دل خواسته ها


    نجمه زارع

    شاطر
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 52
    Registration date : 2008-02-27

    نجمه زارع

    پست من طرف catuyoun في الجمعة يوليو 22, 2011 7:37 am

    نجمه زارع در 29 آذرماه 1361 در شهرستان کازرون دیده به جهان گشود. وی شش ماه پس از تولد همراه با خانواده‌اش به قم عزیمت نمود و در آنجا ساکن شدند. دوران دبستان را در مدرسه‌ی «اوسطی» قم گذراند و دوران راهنمایی و دبیرستان را به ترتیب در مدارس «نرجسیه» و «شهدای چهارمردان» پشت سر گذاشت. طی سال‌های 79 تا 81 در دانشگاه همدان به تحصیل در رشته‌ی عمران پرداخت و سرانجام به صورت با اشتباه پزشک معالجش در تاریخ 31 شهریور 1384 دارفانی را وداع گفت.

    وی در دوران کوتاه زندگی خود با حدود 30 عنوان برگزیده در کنگره‌های شعر و سرایش 4 دفتر شعر، نام خود را در حافظه‌ی ادبی ایران ثبت نمود.




    وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود
    باید بگویم اسم دلم ، دل نمی‌شود
    دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند
    دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود
    تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای
    از آسمان فاصله نازل نمی‌شود
    خط می‌زنم غبار هوا را که بنگرم
    آیا کسی زِ پنجره داخل نمی‌شود؟
    می‌خواستم رها شوم از عاشقانه‌ها
    دیدم که در نگاه تو حاصل نمی‌شود
    تا نیستی تمام غزل‌ها معلّق اند
    این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 52
    Registration date : 2008-02-27

    رد: نجمه زارع

    پست من طرف catuyoun في الجمعة يوليو 22, 2011 7:38 am

    ضعیف و لاغر و زرد و صدای خواب‌آور
    کنار بستر من قرص‌های خواب‌آور

    لجن گرفتم از این سرگذشت ویروسی
    از این تب، این تبِ مالاریای خواب‌آور

    منی که منحنی زانوان زاویه‌دار
    جدا نمی‌کندم از هوای خواب‌آور

    همین تجمع اجساد مومیایی شهر
    مرا کشانده به این انزوای خواب‌آور

    زمین رها شده دورِ مدارِ بی‌دردی
    و روزنامه پر از قصه‌های خواب‌آور

    هنوز دفترِ خمیازه‌های من باز است
    بخواب شعر! در این ماجرای خواب‌آور

    ************************


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 52
    Registration date : 2008-02-27

    رد: نجمه زارع

    پست من طرف catuyoun في الجمعة يوليو 22, 2011 7:38 am


    از خاطرات گمشده می‌آیم تابوتی از نگاه تو بر دوشم
    بعد از تو من به رسمِ عزاداران غیر از لباسِ تیره نمی‌پوشم
    در سردسیری از منِ بیهوده وقتی که پوچ و خسته و دلسردم
    شب‌ها شبیه خواب و خیال انگار تب می‌کند تن تو در آغوشم
    تکثیر می‌شوند و نمی‌میرند سلول‌های خاطره‌ات در من
    انگار مانده چشم تو در چشمم لحن صدای گرمِ تو در گوشم
    هرچند زیر این‌همه خاکستر، آتش بگیر و شعله بکش در من
    حتی پس از گذشت هزاران سال روشن شو ای ستاره خاموشم
    بعد از تو شاید عاقبتِ من نیز مانند خواجه حافظِ شیراز است
    من زنده‌ام به شعر و پس از مرگم مردُم نمی‌کنند فراموشم



    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 52
    Registration date : 2008-02-27

    رد: نجمه زارع

    پست من طرف catuyoun في الجمعة يوليو 22, 2011 7:38 am

    فضای خانه که از خنده های ما گرم است
    چه عاشقانه نفس می کشم ! هوا گرم است

    دوباره “دیده امت” زّل بزن به چشمانی
    که از حرارت ” من دیده ام ترا ” گرم است

    بیا گناه کنیم عشق را … نترس … ، خدا ،
    هزار مشغله دارد ، سر ِ خدا گرم است


    ******************

    بعید نیست سرم را غزل به باد دهد
    و آبروی مرا در محل به باد دهد

    زبان سرخ و سرِ سبز و چند نقطه…، مرا
    دوصد کنایه و ضرب‌المثل به باد دهد

    چه‌قدر نقشه کشیدم برای زندگیم
    بعید نیست که آن را اجل به باد دهد

    **********************

    کفشِ چرمی ـ چتر ـ فروردین ـ خیابانِ شلوغ
    یک شب بارانی غمگین خیابانِ شلوغ

    می‌رود تنهای تنها، باز هم می‌بینمش
    باز هم رد می‌شود از این خیابانِ شلوغ

    ***********************

    نوشته‌ام به دلِ شعرهای غیرمجاز
    که دوست دارمت ای آشنای غیرمجاز
    هوا بد است، بِکِش شیشه‌ی حسادت را
    که دور باشد از این‌جا هوای غیرمجاز
    به کوچه پا نگذاریم تا نفرمایند:
    جدا شوند زِ هم این دو تای غیرمجاز
    دل است، من به تو تجویز می‌کنم ـ دیگر
    مباد پُک بزنی بر دوای غیرمجاز
    ترا نگاه کنم هرچه روز تعطیل است
    مرا ببر به همین سینمای غیرمجاز
    تو ـ صحنه‌های رمانتیک و جمله‌های قشنگ
    که حفظ کرده‌ای از فیلم‌های غیرمجاز
    زبان به کام بگیر و شبیه مردم باش
    مباد دم بزنی از خدای غیرمجاز

