دل خواسته ها


    ابراهيم حاتمي کيا

    شاطر
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الجمعة فبراير 12, 2010 1:51 pm

    «به نام پدر» سیزدهمین فیلم بلند ابراهیم حاتمیکیا پس از فیلمهای «دیدهبان، وصل نیکان، مهاجر، برج مینو، از کرخه تا راین، خاکستر سبز، بوی پیراهن یوسف، آژانس شیشهای، روبان قرمز، ارتفاع پست، موج مرده و به رنگ ارغوان» میباشد. دغدغه حاتمیکیا در این فیلم نیز همچون فیلمهای اخیرش، ارتباط نسل انقلاب و دفاع مقدس با نسل سوم است. نسلی که امید میرود ارزشها و فضیلتهای انقلاب اسلامی را از یاد نبرده و کماکان پس از فیلمهای «موج مرده و به رنگ ارغوان» چنین است: حالا دیگر حاتمیکیا فیلمسازی است با موقعیتی خاص در سینمای ایران که جسارت و توانایی او در طرح برخی مضمونها و زدن بعضی حرفهایی که از عهده دیگر فیلمسازان برنمیآید، مثال زدنی است. (ماهنامه سینمایی فیلم، بهمن 84، صفحه 20)

    کارگردان در این فیلم میخواهد بگوید نسل پیشین تصمیماتی اتخاذ میکنند که در سرنوشت نسل آینده تأثیرگذار است به این معنا که نسل آینده خود در اتخاذ آن تصمیم و عوارض و تبعات ناشی از آن دخالتی ندارد اما خواسته یا ناخواسته پایش به این ماجرا کشیده میشود. در این داستان حبیبه دانشجو در خصوص جنگ اختلافنظرهایی با پدر دارد. انفجار مین سبب میشود این اختلافات بیشتر نمایان شود. پس از اولین دیدار میان ناصر و حبیبه در بیمارستان (شهید بهشتی) این دیالوگها میان پدر و دختر رد و بدل میشود.

    حبیبه: اینجا هم عجله داری بابا، من حرف دارم. کی گفته جنگ تموم شده بابا؟ یادتونه میگفتم پدری که میجنگه جای بچههایش هم تصمیم میگیره؟ من هم بالاخره توی جنگتون شرکت کردم بابا، ولی هنوز به من پلاک ندادن. من رفتم روی مین بابا.

    ناصر: مین زیر پای دختر من چیکار می کرد؟ کی باید جواب بده؟

    حبیبه: خودتون، مگه نگفتین آتشبس آخر جنگه بابا؟ هنوز هم نفهمیدن؟ من نرفته بودم بجنگم. هیچکس نظر منو نپرسید. هیچکس پرچم سفیدمو ندید بابا. بابا نگذار پایم را قطع کنند.

    در دیالوگی باز در بیمارستان آنگاه که پدر اجازه عمل به دکتر را دادهاست، حبیبه میگوید: فکر کردم حالا که همرزم شدیم، تنهام نمیگذاری. اومدی پیشم باشی بابا. وقتی منو میبردن اتاق عمل آنقدر دوست داشتم ببینم شما را اما مثل همیشه نبودید. شما هم منو درک کنید. پایم را دوست دارم. همهاش باهام حرف میزنه. چشمهایم را که روی هم میگذارم میبینم که با آنها دارم میدوم راه میروم، میپرم. چرا اجازه میدید این پا را از من بگیرند؟ چرا آن برگه را امضا کردید؟ تا کی شما باید جای من امضا کنید بابا؟ مگه این پا مال من نیست؟ چرا یکی از من امضا نمیخواد؟ اگه نشد با پای سالم از اتاق عمل بیام بیرون، ترجیح میدم دیگه از اون اتاق بیرون نیام. خدا نمیخواد من پایم را از دست بدم بابا. این شما هستید که دارید منو دست تیغ جراحی میسپارید. امضایتان را پس بگیرید. اگر اینکار رو بکنید، دخترتون از همسنگرش راضی میشه. هنوز نمیخواهید باور کنید من جنگ شما رو ادامه دادم بابا؟ این مدرک کوچیکیه؟ هنوز جنگ هست ...

    نکته مهمی که تذکر آن ضروری بهنظر میرسد این است که نه تنها تصمیمات مهم یک نسل میتواند بر نسل بعدی اثر بگذارد بلکه این تصمیم میتواند تا چند نسل بهصورت متوالی تأثیرگذار باشد بهعنوان مثال تأثیرات حمله اتمی آمریکا به ژاپن بر هفت نسل بهصورت متوالی تأثیرگذار است. این موضوع یک مسئله طبیعی و عادی است اما اگر این سؤال مطرح شود که آیا این تصمیمات درست بودهاند یا خیر باید آنها را با معیار حق و بهعبارتی با معیار الهی محک زد و لاغیر. توجه شما به دیالوگی که ناصر پس از آنکه به تپه شاهد (محل مجروحیت دخترش) میرود و درمییابد آن تپه، همان جایی است که او در زمان جنگ مینگذاری کرده است، جلب مینماییم:

    همین تپه شاهد مرتضی. من خودم، خداجان، کمک کن، یا زهرا. عراقیها تا اینجا آمدهبودن داشتند میرسیدند تا اینجا (اشاره میکند) مایک سنگر دیدهبانی داشتیم همینجا، من بخاطر آن نامردها، من، من اینجا را مین کاشتم. دنیا چرا اینطوری میشه مرتضی؟ کی به کیه؟ من تاوان چی رو باید پس بدم؟ چرا؟ حبیبه کجا بود؟ سپس به خدا میگوید: این پایم را بگیر ولی پای حبیبه را به من پس بده. تو را قسمت می دهم. سپس بلند فریاد میزند: خدا! من یک پدرم . من نمیتونم تحمل کنم. من جنگیدم نه اون، من اعتقاد داشتم نه اون، این پا رو بگیر، پای حبیبه رو پس بده. به خودت قسم راضیم (و به شدت میگرید).

    در جایی دیگر در دیالوگی به راحله همسرش میگوید:

    چرا این جنگ ما را رها نمیکند؟نحوه بیان این جملات بهگونههای است که گویا مقصر اصلی در مجروحیت حبیبه، ناصر است به عبارتی اگر او در زمان جنگ مینگذاری نمیکرد. امروز شاهد انفجار آن زیر پای حبیبه نبودیم. این شبهه در فیلم پاسخ شایسته و شفافی ندارد هر چند میدانیم منظور حاتمیکیا این نیست که جنگیدن و مینگذاری اشتباه بوده است اما پاسخ ضعیف به این شبهه، مخاطب را اغنا نمیکند که مینگذاری ناصر عمل درستی بوده است بهعبارتی انفجار مین زیر پای حبیبه در زمان کنونی به معنای اشتباه بودن مین گذاری ناصر در زمان جنگ نیست.

    البته در انتهای فیلم دیالوگهایی از ناصر میشنویم که تا حدی این ذهنیت را تقویت میکند که مینگذاری غلط نبوده است بهعنوان مثال آنگاه که هواپیما مجدداً به فرودگاه باز میگردد، ناصر خطاب به خدا میگوید:

    «خدایا من اگه از تو چیزی خواستم، فقط برای اینها بوده(خطاب به همسر و فرزند) حالاهم اونو از تو میخوام. خدایا من وجب به وجب این زمین جنگیدم فقط برای تو. اونا رو از تو میخوام.»

    در دیالوگ دیگری ناصر به راحله میگوید: یه روز به من زنگ زدن گفتن بیا کمک کن تا زمینهای آلوده به مین رو پاک کنیم. گفتم که توی بدترین وضعیت زیر آتش توپ و خمپاره اونارو کاشتیم. حالا که دیگه صلح شده. نوبت جوونها است که برن درو کنن. گفتن بد نیست که بدونید عراقیها دو برابر جمعیت ما توی این زمین مین کاشتن. یعنی برای هر نفر دو تا. گفتم که من سهم خودم و ایل و تبارم را دادم. گفتند که نیت کردی جواب سر بالا به ما بدی؟ چه میدانستم اون مینی که من کاشتم، یه روز قراره زیر پای حبیبه خودم بره. سپس راحله میگوید: فکر میکنم اون مین زیر پای هر سه ما ترکیده. همه ما را زخمی کرده و از همه بدتر حبیبه را. حبیبه حق داره بگه نمیخواست تو جنگ من و تو شرکت کنه.

    ناصر: یعنی من مقصرم؟

    کارگردان در سکانس انتهایی، فیلم را تلخ تمام نمیکند. ناصر در بیمارستان میگوید من در اینجا شاهد از دست دادن دوستان زیادی بود اما خدا در همین بیمارستان، راحله و حبیبه را به من بازگرداند.
    ناصر مجدداً به میدان نبرد بازمیگردد با این تفاوت که این بار به جنگ مینها میرود. آیا در این بازگشت، حبیبه نیز متحول شده است؟

    شاید کارگردان ترجیح داده است بجای او بیشتر، مخاطبین جوان و نوجوان سینما را مورد خطاب قرار دهد. نکتهای که تذکر آن خالی از لطف نیست این است که برخی کارگردانان متعهد و دلسوز از جمله حاتمیکیا در آثار خود بر این نکته اصرار میورزند که در ایران فاصله بین نسلها وجود دارد و یا اساساً نسلها از یکدیگر جدایند. چرا باید بر این تلقی غلط پافشاری کرده و همان حرفها را که رسانههای غربی و وادادگان داخلی روی آن مانور میدهند تکرار کنیم. توجه فرمائید بهمن فرمانآرا در فیلم «یک بوس کوچولو» خطاب به همه هنرمندان میگوید به خارج از کشور نروید. در همین سرزمین بمانید. آثار هنری تولید کنید و مطمئن باشید می توانید بر نسل سوم تأثیر گذاشته و آنان را به سوی خود جلب کنید. آنها با این امیدواری سعی دارند نسل سوم انقلاب را جذب نمایند. چرا هنرمندان متعهد ما تلاش دارند بگویند نسل سوم از انقلاب و پیکره آن جدا است؟ اعلام خطرها و هشدارها درست است اما نباید فیلمسازان متعهد ما این گونه در آثارشان تبلیغ نمایند که نسل سوم با ما نیست. نسل سوم به حول و قوه الهی و با عنایت حضرت بقیها... الاعظم(علیه السلام) دست از انقلاب، ولایت و آرمانهای آن برنخواهد داشت و انشاءا... دشمن آرزوی این جدایی را به گور خواهد برد.

    حاتمیکیا آنچنان که از او انتضار میرفت نتوانست با این فیلم مخاطب را غافلگیر کند.

    عناصر مشترکی در فیلمهای اخیرش دیده میشود که تا حدودی در این فیلم نیز تکرار شده است. آیا حاتمیکیا با بن بست موضوع مواجه است؟

    سرمایهگذار این فیلم شرکت پارس قائم(ارائه کننده گوشیهای تلفن همراه سامسونگ کره) میباشد که در چند نما تبلیغ نام و گوشی سامسونگ به چشم میخورد. ایکاش چنین نمیشد و فیلمساز متعهدمان مبلغ یک کالای خارجی نبود.

    بهنظر میرسد این فیلم در اکران با استقبال تماشاگران روبرو شود.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الجمعة فبراير 12, 2010 1:52 pm

    نگاهی به فیلم "به نام پدر"




    باغ بي ‌برگي


    ناصرصفاريان

    پيش از تحرير:
    "باغ بي‌برگي" عنوان مجموعه‌اي‌ست از زنده‌ياد مهدي اخوان‌ثالث. عنواني باتناسب براي نوشته‌اي مربوط به فيلم جديد ابراهيم حاتمي‌كيا. البته نه اين‌كه حاصلش صفر باشد، ولي در حد و اندازة نام باغبان نيست. و نوشتن دربارة باغي كه از گُل در آن خبري نيست، كار سختي‌ست. به‌ويژه اگر باغبان آشنا باشد و همكاران او در گروه آشنايان. و به‌ويژه اگر باغ در سرزميني باشد كه نقد خوبش نقد مثبت باشد و بس. جايي كه نقد منفي مي‌شود غرض، و كليشة نقد سازنده (كه تعبير سرراستش مي‌شود نقد مثبت) آويزة گوش همة باغبانان و سرلوحة تمام باغ‌ها. نقد منفي هم به هر حال منفي است ديگر. پذيرفتنش براي فيلم‌ساز سخت است. طبيعي هم هست. تجربه‌اش را داشته‌ام و مي‌دانم وقتي آدم نقد منفي مي‌خواند و مي‌بيند يك نفر گوشة اتاقش نشسته و در اوج آسايش بر تمام سختي‌هاي توليد اثر چشم بسته و دو دوتا چهارتايي كرده و به اين نتيجه رسيده كه فلان فيلم بد است، چه حالي مي‌شود. عصبانيت مي‌آيد، دلخوري مي‌آيد، گاهي به قهر مي‌رسد، دوستي اگر نابود نشود به كدورت مي‌رسد، و خلاصه تأثيرش مي‌ماند.



