هاي شعر و بيشتر مواقع با سرودن شعر معمولا تا اذان صبح نمي‌خوابد، مگر مواقعي كه واقعا خسته باشد. به همين جهت شب ها چراغ اتاقش هميشه روشن است.
    يادم هست شب‌هايي كه نصف شبي بيدار مي‌شدم و به اتاقش مي‌رفتم بعضي مواقع او را در حال سرودن شعر مي‌ديدم كه در اين حال معمولا اشعاري را كه مي‌سرايد زير لب زمزمه مي‌كند و روي تكه كاغذي كه در دست دارد مي‌نويسد. نمي توانم قيافه او را در اين حالت تشريح كنم. فقط اين را مي‌گويم كه كاملا جدا از محيط زندگي در عالم ديگري سير مي‌كند به طوريكه اگر در اين حال صدايش كني انگار از خواب بيدار شده، وقتي او را در اين حال مي‌ديدم به هيچوجه دلم نمي‌آمد كه او را از آن حال بيرون بياورم ولي مواقعي كه به خواندن كتاب مشغول بود داخل مي‌شدم و او با خوشرويي از من استقبال مي‌كرد و بعد شروع به خواند جديدترين شعرش مي‌كردم و بعد از من مي‌خواست كه بخوابم. ولي وقتي اصرار مرا براي نشستن مي‌ديد شروع به صحبت مي‌كرد. از گذشته‌هايش برايم مي‌گفت، از روزهاي سختي كه در تهران دور از خاناده گذرانيده، از عشقش و از ناكامي‌هايش و از اينكه چگونه كسي را كه به حد پرستش دوست داشته از دست داده و من با شور و اشتياق گوش مي‌كردم.
    يادم هست چند بار ضمن صحبت كردن با او بدون اينكه گذشته زمان را احساس بكنم متوجه شده بودم كه هوا روشن مي‌شود، بابا با عجله به خواندن نماز صبحش مشغول شده و من نيز به سرعت اتاق راترك مي كردم. چندي بعد از تولد من با اختلاف سن سه سال خواهرم (مريم) و دو سال بعد برادرم (هادي) به دنيا آمدند. مواقعي كه دورش جمع مي‌شديم و بچه‌ها از سروكولش بالا مي‌رفتند، ضمن اظهار محبت به ما براي هر كداممان شعرهايي مي‌گفت.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: استاد شهريار

    پست من طرف catuyoun في الخميس أبريل 23, 2009 9:43 am

    از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
    رفتم از کوي تو، ليکن عقب سر نگران
    ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما کردي
    تو بمان و دگران ، واي به حال دگران
    رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
    هر چه آفاق بجويند کران ، تا به کران
    مي روم تا که به صاحب نظري باز رسم
    محرم ما نبود ديده کوته نظران
    دل چون آيينه اهل صفا مي شکنند
    که ز خود بي خبرند اين زخدا بي خبران
    دل من دار که در زلف شکن درشکنت
    يادگاريست ز سر حلقه شوريده سران
    ...شهريارا غم آوارگي و دربدري
    شورها در دلم انگيخته چون نو سفران


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !

    محتوى إعلاني

    رد: استاد شهريار

    پست من طرف محتوى إعلاني


      اكنون الخميس أكتوبر 19, 2017 6:35 pm ميباشد