    ********************


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 52
    Registration date : 2008-02-27

    رد: نجمه زارع

    پست من طرف catuyoun في الجمعة يوليو 22, 2011 7:39 am

    من خسته‌ام، تو خسته‌ای آیا شبیه من؟
    یک شاعر شکسته‌ی تنها شبیه من
    حتی خودم شنیده‌ام از این کلاغ‌ها
    در شهر یک نفر شده پیدا شبیه من
    امروز دل نبند به مردم که می‌شود
    این‌گونه روزگار تو ـ فردا ـ شبیه من
    ای هم‌قفس بخوان که زِ سوز تو روشن است
    خواهی گذشت روزی از این‌جا شبیه من
    از لحن شعرهای تو معلوم می‌شود
    مانند مردم است دلت یا شبیه من
    من زنده‌ام به شایعه‌ها اعتنا نکن
    در شهر کشته‌اند کسی را شبیه من


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 52
    Registration date : 2008-02-27

    رد: نجمه زارع

    پست من طرف catuyoun في الجمعة يوليو 22, 2011 7:39 am

    باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…
    جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا…
    وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت
    تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا…
    روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای
    سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا
    افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت
    فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا
    کم‌کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان
    در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا…
    تا آفتاب زد همه جا تار شد برام
    دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا،
    از خواب می‌پریم که این ماجرا فقط
    یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 52
    Registration date : 2008-02-27

    رد: نجمه زارع

    پست من طرف catuyoun في الجمعة يوليو 22, 2011 7:39 am

    دوباره تَش زده بر قلبِ نازکِ سیگار
    هوای سرد و تو و فندک و پُک سیگار
    تو طبقِ عادتِ هر روز می‌نویسی باز
    به روی صندلیت «عشق» با نوکِ سیگار
    و سرفه می‌کنی و یادِ حرف‌های منی
    که گفته بوده‌ام انگار با تو که سیگار،
    برای حنجره‌ات خوب نیست دست بکش
    و دست می‌کشی از آخرین پکِ سیگار
    نه! جای پای کسی نیست جز خودت این‌جا
    فقط زمین و تن بی‌تحرکِ سیگار
    کسی نمی‌رسد از راه، سخت می‌رنجی
    و می‌روی که ببینی تدارکِ سیگار


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 52
    Registration date : 2008-02-27

    رد: نجمه زارع

    پست من طرف catuyoun في الجمعة يوليو 22, 2011 7:39 am

    قلبت که می‌زند، سر من درد می‌کند

    این روزها سراسر من درد می‌کند



    قلبت که ... نیمه‌ی چپ من تیر می‌کشد

    تب کرده، نیم دیگر من درد می‌کند



    تحریک می‌کند عصب چشم‌هام را

    چشمی که در برابر من درد می‌کند



    شاید تو وصله‌ی تن من نیستی، چقدر

    جای تو روی پیکر من درد می‌کند



    هی سعی می‌کنم که تو را کیمیا کنم

    هی دست‌های مس‌گر من درد می‌کند



    دیر است پس چرا متولد نمی‌شوی؟!

    شعر تو روی دفتر من درد می‌کند



    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 52
    Registration date : 2008-02-27

    رد: نجمه زارع

    پست من طرف catuyoun في الجمعة يوليو 22, 2011 7:40 am

    باران، غروب، ماه، اتوبوسی که ممکن است

    باید مرا دوباره ببوسی که ممکن است...



    این لحظه... لحظه... لحظه... اگر آخرین... اگر...

    ـ بس کن! نزن دوباره نفوسی که ممکن است



    من قول می‌دهم که بیایم به خواب تو

    زیبا، در آن لباس عروسی که ممکن است



    دل نازکی و دل نگرانی چه می‌شود

    من نیستم، تو شهر عبوسی که ممکن است



    ماشین گذشته از تو و هی دور می‌شود

    با سرعتی حدود صد و سی که ممکن است



    حالا تو در اتاق خودت گریه می‌کنی

    من پشت شیشه‌ی اتوبوسی که ممکن است...





    قلم کنار تو افتاده، لیقه خشک شده

    حروف عشق به خط عتیقه خشک شده



    دوباره زخم تو گل کرده، دوم ماه است

    زمان به روی دو و ده دقیقه خشک شده



    کنار پنجره‌ای ماه می‌وزد، داری

    به سمت کوچه نگاهِ عمیق خشک شده



    از آن قرار برای تو این فقط مانده ست

    گلی که بر سر جیب جلیقه خشک شده



    هجوم خاطره‌ها، چشم‌های تو بسته ست

    و دست‌های تو روی شقیقه خشک شده



    برای عشق تو سرمشق تازه می‌خواهی:

    قلم کنار تو افتاده، لیقه خشک شده


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 52
    Registration date : 2008-02-27

    رد: نجمه زارع

    پست من طرف catuyoun في الجمعة يوليو 22, 2011 7:40 am

    خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

    نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد



    شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

    کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟



    چه می‌کنی اگر او را که خواستی یک عمر

    به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...