    "به نام پدر" فيلمي‌ست از فيلم‌سازي خوب كه در حد نام سازنده‌اش نيست. تعارف هم نيست. اين را گذر زمان ثابت خواهد كرد و خوبي فيلم‌ساز هم كه پيش از اين ثابت شده. حالا سال‌ها از شروع فعاليت حاتمي‌كيا گذشته و روزبه‌روز حرفه‌اي‌تر شده و كارگرداني‌اش بهتر جلوه مي‌كند."به نام پدر" هم بر پلة آخر اين نردبان ايستاده. ولي نه از نظر اعتبار، كه از جايگاه ترتيب ساخت. وگرنه بايد "به نام پدر" را بگذاريم كنار "هويت" و "وصل نيكان" و "موج مرده". بيش از همه در كنار "موج مرده". فيلمي كه نه قدري ديد نه حقي در قدر ديدن برايش بود كه بخواهد به آن برسد يا نرسد.
    "به نام پدر" هم مانند آن فيلم، موضوع ملتهبي دارد كه وقتي خلاصة دو خطي‌اش را مي‌خواني، انتظار تماشاي اثري تكان‌دهنده و ماندگار ايجاد مي‌شود. مگر نبود "خاكستر سبز" و "از كرخه تا راين" و "روبان قرمز" و حتي "آژانس شيشه‌اي" (با همة حرف و حديث‌هاي محتوايي و داوري ناعادلانه و خط‌كشي غيرمنصفانة آدم‌هاي ماجرا)؟ اما در "به نام پدر" نه خبري از التهاب هست و نه تهييج و نه احساس و ... نه هيچ. دست‌كم اگر "موج مرده" چيزي داشت به نام فيلم‌نامه، اين‌جا همة مشكل همان فيلم‌نامه است. همان فيلم‌نامة نداشته البته. پدري در دوران جنگ، مين كاشته است و حالا دخترش روي همان مين مي‌رود و پايش را از دست مي‌دهد. تكان‌دهنده است؛ نه؟ ولي كجاي اين تكان‌دهندگي را در فيلم مي‌بينيم؟ اصلاً همين طرح دو خطي، چه‌گونه پرورده شده و شاخ‌وبرگ‌هاي اضافي اين درخت با چه چسبي به آن چسبيده (چسبانده شده)؟
    نسبت اين طرح به كل ساختار فيلم و ساختمان اثر، مثل دكمه‌اي‌ست كه از سر عشق به وجودش و بودنش برايش كت بي‌قواره‌اي دوخته‌اند. بي‌تعارف بايد گفت اسمش مي‌شود هدر دادن. در مستند "دل‌واره" (اميد نجوان)، ابراهيم حاتمي‌كيا دربارة ساخته شدن "آژانس شيشه‌اي" مي‌گويد: «هميشه دلم مي‌خواست فيلمي بسازم دربارة جنگ كه تنها يك گلوله در آن شليك شود.» و تلويحاً اشاره دارد به قوام يافتن اثر برمبناي اين ايده. حالا آن نمونة موفق رابطة دكمه و كت را مقايسه كنيد با اين‌جا. البته فراموش نكنيم دكمة اين‌جا، در مقايسه با صحنه‌هاي ديگر، بهتر جلوه مي‌كند. اوج صحنه‌هاي احساسي است و نقطة اوج فيلم و فيلم‌نامه. در كنار صحنه‌هاي ديگر و در قياس با خود فيلم، خوب است ولي در كارنامة ابراهيم حاتمي‌كيا چه جايگاهي كسب مي‌كند؟
    "به نام پدر"موضوعش را در قالب ملودرام مطرح مي‌كند. مثل اغلب آثار حاتمي‌كيا. او ملودرام مي‌سازد. حتي وقتي به فرم رو ‌مي‌آورد و دغدغة ساختارگرايي بر او غلبه مي‌كند، باز هم احساس‌گرايي اوست كه فيلم را دل‌نشين مي‌كند. البته حالا به عنوان يك طرفدار ملودرام، متأسفانه بايد فعل‌هاي زمان حال اين جمله را به گذشته برگردانم. خاطرة تركيب فرم و احساس در "برج مينو" و "روبان قرمز" و شاهكار "خاكستر سبز" را نمي‌شود فراموش كرد. خاطرة تماشاي اثر ماندگار "از كرخه تا راين" هم كه مثال‌زدني‌ست. ولي "ارتفاع پست" تنها به كمك بازي خوب حميد فرخ‌نژاد روي پا بود. و حالا اين‌جا چه؟ كدام صحنه و كدام بازي يادآور آن همه شور و حال و آن همه هنر در خلق بغض‌هاي مانده در گلوست؟ كجاي فيلم ــ جز آن شكوة ناصر بر بالاي تپة شاهد و در سطحي پايين‌تر، ديدن پاي بريده شدة حبيبه و رسيدن خبرش به ناصر در زندان ــ ردي از بغض و نشاني از ملودرام خوب برخود دارد؟
    "به نام پدر" به ضرب موسيقي شلوغ و احساسات‌گرايي ناموفق الصاق شده به موسيقي‌هاي خوب پيشين محمدرضا عليقلي هم نمی تواند تلنگري به احساسات تماشاگر بزند.به بازی ها هم که برسیم، مگر مي‌توانيم پرويز پرستويي، بازيگر بزرگ و تواناي سينماي ايران را در قالب ناصر شفيعي بپذيريم، بدون آن‌كه يادمان باشد روزگاري حاج كاظم و داوود و حتي مرتضي راشد را براي‌مان ساخته و پرداخته بود؟ نمي‌شود به خوب بودن او دل خوش كرد در حالي كه پيش از اين خوب‌تر بودن و عالي بودن او را در فيلم‌هاي خود ابراهيم حاتمي‌كيا ديده‌ايم. بدترين بازي بازيگر مستعد و دوست‌داشتني، گلشيفتة فراهاني را حالا در فيلمي از ابراهيم حاتمي‌كيا مي‌بينيم و باورمان نمي‌شود كامبيز ديرباز در سريال عامه‌پسند تب سرد آن‌قدر خوب باشد و اين‌جا اين‌قدر معمولي. مگر از سيد مهرداد ضيايي (بازيگر نقش مرتضي، مأمور عينك به چشم مسئول خنثي‌سازي مين) پيش از اين بازي خوب نديده‌ايم؟ چه شده كه فقط بازي مهتاب نصيرپور خوب است؟ خوبي بازي نصيرپور را در دو صحنه ببينيد. در دو نگاهي كه همة حرف صحنه را در خود جاي داده. يكي ابتداي فيلم و زماني كه در امامزاده قرآن مي‌خواند و ديگري در انتها و زمان بالا رفتن از پلكان هواپيما. با وجود موسيقي ــ مثلاً ــ پراحساس، كل حس‌وحال صحنه، نه در آن است و نه در زاوية انتخابي دوربين و نور صحنه. همه چيز در چهرة مهتاب نصيرپور جمع شده، در چشمان او، در نگاه او.
    مشكل بازي‌ها، اتفاقاً اشكال بازيگرها نيست. هم اسامي معتبرند و هم بازيگر توانايي به نام آزيتا حاجيان (در مقام انتخاب و بازيگرداني) پشت بازي‌ها قرار دارد. اين بار هم به فيلم‌نامة بد مي‌رسيم. شخصيت‌هايي نوشته شده كه گيج‌مان مي‌كند. طبيعي‌ست كه اين سردرگمي، در پروراندن نقش‌ها هم وجود داشته باشد و بازيگر در تركيبي از تيپ و شخصيت و آميزه‌اي از ديالوگ‌هاي واقعي و تمثيلي قرار بگيرد و تفكيكي ميان بازي روان و واقع‌گرا با بازي نمايشي نباشد. رؤياهاي حبيبه (گلشيفته فراهاني) را به خاطر داريد؟ و سپس حرف‌‌هاي پدر و دختر را ؟ چرا اين‌قدر اغراق و اين شيوة ديالوگ‌نويسي؟
    حاتمي‌كيا فارغ از اين‌‌كه صحنه، مناسب اين حال‌وهوا هست يا نه و بي‌توجه به نسبت ظرف و مظروف، تعدادي كلمة مهم و چندتا جملة پرمعني را به عنوان ديالوگ داده دست بازيگر. اما اين حرف‌هاي تمثيلي جايش اين‌جا روي تخت بيمارستان و در وانفساي بريدن پاي گوينده نيست. تعارض تمثيل و واقع‌گرايي، صحنه‌اي را هدر داده كه مي‌توانست نقطة اوج و چكيدة حرف‌هاي فيلم‌ساز دربارة تفاوت (تعارض؟ تقابل؟ تفاوت؟) دو نسل باشد. ولي حالا حاصلش حرف‌هاي باورناپذيري شده كه از دل تعارض واقع‌گرايي و تمثيل‌گرايي مي‌آيد نه از تعارض دو نسل. نمونة قابل قبول اين‌گونه بحث‌ها، حرف‌هاي موسي (علي مصفا) و مينو (نيكي كريمي) در "برج مينو" است، و نمونة عالي‌اش حرف‌هاي ليلا (هما روستا) و سعيد (علي دهكردي) در "از كرخه تا راين". چون آن فضا و آن ساختار، مناسب آن حرف‌ها بود و ديالوگ‌ها در دل فضا معنا مي‌يافت. ولي حالا پدري برگة رضايت اتاق عمل را امضا كرده تا دخترش را به اتاق عمل ببرند و در دل اين زمان حياتي و در شرايطي كه پزشك معالج پيش از اين از تعجيل در عمل سخن گفته، بحث يك امضاي ساده براي عمل به بحث جامع تصميم‌گيري نسل قبل براي نسل بعد مي‌رسد. طوري هم مطرح مي‌شود كه نمي‌توان اسمش را گذاشت تعميم پيدا كردن يك بحث ساده و واقع‌گرا به يك مبحث مهم سياسي/ اجتماعي. اصلاً مسيري طي نمي‌شود كه به اين تغيير برسيم. ناگهان به شكل غيرمنتظره‌اي حبيبه مي‌گويد: «تا كي بايد به جاي من امضا كني بابا؟» و همين‌طور بحث پيش مي‌رود. نتيجه‌اش هم مي‌شود چيزي كه نه تمثيل است و نه قرار است استعاره‌اي باشد از چيزهاي ديگر، نه متلك است، نه گفت‌وگوي واقع‌گراست و نه... . نامش تشتت و پراكندگي و سردرگمي ست.
    به خاطر همين فيلم‌نامة نامنسجم است كه يكي از بامزه‌ترين صحنه‌هاي فيلم‌هاي حاتمي‌كيا در اين‌جا شكل مي‌گيرد . مرتضي (سيد مهرداد ضيايي) وقتي ناصر (پرويز پرستويي) را مي‌بيند، از قبل پشت سر اوست. مرتضي با ماشين و ناصر با موتور. بعد جلوي در ورودي بيمارستان، كنار هم قرار مي‌گيرند. بعد توي بيمارستان، دوباره پشت سرش است. با سرعتي آهسته و با حركتي آرام. اين رفيق قديمي را نمي‌شناسد. بعد او مي‌آيد و روبه‌رويش مي‌ايستد. به خاطر دعوا براي تقدم و تأخر در رانندگي - ظاهراً. در يك نماي دونفره. يكي راست و يكي چپ قاب. مرتضي به شكلي نمايشي عينك خود را برمي‌دارد. و بعد ناگهان آن‌ها همديگر را مي‌شناسند. چه آن‌‌كه عينكش را برداشته و چه آن‌كه اصلاً عينك نداشته. اين دو آشنا، از بغل و از نيم‌رخ همديگر را نمي‌شناسند و از روبه‌رو مي‌شناسند؟ قبول؛ ماجراي عينك چيست؟ تفاوت بود و نبودش چه‌قدر است كه به شناختن و نشناختن منتهي شود؟
    "به نام پدر" كش‌دار است و از اين نظر هم آن را بايد در كنار "هويت" و "وصل نيكان" و "موج مرده" قرار داد. البته برخلاف دو فيلم اول كه تدوين بدي داشتند و اصولاً فيلم‌هاي خوبي نبودند، اين‌جا (مثل "موج مرده") مشكل از تدوين نيست، از فيلم‌نامه است. مسأله، بيش از آن‌كه به صحنه‌هاي اضافه ربط داشته باشد، به موضوع‌هاي اضافه برمي‌گردد. يعني چيزهايي كه اساساً نبايد روي كاغذ مي‌آمد، چه رسد به جلوي دوربين رفتن. و حالا كه اين اتفاق افتاده و فيلم‌برداري شده، بهتر بود در زمان تدوين كنار گذاشته مي‌شد. مثل ماجراي حملة قلبي راحله (مهتاب نصيرپور). با این حال تدوين سهراب خسروي در چهارچوب تعيين شده در فيلم‌نامه - و آن‌چه حاتمي‌كيا خواسته - خوب است. وگرنه مي‌شد آن تعقيب و گريز ابتداي فيلم و كل ماجراي جست‌وجو و ثبت معدن را كنار گذاشت تا هم از زمان فيلم و كش‌داري آن كاسته شود و هم از سردرگمي تماشاگري كه متوجه نمي‌شود رابطة ناصر شفيعي و مؤسسة خيرية صدرا و ماجراي كشف معدن واقعاً چيست و بايد به حدس و گمان متوسل شود. با حذف اين ماجرا، نيازي به استفاده از صحنه‌هاي مربوط به مؤسسة خيريه هم نبود تا شعاري‌ترين حرف‌ها و «تيپ»‌ترين آدم سينماي حاتمي‌كيا در مقام مديرعامل مؤسسة خيريه شكل بگيرد. آن وقت ديگر فيلم‌برداري با آن نور زرد غالب متفاوت با كل فيلم را هم ــ كه مثلاً نور طبيعي روز است ــ در فيلم نمي‌ديديم. بگذريم كه دوسه صحنة فيلم به صورت ناواضح (فلو) است. در حالي كه حسن كريمي، هم در نخستين تجربة مستقل خود "قدمگاه" خوب بود و هم در فيلم قبلي حاتمي‌كيا "به رنگ ارغوان". البته تفاوت رنگ دو صحنة فرود هواپيما و تضرع ناصر شفيعي در پشت حصار فرودگاه را كه به صورت متوالي و متقاطع مي‌بينيم، نبايد فقط به پاي فيلم‌بردار بگذاريم.چون به طور قطع، به خواست كارگردان و به قصد كاهش سختي توليد يا هر امر اجرايي ديگر، نماها را رج زده‌اند و فرود هواپيما را در نور روز (زمانی متل غروب) گرفته‌اند و صحنه‌هاي پرستويي را شب. شايد تصور اوليه اين بوده كه در لابراتوار، رنگ صحنة روز را به شب نزديك مي‌كنند و مشكل حل مي‌شود. اين‌كه چرا لابراتوار از پس اين كار ساده برنيامده، تنها يك طرف ماجراست. نكتة مهم‌تر اين است كه چرا حاتمي‌كيا به حضور اين اِشكال بديهي و مهم در فيلمش تن داده. پيش از اين هم اين‌گونه سهل‌انگاري را در آثار حاتمي‌كيا سراغ داشتيم؟
    و از دل همين مشكل فيلم‌نامه است كه حاتمي‌كيا خودش را تكرار مي‌كند. حال آن‌كه نسخه‌هاي اصلي كه خودش ساخته آن‌قدر اصيل هست كه خودش هم نتواند از روي دست خودش كپي كند. وقتي سعيد "از كرخه تاراين" در كنار رودخانة غربت از خدا به خدا شكايت برد و عاشقانه شكوه كرد، آن‌قدر جلوة سينمايي اين رابطة عاشقانه با خدا ــ كه پيش از اين در ادبيات‌مان به‌وفور وجود داشت ــ بديع بود كه مخالفان نمايش فيلم شمشيرها را از رو بستند. و همان شد كه در نمايش تلويزيوني‌اش اين صحنه را به نام «گرفتن زهر فيلم» كنار گذاشتند. ولي بعدها ديديم كه در هر فيلم و سريالي يك نفر سر به آسمان مي‌گيرد و رو به خدا فرياد مي‌زند. دريغ از ذره‌اي احساس البته. خود حاتمي‌كيا هم در همين مسير پيش رفت، ولي با مهارت در كپي كردن. در "برج مينو"، در "بوي پيرهن يوسف"، و به شكلي ديگر در "آژانس شيشه‌اي" و حالا در اين‌جا. اما اين كجا و آن كجا. حتي اگر به موضوع انساني فيلم و پرداختن به مساألة جهاني مين دل خوش كنيم، فيلم «ضدقصة» "سفر قندهار" موفق‌تر عمل مي‌كند تا فيلم مؤكد بر قصه و متكي بر احساس "به نام پدر".
    ماجراي اسپانسر و اين همه گوشي موبايل هم كه در جاي‌جاي فيلم خود را به رخ مي‌كشد، به نوعي به فيلم‌نامه گره مي‌خورد. از همان ابتدا به گوشي‌ها فكر شده بوده و حاتمي‌كيا فيلم‌نامه را براساس «ارتباطات سيار» نوشته. حالا اين‌كه از همان اول به جذب اسپانسر برمبناي اين فيلم‌نامه فكر شده بوده يا بالعكس، ما كه بي‌خبريم. استفاده از اسپانسر نه تنها بد نيست، كه خيلي هم خوب است. اين‌كه خيال‌مان از فروش راحت باشد و با خيال راحت و بي‌نياز از دو دوتا چهارتاي متداول فيلم بسازيم و دل بدهيم به كارمان هم خيلي خوب است. اما آيا اين همه استفاده از تصوير گوشي و صداي زنگ موبايل طبيعي است و به فيلم ــ به ارتباط تماشاگر با اثر ــ لطمه نمي‌زند؟ فكرش را هم نمي‌كرديم يكي از بدترين حضورهاي اسپانسر در سينماي ايران را در فيلمي از ابراهيم حاتمي‌كيا ببينيم. اين‌كه منطق فيلم ايجاب مي‌كند شخصيت‌هاي داستان با موبايل ارتباط برقرار كنند، قبول. ولي آيا موقع شماره گرفتن، آدم‌ها گوشي را روبه‌روي صورت‌شان مي‌گيرند و همه به آن خيره مي‌شوند و گوشي ــ خود ــ شان را طوري نگاه مي‌كنند كه انگار بار اول است آن را دست گرفته‌اند؟ آيا وقتي از حافظة گوشي استفاده مي‌كنند و نيازي به شماره گرفتن ندارند، باز هم اين‌قدر طولش مي‌دهند و به گوشي خيره مي‌شوند؟ آيا بدون اسپانسر هم فيلم‌ساز اين همه نما صرف گوشي موبايل مي‌كند؟ و وقتي پاي منطق در ميان است، آيا اين همه آدم در جایگاه های مختلف و در جاهای مختلف، همگي از توليدات يك كارخانه استفاده مي‌كنند؟
    بهتر است پايان بحث هم اشاره‌اي باشد به اهميت محتوايي فيلم. "به نام پدر" به هر حال حرفي دارد و قرار است انديشه‌اي بيان شود. باز هم تقابل دو نسل. منتها بهترين حرف اين چندگانة تقابل، اميدوارم آخرينش هم باشد، تا اين دور تسلسل محتوايي بالاخره يك جايي تمام شود و اين خوبي حرف آخر، حسن ختام كل ماجرا باشد. "به نام پدر" دربارة رابطة يك پدر و دختر است. فيلم با نبش هويت گذشته آغاز مي‌شود و كندوكاو ميراث پيشينيان. كسي كه به جست‌وجو مشغول است، دختر است. از گذشتة دور، چيزي برجامانده و از گذشتة نزديك، چيزي ديگر. اولي ميراث فرهنگ است و دومي ميراث جنگ. هرچند اولي هم جنگ‌افزار است و حتی شبیه هواپیماهای جنگی آخر فیلم، ولي در گذر زمان خشونتش را از دست داده. تفاوت اين دو شيء زير خاك، و روبه‌رو شدن دختر با آن، در انتخاب اولي‌ست و بي‌انتخابي دومي. اولي را خود دختر انتخاب كرده و دومي ميني‌ست به‌جامانده از انتخاب‌هاي نسل قبل. پدر دختر (نمايندة نسل قبل) هم سروكارش با معدن است و جست‌وجو. ولي نه از سر دل‌مشغولي فرهنگي كه براي كاسبي. در ابتداي فيلم، جست‌وجوي دختر به سياهي پيوند مي‌خورد و اين سياهي به صداي تيشة پدر مي‌رسد كه مشغول كندن است. پدر و دختر در سیاهی تصویر و در صدای انفجار به هم می رسند. ولي حالا آن فرهاد كوهكن حاتمي‌كيا كه تبلورش را در داوود "روبان قرمز" ديده بوديم و نقش عشق مي‌زد و زلالي اشك چشمش و فروخفتگي بغض گلويش در ياد مي‌ماند، جايش را به ناصر داده كه به فيروزه‌اي كه از ديوارة خاكي معدن بيرون مي‌كشد بوسه مي‌زند. فاصله گرفتن‌اش از آن دورة ديروز را هم در تلاش براي ثبت معدن مي‌بينيم. آن هم با منطق جالبي كه مطرح مي‌شود. چون 5 درصد حق كشف او را نداده‌اند، او خود را محق مي‌داند بر مالكيت كل آن. و اين همان تغييري‌ست كه در شخصيت قهرمان سابق حاتمي‌كيا رخ داده. هرچند كه نكته‌هاي مثبت او هم به هر حال هست. اما نتيجه‌گيري كلي، رسيدن به مين‌هايي‌ست كه نسل قبل كاشته و حالا نسل جديد را قرباني مي‌كند.
    اين همان تغيير در مسيري‌ست كه از "آژانس شيشه‌اي" آغاز شد. در آن‌جا قهرمان نسل قبل، مثبت مثبت بود و آن‌ طرف خطي كه اين ‌طرفش همة آدم بدها ايستاده بودند. بعد به "موج مرده" رسيديم و ترديد و كمي تعادل. بعد اين خط‌كشي در "روبان قرمز" مخدوش شد و در "ارتفاع پست" ناديده انگاشته. و حالا عقب‌نشيني (حذف؟) قهرمان نسل قبل به نفع قهرمان نسل جديد. مثل اتفاقي كه در فيلم "اعتراض" كيميايي رخ داد. اين همان نكتة مثبتي‌ست كه بايد به فال نيك گرفت. به همين دليل، "به نام پدر" نام بي‌تناسبي‌ست. فيلم در واقع فيلم دختر است نه پدر. نمايش فيلم به مناسبت روز پدر هم از همين جهت بيش‌تر به طنز مي‌ماند تا چيزي ديگر. هرچند كه طنز واقعي آن‌جا بود كه جايزة بهترين فيلم‌نامة جشنواره فجر را به فيلم دادند.
    پس از تحرير:
    • وقتي پس از دو فيلم خوب "ديده‌بان" و "مهاجر"، فيلم "وصل نيكان" روي پرده رفت، مي‌شد حاتمي‌كيا را تمام شده تلقي كرد. ولي پس از آن فيلم خوب "از كرخه تا راين" از راه رسيد و شاهكار "خاكستر سبز". بعد از فيلم معمولي "بوي پيرهن يوسف" هم فيلم قابل تأمل "برج مينو" ساخته شد. بعد از فيلم بسيار خوب "روبان قرمز" هم "موج مرده" را ديديم. "ارتفاع پست" وضعيت را كمي بهتر كرد. بعد به فيلم ناديدة "به رنگ ارغوان" رسيديم، كه فيلم بدي از كار درنيامده. پس حالا هم مي‌توان اين يكي را خيلي جدي نگرفت و از كنار "به نام پدر" به عنوان يك فيلم مياني ديگر گذشت و به انتظار فيلم خوب بعدي نشست. پس از تماشاي فيلم، هر بار به ياد جمله‌هايي از داستان "چند روايت معتبر دربارة خداوند" نوشتة مصطفي مستور افتادم: «آسمان كه به زمين نيامده است؟ اما بعد فوري احساس كرده‌ام كه حتي اگر آسمان به زمين نيامده باشد، فاصلة زمين و آسمان بدجوري كم شده است. آن‌قدر كم كه احساس خفگي مي‌كنم.» كاش حاتمي‌كيا ــ فيلم‌ساز خوبي كه خوبي‌اش را با كارنامه‌اش ثابت كرده ــ به جاي كار پياپي و به‌خصوص درگير كردن خود با امور مالي و توليدي، با تأمل بيش‌تر پيش مي‌رفت. كاش مدتي رها مي‌كرد و مي‌رفت وقتش را صرف مطالعه و فيلم ديدن مي‌كرد. چندتا فيلم خوب سراغ دارم كه تماشايش مفيد است: "خاكستر سبز"، "روبان قرمز"، "از كرخه تا راين" و...



    ماهنامه فيلم - شهريور 1385


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الجمعة فبراير 12, 2010 2:00 pm

    قسمت اول این مقاله را نتوانستم پیدا کنم

    مروری نقادانه بر آثار حاتمی کیا و نقدی بر «به نام پدر» /اپیزودهای تاریخی و «زمان» سینمایی /قسمت دوم


    اکنون حاتمی کیا با وصل نیکان، در موضع مرزبندی با نقد منتقدان و مدعیانی بود که مثل او پرورش یافتگان جنبش دینی بودند و دو پیراهن بیش از او پاره کرده بودند و زودتر از او لب به اعتراض روشنفکرانه گشودند و با عروسی خوبان شروع به هشدار دادن کرده بودند؛ البته مخملباف، تفاوتی با حاتمی کیا داشت. او فرزند روشنفکری رادیکال و آشتی ناپذیر دوران مشی چریکی و زاده دامن رمانتیسم شریعتی است که از میراث انقلاب های سوسیالیستی به ایده آل های لیبرالی؛ اما به همان میزان آلوده رادیکالیسم و انقلاب گری و خود مداری جزم روی آورده است؛ اما حاتمی کیا فرزند بی واسطه تجربه و فضای انقلاب اسلامی امام خمینی (قدس سره الشریف) و جبهه و جنگ است. و نقد رادیکال او از غلبه بوروکراسی بر انقلاب، مبین آرمان خواهی دیگری است؛ هر چند او بنا به سرشت هنرمندانه خود با آمادگی بیشتری نسبت به اهل سیاست، ضرورت اتخاذ یک نگرش باز به انسان ها را درک کرده و از روایت زندگی براساس منتظر قدرت، کوشیده ضمن همه وابستگی ها به نظام قدرت، چشمی هم از موضع تماشای مردم و نقد آنها یا لااقل چشم نقاد آرمانگرایان به واقعیت بگشاید و نسبت تفکر و حقیقت را در سینمای خود، از محدودیت روایت قدرت برهاند و با خرید هزار بلا و ابتلا، به بازی دو سویه با منطق تحولات حاکم بپردازد؛ از سویی پیوند با میراث حکومتی امام (ره) و از سوی دیگر، نقد آن.

    نخستین طلیعه این نگرش را باز در ارتباط با تحولات زمان، باید در «از کرخه تا راین» جست و جو کرد. آشنایی با خانم جلالی خبرنگار و فیلمساز و همسر آلمانی اش که درباره بسیجی ها کار می کردند، به تولد یک درام بر متن تجربه انقلاب و جنگ منتهی شد که جدا از تأثیر گذاری، تخطی آن از خط قرمزهای زمانه خود قابل توجه است. آن تفسیر دگم از «دیگری»، «بیگانه» و «غیر» و هر کس که تسلیم روایت رسمی نبود و نگرش خصمانه به ایرانیان مهاجر و همه غربیان و... در از کرخه تا راین منتفی بود. فیلم با استقبال عمومی مواجه شد. زمانه دیگر سر می رسید و دیگر ادراکی که در شرایط جنگی، محصول همه فضاهای خون و آتش و آشتی ناپذیری و دو دسته شدن علت به خودی و غیر خودی است، با همان حد و مرزهای سفت و سخت، قابل قبول نبود. حاتمی کیا می خواست، جدا از تفسیر پر شک و تردید روشنفکران دینی، ضمن حفظ اصالت، با دگماتیزم قدرتمندان یا افراد دارای مطامع و انگیزه های پشت پرده که به استبداد متمایل بودند و راه حل طره ای از موهای بیرون افتاده از مقنعه را پاشیدن اسید و بگیر و ببند می دانستند، مرزبندی کند.

    شخصیت خواهر در از کرخه تا راین، با ظاهری امروزی، البته یک مرز شکنی ظریف در هنجارهای جوانان انقلابی بود که با دشمنی علیه زنان بی چادر، پرورده شده بودند. قدرت عاطفی و انسجام فیلم و تصاویر خوب فضاهای خارج ایران و تیپ روشنفکرانه قهرمان آرام و مؤدب و تظاهر فیلم و بازی دلنشین او هضم این نگرش تازه تر را برای رزمندگان و نهادهای قدرت و بازماندگان آرمانگرایان و مردم پرورده شده با دیدگاه های بسته و آرمانی، ممکن کرد. لحن غم آلود و اشک انگیز فیلم، این موضع گیری های متفاوت زیر پرستی را تقویت کرد.

    خاکستر سبز، یک جهش غیر مترقبه در سلیقه حاتمی کیا بود. یک فیلم هنری که با عدم استقبال مخاطب عام روبرو شده از قواعد سینمای داستان گوی عامه پسند که ارثیه سینمای هالیوودی و بالیوودی برای سینمای حاتمی کیاست، سر بر تافت و علیرغم پاره ای ابهام ها و ناتوانی ها، در پرداخت شخصیت که با حذف همچون شگرد فرمالیستی فرق دارد. خاکستر سبز از قوی ترین آثار حاتمی کیا و نیز اثری مرز شکن است. در زمانه ای که سینمای انقلابی و ذائقه قدرت و وفاداران به انقلاب، مدام با خوراک عشق غیر زمینی فربه شده بود و درک نادرستی از عشق زمینی فراگیر گشته بود، خاکستر سبز اثری خط شکن است. شاید به دلیل همین مرز شکنی، خود را در فرمی پیچیده وار نهان داشته است.