    رها کنی، برود، از دلت جدا باشد

    به آنکه دوست‌ترش داشته ... به آن برسد



    رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند

    خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد



    گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری

    که هق هق تو مبادا به گوششان برسد



    خدا کند که ... نه! نفرین نمی‌کنم که مباد

    به او که عاشق او بوده‌ام زیان برسد



    خدا کند فقط این عشق از سرم برود

    خدا کند که فقط زود آن زمان برسد



    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 52
    Registration date : 2008-02-27

    رد: نجمه زارع

    پست من طرف catuyoun في الجمعة يوليو 22, 2011 7:40 am

    بی تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها

    می‌شوم بی‌اعتنا دیگر به خیلی چیزها



    تا چه پیش آید برای من نمی‌دانم هنوز

    دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها



    غیر معمولی است رفتار من و شک کرده است

    ـ چند روزی می‌شود ـ مادر به خیلی چیزها



    عکس‌هایت، نامه‌هایت، خاطرات کهنه‌ات

    می‌زنند اینجا به روحم ضربه خیلی چیزها



    هیچ حرفی نیست دارم کم‌کم عادت می‌کنم

    من به این افکار ضجرآور، به خیلی چیزها



    می‌روم هر چند بعد از تو برایم هیچ چیز ...

    بعد من اما تو راحت‌تر به خیلی چیزها



    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 52
    Registration date : 2008-02-27

    رد: نجمه زارع

    پست من طرف catuyoun في الجمعة يوليو 22, 2011 7:40 am

    تصویر ماه را کسی از چاه می‌کشد

    شب رو به کوفه می‌کند و آه می‌کشد



    سمت وقوع فاجعه‌ای تازه پا گذاشت

    مرد غریبه‌ای که به دروازه پا گذاشت



    افتاد ماه روی زمین و جنازه شد

    تاریخ زخم کهنه‌اش انگار تازه شد



    این سوگِ بادهاست که هی زوزه می‌کشند

    در شهر، گرگ‌ها به زمین پوزه می‌کشند



    حالا دوباره کوفه سراسر کبود شد

    پهلوی نخل‌های تناور کبود شد



    تو می‌رسی و فاجعه آغاز می‌شود

    درهای دوزخ از همه جا باز می‌شود



    بیهوده است موعظه در گوش مرده‌ها

    این شهر خواب رفته در آغوش مرده‌ها



    در گوش با صدای تو انگشت می‌کنند

    فریاد می‌زنی و به تو پشت می‌کنند



    افکار مرده در سرشان خاک می‌خورد

    در خانه‌اند و خنجرشان خاک می‌خورد



    در دستشان چه هست به جز چند مشتِ سنگ

    رد می‌شوی و پاسخ تو سنگ پشت سنگ



    رو می‌شوی و پنجره‌ها بسته می‌شوند

    سمت سکوت حنجره‌ها بسته می‌شوند



    ماندی، کسی ندید تو را کوفه کور شد

    شب، خانه کرد و شهر پُر از بوف‌کور شد



    روی تن تو این‌همه کرکس چه می‌کنند

    با تو سرانِ خشک مقدس چه می‌کنند



    حالا که از مبارزه پرهیز کرده‌اند

    خنجر برای کشتن تو تیز کرده‌اند



    شب می‌شود تو می‌رسی و ماه می‌رود

    در آسمان کوفه، سَرَت راه می‌رود



    تصویر ماه را کسی از چاه می‌کشد

    شب رو به کوفه می‌کند و آه می‌کشد


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 52
    Registration date : 2008-02-27

    رد: نجمه زارع

    پست من طرف catuyoun في الجمعة يوليو 22, 2011 7:41 am

    بگذار من شكسته شوم تو صبور باش

    جوري بمان هميشه كه انگار هيچ وقت...



    كاش يكي بود و جواب مي داد چرا شاعره هاي ايراني اينقدر زود سفر مي كنند ، پروين ، فروغ و نجمه زارع ، نجمه زارع شاعري كه در سال1361 در كازرون به دنيا آمد و پس از آن به قم رفت

    فارغ التحصيل رشته عمران دانشگاه همدان بود و در 20 كنگره سراسري شعر كشور به عنوان نفر برگزيده انتخاب و معرفي شده بود. ويژگي هاي غزل او از زبان آقاي مرزبان چنين است:

    "غزل وی از نگاه غزل سرایی که در منطقه مرکزی کشور رایج است، اثر می پذیرفت. غزل زارع با ویژگی های خاصش مثل: سپید خوانی ردیف یا چینش کلمات یا استفاده از دایره واژگانی که بیش تر می توان گفت فضایش به فضای شعر مدرن تر می خورد، در چارچوب شعر کلاسیک به بهترین وجه، خود را نشان می داد زبان ویژه و دایره واژگانی مخصوص خود را داشت. اگر بیش تر زنده می ماند، به سبک خاص شخصی اش تبدیل می شد.. باید درباره خصوصیات اخلاقی و تاثیر آن در شعرش گفت. وی بسیار باوقار بود و محجوب و سنگین که این ویژگی ها به کلمات و شعرش هم منتقل شده بود. در شعرش عصیان می کرد، ولی شعر زارع هیج وقت از دایره وقار خارج نمی شد. "

    و بالاخره در 31 شهريور 1384 در بيمارستان گلپايگاني قم پس از آن كه در اثر تزريق داروي بيهوشي چند روز دچار مرگ مغزي بود در اوج جواني درگذشت... حيف و صد حيف...





    دنيا به دور شهر تو ديوارْ بسته است
    هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است
    كى عيد مى‏رسد كه تكانى دهم به خويش؟
    هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است
    شب‏ها به دور شمع كسى چرخ مى‏خورد
    پروانه‏اى كه دل به دلِ يار بسته است
    از تو هميشه حرف زدن كار مشكلى است
    در مى‏زنيم و خانه گفتار بسته است
    بايد به دست شعر نمى‏دادم عشق را
    حتى زبان ساده اشعار بسته است
    وقتى غروب جمعه رسد، بى‏تو، آفتاب
    انگار بر گلوي خودش دار بسته است

    مى‏ترسم آخرش تو نيايى و پُر كنند
    در شهر: شاعرى ز جهان، بار بسته است

    ***


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 52
    Registration date : 2008-02-27

    رد: نجمه زارع

    پست من طرف catuyoun في الجمعة يوليو 22, 2011 7:42 am

    خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه
    گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه
    هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
    بر دوش تو نهاده شود باری از گناه
    گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم...
    گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!!
    ...
    سخت است این‌که دل بکنم از تو، از خودم
    از این نفس کشیدن اجباری، از گناه
    بالا گرفته‌ام سرِ خود را اگرچه عشق
    یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه
    دارند پیله‌های دلم درد می‌کشند
    باید دوباره زاده شوم ـ عاری از گناه ـ

    ***



    یک درختِ پیرم و سهم تبرها می‌شوم
    مرده‌ام، دارم خوراکِ جانورها می‌شوم
    بی‌خیال از رنجِ فریادم ترد‌ّد می‌کنند
    باعث لبخندِ تلخِ رهگذرها می‌شوم
    با زبان لالِ خود حس می‌کنم این روزها
    هم‌نشین و هم‌کلامِ‌کور و کرها می‌شوم
    هیچ‌کس دیگر کنارم نیست، می‌ترسم از این
    این‌که دارم مثل مفقودالاثرها می‌شوم
    ...
    عاقبت یک روز با طرزِ عجیب و تازه‌ای
    می‌کُشم خود را و سرفصلِ خبرها می‌شوم

    ***





    خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
    نخواست او به منِ خسته ـ بی‌گمان ـ برسد
    شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشمِ خودت
    کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
    چه می‌کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
    به‌راحتی کسی از راه ناگهان برسد،...
    رها کنی برود از دلت جدا باشد
    به آن‌که دوست‌تَرَش داشته به آن برسد
    رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
    خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
    گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری
    که هق! هق!... تو مبادا به گوششان برسد
    خدا کند که... نه! نفرین نمی‌کنم... نکند
    به او ـ که عاشق او بوده‌ام ـ زیان برسد
    خدا کند فقط این عشق از سرم برود
    خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

    ***





    خورشیدِ پشتِ پنجره‌ی پلک‌های من
    من خسته‌ام! طلوع کن امشب برای من
    می‌ریزم آن‌چه هست برایم به پای تو
    حالا بریز هستی خود را به پای من
    وقتی تو دل‌خوشی، همه‌ی شهر دل‌خوشند
    خوش باش هم به جای خودت هم به جای من
    تو انعکاسِ من شده‌ای... کوه‌ها هنوز
    تکرار می‌کنند تو را در صدای من
    آهسته‌تر! که عشق تو جُرم است، هیچ‌کس
    در شهر نیست باخبر از ماجرای من
    شاید که ای غریبه تو همزاد با منی
    من... تو... چه‌قدر مثل تو هستم! خدای من!!

    ***




    بعد از تو سرد و خسته و ساکت تمام روز...
    با صد بهانه‌ی متفاوت تمام روز...
    هی فکر می‌کنم به تو و خیره می‌شود
    چشمم به چند نقطه‌ی ثابت تمام روز
    زردند گونه‌های من و خاک می‌خورد
    آیینه روی میز توالت تمام روز
    در این اتاق، بعدِ تو تکرار می‌شود
    یک سینمای مبهم و صامت تمام روز
    گهگاه می‌زند به سرم درد دل کنم
    با یک نوار خالیِ کاست تمام روز
    «من» بی «تو» مرده‌ای متحرّک تمام شب...
    «من» بی «تو» سرد و خسته و ساکت تمام روز...