    سال 73 او «بوی پیراهن یوسف» را با الهام از شهید یکه تاز می سازد. فیلم مملو از حسن انتظار است و شاید بهایی است برای زیاده روی خاکستر سبز؛ اما فیلمنامه برج مینو که به حدود سال 69 متعلق بود، در این زمان بار دیگر تخطی های تازه ای را در متن سینمای جنگ به ارمغان می آورد.

    حاتمی کیا، هنوز با نقد جنگ از منظری متمایز با نظر آرمان خواهان فاصله دارد. هنوز به تماشای جنگ از منظر مرد و زن عادی سربازی که به اجباری آمده (نظیر طبل بزرگ زیر پای چپ) نپرداخته است؛ اما در سال 73 ساختن برج مینو شجاعتی، به مراتب بیشتر از یک نقد در فضای امروزی می طلبید.

    او در برج مینو به تماشای یک موقعیت عمودی، آویزان و معلق، انتقاد از خود و تماشای ماسک قهرمانی و رها شدن از پنهان داشت های بزدلانه درونی و نفسانی و رهایی از نقاب و کسب شجاعت، اعتراف به واقعیت خود و نیز تصویری از موقعیت زن در جنگ پرداخته است. مشکل فیلم نه سوررئالیسم آن، بلکه ضعف ساختن موقعیت های باورپذیر در راه بردن قصه و ناتوانی سامان دادن به سفر به شکل طبیعی است. تعلیق میان تجربه هنری و فیلم اجتماعی، بین سنت های انقلاب و آرمان و مدرنیته و اصلاح طلبی نوپا از سراپای فیلم می بارد.

    همواره جامعه پس از جنگ و جدال بین راه حل های گوناگون غلبه واقعیت های مربوط به قدرت و زندگی طبقاتی و محو آرمان ها، چالش های شدیدی در جوامع مختلف ایجاد می کند. «آژانس شیشه ای» در شرائط اوضاع اجتماعی پس از جنگ ساخته شد. زمانه ای که هر چند سیطره نگرش پوپولیستی همچنان مرهم و نیز نگاه دارنده و برانگیزاننده توده های وسیع، به تحمل امتیازطلبی ضد آرمان خواهی بازماندگان بی نصیب از فداکاری بود؛ ولی شکاف در آن و پاره شدن چتر پوپولیسم و جدایی نبردهای جان به لب رسیده آرمان گرا، برابر پراگماتیسم و مصلحت گرایان «واقعگرا» اعتراض های هر روزه بر می انگیخت. نجواهای فردی و هجو، استهزاء و سرخوردگی افکارناپذیر بود و آژانس شیشه ای بازتاب این فضا و منسجم ترین فیلم حاتمی کیاست. علیرغم برخی مشکلات فیلم، این اثر از بازی سازی درخشان و کارگردانی قدرتمند در یک فضای بسته برخوردار است. البته مهم است که رضا کیانیان تجربه های خود را در میان نهاده و بازی ساز فیلم تأثیر خود را داشته و بعد از ظهر نحس، سر مشقی انسجام دهنده بود؛ اما در نهایت باید گفت که این فیلم محصول رهبری و کارگردانی و اجرای حاتمی کیا است. این کارگردانی، اثری پر قدرت و جذاب به بار آورده که نفس گیر است. گامی است برای شکل دادن به یک سینمای ارزشمند اجتماعی در ژانر جنگ که یکی از دو ژانر مستقل و موفق سینمای ایران است و زمانی که با ژانر ملودرام می آیند، داستان گویی مسخره کننده ای را سبب می شود که انعکاس لایه های گوناگون زندگی، فرهنگ و چالش های ما را در خود جای می دهد. آن برخورد فضای آرمان و واقعیت و آن نقد اجتماعی دلنشین و آگاهی هشدار دهنده و گوش کشیدن «قدرت» که کارهنر است، در اینجا به گونه ای قانع کننده ای به سینمای لذت آور و جذاب تبدیل گشته است.

    نوسانات حاتمی کیا پس از آژانس شیشه ای ادامه یافت. تأثیر گفتمان های زمان و دوران پس از جنگ از یک سو، وسوسه کار هنری از سوی دیگر، مسایل و ایده های دهه هفتاد و دوران اصلاحات و مسیرهایی برای تنظیم نگرش حامیان انقلاب با زمانه نو و ضمناً بر آمد و رشد مسئله جوانان و فاصله دو نسل، مشغله های حاتمی کیا در «موج مرده» و «روبان قرمز» است. درباره هر دوی این فیلم ها پیش از این به تفصیل نوشته ام. گذشته از فضای انتزاعی «روبان قرمز» دادن صبغه ای از پرسش های فلسفی که حاتمی کیا در اجرایش به شدت ناتوان بوده، باید گفت که هر دوی این فیلم ها با همه تفاوت، صرفاً در حال پاسخگویی به پرسش زمان اند. گفتمان نقش زنان در جامعه مرد سالار و جنگی که مردان به راه انداختند و مردان دفاع کردند و مردان پیروز شدند، در هر دو فیلم بنیادین است. در جایی زنی به خانه با خاک یکسان شده اش بازگشته و در جای دیگر یک مادر فراموش شده که می بیند پیروزی صرفاً به نام مردان و فرماندهان ثبت شده، جای مهمی در فیلم دارند؛ هر چند در موج مرده مسایل دیگر، نظیر فاصله پدر و پسر در درک جنگ و انقلاب و عصیان زدگی نیروهای رزمنده ای که آرمان های استقلال طلبانه شان را در معرض آسیب می بینند، نیز جایگاه ویژه ای دارد.

    در هر حال این زمانه نو، زمان زندگی تازه است که با واسطه داستان، به روایت بحران های درونی نیروی مسلط بر زمان، نظام اجتماعی و نیروهای آن می پردازد.

    در روایت حاتمی کیا از زمان، چیزی که غایب است، نقش مردم و صدا و حضور آن ها در چالش است حاتمی کیا، همان موضع رسمی قدرت، سپاه، رزمندگان و حکومت را بر می گزیند که مردم را مساوی با خود می دانند. بدیهی است که در فضای یک انقلاب که بیش از 95 درصد به آن رأی مثبت می دهند، ما با تطابق اراده عمومی و اراده قدرت مواجه هستیم و دادگری و انصاف و شعور پژوهشگرانه و عقل مستدل حکم می کند که جدا از تلقی گروه ها اپوزیسیون آشتی ناپذیر که به خیالبافی و توهم به تبلیغ تضاد مردم و حکومت می پردازند، نگرشی واقع گرا داشته باشیم؛ اما در همان حال باید به ادراکی علمی متکی باشیم. حکومت، نهادهای قدرت و نیروهای حاکم، در عین حال که از انقلاب بر آمده اند، به پدیده ای مستقل تبدیل می شوند. این جدایی، نه تنها از مردم و مرزبندی با درک پوپولیستی، بلکه جدایی نسبی دولت و حکومت هر دو، از خود طبقه صاحب حاکمیت مفهومی جامعه شناختی است و در پدیدارشناسی دولت، انقلاب و مردم جای مهمی دارد. اما همواره حکومت ما خود را نماینده «مردم» و انقلاب ها خود را عین «مردم» قلمداد می کنند. حاتمی کیا با همه انگشت نهادن به تنهایی و چالش های فردی قهرمانان خود، در تلقی سیاسی تا اندازه زیادی تحت تأثیر همین دیدن عناصر قدرت به جای مردم است؛ در حالی که فهم این تمایز ضمناً ذخیره پایان ناپذیر فرضیات دراماتیک می تواند بود. حاتمی کیا، البته هیچگاه در نقش یک مبلغ حکومت، حاضر نشد که مردم عادی را کاملاً ندیده بگیرد. خود را حق کامل می داند و در بهترین حالت، مخالفان را با فرض گمراهی شان تحمل می کند و حقیقت را مطلقاً از آن خود می داند؛ نه !

    همانگونه که دیدیم، حتی از دیده بان، یک فضای خصوصی، فردی و ویژه در قهرمانان او وجود داشته که سرچشمه تراژدی فیلم است. با این همه این افراد همگی در حلقه نهاد مدافع رژیم جمهوری اسلامی حاضر می شدند. تخطی های کمرنگی چون «خواهر رضا» در از کرخه تا راین، البته زهدان پرورش آینده ایده های سینماگری است که بالقوه توان تغییر جایگاه و تماشای حکومت و نهادهای آن از موضع افراد عادی را دارا بوده است؛ هر چند این تغییر، همواره به فراق همان حامیان و همراهان رزمنده سینماگر خوش نیامده و به توقیف ساخته ما قبل آخر او منتهی شده است.

    با این همه در «ارتفاع پست»، کوشش حاتمی کیا برای تغییر جایگاه چشم، و قرار گرفتن در یک موضع خانوادگی، به بن بست رسیده است.

    ارتفاع پست از رویداد زمان زنده و اتفاق واقعی که فیلم از روی آن ساخته شده، عقب مانده است. اصل ماجرا دارای منطقی کامل و منسجم است. کسی که هواپیما را می رباید، در اصل در گذشته در ماجراهایی شرکت داشته که به خروج غیر قانونی مربوط می شود. او آنقدرها هم مدافع نظام و رزمنده نبود و آدم به تنگ آمده ای است که با آرزوی مهاجرت به بهشت موعود غرب ادامه حیات می داد. حاتمی کیا همه عناصر منطقی روایت زندگی را تباه کرده و به جای آن، لودگی باورناپذیر یک فیلم کمدی را برای کسانی در نظر گرفته که در فضای بین مرگ و زندگی دست و پا می زنند. فیلم اگر کمدی بود، شاهکار از آب در می آمد؛ اما متأسفانه ارتفاع پست می خواهد، یک اثر متناقض نما و پارادوکسیکال تراژیک، مثل نام خود باشد؛ اما از منظر نقد حاضر، یعنی نسبت فیلم و زمان، ارتفاع پست نشان بارز زمان پر تلاطم و آغاز دهه هشتاد است. زمانه ای که امید به اصلاح طلبان دولتی، از سوی مردم، با تردید رو به رو می شود. بی تردید تأثیر رهبر اصلاح طلبی، خاتمی در مقابله با درک استبدادی از حکومت و روشنگری سیاسی و تأکید بر حقوق فردی و حقوق مردم و مردمسالاری پوپولیستی و تضعیف میراث دیکتاتوری تحت لوای دین، انکارپذیر نیست؛ اما زمانی که مردم دیدند، تفکرات سرمایه داری دولتی و چپ روی کودکانه دهه شصت، بدون نقد جدی و صرفاً با تکیه بر مطالبات سیاسی و بی اعتماد به حقوق انتقادی مردم و درخواست دادگری اجتماعی، فرصت را برای چانه زنی و امتیازطلبی قانونی و غیر قانونی، اختصاص رانت های دولتی به خود و بهره گیری از قدرت برای تحول و بی توجهی به مشکلات مادی و مالی مردم و نرخ فزاینده بیکاری و... مغتنم شمردند، یکسره از آنان نومید شدند. صدای این مردم را کسی نمی شنود. حاتمی کیا با تأکید بر فشار اقتصادی بر گروه یک رزمنده بازگشته از جنگ، از خود هوشی در مکالمه با زمانه نشان داد که اصلاح طلبان آن را در نیافتند و بازنده بازی انتخابات و شعارهای رئیس جمهور احمدی نژاد شدند. اشاره به ارتباطی تا بدین حد نزدیک میان فیلم و زمان، گویای همان تأثیر یکتای زمان بر سینمای حاتمی کیاست.

    سینمای حاتمی کیا با «رنگ ارغوان» آفاق نقد اجتماعی اش را گسترد. این فیلم سانسور شد و به جای آن به نام پدر، با لحنی آشتی جویانه با آرمانگرایی باب میل قدرت ساخته شد. اگر معادن و ذخایر با پوشش بنیاد خیریه، در چنگ قدرت مالی متصل به قدرت سیاسی است و هر کس که برابرش قد برافروزد، له می شود، در عوض جنگ پایان ناپذیر پدر که به آسیب بر دختر دلبند ختم شده، می تواند از دل خود توبه و گفت و گوی توبه کارانه و مبارزه با نفس و بازگشت به آرمان الهی را به بار آورد. اما این بار، این راه حل، آن چنان دور از واقعیت تجربه عمومی است و آن چنان به سیتره و بی منطقی در فیلم ظهور یافته و اتکا به تصادف و معجزه چنان بالا گرفته که دیگر چیزی از اراده معقول فیلمسازی و روایت درست بر جای نمانده است. اداهای گل شیفته فراهانی و نماد سر نیزه و جنگ که استعداد بزرگ بازیگر جوان را تباه کرده و حادثه و داستان دور از ذهن مین کاشته شده پدر که تنها به زور قدرت پیش داورانه نمادها، می تواند حلال مشکلات داستان پردازی ضعیف حاتمی کیا در به نام پدر باشد، جملگی نشان سر هم بندی فیلم است؛ اما هیچ پدیده پیش پا افتاده ای نیست که ریشه های خود را در زندگی نداشته باشد. شاید آن پایان توبه کارانه پدر و بازگشت به پیمان الهی، با بازگشت دولت حاضر به ساده زیستی و شعارهای دوران جنگ و میراث معنوی آن بی ارتباط نباشد.

    ***

    بدین ترتیب زمان و فیلم در سینمای حاتمی کیا، آفاق پر کشاکشی دارد و در بطن خود، محتوای همه عناصر و اصول فیلم سازی حاتمی کیا و چالش ها و تحولات آن، از آغاز تا امروز است. این عناصر، حامل دیدگاههای روایی و ایدئولوژیک و مسایل ساختاری فیلم سازی و سیمناست.

    حاتمی کیا علمدار سینمای حرفه ای دینی در متن جمهوری اسلامی و همگام با تحولات آن است که هنوز با همه انتقادات، در همین متن زنده است.

    این سینما از تنهائی انسان مؤمن و مکالمه شهودی او با معبود عالم و غیب و معنا و ماوراء و ایمان به آن و باطن و شعور پنهان هستی و رابطه درونی فرد با این جهان رازناک شروع شد و به سینمایی احساس برانگیز، عاطفی، هیجان آلود و متکی بر تعلیق ختم گشت.

    عالم غیب در سیمای حاتمی کیا، نه در فضای سور رئال، بلکه در متن مستند زیستن شکل گرفت؛ ولی هر چه جلو آمدیم، او این رویکرد را با سویه داستان گویانه و دراماتیک سبکش، به قمار نهاد و به سود این سویه از آن فضا و شخصیت های ساده و زنده، دست شست. سینمای انقلابی او به همین میزان با سینمای موعود آوینی فاصله گرفت و به کثرت مبتلاً شد؛ هر چند او کوشید کارگردانی ماهرتری از داستان پردازی پر رنگ و لعاب تر را به اجرا بگذارد؛ اما روز به روز، از صفا و صحبت آثار اولیه اش فاصله گرفت.

    آن آثار، در متن جنگ و دوزخ دشمن و کشتار، حاوی یک زمان سرمدی بود؛ همه برای فیلم ساز و فیلم و هم برای قهرمانان فیلم؛ اما سینمای او در متن زمان صلح، دچار برزخ، بلکه دوزخ و یوم الحسرت گشت و به چالش وضعیت فردی و نماد وضعیت اجتماعی کشیده شد. دوستان بازمانده از عملیات خیبر و کربلای پنج، به حاج کاظم امروزی آن فرمانده امروز و عباس مظلوم و منفعل و عرفانی که غنیمتی نخواسته و پیش از مرگ از زندگی و چالش هایش گسسته است، بدل شدند. او جلوی فیلم هایش نوشت، این داستان واقعی نیست تا با این داستان واقعی است مترادف شود! هر چند حاتمی کیا در این سال ها نتوانست، از عقاید و عقده های انقلاب گری برهد و آن نیش به کارگردان راهی کن، چیزی جز یک سقوط نبود. با این همه در آثار حاتمی کیا زمان ایرانی بازتاب نابی دارد. همه درام ها و نمایش های ما همه فاجعه ها و تراژدی های ما در این آثار، ردّ زمانه را به خوبی تصعید کرده اند. مصلحت، واقعیت و قانون گرایی و قاعده حکومت از یک سو، آرمان، حق و حقیقت و قطب های ایدئولوژیک رویا روی احمد کوهی ها و اصغر حزب الله و سلحشور و حاجی کاظم ها، اگر چه کم توجهی به قطب مردم و تصویر غلط از مردم را باز می تابند؛ اما چالش های درونی طرفداران جمهوری اسلامی را تمام و کمال به نمایش می نهند، تا اگر نظامی، قدرت تصحیح خود را داشته باشد، تادیر نشده بر فساد بوروکرانیک و پشت کردن به وعده ها و پیمان های خود به مردم خاتمه دهد. دریغا که در سینمای حاتمی کیا، صدای ضروری پایان بخشی به رواج درک مستبد از آزادی مردم و ارتقای رابطه حکومت و مردم در عمل به سطح تجربه امروزی مردم جهان و بهره مندی پیشرفته از مداخله مردم در سرنوشت شان، جای اندکی دارد.

    حاتمی کیا می داند که البته آدی مثل عباس می تواند، آرمان حاجی باشد و ظاهراً دیگران مانع رسیدن و رسیدگی به وضع و حال یک آرمان قلمداد می شوند؛ اما شورش حاجی بر جدایی میان او و آرمانش، خالی از هر نیروی اجتماعی و باور دو رویکرد به دفاع از آرمان عمومی، آزادی مردم و عدالت اجتماعی و کاری خود سر و خود خواهانه است که خود به مرگ آرمانیش عباس منجر می شود. در حالی که فکر می کند، با مصادره هواپیما او را نجات داده است. ربودن هواپیما در ارتفاع پست، به وسیله یک خانواده نیازمند، شاید واکنشی علیه فراگیری سر خود و خود مدار آژانس شیشه ای بود؛ اما بار دیگر در به نام پدر، همین روحیه ادامه دارد. در آثار حاتمی کیا، نوعی رویا رویی با دنیای مدرن و تلاش برای زنده کردن تاریخ گذشته و ضدیت با مدرنیته و گونه ای ایدئولوژی بنیادگرا وجود داشته که اندکی به سود توجه به حقیقت دیگر، تفکر درباره نسل دیگر و جنس دیگر تخفیف یافته است؛ اما هنوز هم فیلم اجتماعی او از افق تفسیر سیاسی پلورالیستی دور است. حکومت حق الهی است که به گروه خاصی تفویض شده است. حاتمی کیا از اندیشه لیبرال دموکراسی و حل مسئله تضاد حقوق شهروندی و نظام مسلکی و پرسش های حیاتی آن دور است. جدال درونی، تردید، بحث دوران سپری شده و البته اساساً بی اعتمای به عامه مردم (هم در جبهه و هم در سازندگی و هم در اصلاحات!) ویژگی حاتمی کیاست.

    سینمای حاتمی کیا در روایت، بسیاری مواقع از زمینه سازی منسجم برای کنش های شخصیت ها ناتوان است. او گاه انسجام داستان را قربانی نماد، پیش داوری ایدئولوژیک و اخلاقی و تظاهر قهرمان می کند (حاجی عباس با آن خشم چرا اولین گروگان را نمی کشد).