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 52
    Registration date : 2008-02-27

    رد: نجمه زارع

    پست من طرف catuyoun في الجمعة يوليو 22, 2011 7:42 am

    تو نیستی و این در و دیوار هیچ‌وقت...
    غیر از تو من به هیچ‌کس انگار هیچ‌وقت...
    این‌جا دلم برای تو هِی شور می‌زند
    از خود مواظبت کن و نگذار هیچ‌وقت...
    اخبار گفت شهر شما امن و ناراحت است
    من باورم نمی‌شود، اخبار هیچ‌وقت
    حیفند روزهای جوانی، نمی‌شوند
    این روزها دو مرتبه تکرار هیچ‌وقت
    من نیستم بیا و فراموش کن مرا
    کی بوده‌ام برات سزاوار؟... هیچ‌وقت!
    بگذار من شکسته شوم تو صبور باش
    جوری بمان همیشه که انگار هیچ‌وقت...


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 52
    Registration date : 2008-02-27

    رد: نجمه زارع

    پست من طرف catuyoun في الجمعة يوليو 22, 2011 7:43 am



    تا می‌کشم خطوطِ تو را پاک می‌شوی
    داری کمی فراتر از ادراک می‌شوی
    هرلحظه از نگاهِ دلم می‌چکی ولی
    با دستمالِ کاغذی‌ام پاک می‌شوم
    این عابران که می‌گذرند از خیال من
    مشکوک نیستند تو شکاک می‌شوی
    تو زنده‌ای هنوز برایم گمان نکن
    در گورِ خاطرات خوشم خاک می‌شوی
    باید به شهرِ عشق تو با احتیاط رفت
    وقتی که عاشقی چه خطرناک می‌شوی!

    ***


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 52
    Registration date : 2008-02-27

    رد: نجمه زارع

    پست من طرف catuyoun في الجمعة يوليو 22, 2011 7:45 am

    دیدمت چشم تو جا در چشم‌های من گرفت
    آتشی یک لحظه آمد در دلم دامن گرفت
    آن‌قَدَر بی‌اختیار این اتفاق افتاده که
    این گناه تازه‌ی من را خدا گردن گرفت
    در دلم چیزی فرو می‌ریزد آیا عشق نیست؟
    این‌که در اندام من امروز باریدن گرفت
    من که هستم؟ او که نامش را نمی‌دانست و بعد
    رفت زیر سایه‌ی یک «مرد» و نام «زن» گرفت
    روزهای تیره و تاری که با خود داشتم
    با تو اکنون معنی آینده‌ای روشن گرفت
    زنده‌ام تا در تنم هُرمِ نفس‌های تو هست
    مرگ می‌داند: فقط باید ترا از من گرفت



    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 52
    Registration date : 2008-02-27

    رد: نجمه زارع

    پست من طرف catuyoun في الجمعة يوليو 22, 2011 7:46 am

    خوانش شعری از زنده یاد «نجمه زارع»


    نجمه زارع از شاعران جوان و نوجوی قم بود كه چند سالی می شد به طور جدی پا به عرصه غزل گذاشته بود و در كنگره ها و جشنواره ها حضور پررنگ داشت.


    چند هفته پیش خبری سراسیمه از قم به تهران آمد كه نجمه زارع از دنیا رفته است. اولش باورمان نمی شد و فكر می كردیم كه شوخی بی مزه ای بیشتر نباید باشد و با خودمان می گفتیم «مگر می شود؟ نجمه زارع فقط بیست و سه سال دارد!». نجمه زارع از شاعران جوان و نوجوی قم بود كه چند سالی می شد به طور جدی پا به عرصه غزل گذاشته بود و در كنگره ها و جشنواره ها حضور پررنگ داشت. اولین بار نام او را پنج شش سال پیش شنیدم؛ در پای شعری كه به راحتی نمی شد از آن گذشت. بعد از آن اگرچه او را ندیدم اما شعرهایش كه به دستم می رسید و به این كه نام تازه ای به فهرست شاعران موفق زن در زمینه غزل اضافه شده، اطمینان بیشتری پیدا می كردم. شعرهایی مثل «غم كه می آید، در و دیوار شاعر می شود...»، «بی تو اندیشیده ام كمتر به خیلی چیزها...»، «یك سرنوشت سه حرفی، خالی ست در كنج جدول...»، «قلبم چه تند می زند امروز... تیك تیك...»، «خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه...» و ... .

    و حالا آن طور كه شنیده ایم مجموعه شعر او «عشق، قابیل است» در دست چاپ است.

    نمی خواهم به رسم همیشه، مثل باقی دوستان، حالا كه شاعری از كنارمان رفته است، از او یك بت بسازم و او را نابغه شعر معاصر معرفی كنم. نه! ما در بین شاعران زن، كسانی را داشته و داریم كه در غزل، موفق، چشمگیر و تاثیرگذار ظاهر شده و می شوند؛ شاعرانی مثل كبری موسوی قهفرخی، مریم تاج الدینی، محبوبه ابراهیمی، و... . اما نكته این جاست كه او با شاعران مذكور، از لحاظ سنی چند سالی فاصله داشت. او در بیست سالگی شروع به شكفتن كرده بود و در این چند سال نیز آثار قابل اعتنایی در غزل جوان پدید آورده بود و جوایزی چون مقام اول كنگره شعر دفاع مقدس را نیز در كارنامه داشت.