    بسیاری مواقع، تصادف ها راه آسان و میان بر پیشبرد داستان اند (درست موقع ثبت معادن در به نام پدر اتفاقی طرف مقابل سر می رسد). در اینجا نقش های دوم و سوم، گاه کاریکاتور گونه اند و در این اواخر امر قدسی به زور، به پایان بندی فیلمش پیوند می خورد. (در ارتفاع پست و به نام پدر)، اما مهم ترین مشکل حاتمی کیا، در چشم کسانی که با او همدلی ندارند، آن است که یکی به نعل می زند و یکی میخ. او می کوشد که تلقی انتقادی خود را از نظم امروزی نهان سازد. منتقدان راست گرایی او معتقدند که پا بر جای پای مخملباف می نهد و اگر هم به دلیل موقعیت متفاوت، هرگز به عضو خانواده مخملباف بدل نشود، لنگ لنگان به همان سمت می رود؛ اما نگرش منصفانه درباره حاتمی کیا می گوید، حاتمی کیا در وضعیت طبیعی پرورشی، در انقلاب اسلامی متولد شده و بحران ها و چالش های او، بحران های طبیعی جمهوری اسلامی و فراز و نشیب های آن در سیمایی روشنفکرانه و سینمایی است. همان طور که آرزوهای او هنوز همان آرزوهای اسلام و آرمانی و پیشرفت و آزادی و استقلال امام خمینی (ره) است و نقد او از بابت رواج تحجر، بوروکراسی و نگرش استبدادی و مردم ستیز و قدرت طلبانه است؛ نه از سر دشمنی با خدا و رسول خدا (ص) جانشین معصوم (ع) و امام غیر معصوم (ره) او که تاریخ انقلاب و توسعه با روایت اسلام را در ایران امروز بنا نهاده است. سینمای حاتمی کیا، سینمای نقش آفرینی زمان در زمان است. تماشای زمان سرمدی و زمان باطل الا باطل زمان انقلاب و زمان قدرت، زمان آرزوها و زمان واقعیت، زمان عهد و زمان عهد شکنی، زمان سرخوردگی و زمان اعتراض و... و زمان امید به بهبود؛ زمانی که سه دهه آن را با شعار استقلال و آزادی، جمهوری اسلامی سپری می کنیم و کم و کاست و دستاوردها خوف و رجایش را زیسته ایم و چشم به فردا داریم و در این میان ادراک آزادی سخن گفتن مردم و شنودن صدای آنان و نه صرفاً نیروهای خودی، راه توسعه سینمای حاتمی کیا و تجربه یک زمان درونی اجتماعی و رو به آینده، برای اوست. زمانی که حاوی حکمت جن زدگان و فهم شرطی از شرائط هستی برای رهایی از جن زدگی ماست. جن ما امروز در فضای اجتماعی، همان استبداد پنهان و نفی حقوق عدالت و آزادی و استقلال مردم چشم بستن به واقعیت و رنگ و لعاب دروغین زدن بر بحران ها و عدم شجاعت در مکالمه بی دروغ با مردم و شنودن صدای آنان است، زیرا تاریخ صد ساله ما مشمول از مدرنیزاسیون از بالا و نفی عدالت و آزادی به بهانه توسعه به شیوه استبدادی است که در اصل، هیچ نبوده، جز راهی برای تداوم قدرت سلطه جو بر مردم. مبارزه با سلطه خارجی بدون نفی بی عدالتی و سلطه داخلی بر مردم، در نهایت به بن بست می رسد و فاجعه آنجاست که در واکنش به این کاستی مردم از آن طرف فرو بیفتند و اندک اندک تن به سلطه دشمنی دهند که هفتاد سال برای سرنگونی دیکتاتورهای شوروی صبر کرد! و خود دیکتاتوری موحش تری داشت. نومید کردن مردم از مقاومت و جنگ و دفاع برابر او به چه معنی است؟ چه کس بهتر و محق تر و دست گشوده تر و ممکن تر از حاتمی کیا، قدرت توجه به این زمان در فیلم هایش جهت رهایی ما از جن زدگی را دارد. رهایی همه ما از حاکمان تا مردمان. به شرطی که خود دچار جن زدگی و ساختن فیلم بد ضد جنگ نشویم.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الجمعة فبراير 12, 2010 4:25 pm

    حاتمی کیا ثابت شده است

    نگاهی به « به نام پدر » و كارگردانش

    عليرضا ملكيان

    29 مهر 1385


    کمی دیر شده ولی حیفم آمد درباره درباره آخرین ساخته ی حاتمی کیا چیزی ننویسم. هر چه باشد آقای حاتمی کیا جزء کسانی است که به فیلمهایش و البته به خودش دلبسته ایم!

    چشمهایتان را ببندید و به حاتمی کیا فکر کنید! چه چیز در ذهن دارید؟ مردی که خسته نمی شود؟ یا مردی که جنگ را فراموش نکرده؟ یا ...؟
    حاتمی کیا کارگردان خوبی است! می تواند فیلم خوب بسازد. هنوز که « آژانس شیشه ای » را فراموش نکرده اید؟
    یا « روبان قرمز » را؟ مگر می شود این فیلمها را دید و فراموش کرد؟ شاید نسل بعدی بتواند همانطور که نسل ما (کسانی که عمرشان قد نمی دهد!) امثال شهید ثالث را فراموش کرد فراموش کنند. چند نفر را می شناسید که سینما را حرفه ای دنبال نمی کند و شهید ثالث را می شناسد؟ اصلا چرا راه دوری برویم همین آقای نادری؟ در مورد آقای نادری چطور؟ تازه ایشان هنوز سرحال هستند!
    آری , زمان فراموش کار است .ولی ما فعلا قصد نداریم آقای حاتمی کیا را فراموش کنیم.(ما در اینجا یعنی سینما دوستان!اگر ناراحتید جایش « من » بگذارید!)
    اینها را گفتم که بدانید از نظر من حاتمی کیا ثابت شده است ...
    حالا دری به تخته خورده و آقای حاتمی کیا « به نام پدر » را خلق کرده است.
    حالا اگر از نظر من فیلم نامه ضعیف است, اینکه آقای حاتمی کیا را دوست دارم باعث نمی شود بگویم فیلمنامه خوبی است! یا اگر به نظر من فیلمش کلا زیر سوال است – که نیست! - از فیلم دفاع کنم!
    حقیقت این است که پس از آن خلاء به وجود آمده که حاصل اکران نشدن « به رنگ ارغوان » بود همه منتظر بازگشت حاتمی کیای « آژانس شیشه ای » و « روبان قرمز » بودند. به نظر من در جشنواره فیلم فجر , فیلم در مقابل فیلمی مثل « چهارشنبه سوری » چیزی برای گفتن نداشت و بیشتر این انتقاد مربوط به فیلمنامه می شود. تا چیزهایی مثل بازیگری و کارگردانی.
    از اینکه بگذریم فیلم حرفهای زیادی برای گفتن داشت اما فیلمنامه نمی توانست آنها را بیان کند.
    این فیلم مانند شخصی می ماند می خواهد حرف بزند اما دهانش را بسته اند یا اینکه یک سیب در گلویش فرو کرده اند!

    حاتمی کیا کارگردان خوبی است!می تواند فیلم خوب بسازد. « به نام پدر » هم جزئی از اوست. ممکن است « به نام پدر » آنقدر مثل « آژانس شیشه ای » , « بوی پیراهن یوسف » و « روبان قرمز » مخاطبان ( به خصوص منتقدان) را جذب خود نکند ولی آنقدرها هم که فیلم بدی نیست.نه آنقدر که سزاوار چنین واکنش های تندی از هر سو باشد!


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الجمعة فبراير 12, 2010 4:27 pm

    زنده ام كه روایت كنم

    شاعرانگی در آثار ابراهیم حاتمی كیا و « به نام پدر »

    محمدحسين نيك پور





    این یادداشت تلاش دارد از دو نظرگاه به شاعرانگی در ساخته های ابراهیم حاتمی كیا و فیلم آخرش، « به نام پدر » بپردازد، بنابراین ضمن گذاری به آثار گذشته ی این فیلمساز سینمای جنگ ایران، به كاوش شاعرانگی در آحخرین ساخته ی سینمایی وی می پردازد.

    جایگاه شاعرانگی و به تبع آن لطافت در سینمای جنگ كه كاملاً در تضاد با روح این پدیده ی شوم انسانی است در ساخته های ابراهیم حاتمی كیا پیش و بیش از آنكه از فیلم های ابتدایی اش آغاز شود از بعد از « دیده بان » و « مهاجر » بارقه های آن شروع به درخشیدن كرد.

    در این دو فیلم است كه حاتمی كیا وظیفه ی تلطیف جنگ را كه به هرجهت هرنوعش مذموم و نتیجه یی جز خرابی و فاجعه انسانی در پی دارد در انسانها كمتر دنبال می كند، بنابراین اوكه درپی ارزشها و اعتقادات حاكم بر جنگ و دفاعی است كه در این گوشه ی دنیا اهدافی خاص و غایی را می پیماید، آدم های درگیر جنگ را در فضایی روحانی و غنایی دركنار وسیله یی قرار می دهد كه سفینه نجات است و كمك به شاعرانگی داستان می كند.

    در « وصل نیكان » كه بیانیه یی درپاسخ به دیدگاه های تغییر یافته همرزمان پشت جبهه فرهنگی حاتمی كیا است، فضای ساعرانگی جای خود را به شعارزدگی داده و چون قرار است این فیلمساز دوآتشه ی آن دوره ی زمانی در فیلمی ارزشی پاسخ « های » را با « هوی » دهد، كاركرد شاعرانگی اش متوقف شد.

    « ابراهیم حاتمی كیا در بستر زمان و در مجالست و همراهی با سینما، سال به سال جلو آمد و تغییر كرد، كارگردانی آموخت و مانند معدودی از فیلم سازان هم نسلش بر ابزار كارش مسلط شد و همراه این احاطه بر فن و تكنیك، دیدگاه ها و دغدغه های تازه و متفاوتی هم یافت. این البته خاصیت سینما است كه روح و روان و احساس سینماگر را تعدیل و حساس و لطیف كند. حاتمی كیا هم تسلیم سینما شد و البته بهای دشوار این تسلیم را هم پرداخته است. » (1)

    اگرچه پیش از اینها، حاتمی كیا در « برج مینو »و « بوی پیرهن یوسف » هنوز وامدار احساسات پس از جنگ قرار دارد و حتی در « خاكستر سبز » نیز این احساسات را پنهان نمی كند و حفظ سنگرهای دفاع را در خارج از مرزها جتجوی می كند اما روزنه های شاعرانگی در آثارش یافت و همچنان كه بر اصول و ارزشها پای می فشارد گام به گام به آن نزدیك تر می شود.

    « ... از كرخه تا راین شعری بود از جنس زمان. بی پرده، جسورانه و پر از دغدغه های شخصی. نوع نگاه و پرداخت اندیشه در خاكستر سبز منحصر به فرد بود. یك سینماشعر تمام عیار. روایتی عاشقانه از یك موضوع ناب.

    آژانس شیشه یی، مخلوقی از جنس خالقش. روایتی تلخ برای تمام دوران. » (2)

    اما از آنجا كه در باب شكست عهد پیشین، جنگ برای حاتمی كیا هنوز تمام نشده و این پدیده فقط یك حادثه ی تاریخی نیست، بلكه بخش مهمی از هویت و جایگاه اجتماعی است و حتی یك اصل است، « آژانس شیشه یی » و « موج مرده » تا برسد به « ارتفاع پست » كه قرار است پایانی باشد بر سیكل معیوب شاعرانگی، شد دارای ساخت و پرداختی شگفت انگیز.

    « سال های زیادی از زمان ساخته شدن هویت و دیده بان گذشته. حاتمی كیا مو سفید كرده و پخته تر و باتجربه تر شده و شاید به لطف این پختگی و موی سفید است كه عشق را محور آخرین اثرش قرار داده؛ چیزی كه جای آن به شدت در آثارش خالی بود. حالا دیگر روزگاری است كه اوبه عنوان یك فیلم ساز مطرح و معتبر، هر فیلمش از مرحله ی تصمیم برای ساخت تا نمایش عمومی مورد توجه قرار می گیرد و به شدت از تمام زاویه ها زیر ذره بین است. حالا دیگر نمایش هر فیلم او در جشنواره اتفاقی است كه بسیاری انتظار آن را می كشند. » (3)

    اتفاقی كه از آن یاد شد البته هیچگاه نیفتاد و انگار كه به رنگ ارغوان به عنوان نقطه ی اوج شاعرانگی همراه با عاشقانگی در فیلمی از حاتمی كیا كه نماینده ی سینمای جنگ و پساجنگ است به همان سرنوشتی گرفتار شد كه روزگاری محسن مخلمباف با دوگانه ی عاشقانه و شاعرانه اش شب های زاینده رود و نوبت عاشقی محكوم به در بایگانی ماندن و بیان نشدن، شد تا همچنان اصول حفظ شود.

    « ریشه های فكری و اعتقادی فیلم سازانی مانند حاتمی كیا و برخی هم نسلانش تا اعماق وجودشان چنان نفوذ كرده كه گسست از آن ها به نظر غیرممكن است. تعدادی از آن ها در آموختن شیوه های متنوع سینما پیشرفت های اساسی داشته اند و امروز به عنوان فیلم سازان مهم و تاثیرگذار ما شناخته می شوند كه هر اثر تازه شان می تواند یك حادثه باشد. حاتمی كیا یكی از آنها است، اما او به سختی می تواند دور از آن ریشه ها به حیات هنری خود ادامه دهد، حتی اگر از همین قضیه زخم بخورد و بی مهری ببیند. » (4)

    « به نام پدر » هنگامی ساخته شد كه حاتمی كیا هنوز درگیر رهایی از رویدادهای پس از « به رنگ ارغوان » بود و نمی توانست خونسرد و راحت بر اتفاقاتی كه ممكن بود بر چهاردهمین فیلمش نیز سایه بیفكند، ادامه دهد، اما روحیه ی مقابله با بحران كه طی سالیان گذشته مشخصه ی فیلمسازی وی شده اینبار نیز به یاری اش آمد و توانست به نام پدر را در فضایی دور از جنجال و در سكوت آماده كند و بار دیگر تجربه های همزمان شاعرانگی و جسارت را در فیلمی با گونه ی خاص این فیلمساز عرضه دارد.

    و همچنان كه پیشتر نیز با نمایش آثارحاتمی كیا انتظار می رفت داستان تكراری عنوان شدن اینكه قهرمان فیلم های وی دوباره در كالبد و هیبتی دیگر اما مشخصاً با یك روحیه فیلمی دیگر را عرضه می كند كه در راستای گذشته ی یك فیلمساز است بازار واكنش های مخاطبان بویژه منتقدان و صاحب نظران سینما را در پی داشت، درحالیكه نه حاج كاظم « آژانس شیشه یی »، نه سردار « موج مرده » و نه قاسم « ارتفاع پست » هیچگاه به منفعلی ناصر « به نام پدر » نبودند و نیستند، همچنان كه قرار نیست حاتمی كیای هویت، حاتمی كیای مثلاً حلقه سبز باشد.

    بنابرین آنچه نقطه ی تفاوت و افتراق « به نام پدر » با دیگر آثار در زمره ی شاعرانگی حاتمی كیا قرار می گیرد، چرایی انفعالی است كه ناصر در مقابل منطق روایی داستان، نقطه یی نقابل یعنی تقدیر و اتفاقی مانند انفجار مین كاشته شده توسط پدر زیر پای دختر و كرنش در مقابل خواسته های تمامیت خواهان – كه پیش از این، شخصیت های محوری فیلمهای حاتمی كیا دارایش بودند- آشكارا و آسان تر می باشد و خود برهانی قاطع است كه همانگونه كه حاج كاظم روبه تحول نهاده، حاتمی كیا نیز روبه تحول و تقویت شاعرانگی است و می رود كه « سینماشعر » تمام عیار و ناب اش را رو به تكثیر قرار دهد.

    « انكارناپذیر است كه حالا دیگر حاتمی كیا فیلم سازی است با موقعیت خاص در سینمای ایران، و جسارت و توانایی اور در طرح برخی مضمون ها و زدن بعضی حرف ها كه از عهده ی دیگر فیلم سازان بر نمی آید، مثال زدنی است. سوای امكانی كه حاتمی كیا در طرخ برخی مسایل و مضمون ها دارد، او به عنوان سینماگری مسلط بر ابزارش، این توانایی را یافته تا سازنده ی فیلم هایی باشد كه مضمون های خود را با قدرت و تسلط به تصویر می كشد. » (5)



    پی واره:

    1. ماهنامه ی فیلم / ش: 328 / ص22

    2. فصلنامه ی سینما و ادبیات / ش 10 / ص 44 و 45

    3. ماهنامه ی فیلم / ش 328 / ص22

    4. ماهنامه ی فیلم / ش 336 / ص 25

    5. ماهنامه فیلم / ش 342 / ص20


    منبع: اختصاصی سی نت


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الجمعة فبراير 12, 2010 4:31 pm

    نشست نقد و بررسی فيلم « به نام پدر »

    حاتمي كيا: دوست ندارم براي فيلم ساختن درباره ي جنگ از کسي اجازه بگيرم

    4 بهمن 1384


    مجله سی نت: "ابراهيم حاتمي‌كيا" كه در نشست نقد و بررسي « به نام پدر»‌ در سينماي رسانه ها حضور پيدا كرده بود گفت: آخرين بار براي ارتفاع پست در چنين نشستي حضور پيدا كردم و خوشحالم که امروز با « به نام پدر» اولين نمايش اين فيلم و حضورم را با اهل قلم دارم.

    اولين سوال مورد بحث در اين جلسه موضوع نمايش« به رنگ ارغوان» بود كه حاتمي‌كيا گفت: همه ما ايراني هستيم، بگذاريم اين بحث در لايه هايي كه هست باقي بماند. 365 روز صبر كردم و نمي‌دانم صبرم تا كي طول خواهد كشيد؟! اميدوارم كساني كه با نمايش اين فيلم مرتيط هستند حداقل 365 ثانيه به اين فيلم فكر كنند تا شايد اتفاقي براي آن بيفتد.

    وي اظهار اميدواري كرد که به دور از بحث هاي جنجالي به عنوان نماينده گروه فيلم‌سازي پيش عوامل اين فيلم شرمنده نباشد. وي افزود: بهتر است صحبتي نكنم، تا شرايط از اينكه هست عميق‌تر نشود.

    حاتمي كيا در پاسخ به سوالي مبني بر اينكه جنگ از ديدگاه شما هنوز تمام نشده است، گفت: هم اكنون در سال 84 هستيم، 18،17 سال است كه جنگ تمام شده ولي يك نگاه به اين گربه (نقشه ايران) بيندازيد، متوجه مي‌شويد سايه اين مساله هنوز هست، براي ما بحث هسته‌اي مطرح است و ... ظاهرا مساله جنگ سايه اش را از اين كشور برنمي دارد و به نظرم اين موضوع همچنان تازگي دارد كه درباره آن حرف زده شود.

    ابراهيم حاتمي‌كيا در پاسخ به اينكه « به نام پدر» سه گانه شما بعد از موج مرده و آژانس شيشه‌اي است، گفت: من دغدغه‌ ساخت سه گانه ندارم و نداشته ام اگر احساسي مي‌كنم، نسبت به آن حرف خود رامتعهد مي‌دانم. من با اين ذهنيت نگاه مي‌كنم درعين حال كه نگاه اهل قلم نيز براي من مهم است.

    ابراهيم حاتمي‌كيا در پاسخ به استفاده تلفن همراه و بحث تبليغات يك شركت گفت: اين فاصله‌گذاري از قصد اتفاق افتاده است كه نشان بدهيم ارتباط اين خانواده با هم قطع است و به وسيله اين تلفن مرتبط هستند.سرمايه‌گذار اين كار هم مشخص است .

    پرويز پرستويي نيز در پاسخ به سوال مبني بر ارتباط و شباهت اين نقش با شخصيتهاي آژانس شيشه‌اي و موج مرده، گفت: همانطور كه آقاي حاتمي‌كيا گفتند چندگانه هيچ فرقي نمي‌كند، من تصورم اين است كه « به نام پدر» بي‌ارتباط با فيلمهاي قبلي نيست و شباهتهايي با آدمهاي قبلي دارد و من هيچ اشكالي نمي‌بينم.

    به زعم برخي تاريخ مصرف جنگ تمام شده است اما از آنجاي كه آدمهاي جنگ براي من كهنه نشده است به سهم خودم هرجايي كه احساس كنم در راستا و حرف آن عزيزان هستم انجام وظيفه‌ مي‌كنم. شايد جنگ را بتوانم فراموش كنم اما بازمانده‌هاي جنگ براي من قابل احترام هستند و فراموش نشدني .

    حاتمي‌كيا درباره اين نظركه جنگ را در « به نام پدر» بيشتر تراژدي ديده است تا حماسه مي‌گويد: تصميمي كه يك نسل مي‌گيرد و نسل ديگري درگير آن مي‌شود. اين مي‌تواند هميشه تكرار شود.

    اگر تجربه‌اي كه الان داريم را پيش از جنگ داشتيم، قطعا برخوردمان با جنگ فرق مي‌كرد، من در اين فيلم قصد بازآفريني داشتم و به شرايط بعد از جنگ و وجوه منفي آن را مطرح كردم.

    وي در ادامه تصريح كرد: روزانه 2 نفر بر روي مين مي‌روند و اين موضوع تاسف برانگيز است، شايد بتوانم بگويم اين فيلم از يك تصويري كه ديدم آغاز شد، براي كار مستندي به همراه آقاي رضايي‌راد به مناطق جنوب رفته بوديم كه با خانم جواني در مكاني برخورد كرديم كه براي گرفتن پا مصنوعي آمده بود چون دو پايش قطع شده بود. فضاي آن محل كاملا مردانه بود و آن فريم در آن لحظه گسترش پيدا كرد تا « به نام پدر» شكل گرفت.

    حاتمي‌كيا در ادامه اين نشست در پاسخ به سوالي كه در اين فيلم شما نسل جنگ را بدهكار نسل جديد كرده‌ايد گفت: طبيعتا هميشه نسل قديم نسبت به نسل قبل بدهکاري داشته است به هر حال جنگ ما در مقطعي مطرح شد كه در آن اين نسل هم مطرح است و تبعات اين موضوع همچنان زنده است.

    اگر فيلم بخواهد در همين لايه باقي بماند من بي‌راهه رفته‌ام ولي اگر يك مقدار اطرافمان را نگاه كنيم و شرايطي كه داريم، و شايد براي خودم كه جزء افرادي بودم كه به اين جنگ رفتم، اگر شرايط جديد با تجربه گذشته آميخته شود خوب است. اما بعضي وقتها لحني كه در برخي دولتمردان هست،اينگونه نيست و گريبان مردم و نسل جديد را ممكن است بگيرد. اين لايه توسط اهل قلم بايد باز شود تا اينکه بنده بخواهم ترجمه كنم.

    حاتمي‌كيا درباره ي ضرورت طرح اين موضوع در ادامه تصريح كرد: افرادي چون من كه پرچم مشخصي داريم بارها در محافل مختلف كه با اين نسل روبرو مي‌شويم، ازما درباره جنگ سوال شده است، طبيعتا من مي‌خواهم جواب بدهم . خوشبختانه فيلم‌سازان و طيف‌سازي مختلفي در سينماي ايران هستند كه مي‌توانند موضوعات مختلفي را مطرح كنند من نيز درباره اين موضوع صحبت مي‌كنم و معتقدم اين فيلم سينماي جنگ نيست، سينماي اجتماعي است كه در دل آن بحث جنگ نيز مطرح است و وقتي آن را درگيومه قرار مي‌دهند وضعيت فرق مي‌كند.

    وي تاكيد كرد : من دوست دارم اگر فيلمي از جنگ مي‌سازم مجبور نشوم از كسي اجازه بگيرم.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الجمعة فبراير 12, 2010 4:39 pm

    بازيگري در فيلم هاي حاتمي كيا
    نگين خوش نقش انگشتري
    نيما سيروس كبيري



    ابراهيم حاتمي كيا اين روزها به نام پدر را بر پرده دارد؛ فيلمي كه ويژگي بارزش بازي هاي خوب بازيگرانش است. كلاً مقوله بازي در سينماي حاتمي كيا اهميت ويژه اي دارد. به بهانه اكران به نام پدر نگاهي داريم به حضور بازيگران در فيلم هاي حاتمي كيا.
    بسياري از آثار سينمايي جذابيت، زيبايي و يا حتي شهرت خود را از حضور بازيگراني باهوش و توانمند كسب كرده اند به طوري كه گاهي بدون آنان فيلمنامه ها نگاشته نمي شوند و فيلم ها نيز روي پرده نمي روند. كارگردانان روي كار برخي از آنها حساسيت و تاكيد ويژه اي دارند و جزئيات شخصيتهاي داستان خود را در نوع نگاه و كاراكتر دروني آنان مي جويند. اما اين امر در مورد برخي از فيلمسازان كمتر به چشم مي آيد و گاه حتي اين جمله تكراري نيز شنيده مي شود كه فلاني از سنگ هم بازي مي گيرد . صرف نظر از اين كه چنين جمله اي كار بازيگري را خدشه دار مي كند يا خير مي خواهيم بررسي كنيم كه آيا حاتمي كيا چنين توانمندي دارد ؟!
    در فيلم روبان قرمز با اين كه به نظر مي آيد همه بار جذابيت فيلم روي دوش سه بازيگر آن سنگيني مي كند، حاتمي كيا نيز از يك موجود كم تحرك و بي حس و حال بازي مي گيرد كه دست كمي از سنگ ندارد. به واقع او بازيگر چهارم است كه حتي در برابر پرويز پرستويي نيز قرار مي گيرد تا ديالوگهايش را بشنود. آن موجود همان لاك پشتي است كه از ابتدا تا انتهاي فيلم حضور دارد و در سكانس آغازين چيزي نمانده كه سرش زير چرخ ماشين له شود اما در همان لحظه ماشين مي ايستد و لاك پشت به حركت خود ادامه مي دهد. معلوم نيست اين صحنه در چند برداشت گرفته شده است اما تاثير آن بي شك هيچ ارتباطي به هنر بازيگري لاك پشت ندارد! در اين فيلم دو بازي فوق العاده از پرويز پرستويي و رضا كيانيان مي بينيم كه توانمندي هاي خود را به عنوان بهترين بازيگران سينماي ايران به رخ مي كشند؛ دو شخصيت متضاد كه با اضافه شدن يك زن- با نقش آفريني آزيتا حاجيان- به ماجرا درگيري و نزاع ميان اين دو شدت مي گيرد. داوود و جمعه هر دو زخم خورده جنگ و جدا افتاده از جريان زندگي اند اما هركدام به شيوه اي متفاوت با اين وضع روبه رو مي شوند. داوود عصبي و خشمگين است؛ يك سرباز ما بعد جنگ واقعي با هيئتي كاملاً باورپذير كه بازي ويژه پرويز پرستويي در ارائه تصوير اغراق آميز اين شخصيت كامل و بي نقص است. نقطه مقابل او را رضا كيانيان ترسيم مي كند؛ با همان لحن بيان شناور و بي نظير كه ديالوگها و جملات در آن ماهيت ديگري مي يابند. شخصيت جمعه اگرچه منطقي و آرام به نظر مي رسد اما به خاطر رنج و عذابي كه در گذشته متحمل شده روان پريشي هاي پنهان خود را نيز گاهي بروز مي دهد و همين موضوع ارزش ايفاي نقش كيانيان را دوچندان مي كند.
    براي تأكيد مجدد بر اهميت كارگرداني منحصر به فرد حاتمي كيا مي توان فيلم جريان ساز و زيباي از كرخه تا راين را هم در نظر گرفت كه علي دهكردي نقش اول فيلم را بازي كرد و آن شخصيت مجروح شيميايي به مهمترين كار او و در كارنامه نه چندان مطرح و تاثيرگذار بازيگري اش بدل شد. حتي مي توان گفت كه نام او تنها به خاطر بازي در اين فيلم در اذهان علاقه مندان سينما باقي مانده است وگرنه نوع ايفاي نقش وي در ساير فيلمهايش هرگز آن اندازه چشم گير و قابل توجه نبوده است كه مخاطب را به پيگيري مدام كارهايش علاقه مند كند. بازي به ياد ماندني هما روستا در نقش خواهر آن مجروح و چند نقش حاشيه اي داستان نيز گيرايي و استحكام لازم براي ماندگار شدن اين اثر سينمايي را داشته است، اما باز هم سايه سنگين نام فيلم و صاحب اثر بر سر اين مجموعه احساس مي شود.
    در فيلم برج مينو نيز مي توان شكلي از توازن را ميان كارگردان فيلم ديد كه البته اين توازن تنها در طرح و اجراي ضعيف اثر ديده مي شود. اين فيلم در قياس با ساير آثار حاتمي كيا اثري به شدت معمولي و ساده است و به تبع آن بازي بازيگران فيلم يعني علي مصفا، نيكي كريمي و محمدرضا شريفي نيا نيز همان اندازه معمولي و سطحي به نظر مي رسد. تنها شايد بتوان بازي علي مصفا را كمي از كار دو بازيگر اصلي ديگر متمايز كرد؛ ارائه شخصيتي كه به مرور زمان از جنگ فاصله گرفته و طبعاً بازگشت به جزيره مينو و زنده شدن خاطرات تلخ گذشته را برنمي تابد. اما در نهايت همه چيز خلاف ميلش پيش مي رود و شرايط او را دوباره براي ماندن قانع مي سازد.
    كار هماهنگ و يكنواخت از كارگردان و مجموعه بازيگران در فيلم آژانس شيشه اي به نقطه كمال خود مي رسد؛اثري كه از بسياري جهات مي تواند بهترين فيلم كارنامه هنري حاتمي كيا لقب بگيرد، چه از اين جا به بعد است كه مهر يك ديدگاه مؤلف بر كارهاي او به نحوي عيان و آشكار ديده مي شود. حاج كاظم پرويز پرستويي تا ابد همراه او خواهد ماند و هر بار كه او در فيلمي از حاتمي كيا بازي كند خيلي ساده مي توان رد پاي اين شخصيت آشنا و اسطوره وار را در بازي او مشاهده كرد. صحنه هاي خشم، درگيري، گلايه و حتي سخنراني وي در عين محدوديت فضا و لوكيشن، همگي استثنايي و مثال زدني اند. در كنار او بازي روان و قابل قبول حبيب رضايي در نقش عباس كه درد و گشاده رويي را به نحوي مطلوب با يكديگر مي آميزد نيز ديده مي شود. رضا كيانيان در نقش سلحشور همان لحن و بيان خاص را اين بار از موضع قدرت و با تحكم بيشتري ارائه مي كند.
    اما آنچه كه تا به اينجا مطرح شده بدون اشاره به بازي علي نصيريان در فيلم بوي پيراهن يوسف كاملاً ناقص به نظر مي رسد. شخصيت منتظر دايي غفور با آن اميدواري غريب و تكان دهنده اش و با آن صبوري و ايمان بي بديل به گونه اي بر پرده سينما جان مي يابد كه گويي حضور فيزيكي اين بازيگر كهنه كار تئاتر، تلويزيون و سينما اصلاً احساس نمي شود. در بوي پيراهن يوسف علي نصيريان به تمامي دايي غفور است، بي هيچ كم و كاست و يا مبالغه اي. او دقيقاً همان استعاره يعقوب(ع) در زمان ماست و اين قطعاً منطبق با ذهنيتي است كه كارگردان مدنظر دارد. كار ساير بازيگران همه به نوعي تحت الشعاع نمايش درخشان علي نصيريان قرار مي گيرد، آن قدر كه حتي تلاش خوب نيكي كريمي نيز در اين معادله چندان ديده نمي شود اما همان فصل حركت ماشين در تونل و همراهي حركات سر كريمي با حركت پاندول وار پلاك و همچنين آن فرياد توأم با اشك و حسرت، براي تأييد بازي مؤثر و قوي او كفايت مي كند. ضمناً بايد اين را هم اضافه نمود كه خود حاتمي كيا هم يك حضور افتخاري در فيلم دارد كه با همان تك واكنش عصبي خود ثابت مي كند كه حتي بازيگر قابلي نيز هست.
    كارگرداني در آثار حاتمي كيا معمولاً همراه با نوعي جسارت و شهامت در طرح موضوعات و مضامين است. فيلم پر سر و صداي موج مرده هم يكي از همين آثار است كه باز هم به يمن حضور بازيگر محبوب حاتمي كيا يعني پرويز پرستويي آرمان هاي يك سردار مبارز و معتقد را به بهترين و جسورانه ترين شكل ممكن مطرح مي سازد. پرداخت نقش همسر وي با بازي آزيتا حاجيان چندان قوي نبوده كه بتوان بازي او را بررسي نمود اما بايد اعتراف كرد كه شگفتي فيلم همان دختر بومي ياغي و پرهياهو است كه نقش آن را زنده ياد پوپك گلدره ايفا نموده؛ نقشي به يادماندني و ماندگار كه او را تا هميشه در قاب سينما و اذهان علاقه مندان حي و حاضر نگه مي دارد. فيلم از حضور نسبتاً مؤثر دو بازيگر ديگر نيز برخوردار است؛كامبيز كاشفي، ديگر جوان ياغي فيلم و همچنين قاسم زارع كه در سه فيلم حاتمي كيا ايفاي نقش نموده و در موج مرده نيز بازي هميشگي خود را ارائه مي دهد. در مجموع اما بازي هاي درخشان فيلم به پرويزي پرستويي و پوپك گلدره اختصاص مي يابد كه تماشاگر در سكانسي از فيلم رويارويي ديدني و جذابي را نيز از اين دو بازيگر مي بيند.با فيلم ارتفاع پست بازيگر جديدي به فهرست انتخابهاي حاتمي كيا اضافه مي شود. حميد فرخ نژاد بازيگر مطمئن و توانمندي است كه همان محدوديت فضاي پرويز پرستويي در آژانس شيشه اي را در لوكيشن يك هواپيماي كوچك تجربه مي كند و شخصيتي را ترسيم مي كند كه يك مابه ازاي عيني در واقعيت هم داشته است. ماجراي ارتفاع پست البته با تغييراتي چند از داستاني واقعي برداشت شده و به همين خاطر حساسيت كار بازيگر نيز كمي بيشتر مي شود. اما با اين همه فرخ نژاد براي ارائه آنچه كه لازم است هيچ چيز كم نمي گذارد. بازي اكثر بازيگران تاثيرگذار و قابل قبول است به ويژه گوهر خيرانديش كه مثل هميشه از پس نقش هاي اين چنيني به خوبي برآمده است. ليلا حاتمي نيز در نمايش اضطراب و نگراني شخصيت نرگس نهايت توان خود را به كار گرفته و در سكانسي كه اسلحه را روي سر خود قرار مي دهد نيز حس عميق آميخته از خشم و دلهره را به تصوير مي كشد. چنين آثاري جدا از مشكلاتي كه براي كارگردان به همراه دارد كار بازيگران را نيز بسيار سخت مي كند. اما خوشبختانه فيلم آن هيجان و دلهره اي كه لازمه فيلم هايي با مضمون هواپيماربايي و گروگان گيري است را به خوبي پيش مي برد و در هيچ بخشي از فيلم افت محسوسي ديده نمي شود.
    آخرين فيلم حاتمي كيا به نام پدر اثري در تداوم طرح ديدگاهها و آرمان هاي كارگرداني است كه بازيگر مناسب ذهنيات خود را مدتهاست يافته است. پرويز پرستويي اين بار با جان دادن به شخصيتي آرام و زخم خورده از مشكلات روزمره هدف ديگري را دنبال مي كند؛ هدفي فراتر از آرمان خواهي حاج كاظم، عدم انعطاف سردار راشد و يا خشم بي سرانجام داوود در روبان قرمز . آن سكانسي كه او سوار بر آن موتور قراضه با پيشاني زخمي و چشماني آكنده از غم، اتومبيل خاور را به عنوان نماد مصائب عظيمش در پشت سر دارد، همه ابعاد شخصيت پدر را در كمترين زمان ممكن به تصور مي كشد. پرستويي بازيگري است كه گاه حتي با يك نگاه عميق نيز مي تواند خواسته كارگردان را برآورده كند. در ادامه فيلم مهتاب نصيرپور نيز عيار سوابق ارزنده خويش در عرصه بازيگري را به نمايش مي گذارد و تعادل حضور پدر و مادر نگران در كنار فرزند زخمي را برقرار مي سازد. بازي گل شيفته فراهاني چندان دلچسب و رضايت بخش از آب درنيامده اما كيفيت كار كامبيز ديرباز را كمي بهتر مي شود ارزيابي كرد.در پايان بررسي مجموعه بازيگري آثار حاتمي كيا مي شود اين طور نتيجه گرفت كه نوعي توازن و تعادل نسبي برقرار است؛ يعني نه او وامدار كار بازيگران خويش است و نه بازيگران وامدار او. حتي اگر او بتواند از لاك پشت هم بازي بگيرد!...


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الجمعة فبراير 12, 2010 4:42 pm

    گفت‌وگو با ابراهیم حاتمی‌کیا به‌مناسبت نمایش «به‌نام پدر»


    به نام آينده



    گفت‌وگو با حاتمی‌کیا همیشه دل‌پذیر است؛ خوش‌صحبت است و همواره لبخندی بر لب و در چشم دارد. و، منشی که در کم‌تر فیلم‌ساز ایرانی وجود دارد؛ بیانی نرم و اندیشه‌ای انعطاف‌پذیر. چهاردهمین اثرش، به نام پدر، در جشنواره‌ی فجر با واکنش‌های متضادی روبه‌رو شد. عده‌ای آن را دوست داشتند و عده‌ای نه. منتقدان که از همراهان و همدلان همیشگی او بوده‌اند، این بار سر به مخالفت گذاشتند و نوشتند و گفتند که او در این فیلم حرف تازه‌ای ندارد و خودش را به شکل ضعیفی تکرار کرده است. هدف اصلی این گفت‌وگو، کاویدن این مخالفت‌هاست. مصاحبه‌ها معمولاً آرام شروع می‌شوند، کم‌کم اوج می‌گیرند و گاهی به‌آرامی پایان می‌گیرند و گاهی هم به خاطر تضاد شدید، کات می‌شوند. در اواخر مصاحبه متوجه شدیم که نقاط اوج گفت‌وگو را به خاطر خالی شدن باتری ضبط ‌صوت از دست داده‌ایم! در فرصت اندک باقی‌مانده، خالی از شور و شوق، چند سؤال را برداشت مجدد کردیم. و طبعاً همانی نشد که بایستی باشد؛ خالی از آن حس و شور جاری در لحظه از کار درآمد و بخشی از طراوت و خودجوشی‌اش از دست رفت.
    مسعود مهرابی

    برای فرار از خستگی

    مهرابی عزیز، لطف کردی و زحمت ارسال مصاحبه، پیش از چاپ را دادی. ممکن است از تغییرات رخ داده خیلی راضی نباشی. من در شرایطی به مصاحبه تن دادم که قریب به ده ماه یک‌سره در حال فیلم‌برداری سریالی هستم که کاملأ با حال‌وهوای به نام پدر فاصله دارد. احوال من در مصاحبه مثل خستگان بعد از بازجویی است که برای فرار از خستگی هر چه بگویند امضا می‌کند. فکر کنم تا حدودی شاهد حال و روزم بودی و از این‌که چالشی بین من و تو رخ نمی‌داد تعجب کردی. من به تو حق می‌دهم که اگر باب طبع‌ات نبود مصاحبه را از دستور چاپ خارج کنی. من مجله‌ی فیلم را مجله‌ای مرجع می‌دانم که لزومأ ماهنامه بودنش معنای اعتبار ماهانه ندارد و باید آیندگان به آن رجوع کنند. من به احترام این مرجع بودن تن به این مصاحبه دادم. تو خود گفتی که آدم منعطفی هستم، نمی‌خواهم به این گمان خود شک کنی، ولی من در شرایطی خاص، تن به مصاحبه با ذهن خسته دادم که نتیجه‌ی آن در پاسخ‌های ناقص و بی‌حوصله‌ی من آشکار شده است. راستش از گفتن این جمله که پر از اشتباه و خطا هستم، هیچ ابایی ندارم. اصلاً داعیه‌ی جدیدی ندارم که حال از نقض آن نگران باشم. آثار منِ حقیر منطبق با مثل معروف است: از کوزه همان تراود که در اوست. کسانی که آثارم را دنبال می‌کنند این ویژگی را درک کرده‌اند و من کاملاً مقابل آن‌ها عریان هستم. این همه آسمان‌ریسمان بافتم که اراداتم به شما ثابت شود.
    یا حق
    حاتمی‌کیا


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الجمعة فبراير 12, 2010 4:49 pm