    نجمه زارع بیست و سه ساله نیز از كنارمان رفت و ناگهان، شد آنچه پذیرفتنش ناشدنی بود! ما مگر چه می توانستیم بكنیم جز اینكه چشم باز كنیم و در عین ناباوری صندلی خالی او را ببینیم كه روزهاست پرنمی شود. حالا نجمه زارع تا آخر دنیا بیست و سه ساله خواهد ماند. ( این اتفاق ناگوار را به همسر شاعر او، عباس محمدی تسلیت می گوییم!)

    این متن یك بازخوانی از سه شعر به هم پیوسته سروده نجمه زارع است، شعری كه زبان روان و تقریبا بی نقصی دارد و صمیمی و دلنشین است. زارع در این شعر نیز قافیه ها را هنرمندانه به طبیعی ترین شكل ممكن به كارگرفته است. به همه اینها باید تاثیرگذاری حسی و عاطفی این شعر را نیز اشاره كرد، چیزی كه در خیلی جاها نجمه زارع از عهده آن به خوبی برآمده است. زمانی كه این شعر را برای بازخوانی انتخاب می كردم، می دانستم كه او شعرهای خوب دیگری هم دارد كه چه بسا بی نقص تر از این شعر كه مربوط به چهار پنج سال پیش است هستند. اما این شعر را به خاطر پیوند ارگانیك و توانایی شاعرش در خلق سه اپیزود به هم پیوسته و نیز به خاطر این كه علاقمندان به شعر آن را كمتر شنیده اند، ترجیح دادم.

    نكته آخر این كه در این بازخوانی كه به یاد نجمه زارع چاپ می شود، سعی كرده ام تعارفی در بین نباشد و تنها اصول و معیارهای ادبی را مدنظر قرار دهم. چه بسا این بازخوانی در شرایطی دیگر و در جایی دیگر، بسیار پیشتر از این چاپ می شد.

    اپیزود اول

    در مصرع اول شاعر از «پچ پچ» ی صحبت می كند كه مزاحم خواب او شده است: پچ پچ غم! این در نوع خودش تعبیر تازه ای می تواند باشد؛ غمی كه در گوش تو مدام چیزی را زمزمه می كند. در مصرع دوم به نوعی شاهد استفاده از مردمگرایی هستیم. شاعر با توسل به اصطلاحی رایج(به هم خوردن اعصاب) در بین عامه مردم، موجبات پیوند قوی تر شعر با مخاطب را فراهم می آورد. در بیت دوم ناگهان حرف های شاعر، شكل خطابی به خود می گیرد و با مخاطبی كه دقیقا مشخص نشده كیست و احتمالا «سكوت» ی است كه در حال پچ پچ است شروع به صحبت می كند. در این بیت باز هم با وامی از فرهنگ مكالمات عامیانه «هیس هیس» وارد شعر می شود اگرچه به نظر می رسد «سكوت» و «دل» ارتباط محكمی با هم ندارند و رشته ای نیست كه آن دو را به هم مرتبط كند. ما در پیشینه فرهنگی و ادبی، با «سكوت در دل» آشنایی نداریم تا در این جا با به هم خوردن سكوت در دل ارتباط برقرار كنیم در حالی كه مثلا از «سكوت بر لب» چنین سابقه ای در ذهن داریم. در ادامه، بی مقدمه از پچ پچی كه بی خبر آمده و سكوتی كه به هم خورده به بیتی می رسیم كه پیوند محكمی با مصاریع قبل و حال و هوای آن ندارد. در دو مصرع قبل با «لحظه» سر و كار داریم و در «اكنون» شاعر به سرمی بریم اما در این بیت سخن از چیزی می رود كه وقوف به آن مستلزم زمانی بلندتر و توجهی عمیق تر است و تنها در یك دوره زمانی است كه چنین آگاهی ای حاصل می شود. در حالی كه ما در دو بیت قبل در اكنون هستیم و با مسائلی به همین مقیاس گذرا سروكار داریم. و هنوز هم مخاطبی كه با او صحبت می شود بیشتر از بیت قبل برایمان روشن نشده است.

    بیت چهارم، بیتی خلاق است. غم سنگینی كه وزن را در غزل( كه از مهمترین فاكتورهای وجودی آن است) به هم می ریزد. خواننده به طور غیرمستقیم از این به هم ریختگی به شاعر به هم ریخته می رسد. «غزل ناب» در این بیت، تركیبی تكراری و نخ نماست و استفاده متفاوتی نیز از آن نشده است. در این بیت مخاطب درد دل های شاعر مشخص می شود : یك «تو» ی عاشقانه. در حالی كه این «تو» نمی تواند مخاطب بیت دوم باشد.در بیت آخر شاهد كشفی تازه هستیم. شاعر می خواهد چشم و در واقع نگاه اثیری و بی انتهای «تو» را بسراید و وزن ها كه مكانیكی و محدودند نمی توانند جوابگو باشند. و در مصرع آخر دوباره به ابتدای شعر برمی گردیم و مصرع اول تكرار می شود و این چنین متوجه همه آن چیزهایی می شویم كه اعصاب شاعر را به هم ریخته و خواب را از چشمان او گرفته است.