    خب با یک سؤال ساده شروع کنیم؛ این‌که انگیزه‌ات از ساخت این فیلم چه بود؟
    اول این‌که به طور طبیعی فیلم‌سازم و دلم می‌خواهد همیشه ایده‌های ذهنی‌ام را به عینیت تبدیل کنم. دوم آن‌که مثل هر فیلمسازی ذهنم پر از ایده های بکر است ، ولی انگیزه‌ای که مرا وادار به قرار دادن آن روی میز کارم می‌کند، وضعیت زمانه از لحاظ اجتماعی و احتیاج درونی‌ام به طرح آن است. تلفیق این دو یعنی سوژه و زمان قوی‌ترین موتور محرکه من است که می‌تواند مرا با همه‌ی قوا به سمت ساخت آن حرکت دهد.
    اغلب آثار شما، سندی از زمانه و روزگارشان هستند؛ می‌دانیم که شرایط اجتماعی دغدغه‌ی شماست.
    ممنونم از این نگاه شما. بله واقعیت این است که شرایط سیاسی، اجتماعی و فرهنگی برای طرح کردن آن برایم به‌شدت حیاتی‌ست. به تعبیری سوژه‌هایی که مناسبتی با شرایط روز نداشته باشند عملأ کنار می‌گذارم. به تعبیر دیگر سوژه باید پاسخی به زمان داشته باشد و اگر چنین نباشد ترجیحاً سمت آن نمی‌روم. در به نام پدر، موضوعی که جذبم کرد، موضوع مین‌های بی‌نشان مرزی بود که روزگاری به دلیلی در زمین کاشته شده و گذشت زمان مفهوم کاربردی آن را از بین برده، اما ذات مین توجهی به این مفهوم ندارد و همچنان مأموریت خود را انجام می‌دهد. روزی خانم جوانی را دیدم که به یک مرکز ارتوپدی آمده بود تا پای جدیدی را برایش پرو کنند. او بر اثر انفجار مین هر دو پایش را از دست داده بود. خیلی جا خوردم. خانم مرتب و شیکی بود، با آرایشی تقریباً غلیظ. این تصویر در ذهنم جا باز کرد.
    برای بسط و گسترش موضوع با او صحبت هم کردی؟
    نه به‌طور مفصل، ولی این فریم تأثیرگذار استارت من را زده بود. وقتی درباره‌ی مین‌های بی‌نشان کمی تحقیقاتم را بیش‌تر کردم به آمار وحشتناکی رسیدم. تقریباً دو برابر جمعیت‌مان، مین در زمین داریم. خب، این اطلاعات به بخشی از ذهنم پاسخ می‌داد، ولی موضوع از وقتی برایم پررنگ‌تر شد که همان رزمندگانی که روزگاری درگیر جنگ بوده‌اند اکنون یکی از مهم‌ترین تلاش‌های‌شان پاک‌سازی این مین‌هاست. وجود این مین‌ها عملاً مانع آبادانی شده است. این موقعیت یعنی شرایط تناقض‌آمیز. به‌شدت به این شرایط تناقض‌آمیز گرایش دارم، راستش زندگی روزانه‌مان را پر از این تناقض‌ها می‌دانم. مشخصه‌ی بعدی که دیگر عزمم را جزم کرد، همزمانی این تحقیقات و شکل‌گیری با مسأله هسته‌ای ایران بود. حسی کاملاً شخصی که از طرفی دوست ندارم زیر بار زورگویی ابرقدرتی قرار بگیرم و از طرفی تجربه‌ی جنگ هشت‌ساله مقابل‌مان است. من معتقدم سیاستی که اکنون در مسأله‌ی هسته‌ای اعمال می‌شود، برگرفته از تجربه‌ی سال‌های جنگ بوده است. تجربه‌ای که اکنون سکان‌داران آن از جنس کسانی هستند که زمانی جنگ را هدایت می‌کردند، ولی اکنون در تصمیمی که گرفته‌اند و باید پای سندی را امضا کنند، زمان گذشته وحال و آینده را در نظر می‌گیرند.
    همان طور که در فیلم می‌گویید، «... به جای ما امضا نکنید».
    امضا نکنید و اگر امضا می‌کنید متوجه این موضوع باشید که فردا این سؤال از ما خواهد شد. اتفاق خواهد افتاد. یعنی این نیست که فقط به خودمان باید پاسخ بدهیم بلکه به هر حال، به آینده و تاریخ هم باید پاسخ بدهیم.
    هر چند به نام پدر نشان دیگر آثارت را دارد، با همان شخصیت‌ها و همان قهرمان‌های آشنا، ولی به نظرم کشش و گرمی آن‌ها را ندارد. نمی‌دانم فیلم‌نامه را به‌تنهایی کار کرده‌ای یا نه؟ اگر همه‌اش کار خودت است، می‌دانیم که آن قدر حرفه‌ای هستی که بدانی اطلاع‌رسانی در یک فیلم، بهتر است یک بار انجام شود نه چند بار، طوری که موضوع واحدی را به شکل تکراری ببینیم. آیا فرصت کافی برای کار روی فیلم‌نامه نداشتی؟ عجله داشتی که زودتر تمامش کنی؟ دغدغه‌ات این بوده که ایده‌ی جذاب و مُهمت را هرچه زودتر با مخاطب در میان بگذاری و همین باعث شده آن ظرافت‌ها و پیچش‌های داستانی و فرمی که در فیلم‌های دیگرت هست، در این فیلم نمود چندانی نداشته باشد؟
    اگر به من بگویند قصه‌ی به نام پدر را در یک جمله بگو، می‌گویم پدر مینی را در دوران جنگ کاشته، که بعد از سال‌ها زیر پای دخترش منفجر شده است. به نظرم این قصه‌ی جذاب و خوبی می‌تواند باشد. برای طرح این موضوع من باید در یک ساختار مثلثی قصه را پیش می‌بردم. پدر و دختر و مادر. گمانم بر آن بود که این تمرکز به‌راحتی جذابیت لازم را خواهد داشت. تصور مواجهه‌ی پدر و دختر چنان مجذوبم کرده بود که اگر از من سؤال می‌شد برای چه این فیلم را می‌سازی، می‌گفتم برای همین مواجهه. خمیرمایه‌ی دراماتیک به نام پدر روی مواجهه چیده شده است. مواجهه‌ی پدر با دختر. پدر با مادر. مادر با دختر.
    پدری مینی کاشته که امروز زیر پای دخترش رفته، قصه‌ی قشنگی است، اما کافی نیست. به نظرم عملاً ماجرا آغاز نمی‌شود.
    ماجرا همین مواجهه بوده است. شاید چینش این مواجهه اقناع‌کننده نباشد.
    از روی فیلم‌نامه، متوجه این موضوع نشدی؟ چون به هر حال تجسمی از کلیت کار داشتی و باید می‌دانستی که این طور می‌شود...
    نه، و در حقیقت فهم این مسائل چیز چندان واضحی نیست که بشود به‌راحتی آن را دید. فیلم‌نامه بخشی از یک فرآیند خلاقه است که به نوعی در حین ساخت با مواد دیگرممزوج می‌شود. شاید این مواد خوب پخته نشده است.
    می‌شود گفت موضوع حمله‌ی قلبی مادر به همین دلیل به قصه تحمیل می‌شود.
    می‌خواستم انرژی مکملی به این حرکت درام بدهم. اگر چه معتقدم کمی دیر شد.
    البته آخر فیلم هم هست و خواسته‌اید جوری جمع کنید که کم نیاید. چرا بعد از جشنواره تصمیم نگرفتید دستی در فیلم ببرید و کمی کوتاهش کنید؟
    راستش به این روش عادت ندارم. خیلی‌ها این کار را می‌کنند و بعد از اکران جشنواره، فیلم‌شان را کوتاه می‌کنند. از نظر من به محض آن که تماشاگر فیلم را دید، فیلم دیگر تمام شده است. حاضر نیستم به سمت فیلم برگردم و آن را تعمیر کنم. فرآیند ساخت از لحظه‌ای که طرحی شکل می‌گیرد تا لحظه‌ای که فیلم آماده نمایش می‌شود، برای من یک جریان حسی مداوم است که در طول آن اجازه‌ی هیچ مزاحمتی را نمی‌دهم. وقتی فیلم تمام شد، این حس نیز قطع می‌شود. چهارده فیلمی که تا به حال ساخته‌ام بر همین اساس بوده است.
    به هر حال یک اثر هنری می‌تواند صیقل پیدا کند. فکر کرده‌ای سوژه‌ی بسیار زیبایی داری و همین کافی است. به نظر می‌آید به نوعی حریف را دست‌کم گرفتی. مثل تیم‌های قدرتمندی که حریف را دست‌کم می‌گیرند و فکر می‌کنند حریف را گل باران می‌کنند، اما در پایان به خاطر همین تلقی شکست می‌خورند.
    راستش تلقی شکست و پیروزی در این حوزه خیلی مفهوم واضحی ندارد. چه بسیار فیلم‌هایی که به نظر شکست آمدند و بعدها جایگاه جدیدی پیدا کردند و برعکس. من در گونه‌ای از سینما کار می‌کنم که آثار آن رابطه‌ی به‌شدت مستقیمی با سازنده‌ی آن دارند. اگر این فیلم به نظر صیقل‌نخورده می‌آید، این خصیصه‌ی طبیعی این تولید هنری است. اگر چه این فیلم در جشنواره مقام دوم برگزیده‌ی تماشاگران را، آن هم با فاصله یک درصدی با فیلم چهارشنبه سوری به دست آورد.
    تماشاگران جشنواره خاص‌اند و فرق دارند با تماشاگر عام که در بقیه‌ی اوقات سال به سینما می‌رود.
    در جشنواره معمولاً دو جور تماشاگر داریم: یکی خودمان هستیم که می‌رویم برای دیدن فیلم‌ها و در واقع کارنامه‌ی یک‌ساله‌مان را می‌بینیم. گروه دیگر مردم هستند، یعنی کسانی که جشنواره را تعقیب می‌کنند و فیلم را به عنوان هنر می‌بینند. آن‌ها به این فیلم امتیاز مثبت دادند، ولی نخبگان سینما ــ البته نه همه‌ی آن‌ها ــ چیز تازه‌ای در آن ندیدند.


    یعنی اغلب همان کسانی که همیشه ــ به‌درستی ــ با فیلم‌های شما مهربان بوده‌اند.
    درست است. بعضی می‌گویند که این حرف کهنه‌ای است و قبلاً در سینمای حاتمی‌کیا تکرار شده است. منتها تعدادی از اهل قلم هم بودند که از نظرگاه اجتماعی فیلم را دوست داشتند و یکی از نگاه‌هایی که برای من بسیار جذاب بود، نگاه محمد قوچانی بود. ایشان همان چیزی را دیده بود که من در این فیلم دغدغه‌ی طرحش را داشتم.
    طبیعی است که فیلم برای روزنامه‌نگاری مثل قوچانی خیلی جذاب است، چون به هر حال او جزو نویسندگان و تحلیل‌گران مضمون‌گرا و پیام‌گراست. این دسته پیام را سریع دریافت می‌کنند و بعد آن را گسترش می‌دهند. از ساختار که بگذریم، آیا در بیان این پیام، باز احساس می‌کردی خطوط قرمزی وجود دارد که باعث می‌شود نتوانی حرفت را راحت بزنی؟
    نه. اصلاً شرایط چالش‌سازی در مقابلم نمی‌بینم. مثل شرایط سیاسی‌اجتماعی روزمان. به نام پدر محصول این دوران است. با همه افت‌وخیز آن. به نام پدر سینمای حدیث نفس است، مثل آژانس شیشه‌ای و موج مرده. پیش‌بینی می‌کردم که بازیگر مشترک این سه فیلم تداعی معانی ایجاد خواهد کرد. قهرمان معترض آژانس ... یا موج مرده در چه وضعیتی قرار گرفته‌اند؟ این وضعیت محصول همین روزهاست. رسیدن به مثلث خانواده دغدغه‌ی این سال‌هاست.
    اساساً فیلم‌سازی هستی که دغدغه‌هایت را تبدیل به پیام می‌کنی...
    بله، ولی در اسلوب سینمایی. در شکلی که که ظرف و محتوا در هم تنیده شده باشد. سعی من به نسبت هم‌نسلان خودم که سینمای حدیث نفس را دارند همگون کردن این ساختار بوده که در آخر چیزی که از آن چکیده می‌شود سینما باشد و نه چیز دیگر.
    آیا معتقدی هنرمند باید درد و دغدغه‌ای داشته باشد تا شور و شوق عرضه کردن آن در وجودش ایجاد شود، یا این‌که هنرمند بی‌دغدغه هم حرفی برای گفتن دارد؟
    تا دغدغه و درد را با چه تعریفی مطرح کنیم. اصلاً تولید و زایش هنری همیشه با یک درد همراه است. ممکن است دغدغه‌ای که برای من مطرح است هیچ نسبتی با درد شما نداشته باشد. یادم هست فیلم‌نامه‌ی به نام پدر را به یکی از دوستان دادم تا نظرش را بگیرم. او پس از مطالعه گفت که اصلاً این مسأله‌ای که برای تو مطرح است، برای من مسأله و مشکل نیست و عملاً سوژه را کهنه می‌دید. این‌جاست که خاستگاه‌های ما مطرح می‌شود. جالب است بیش‌تر نقدهایی که بر آثارم شده نقد مضمونی بوده. حتی در تکنیکی‌ترین فیلم‌هایم باز سراغ مضمون آن رفته‌اند. این گرایش از همان خاستگاهی است که نسبت به فیلم درد مشترک پیدا می‌کنیم و سعی می‌کنیم فارغ از تکنیک به مضمون آن اشاره کنیم. در دوران جشنواره اکثر نقدهای منتقدان به فیلم به نام پدر گرایش به سمت نقد فرم داشت و چنان در بوته‌ی نقد آن را فشار دادند که گویی اصلاً این فیلم از مضمون تهی است. مقایسه کنید با فیلم مهمان مامان مهرجویی و نقدهایی که بر این فیلم شده. من این فیلم را مثل اکثر آثار مهرجویی دوست دارم، ولی وقتی قلم منتقدان ریزبین را می‌بینم که هیچ توجهی به غلط‌های تکنیکی این فیلم نمی‌کنند، متوجه قدرت پل ارتباطی «دردمشترک» بین اثر و منتقد می‌شوم. اگر فیلم‌سازی متوجه این فاصله گرفتن از درد مشترک بین منتقد و فیلم‌ساز نباشد، ممکن است آدرس‌های غلطی بگیرد. این بلایی است که بر سر بعضی از فیلم‌سازان ما آمده است. به نام پدر فیلم روز حاتمی‌کیاست که می‌تواند از لحاظ بیانی دچار لکنت باشد. من این مشکل را صرفاً یک نقص نمی‌دانم، بلکه یک فرآیند کلی‌ست که من فیلم‌ساز هم عضوی از آن فرآیند، درون آن در چرخشم، والا به گواه فیلم‌هایم به مدیوم سینما تا حدی مسلطم.
    همین‌طور است. می‌دانیم که حاتمی‌کیا هم فیلم‌سازی تمثیل‌گرا و هم فیلم‌سازی قصه‌گوست و بر کارش مسلط. ولی در این فیلم نه با حاتمی‌کیای تمثیل‌گرا سروکار داریم و حضورش را حس می‌کنیم و نه چندان با حاتمی‌کیای قصه‌گو. هرچند لحظاتی در فیلم هست که کارکرد تمثیلی خوبی دارند. مثل آن‌جا که جوانان زیر پوستر تبلیغاتی مبارزه با ایدز نشسته‌اند ــ البته نمی‌دانم آن پوستر از قبل آن‌جا بوده یا نه ــ و یا آن تکه سنگ فیروزه‌ای رنگ که نشان ونماد یک هویت تاریخی است و در کنار سرنیزه‌ای قرار می‌گیرد که نشانه‌ی ابدی جنگ است. البته به نظر می‌رسد که خودت هم این حرف‌هایی را که زده می‌شود قبول داری، و مایل نیستی جدلی راه اندازی!
    روزی که داشتم به سوژه فکر می‌کردم، پدری را در ذهن داشتم که زمانی در جنگ بوده و اکنون در معدن کار می‌کند، با زمین درگیر است و چیزی را از دل آن بیرون می‌کشد و دختر جوانش که او هم در دل این زمین پی تاریخ است؛ در عین آن‌که تحلیل تند و رادیکالی از جنگ دارد، ولی نیزه‌ای را که به عنوان نشانی از تاریخ کشف کرده، با افتخار نشان همگان می‌دهد. این‌ها عناصر خوبی برای زبان اشاره است. من چگالی و غلظت این نشانه‌ها را نمی‌دانم تا چه حد است. این واقعیتی ایست که بعضی آثار این اجازه را می‌دهند، و بعضی نه. ولی به نظر من مشکل در جای دیگر است. مشکل از وقتی آغاز می‌شود که این ویترین مورد پسند واقع نشود و عملاً کلیت آن زیر سوال می‌رود.



    به نظرم آن‌چه تا اندازه‌ای به فیلم لطمه زده، شخصیت‌های هم‌رنگ آن است. در آژانس شیشه‌ای آدم‌ها بد نیستند. مثل اغلب کارهای شما آدم‌ها خوبند، ولی تضاد رنگی دارند. تمثیلی بگویم، یکی نارنجی‌ست و یکی آبی تند. در به نام پدر، دختر، مادر، پدر، آن دوست دوران جنگ و بقیه، همه تقریباً هم‌رنگ هستند. مثلاً طیفی از رنگ‌های سبز! و این مانع ایجاد تضاد و کشمکش و در نتیجه مانع پیش رفتن و تعمیق درام می‌شود.
    نمی دانم چه بگویم. من بین پدر و دختر فاصله‌ی تندی می‌بینم. حتی بین مادر و پدر. اصلاً تعامل مادر با دختر و پدر از جنس هم‌رنگی نگاه نیست، بلکه پذیرش شرایط پیش‌آمده و نگاه منطقی‌ اوست. ما بخشی از تقابل را در زمان می‌بینیم. کلید اصلی درام فیلم در بالای همان تپه‌ی شاهد طرح می‌شود، جایی که پدر زبان به شکایت می‌گشاید. این‌که تپه در جایش ایستاده، ولی زمان مفهوم آن را را عوض کرده است. این تغییرات تا حدی‌ست که دختر بی‌اعتنا به نظریه‌ی خود در حال کاویدن تاریخی‌ای‌ست که جنگ در آن نقش اساسی داشته است و یا پدر که می‌توانست قهرمان تعبیر شود اکنون عامل زخمی شدن فرزند خویش است. نمی‌دانم این کنتراست‌ها جز در سایه‌ی طرح شخصیت مطرح شده است؟
    بین تو و فیلم‌بردار هماهنگی بود؟
    بله، همکاری اول ما با آقای کریمی، به رنگ ارغوان بود. فیلمی که بسیار از فیلم‌برداری آن راضی‌ام و عملاً شوق همکاری دوباره را به من داد. درباره ی به نام پدر پیشنهاد خاصی برای فیلم‌برداری نداشتم، اگرچه آقای کریمی هم حرف تازه‌ای نداشت. تنها بحث قابل ذکر مسأله‌ی قاب بود که تصمیم گرفتم در کادر مربعی 33/1:1 فیلم‌برداری کنیم. چون به نام پدر فیلم صورت بود و به نوعی دوست داشتیم از همه حدود کادر استفاده کنیم. متأسفانه مشکلی که برای این فیلم رخ داد، وجود نماهای ناواضح بود. تعداد این نماها به قدری زیاد است که من در سینما جا خوردم. اگر تمام نماهای فلوی سیزده فیلم گذشته‌ام را با هم جمع کنند، کم‌تر از تعداد نماهای فلوی به نام پدر می‌شود و من متأسفم از این اتفاق. درد آن‌جاست که هیچ کس پاسخ‌گوی این مشکل نیست. فکر می‌کنند خودم عمداً فلو گرفته‌ام.
    علاوه بر این، در صحنه‌ای از فیلم که هواپیما به خاطر حمله‌ی قلبی مادر برمی‌گردد، صبح است و هوا دارد روشن می‌شود، ولی بعد از چند دقیقه که مجدداً از روی باند بلند می‌شود، شب است. این خطا به این دلیل بوده که نما کم آورده‌اید یا...
    نه. پلان زیاد هم گرفته بودیم. دوستان زحمت‌کش لابراتوار مخصوصاً مسئول لابراتوار صدا و سیما آقای کریمیان در غیبت فیلم‌بردار تلاش زیادی کردند تا این صحنه‌ها را اصلاح کنیم و تا حدی موفق شدیم.
    قابلیت‌های حاتمی‌کیا در کار در محیط‌های بسته ــ مانند آژانس شیشه‌ای یا ارتفاع پست ــ خیلی بالاست ولی برعکس در این فیلم، کار در محیط‌های بسته که زیاد هم هستند از نظر میزانسن، فیلم‌برداری و نورپردازی مشکل دارد. نورپردازی در آن مؤسسه‌ی خیریه یک نمونه‌اش است. در حالی که در فضاهای بیرونی، مثلاً در دشت، کار فیلم‌بردار و کادربندی‌ها خوب است.
    من هیچ دفاعی از فیلم‌برداری به نام پدر ندارم.
    روحیه‌‌ی نقدپذیری شما، برخلاف اغلب فیلم‌سازان که هیچ نقدی را برنمی‌تابند، فوق‌العاده خوب است. در این باره صحبت کنید تا گفت‌وگوی‌مان گرم شود!
    همیشه اعتقادم داشته‌ام که برای فیلم‌سازی مثل من که تا حدی نگاهی غریزی به فیلم‌سازی دارد، یکی از بحث‌های چالش‌انگیز، نگاه خاصم به مخاطب بوده است. در عین حال، مخاطب نیز از من شخصیتی در ذهنش ساخته. به هر حال عمری را گذرانده‌ایم و تا این چهاردهمین فیلم، بالاخره نوع و سیاق کار من دست مخاطب آمده. وقتی چنین اتفاقی می‌افتد، مخاطب می‌تواند این فیلم را مقایسه کند با کارهای دیگرم و علناً خودم را از دریچه ی کارهای دیگرم نقد کند. این حق اوست، ولی این می‌تواند وضعیت پارادوکسیکال بسازد، یعنی شرایطی که دیگر احساس کنم اگر این حرکت را بکنم طرف مقابلم، یعنی مخاطب، به طور قطع از من انتقاد خواهد کرد. این میان من دارم سعی می‌کنم خودم باشم. یعنی خودِ خودِ حاتمی‌کیا. سعی می‌کنم آن چیزی که در درونم هست باشم. وای از آن روزی که فیلم‌سازی مثل من که نگاهش نگاه یک سینماگر غریزی‌ست، تن به این بدهد که هر فیلمی را بسازد؛ فیلم تاریخی، کمدی و ژانرهای مختلف. من از آن نوع سینماگران نیستم و اصلاً دنبال این ژانرها نمی‌روم، چون بلد هم نیستم. سعی می‌کنم فیلم‌هایی را که می‌سازم به خودم نزدیک کنم تا آن چیزی که روی پرده می‌آید رنگ و بوی خودم را داشته باشد. مخاطبی که با من طرف است نگاه می‌کند به سیزده طبقه‌ای که قبلاً ساخته‌ام و بر مبنای آن مرا شناخته است. من باید چهاردهمین طبقه را روی سیزدهمی بنا کنم. وقتی احساس تغییر می‌کند به‌سرعت می‌خواهد واکنش نشان دهد که نباید چنین اتفاقی پیش بیاید. این دایره‌ی بسته‌ای است که دور من تنیده شده. تا می‌خواهم از این فضا، از این دایره‌ی بسته خارج شوم، دعوا شروع می‌شود. دعوا و بحث‌هایی که بعضاً پیش می‌آید. البته به نام پدر شاید جای خوبی برای دعوا نباشد.
    فکر می‌کنم پاره‌ای از مخالفت‌ها به خاطر استفاده از یک شرکت واردکننده‌ی تلفن همراه به عنوان حامی مالی فیلم است که بازتاب آن را در جشنواره‌ی فجر دیدم. به نظر تماشاگران و البته بیش‌تر منتقدان، این تلفن همراه بیش از اندازه در فیلم جلوه‌فروشی می‌کرد و همین باعث شد خیلی‌ها تعجب کنند که چه‌طور حاتمی‌کیای اصول‌گرا، تن داده به تهیه‌کننده و اسپانسری که واردکننده‌ی تلفن همراه است. البته به نظرم خوب از آن استفاده کرده‌ای و هیچ جایش اضافه ندارد. حتی شمردم، هجده بار، که هیچ‌کدام‌شان هم بی‌مورد نبود.
    این فیلم‌نامه قبل از آن که کسی بیاید وسط نوشته شده بود و داشتیم می‌رفتیم برای ساخت فیلم که پیشنهاد دادند اگر قرار است از موبایل استفاده شود از موبایل ما استفاده کنید. این جوری نبود که به فیلم تحمیل شود. اگر این فیلم را برای تلویزیون می‌ساختم، طبیعی است که باید همه‌ی آرم‌ها را برمی‌داشتم، ولی از آغاز موبایل به عنوان عامل ارتباط در فیلم مطرح بود و می‌خواستم یک جوری از آن استفاده کنم. اصلاً خاطرات، دفترچه خاطرات دختر و عکس‌هایی که داخل موبایل دیده می‌شود، همه‌ی این‌ها ابزارهایی بودند که می‌خواستم در خلق موقعیت‌های دراماتیک به کار بگیرم. این‌ها همه در فیلم‌نامه بود. منتها از این‌ها که بگذریم من اصرار دارم با بخش خصوصی کار کنم و نه با بخش دولتی، حتی اگر مجبور به استفاده از چنین حمایت‌هایی بشوم.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الجمعة فبراير 12, 2010 4:51 pm


    ترجیح می‌دهی با بخش خصوصی کار کنی تا با نهادهایی که در کارت دخالت می‌کنند؟
    بله، در این کار اصرار دارم، چون بخش خصوصی برایم اما و اگر نمی‌آورد و با آن خیلی راحت‌ترم تا بخش دولتی. بخش دولتی اصلاً معلوم نیست پس از آن‌که فیلمت را ساختی، آن را پخش کند یا اتفاق‌هایی برای فیلم رخ ندهد.
    مضمون‌هایی هست که دوست داشته باشی به آن‌ها بپردازی اما شرایط و زمان اجازه ندهد، و آیا دوست داری در کارهای بعدی‌ات ساختارشکنی کنی؟
    همه‌ی این دغدغه‌ها، یا بهتر بگویم وسوسه‌ها، همیشه در من هست. با این‌که نگاهم اجتماعی است و گاه لحن گزنده‌ای در کارهایم داشته‌ام، اتفاقاً دوست دارم فیلم‌هایی بسازم خیلی شاعرانه و آرام، با شخصیت‌های بسیار معدود، نماهای طولانی‌تر و لوکیشن‌هایی بسیار در طبیعت، نه در جاهای بسته، اما می‌ترسم. این نوع سینمایی است که تسلط به آن، اعتمادبه‌نفس بالایی می‌خواهد.
    در زمینه‌ی مضمون‌های اجتماعی چه‌طور؟ مضمون‌هایی هست که نتوانی به آن‌ها نزدیک شوی؟
    بله، خیلی حرف‌ها هست. تحمل‌پذیری سیستم در شرایط روز، حکم سال به سال دریغ از پارسال، دائماً دارد به سمتی می‌رود که سخت‌تر می‌شود. تحمل‌ها کم می‌شود و این غم‌انگیز است برای جامعه. به‌نوعی روی ما سرمایه‌گذاری شده و الان تبدیل شده‌ایم به آن دیده‌بان‌ها و حس‌گرهای حساس جامعه که گاهی باید چیزهایی را به جامعه هشدار بدهند. مثل دستگاه زلزله‌سنج. اگر آن را نادیده بگیریم، ذات این موضوع از دست می‌رود... در انتها آدم بلاتکلیف است که بالاخره با چه سوژه‌ای باید کار کند. فیلم‌سازانی مثل ما در حکم کشتی‌هایی هستیم که روی سطح این دریای مواج حرکت می‌کنیم و آسیب‌پذیری‌مان بسیار بیش‌تر از آن زیردریایی‌هاست، یعنی فیلم‌سازانی که با سوژه‌ای تک‌خطی و با موضوع‌های خیلی درونی و هنری فیلم می‌سازند و عملاً در اعماق حرکت می‌کنند. برای آن‌ها مرزبندی مطرح نیست، بنابراین راحت‌تر حرکت می‌کنند. کسی هم کاری به کار آن‌ها ندارد. ولی ما در تیررس نگاه‌ها هستیم.
    این روزها، تولید نوعی از فیلم‌های شبه کمدی در حال گسترش است، که فروش هم می‌کند ولی مجموعه و کلیت آ‌ن‌ها به هر حال نشانه‌ی شکل‌گیری یک فرهنگ زرد و خالی از اندیشه است. این سینما، به رغم تمام دغدغه‌هایی که شما دارید، دارد رشد می‌کند و دشمن شماره‌ی یک سینمای مورد نظر شماست. آیا فکر می‌کنید که همین اما و اگرهاست که نمی‌گذارد حرف‌ها گفته شود و درعوض آن نوع سینما رشد می‌کند؟
    اگر شرایط، مساوی و یکسان بود شاید می‌گفتم اشکالی ندارد، بگذار سینمای زرد هم مثل نشریات زرد کار خودش را بکند، ما هم کار خودمان را می‌کنیم. ما مخاطب خودمان را داریم و آن‌ها هم مخاطب خودشان را. ولی واقعیت این است که ما سر سفره‌ای نشسته‌ایم که اندازه‌اش محدود است. این حد ما را مجبور می‌کند که شانه به شانه‌ی هم پای این سفره بنشینیم، پس لازمه‌اش این است که تحمل یکدیگر را داشته باشیم. متأسفانه ادبیات آن نوع سینما و ساختار و تشکیلاتی که مشوق آن نوع سینماست آن قدر رانت و قدرت و پشت پرده‌های پیچیده دارد که می‌تواند به‌راحتی سینمایی را که قرار است سینمای بومی این جامعه باشد کنار بزند. من هیچ علاقه‌ای ندارم که با شمشیر آخته بروند سراغ این سینما. این شیوه اصلاً جواب نداده و مشخص شده که اصلاً با زور نمی‌توان این کار را کرد. شاید به نظر برسد رقابت سالمی بین ما در جریان هست و مخاطب می‌تواند تصمیم بگیرد، ولی در واقع این جور نیست. یعنی اگر کمی پشت پرده‌ی ماجرا را بکاویم، می‌بینیم موضوع پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. اتفاقاً اگر میدان دست ما باشد، مخاطب همراه ما خواهد آمد. فیلمی مثل چهارشنبه‌سوری را مثال می‌زنم که فیلم موفقی بود و خوشحال شدم که با آن وجاهت فرهنگی که دارد و نشانه‌ی سلامت آن بود، خوش‌بختانه فروش خوبی هم داشت. ما الان سه نوع سینما داریم: سینمای جشنواره‌ای که کار خودش را می‌کند و کاری هم به این کارها ندارد، سینمای زرد، و سینمای جدی که نگاه بومی دارد و با احترام می‌خواهد با مخاطب حرف بزند ولی طبعاً دچار مسأله است و زیر نوعی فشار؛ چه از جهت بودجه و چه از نظر مضمون. نمونه دیگرش همین مسابقه‌ی دوی سرعتی است که در تلویزیون در جریان است. وقتی در جایی کارگردانی حاضر است روزی بیست دقیقه بازده بدهد، با کارگردانی که بخواهد به طور معمول و استاندارد در تلویزیون روزانه چهار دقیقه تولید کند در تعارض قرار می‌گیرد. این می‌شود دعوای ما. مثلاً نورپردازی می‌خواهیم، می‌گویند نور را بریز روی سقف و هر چیزی را می‌خواهی بگیر و به قول بچه‌ها ویدئوکبابی کار کن. خُب همین‌ها مشکل ایجاد می‌کند، زمان فیلم‌برداری بالا می‌رود، حوصله آدم‌ها سر می‌رود و تهیه‌کننده می‌خواهد با کم‌ترین بودجه بیش‌ترین برداشت را داشته باشد.




    در به نام پدر می‌گویی کسی جای کسی امضا نکند، ولی فکر نمی‌کنی خودت گاهی به جای تماشاگر امضا می‌کنی؟!
    واقعیت این است که فیلم‌سازان، و کلاً هنرمندان هر جامعه‌ای، یک وکالت غیررسمی از جامعه‌شان می‌گیرند. وکالتی که تدریجی‌ست و بر اساس آثارشان به مرور زمان صادر می‌شود؛ یعنی بعد از مدتی می‌گویند این‌ها هنرمندان جامعه هستند و دارند حرف دل جامعه را می‌زنند. ما وکالت گرفته‌ایم، آن هم وکالت بدون عزل که کسی نمی‌تواند آن را از ما پس بگیرد. طبعاً این اجازه را داریم حرف‌هایی را بزنیم که قرار است به‌نوعی حرف مردم هم باشد. گاهی این حرف‌ها خوب جفت و جور می‌شود و گاهی هم نه.
    با شما هم‌عقیده هستم، اما تصویرهای رسمی در کشور ما رو به افزایش است. یعنی شما باید مثل آن تصویرها فکر کنید و امضا کنید. بخشی از آن را در مطبوعات و دیگر رسانه‌ها می‌بینیم. شاید زمانی در سینما هم همین را از بخواهند.
    خب، عده‌ای فیلم‌ساز داریم که قطعاً این کار را خواهند کرد و اصلاً هم مشکلی با آن نخواهند داشت. اگر از او سرباز اسلام بخواهند می‌سازد. کلفت خوشگله را هم خواستند و ساخت، ولی قطعاً فیلم‌سازانی که عادت به سفارشی کار کردن ندارند حاشیه‌نشین خواهند شد. طبیعی است که من هم جزو آن حاشیه‌نشینان خواهم شد. البته دعا کنیم چنین روزی پیش نیاید.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الجمعة فبراير 12, 2010 6:28 pm

    راحله "به نام پدر" زنی صبور و مقاوم است



    راحله در فیلم "به نام پدر" از جمله زنانی است که در طول جنگ همسران‌شان حضوری فعال در این عرصه داشتند و با بردباری این مسأله را تحمل کردند.

    مهتاب نصیرپور، بازیگرفیلم "به نام پدر" ساخته ابراهیم حاتمی‌کیا، در گفتگو با خبرنگار سینمایی "مهر" در مورد بازی در نقش راحله گفت: "معتقدم همیشه باید به ابزاری که فیلمنامه در اختیار بازیگر قرار می‌دهد رجوع کرد. فیلمنامه "به نام پدر" نکات محدودی در اختیار من قرار می‌داد، ولی آقای حاتمی‌کیا اصرار داشت راحله نمونه زنان صبور و بردباری باشد که در طول جنگ همسران‌شان در جنگ بوده‌اند.

    این بازیگر سینما، تئاتر و تلویزیون ادامه داد: "البته این یک مفهوم کلی بود و من سعی کردم به این مفهوم کلی در ذهن حاتمی‌کیا نردیک بشوم و واقعا نمی‌دانم چقدر در این خصوص در اجرای نقش موفق عمل کردم. در کنار این قضیه حضور آزیتا حاجیان کمک زیادی در نزدیک شدن من به این نقش انجام داد."


    وی در مورد محور بودن شخصیت‌های مرد در فیلم‌های حاتمی‌کیا گفت: "من وقتی فیلمنامه "به نام پدر" را خواندم، مقداری تعجب کردم که زن‌ها کمی نقش بیشتری نسبت به دیگر کارهای حاتمی‌کیا دارند و دیده می‌شوند. معتقدم با گذشت زمان موجودیت واقعی زن‌ها در کار کارگردان‌هایی نظیر حاتمی‌کیا جای واقعی خود را پیدا می‌کند."


    نصیرپور در مورد همکاری با حاتمی‌کیا گفت: "فرصت بسیار مغتنمی بود برای من و در عین حال تجربه خوشایندی نیز محسوب می‌شود و امیدوارم از این فرصت درست استفاده کرده باشم."


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الجمعة فبراير 12, 2010 6:33 pm

    شنبه 18/6/1385

    مصاحبه با ابراهیم حاتمی کیا



    از به نام پدر تا چهل و‌پنج سالگی در گفت‌و گو با ابراهیم حاتمی‌کیا

    مهاجم خسته شده است. خسته و بی‌حوصله می‌گوید همان مهاجرم با همان پروازهای شخصی ولی لابلای حرف‌هایش هر جا که ضبط برای لحظه‌ای خاموش می‌شود، فهم این که او دیگر امید سینمای دهه شصت، کارگردان جنجالی دهه هفتاد و فیلمساز تجربه‌گر ابتدای دهه هشتاد نیست خیلی سخت به نظر نمی‌رسد. قبل از این که یکی از ما به شیوه قهرمان‌های خودش بگوید «ابراهیم پس کشیدی» اعتراف می‌کند که در چهل و پنج سالگی می‌خواهد ابراهیم حاتمی کیای خودش باشد؛ همانقدر شبیه خودش که در دهه‌های شصت و هفتاد بوده... روزهای جنگ، روزهای حضور نسل تازه در همه عرصه‌ها.

    گفت و گو در جایی تقریباً ته دنیا انجام می‌شود. یکی از آخرین کوچه‌های سعادت‌آباد با حیاطی پر از گیاه و پله‌هایی قدیمی؛ دفتر و خانه فیلمساز. وقتی با پیراهن آبی آستین کوتاه روبرویمان می‌نشیند راحت‌تر از انتظاری است که وقت آمدن داشتیم. صریح حرف می‌زند و بی‌دغدغه از اینکه درباره‌اش چه قضاوتی انجام شود؛ و چشم‌هایش... از این چشم‌های خیره و جست و جو‌گر گریزی نبود. حاتمی‌کیا وقت حرف زدن با این چشم‌ها هم حرف می‌زند. همه حواسش را می‌دهد و هیچ زمانی برای تنفس نیست؛ برای اینکه فکر کنی می‌شود از ابراهیم حاتمی‌کیا چیزهای دیگری هم پرسید.

    چند روز قبل از شروع نمایش «به نام پدر» بهترین فیلم جشنواره بیست و چهارم فجر از نگاه داوران و دومین فیلم آرای تماشاگران، با حاتمی‌کیا حرف زدیم. او گفت و یکی از ما جواب داد، یکی از ما در حرف‌هایش دنبال سوال بعدی گشت و یکی دیگر فقط نگاهش کرد. شک ندارم که حاتمی کیا هر سه نفرمان را تا پایان آن روز داغ تابستانی رها نکرد چه آن کسی را که سوال می‌کرد، چه آنی را که دنبال سوال بعد بود و چه دیگری که حاتمی کیا را تنها نگاه می‌کرد...


    در نشستی که چند وقت پیش با مقام معظم رهبری داشتید در باره این حرف زدید که باید به شما درجه بدهند. ظاهراً حرف از بی‌مهری‌ها بود و مشکلات، در حالی که شما یکی از فیلم‌سازی‌های محرم نظام هستید و حرف زدن از کمبودها برای خیلی‌ها تعجب برانگیز بود.

    بله، حقیقتش من یک مقدمه‌ای را آنجا گفته‌ام که اگر نباشد این بحث درجه، یک چیز دیگر می‌شود. عین لااله‌الاالله که «الاالله» را از آن بگیری می‌شود شرک مطلق. واقعیتش این بود که در حوزه‌ای که من کار می‌کنم- سینمای بومی که بخشی از آن می‌شود سینمای جنگ- این سینما عملاً مجبور است با افرادی طرف بشود که این افراد درجه دارند و چون درجه دارند حمل بر این می‌شود که می‌توانند خیلی چیزها را دیکته کنند به طرف مقابل. در سلسله مراتب درجه‌ها، بله قربان داریم، که باید هم داشته باشیم، چون کسی که فوق است باید امر و نهی کند. این قانون سیستم نظامی است. خب، در عرصه ما، امثال بنده که در سینمای جنگ کار کرده‌ایم وقتی درجه‌ها نیست، این عزیزان برایشان شبهه ایجاد می‌شود.


    دقیق‌تر حرف می‌زنید؟

    یعنی وقتی کسی که عمری در حوزه دیگری بوده، یعنی فرهنگی نبوده و الان به هر دلیلی شده مسوول، من باید او را با درجه‌اش خطاب کنم و او مرا با اسم کوچک صدا بزند. اینجاست که این تلقی پیش می‌آید که رده ما دو نفر با هم خیلی اختلاف دارد. در حالی که من اعتقاد دارم و این را گفته‌ام که خودم را کمتر از سردار نمی‌دانم. البته من امتیازات اجتماعی سرداری را نمی‌خواهم، اما گویی لازم است وقتی با کسی که فکر می‌کند با زیردستش صحبت می‌کند، طرف می‌شوم، او این درجه را بداند.


    حتماً می‌‌دانید که گفتن جملاتی که شما الان به زبان آورده‌اید واقعاً احتیاج به شجاعت یا بهتر است بگوییم پشت‌گرمی دارد. این حوزه‌ایست که خیلی‌ها دوست ندارند واردش بشوند. وقتی این حقیقت را می‌گذاریم کنار مسائلی که برای فیلم قبلی شما به وجود آمد، فقط سردرگم می‌شویم. شما بالاخره کجای کارید؟

    به نکته مهمی اشاره کردید. ما در زمان فیلم‌سازی رده‌ای داریم. کارگردان در مرحله کار پادشاه گروه است، اما به محض اینکه کات می‌دهیم و از محل فیلمبرداری خارج می‌شویم، رده را از ما می‌گیرند و تبدیل می‌شویم به یک شهروند عادی. اتفاقاً این خیلی زیباست و من نسبت به آن حس خوبی دارم و عقیده دارم این موقعیت که در لحظه هم هستیم و هم نیستیم امتیاز بزرگی است. اما گمان من این است که وقتی وارد حوزه‌های فرهنگی می‌شویم... بگذار صریح‌تر حرف بزنم، من فیلم‌سازها را دو جور تعریف می‌کنم، اگر فضای اجتماعی و فرهنگی را یک دریا تصور کنی، بعضی هنرمندها هستند که به نوعی در سطح حرکت می‌کنند. آنها به این دلیل که مرتب در شرایط توفان قرار می‌گیرند باید بدنه محکمی داشته باشند و قوانین جزایی و حقوقی خاص خودشان را. در عین حال عده‌ای هم هستند که به شدت در عمق حرکت می‌کنند و اصلاً خبر ندارند آن بالا چه اتفاقی می‌افتد. آن جور سینما خیلی قابل احترام است و بسیار لازم، اما عطش جامعه را جواب نمی‌دهد. این می‌شود سینمایی که اسمش را می‌گذارند معناگرا یا هنری و اسم‌هایی مثل این که وجاهت خودشان را دارند و پاسخ خودشان را هم می‌گیرند.

    حالا بر گردیم به سطح. البته سطح نه به معنای «سطحی»؛ موضوعات و مفاهیم روز. طبعاً در این شرایط موج‌ها مرتب به بدنه‌ها می‌خورند و اگر مصونیتی که گفتم برایشان ایجاد نشود زود از بین می‌روند یا آنقدر ترسو می‌شوند که سرعت خودشان را کم می‌کنند تا آنجا که بی‌حرکت می‌شوند و توقع جامعه را جواب نمی‌دهند. طبعاً اگر من پذیرفته شده‌ام که دیده‌بانی این سطح را داشته باشم و خبرهایی را به گوش مردم برسانم و بخشی از جامعه را منعکس کنم، احتیاج به مصونیت‌هایی دارم. البته مصونیت نه از باب فشارهای سیاسی و اقتصادی است. اینها باید تکیه ‌گاه‌هایی داشته باشند که این حرکتشان ضربه نخورد.

    اما اینجا وقتی من و فیلم‌سازی مثل آقای مجیدی وارد یک حوزه اداری بشویم، طبعاً مجیدی مطبوع‌تر است برای آنها تا حاتمی‌کیا که ممکن است چیزی از آنها بگوید. در این موقعیت است که من از درجه حرف می‌زنم تا من حرکتم را تسریع کنم. مثل کارت خبرنگاری‌ای که در جیب شماست و به هر حال به شما کمک می‌کند. چیزی که من در حضور آقای خامنه‌ای طرح کردم این بود که نمی‌دانیم چه باید بگوییم، نه اینکه حرفی نباشد؛ حرف هست اما نمی‌دانم چطور وارد بشوم که ضربه نخورم.


    هیچ وقت شده که فکر کنید کاش در عمق حرکت می‌کردید؟

    نه، اصلاً در خمیره من نیست. البته هر کدام سرجای خودمان هستیم و کار خودمان را می‌‌کنیم، اما این نوع سینما جنسی نیست که من در آن کار کنم. معتقدم باید دیده‌بان‌ها و نگهبان‌ها را حفظ کرد؛ این به نفع جامعه است که این جمع حرف بزنند. خب، من برای حرف زدن گاهی با موانعی مواجهم و وقتی طرف مقابل من در درجه‌ایست که همه چیز به نفع اوست، در حالی که من عقبه اجتماعی خودم و مردم را دارم. طبیعی است که احتیاج داشته باشم به آن درجه‌ها؛ این واکنشی است به شرایط. وقتی که احساس یک جور بی‌دفاعی می‌کنیم، وقتی که حس می‌کنیم کسی نیست که به او تکیه کنیم، بنده فیلمی می‌سازم به نام «به رنگ ارغوان».