    اپیزود دوم

    اپیزود دوم شروع محكمی دارد. مصرع اول به دلیل اشاره به «دو ساعت» ی كه خواننده از اپیزود قبل با آن آشناست می تواند با شعر پیشین پیوند برقرار كند. به نوعی در این جا هم شاهد مردمگرایی هستیم. ضمن این كه مصرع دوم به خوبی مصرع اول را جواب می دهد و كامل می كند. زبان در این بیت سلامت كامل و طبیعی ترین شكل ممكن را داراست. قافیه ها نیز به نرمی در جای خود نشسته اند و حضور خود را به رخ نمی كشند در حالی كه تاثیر خود را می گذارند.

    در بیت دوم درست مانند اپیزود اول، شاعر كسی را مورد خطاب قرار می دهد و البته این بار مشخص می شود كه او كیست: نسیم! این بیت ارتباطی با مصرع قبل و به خصوص بعد خود ندارد و حضور آن در این شعر عاشقانه موجه به نظرنمی رسد. بیت سوم بیت ساده اما خوبی است و زمینه را برای بیت بعد فراهم می كند گرچه مشخص نیست كه «همین» جز پركردن وزن چه نقشی دارد؟بیت چهارم نیز بیت موفقی است و با یادآوری اولین دیدار و نقل اولین حرف های ساده، بیت قبل را ادامه می دهد. زبان، همچنان روان و صمیمی است و نشانی از تصنع در آن دیده نمی شود.در بیت آخر دو «و» هست كه اولی به شكل طبیعی و دومی به اجبار با فتحه خوانده می شود. این اتفاق آن هم درست در بیت آخر موجب نقص است. ضمن این كه زبان در مصرع اول تحت تاثیر وزن عروضی به هم ریخته است. و به تبعیت از اپیزود اول در این جا نیز شاهد تكرار مصراع آغازین هستیم بدون آن كه ربطی به «دو ساعت» اپیزود اول داشته باشد. پس به دنبال یافتن نقش آن در این شعر متوجه می شویم كه این «دو ساعت» ، دو ساعتی دیگر است: دو ساعت اولین آشنایی! و این چنین مطلع شعر نیز تحت تاثیر این برداشت، معنایی دوباره می یابد و به این نتیجه می رسیم كه در این اپیزود، فلاش بكی به قبل از اپیزود اول داشته ایم.

    اپیزود سوم

    اپیزود پایانی نیز شروع خوبی دارد. زبان، روان و صمیمی است و از عاطفه هرچند نامرئی تر بهره گرفته شده است.

    بیت دوم، احساس و عاطفه را به طور پررنگ تری وارد شعر می كند. خاطره ها زبان باز كرده اند و از او می گویند... حسی كه برای همه ما آشناست و ممكن است آن را تجربه كرده باشیم. «زبان گشوده به تكرار» را نیز باید اتفاقی تازه در زبان معمولی شعر دانست.

    بیت سوم ضعیف تر از مصراع های قبل است. «این» در این بیت حشو است و «نیاورده ست» از آن جا كه به «پستچی» برمی گردد و حال آن كه فاعل آن «او» ست،فعل مناسبی به نظر نمی رسد. احتمالا «نامه ننوشتن» یا «نامه ندادن» شكل درست تر آن خواهد بود كه به خاطر قافیه و ردیف تبدل به «نیاورده ست» شده است. این بیت نیز در سیبل عناصر شعری، عاطفه را نشانه رفته است.

    در بیت چهارم نیز با زبانی آشنا و صمیمی مواجهیم در حالی كه مصرع اول، ادامه دهنده مصرع قبل است. شاعر نمی تواند به همین راحتی بپذیرد كه «او» دیگر نمی آید و نامه اش را پاره كند.

    «تمام می شود این قصه» این جمله هم می تواند خبری باشد و هم می تواند شكل سوالی داشته باشد. درهرصورت در ادامه، مجدداً «تو» مورد خطاب قرار می گیرد و از او خواسته می شود حرفی بزند، هرچه كه باشد! در مصرع آخر، بار دیگر مردمگرایی به كارگرفته می شود و چه به استفاده موفق و متناسبی هم! و این چنین با افزودن چاشنی طنز ( كه در واقع می تواند نشانی از بی تفاوتی «تو» باشد) به فضای غم انگیز و عاشقانه شاعر، شعر از لحاظ حسی و عاطفی با تاثیرگذاری دوچندان پایان می گیرد.

    (۱)

    صدای پچ پچ غم، خواب من به هم خورده ست

    دو ساعت است كه اعصاب من به هم خورده ست

    صدای پچ پچ غم... هیس هیس، ساكت باش

    سكوت در دل بی تاب من به هم خورده ست

    تو قاب عكس مرا دیده ای، نمی دانی

    نشاط چهره ی در قاب من به هم خورده ست؟

    غم تو را نسرودم وگرنه می دیدی

    كه وزن در غزل ناب من به هم خورده ست

    *

    هجای چشم تو را وزن ها نمی فهمند

    دو ساعت است كه اعصاب من به هم خورده ست

    (۲)

    دو ساعتی كه به اندازه ی دو سال گذشت

    تمام عمر من انگار در خیال گذشت

    ببند پنجره ها را كه كوچه، ناامن است

    نسیم آمد و نشنید و بی خیال گذشت

    درست روی همین صندلی تو را دیدم

    نگاه خیره ی تو، لحظه ای كه لال گذشت

    «چه ساعتی ست؟ ببخشید...» ساده بود اما

    چه ها كه از دل تو با همین سوال گذشت

    گذشت و رفت و سیگار می كشم تنها

    دو ساعتی كه به اندازه ی دو سال گذشت

    (۳)

    تمام عمر من انگار در غم و درد است

    مرا غروب تو صد سال پیرتر كرده ست

    تمام خاطره ها پیش روی چشم منند

    زبان گشوده به تكرار: او چه نامرد است

    بیا و پاره كن این نامه را نمی بینی؟

    دو سال می شود او نامه ای نیاورده ست

    ... همیشه گفته ام اما نمی شود انگار

    دل تو سخت مرا پایبند خود كرده ست

    تمام می شود این قصه، آه حرف بزن

    فقط نپرس كه لیلی زن است یا مرد است؟


    عباس تربن


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 52
    Registration date : 2008-02-27

    رد: نجمه زارع

    پست من طرف catuyoun في الجمعة يوليو 22, 2011 7:54 am


    حامد داراب به مناسبت یادی از ایشان صحبتهای امیر مرزبان شاعر جوان را در این باره ارج مینهد

    نجمه زارع در چه قالبی می سرود؟
    در قالب شعر کلاسیک کار می کرد که با گذشت چند سال، کاملا به غزل گرایش یافت.

    غزلش چه ویژگی هایی داشت؟
    غزل وی از نگاه غزل سرایی که در منطقه مرکزی کشور رایج است، اثر می پذیرفت. غزل زارع با ویژگی های خاصش مثل: سپید خوانی ردیف یا چینش کلمات یا استفاده از دایره واژگانی که بیش تر می توان گفت فضایش به فضای شعر مدرن تر می خورد، در چارچوب شعر کلاسیک به بهترین وجه، خود را نشان می داد.

    از چه کسانی اثر پذیرفته بود؟
    شعرش زیر تأثیر شعر های ساده دهه شصت و هفتاد بود، مانند سلمان هراتی، ولی به طور کلی، تاثیرپذیری کم تری از دیگران داشت و دنباله رو نبود.
    یا به زبان ویژه ای دست یافته بود؟
    زبان ویژه و دایره واژگانی مخصوص خود را داشت. اگر بیش تر زنده می ماند، به سبک خاص شخصی اش تبدیل می شد. در شعرش عصیان می کرد، ولی هیج وقت از دایره وقار خارج نمی شد.
    شعر مذهبی و شعر مهدوی در میان تلاش های ادبی وی چه جایگاهی داشت؟
    هر شاعری با توجه به آبشخور روحی و فکری اش به کارهایی گرایش دارد. نجمه زارع، شاعر مذهبی بود و به دلیل دغدغه های مذهبی اش، کارهایی هم در این زمینه داشت. در زمینه شعر آیینی و موضوع انتظار و مهدویت و دفاع مقدس نیز شعرهایی سروده بود. نگاه انتظاری که در شعرش داشت، با ظرافت های مخصوص به خودش پیش می رفت. این ظرافت هم برخلاف کسانی که نگاه شان در ندبه و به قول معروف، نگاه مریدی و مرادی و نیازی است، حالت اعتراض داشت؛ که گفته اند: انتظار، مذهب اعتراض است به طور کلی، تاثیرپذیری کم تری از شعر دیگران داشت و دنباله رو نبود.
    نکته پایانی که درباره نجمه زارع می توان گفت؟
    باید درباره خصوصیات اخلاقی و تاثیر آن در شعرش گفت. وی بسیار باوقار بود و محجوب و سنگین که این ویژگی ها به کلمات و شعرش هم منتقل شده بود. در شعرش عصیان می کرد، ولی شعر زارع هیج وقت از دایره وقار خارج نمی شد.

    یک شعر از نجمه زارع:
    غروب جمعه
    دنیا به دور شهر تو دیوار بسته است
    هر جمعه، راه سمت تو انگار بسته است
    کِی عید می رسد که تکانی دهم به خویش
    هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است
    از تو همیشه حرف زدن، کار مشکلی است
    در می زنیم و خانه ی گفتار بسته است
    باید به دست شعر نمی دادم عشق را
    حتا زبان ساده ی اشعار بسته است
    وقتی غروب جمعه رسد بی تو، آفتاب
    انگار بر گلوی خودش تار بسته است


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 52
    Registration date : 2008-02-27

    رد: نجمه زارع

    پست من طرف catuyoun في الجمعة يوليو 22, 2011 7:56 am

    جبور می کنند بگویم که "بهترم"



    آوخ! هنوز زخمیم و رنج می برم


    دنیا هر آنچه داشت بلا ریخت بر سرم

    مردم چه می کنند که لبخند می زنند

    غم را نمی شود که به رویم نیاورم

    قانون روزگار چگونه ست کین چنین

    درگیر جنگ تن به تنی نا برابرم

    تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتی ست

    از فکر دیدن تو ترک می خورد سرم

    وامانده ام که تا به کجا می توان گریخت

    از این همیشه ها که ندارند باورم

    حال مرا نپرس که هنجار ها مرا

    مجبور می کنند بگویم که "بهترم"

    زنده یاد نجمه زارع


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !

      اكنون الأربعاء ديسمبر 19, 2018 12:39 pm ميباشد