    من این فیلم را با این نیت ساختم که کمکی بشود به یک بخش از جامعه، اما کار به جایی می‌رسد که من باید مستقیماً با وزیر اطلاعات حرف بزنم و اینجا ضلع سومی به نام وزیر ارشاد وجود ندارد. من باید برای ساخت فیلم طبق روال مجوز می‌گرفتم و آن را به سرانجام می‌رسانم که همین کار را کردم... آن هم فیلمی که به قصد ترمیم زخم‌های رخ داده در عرصه‌های امنیتی کشور ساخته شده بود، اما نتیجه چه شد؟ انگار که من می‌خواستم علیه سیستم کار کنم.


    یاد فیلم آژانس افتادم. اگر حاج کاظم شما درجه داشت، داستان چقدر فرق می‌کرد!

    دوستان دیگر هم همین تلقی را کرده بودند. به هر حال می‌خواستم این داستان باز بشود.



    و همه این داستان‌ها شما را می‌رساند به اینجایی که «به‌نام پدر» را ساختید. یک ملودرام که «آدم بد» دارد، چیزی که هیچ‌وقت در سینمای حاتمی ‌کیا وجود نداشته. حاتمی کیایی که به نوعی حرفش را پس می‌گیرد و بر می‌گردد دوباره سراغ آدم‌های جنگ، در حالی که بعد از موج مرده گفته بود دیگر درباره جنگ نمی‌سازد. حتی می‌رود در تلویزیون سریال می‌سازد. هی سوال پشت سوال. واقعاً در این سه، چهار سال چه اتفاقی افتاده؟

    به این سوال باید از دو منظر نگاه کرد. یکی تلقی شما که یک ابراهیم حاتمی کیا داری برای خودت، یک منظر هم منظر اجتماعی خودم است. واقعیت این است که ابراهیم حاتمی کیای متولد 1340 که دارد 45 ساله می‌شود طبیعتاً واکنش‌های طبیعی خودش را بروز می‌‌دهد. شما می‌خواهید کرباسچی همیشه یک قهرمان بماند و فلانی آن‌جور بماند که نمی‌شود. مثلاً آقای خاتمی. توفان‌ها راه افتاد و حرف‌ها در باره‌اش زده شد؛ اما ایشان گاهی حرکات خودش را می‌کرد و گاهی نه. البته برای من نظر شما مهم است نظر شما که عقیده دارید یک سیری رخ داده. من کاری ندارم اسمش نزول است یا صعود... الحمدالله الحمدالله که پنهان نکردم و بابت این قضیه باجی به کسی ندادم و هر آن چه بودم را بروز دادم مثل همین حالا که با شما حرف می‌زنم. حالا اگر این را از خودم بگیرم وحشتناک است. من هنوز عکس‌های زمان انقلاب و زمان جنگ خودم را دارم، اما با آن آدم هنوز هم غریبه نیستم چون نسبت به آن لحظه شناور بودم و واکنش‌هایم درست بوده. یک روز حاج کاظم درآژانس شیشه‌ای با آن مشخصات و یک روز هم مثل حالا در این فیلم ملودرام. این خودمم، مشخصاً خودمم. این را شما مثبت بدانید، گر چه می‌‌تواند از زاویه نگاه شخصی‌تان تاسف برانگیز باشد، اما از باب اینکه یک فیلم‌ساز واکنش طبیعی خودش را بروز می‌دهد نسبت به شرایط...


    حتی اگر تصویرش پیش کسانی که دوستش دارند بشکند؟

    احسنت.


    بالاخره نسل ما آدم گزنده را ترجیح می‌‌‌دهد و فکر می‌کند اگر قرار باشد حرفی زده بشود باید از زبان حاتمی‌کیا بیرون بیاید و اگر او بنشیند دیگر کسی نیست...

    این آن بده بستان بین مخاطب و فیلم‌ساز است... کدام فیلم‌ساز است که این‌طور نبوده باشد. شما چاپلین را ببینید و سیر کارهایش را یا گدار یا بقیه. یا آدم‌های صریح مثل گاوراس. کی می‌تواند بایستد؟


    برگردیم به به‌نام پدر.

    یک بحث، بحث قالب است. گاهی قالب جذابیت و تازگی دارد و گاهی ندارد. مثل شب‌نامه می‌شود. فقط باید تند و تند تکثیر بشود. حسی که من نسبت به به‌نام پدر داشتم از همین جنس بود. اصرار داشتم به سرعت این حرف را بزنم. بحثی بود که بین دوستان منتقد گم شد؛ یعنی من ندیدم.


    چه بحثی؟

    بحث اصلی زمان فعلی؛ بحث هسته‌ای. دعوا سر این است که بالاخره اورانیوم را غنی بکنیم یا نه؟! بکنیم تا کجا و بعد بحث غیرت است و همیت و چی و چی و چی. در دل این مسائل من می‌خواهم بگویم یک موقع حاج کاظم آن تصمیم را می‌گرفت و یک موقع هم یک تصمیم دیگر. واقعیت این است که در زمان آغاز جنگ، قطعاً به آینده، به آن مفهومی که امروز فکر می‌کنیم، فکر نمی‌کردیم. ذهنیت‌ها عوض شده. امروز ما حساب و کتاب می‌کنیم، سیاست می‌کنیم. این نشان رشد است در مسیر. من اعتقاد دارم فیلم به‌نام پدر از این جنس است. می‌خواهد بگوید آقا حواستان باشد این اتفاق می‌افتد. این نیست که تو الان برای آینده تصمیم بگیری... الان «به نام پدرها» دارند تصمیم می‌گیرند روی این بحث... به نام پدر از این جنس است. اما اگر بخواهید از قالب و ساختار حرف بزنید، من صراحتاً می‌گویم در این عرصه هیچ حرف تازه‌ای ندارم، بحث تازه‌ای هم ندارم.

    این حرف روز زدن باعث نمی‌شود که فیلم‌تان تاریخ مصرف پیدا کند؟ یادم هست آژانس یک جمله معروف تبلیغاتی داشت که «اگر20سال بعد از شما بپرسند آژانس شیشه‌ای را دیده‌اید چه خواهید گفت؟»... درباره به‌نام پدر چنین اتفاقی می‌افتد؟

    امیدوارم نیفتد. من دلم می‌خواهد نیفتد.


    این عقب‌نشینی محض است. شما از سیستمی که باید نقدش کنید توقع درجه دارید. اما شما به عنوان یک هنرمند باید کارتان را بکنید و از مسوولان هم توقع داشته باشید مانع تراشی نکنند. بیشتر از این به نظر خیلی مناسب نیست.

    نه، تلقی شما اشتباه است. من از شخص اول مملکت که اتفاقاً روی جریان‌های فرهنگی حساس‌اند، درخواست کردم نه از کسی دیگر. اتفاقاً دعوا با من سر همین نقطه است. من قائل به هیچ تفکیکی نیستم.


    ولی در کل، بدون توجه به این موضوع، انگار ضربه به رنگ ارغوان آنقدر کاری بوده که حاتمی‌کیا می‌خواهد از این به بعد آرام‌تر برخورد کند.

    یک مثال بزنم. در دوران آقای خاتمی، البته من نمی‌خواهم خودم را با آقای خاتمی گره بزنم، اما جریان روشنفکری آمده چیزهایی را به آقای خاتمی نسبت داده که اتفاقاً او نسبت به این چیزها موضع داشته. کلاً جریان روشنفکری جامعه ما این نظر را دارد که باید همیشه نسبت به سیستم نگاه سلبی داشته باشی. کی گفته من این‌طوری هستم؟ من خودم را سیستم می‌دانم. اصلاً فرقی بین سیستم و جامعه نمی‌دانم و از همان جاست که حرفم را می‌زنم. کاری هم به این ندارم که می‌توانم یا نمی‌توانم. مثلاً وقتی از وزارت اطلاعات حرف می‌زنم، به قصد کمک وارد شده‌ام اما خب اوضاع طوری است که کار من طور دیگری تحلیل می‌شود. خب، در این شرایط من می‌گویم نمی‌خواهم توبه هم بریزی. بنابراین صبر می‌کنم و می‌ایستم کنار تا زمانش برسد. اما دوستان روشنفکر ما دوست دارند من جیغ و داد کنم، با چند روزنامه حرف بزنم و همین‌طور با BBC و CNN که تماس گرفتند با بنده و بگویم و بگویم و بگویم. اما من هیچ‌وقت چنین کاری را نمی‌کنم. من در این عرصه‌ام و واقعاً به آن اعتقاد دارم.


    و تلقی بقیه از شما چیست؟

    اشتباه از جایی آغاز می‌شود که فکر می‌کنند بنده باید پشت یک سنگری ایستاده باشم و مثلاً بگویم جنگ جنگ تا پیروزی.


    این همان چیزی است که خودتان گفتید؛ تلقی‌هایی که از حاتمی‌کیا وجود دارد. این مساله به خصوص در بین اهالی قلم تشدید شده. ما بیشتر وقت‌ها مشغول خیاطی هستیم. یعنی به نسبت تصور خودمان از اندازه آدم‌ها، کت می‌دوزیم. مثلاً همین آقای خاتمی... یا خود شما.

    من بحثی با این موضوع ندارم. ایشان می‌تواند نگاه خودش را نسبت به من داشته باشد. اما اشتباه آنجا اتفاق می‌افتد که من بگویم چون ایشان این نگاه را به من دارد من نباید حرکت خودم را بکنم... من قبلاً به اندازه A می‌دانستم و حالا به اندازه B. اعتراف به این خود شکستن است و من این کار را می‌کنم. حالا تعبیرش می‌تواند این باشد که ایشان محافظه‌کار شده... البته من 45 سالم است و محافظه‌کارتر شده‌‌ام. این هیچ اشکالی ندارد چون همه مبتلا به آن هستیم. بنابراین من نسبت به این تعبیر تحریک نمی‌شوم. خود شما بر گردید و عکس‌های قدیمی‌تان را نگاه کنید؛ واقعاً چقدر متفاوت شده‌اید؟



    داشتید از به‌نام پدر حرف می‌زدید که بحث عوض شد.

    من درباره چیزی حرف زده‌ام که برایم مساله است و درگیرش هستم اما متاسفم که گروه اهل نظر خیلی برایشان مهم نیست. یک وقتی هست شما جمله‌ای را روی کاغذ می‌نویسید و چند بار خطش می‌زنید تا بهتر دربیاید، یک موقع هم نه، با عجله می‌نویسید چون زمان برایتان مهم است. به نام پدر به نظر من خوب موقعی اتفاق می‌افتد. اما خب چون ما دیکته‌های نوشته شده هستیم، دوست داریم هر وقت رجوع می‌کنیم به آن دفترچه خاطرات، آن دفترچه همان‌طور باشد که بوده. اما چنین چیزی نیست.


    ولی چیزی که مردم انتظار دارند دور از ذهن نیست.
    هنرمند ممکن است دیدگاه اجتماعی معتدلی داشته باشد، اما وقتی می‌آید وسط که می‌خواهد انتقاد کند والا گفتن اتفاقات یک گزارش ساده‌ است و کار شاقی نیست. توقع آنها که اینطور فکر می‌کنند این است که وقتی حاتمی کیا می‌آید وسط، وجه محافظه‌کاری را بگذارد کنار و آرمان‌گرایانه نگاه کند. شاید دسیکا هم وقتی دزد دوچرخه را می‌ساخت نگاه معتدلی نسبت به جامعه داشت. اما در همه چیز اغراق کرد تا نتیجه بهتری بگیرد.

    تکرار می‌کنم. من هیچ‌وقت ابا ندارم از اینکه بگویم من از درون نظام حرف می‌زنم. در عین حال ما داریم همیشه فیلم‌ساز یا روشنفکر‌هایی را که همیشه در موقعیت سلبی‌اند. اما من این‌جور نگاه نکردم به موضوع. من یک جایی سلبی‌ام و یک جایی اثباتی. یعنی بعضی جاها دارم راه می‌آیم با موضوع و مشکلی با آن ندارم. مثلاً همین فیلم به رنگ ارغوان. خب بعضی‌ها ناراحت شدند از این که من اشاره کردم من به عنوان پدر معنوی، کار را می‌گذارم کنار و تماس گرفتند و دلسوزانه گفتند شما نباید چنین موضعی می‌گرفتی. من هم جواب دادم شما دارید اشتباه می‌کنید چون من کل ماجرا را از خودم می‌دانم. اینجاست که حاتمی‌کیای شما با حاتمی‌کیای من فرق می‌کند. اینجاست که اتفاقات بعدی می‌افتد. فکر می‌کنید من نمی‌فهمم جشنواره‌ها چگونه شکل می‌گیرند؟ مستشارهای جشنواره‌های خارجی عقیده دارند حاتمی‌کیا مال نظام است و پروپاگاند نظام. مگر بارها همین آقای ... نگفت که حاتمی‌کیا، باندراچوک ایران است؟ اما من این را پنهان نمی‌کنم.


    اما این یک آسیب دارد. ممکن است این نگاه که شما فیلم‌ساز خودی هستید و غنایم و جوایز مال شماست به وجود بیاید.

    من هر وقت جایزه‌ای دادند گرفتم، ندادند هم اعتراض نکردم. اما بعضی‌ها شیطنت می‌کنند. یک چیزی بگویم... نمی‌دانم چقدر می‌توانید بازش کنید. اگر برگردید به آلبوم‌های قدیمی می‌بینید تصاویری هست که انگار پدران ما دوست ندارند از آنها حرف بزنند. انگار تلاطم‌های این بیست و چند ساله گم‌مان کرده. اما من دوست داردم بدانم مثلاً بچه‌های توده‌ای چند نفر بودند و کدامشان الان دارند در حوزه سینما کار می‌کنند و ارزشی حرف می‌زنند و وااسلاما می‌کنند. آقا بیاییم بازش بکنیم؟ برویم بپرسیم که شما که عضو حزب توده بودی چرا داری حرف دینی می‌‌‌زنی؟ هیچکس نمی‌پرسد. انگار قرار است این بخش پنهان باشد. اما این طرف اگر بنده در سیر کارهایم از موضع آژانس شیشه‌ای به به‌نام پدر برسم، خیلی فاجعه بزرگی است. اما من می‌گویم صبر کنید. چرا آن آدمی که از باندراچوک بودن من حرف می‌زند، چرا از اتاق خودش که پر از عکس لنین بوده حرف نمی‌زند؟ چطور می‌شود من می‌توانم تحلیل بشوم در این ماجرا، اما ایشان نمی‌تواند؟ البته من تمام تلاشم را می‌کنم که نسبت به دوستانم با احترام برخورد بکنم، چون اهل قلم‌اند. اما اگر فکر کنید به آنها باج بدهم که امتیازی بگیرم... امیدوارم تا آخر عمر من چنین اتفاقی نیفتد.


    متوجه نشدیم بحث از کجا به اینجا رسید.

    من از 19- 18سالگی وارد سیستم شدم و الان 45 سالم است، خب باید تغییر کرده باشم. این هیچ اشکالی ندارد، مثل آن مائوئیستی که الان از مدافعین بزرگ سینمای جنگ است و فیلم‌های ما را ضد جنگ می‌‌داند و علیه ما حرف می‌زند، ریشش هم ده برابر ما بلند است... اگر گذشته‌ها قابل نقد است، یکبار به مخاطبانی که برنامه‌سازی‌اش را می‌بینند، بگوید تا چه دورانی مائوئیست بوده است تا درجه و عیار دست مخاطبان باشد.


    از 45 سالگی حرف زدید و اینکه هرچه رفتید جلوتر تعدیل شده‌اید. اما من فکر می‌کنم حفظ آرمان‌گرایی خیلی مهم است. ما نیاز داریم به آدمی که تندتر از همه ما حرف بزند و تعدیل نشود. درست است که شما به نسبت سن‌تان تغییر می‌کنید، اما از آن حاتمی‌کیا، باید نگهداری کرد چون خیلی‌ها به آن حاتمی‌کیا احتیاج دارند. آیا شما در این باره احساس مسوولیتی دارید؟

    من احترام قائلم برای این تفکر. من متاسفم از اینکه بعضی دوستان را به نوعی ناامید می‌کنم. بارها و بارها فرزندان شهدا آمده‌اند منزل من که بیا حرف بزن. عقیده‌شان این بود که دو سه نفر بیشتر نمانده‌اند و شما باید بیایی وسط. ولی مرگ من از جایی آغاز می‌شود که پیش خودم فکر کنم باید اینجوری باشم چون چشم عده‌ای به من است. اما من پینه‌دوز حرفه‌ای نیستم. خیاط خوبی برای هر لباسی نیستم. این را می‌فهمم. من فیلم تاریخی هم که بسازم باید در نوعی بیاورمش که بتوانم در خودم هضمش کنم. بارها شده فیلم‌نامه‌های خوبی دستم رسیده اما نتوانستم، مگر آنکه تا رو پودش را خودم چیده باشم. این برایم ثابت شده. تا وقتی مرکزی که به من انرژی می‌‌دهد در درون و وجود خودم است، نمی‌توانم به انرژی بیرونی فکر کنم، چون این آغاز سقوط است. وقتی به سقوط فکر می‌کنم می‌گویم بگذارید کار خودم را بکنم. در این زمینه یکی از ظریف‌ترین تحلیل‌ها را آقای دهقان دارد. حرکت من نسبت به دوایری که ایجاد می‌کنم، کهکشانی است. دور می‌شوم، نزدیک می‌شوم، دور می‌شوم، نزدیک می‌شوم. البته نه اینکه عمدی باشد. بعداً نشسته‌ایم تحلیل کرده‌ایم دیدیم این است. نه آنقدر دور می‌شوم و نه آنقدر نزدیک که در مرکز چیزی باشم. الان شما اشاره کردید «به نام پدر» واکشنی است به «به رنگ ارغوان». در حالی که من فیلم‌نامه به‌نام پدر را خیلی قبل‌تر نوشته بودم.


    منظورمن ساختار بود.

    فیلم‌سازی مثل من، فیلم‌نامه دیگران را که نمی‌گیرد که ساخت عوض بشود. این همان چیزی است که در من بوده.


    به نظر من آسان‌تر برخورد کرده بودید.

    رد نمی‌کنم. دقیقاً حرف درستی است. ممکن است شرایط روز تاثیراتی روی من گذاشته باشد که لانگ‌شات‌هایم کلوزآپ بشود و برعکس یا جملات تاکیدی من شل بشود. این یک واقعیت است. به نام پدر یک غار بود برای من برای فرار از توفانی که این طرف رخ داده بود، توفانی که هیچ کس نمی‌خواست در گیرودارش مرا تحویل بگیرد. البته نه اینکه دستی به سر و گوشم بکشند، از این باب که هیچ‌کس نمی‌خواست پای حرف بایستد. از وزیر ارشاد گرفته تا بقیه و تو یکهو می‌دیدی خودتی و خودت و باید شخصاً جوابگو باشی.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الجمعة فبراير 12, 2010 6:49 pm


    در روبان قرمز یک ابراهیم حاتمی‌کیا داشتیم که می‌خواست فرم را تجربه کند و فیلمش پر از اتفاق تکنیکی بود، اما آرام آرام همه چیز ساده‌تر شده. ما جدا از اینکه از حاتمی‌کیا انتظارات فرامتنی داشتیم، توقعمان این بود در فرم هم پیشرفت کند. البته شنیدم به رنگ ارغوان این ویژگی را داشته اما در به نام پدر و در کار تلویزیونی‌ای که داشتید، انگار بی‌حوصله‌اید. ببخشید که می‌گوییم اما انتظارات را پاسخ ندادید.

    من رد نمی‌کنم. متاسفم از اینکه چنین احساسی ایجادشده. اما واقعیت این است که باید بپذیرفت.


    این همه چیزی بود که از شما بر می‌آمد؟

    این هر آنچه که هستم است. اگر می‌گویید بی‌حوصله... اما اشتباه جایی است که مستقل از شرایط قضاوت می‌کنید. انتظار من این است که تحلیل کنید. اگر من فیلمسازی هستم که نسبت به شرایط واکنش نشان می‌‌دهد، به‌نام پدر باید در آن تحلیل بیاید وسط، اخیرا یک مصاحبه‌ای داشتم صرفاً در بحث کارگردانی. کلافه شدم و کلافگی را بروز دادم. گفتم اصلاً نمی‌توانم خودم را از معنا تفکیک کنم. وقتی این اتفاق می‌افتد من چیزی ندارم. اینها در هم ممزوج‌اند، حالا یک وقت قوت دارد و گاهی از قدرت لازم برخوردار نیست. اما واقعیت این است که به‌نام پدر حرف روز است و حرف زمانه. حالا اگر شما این تعریف را از زمانه ندارید، من حرفی ندارم ولی من این احساس را داشتم و منتقلش کردم والا نه فشاری پشت سر من بود که این را بساز و نه چیز دیگر.


    به نظر من به نام پدر پر از تک سکانس‌های درخشان است. اما بقیه فیلم یک ملودرام ساده است. آدم بد، آدم خوب، دو دو تا چهار تا . این ساده‌گیری بود.

    البته من نمی‌خواهم نویدی بدهم یا ذهنیتی ایجاد کنم. الان یک سریالی دست من است به نام «حلقه سبز» شما اشاره‌ای به تلویزیون کردید و من احساس کردم به نظر شما رجوع به تلویزیون نزولی است.


    البته من خاک سرخ را گفتم که به نظرم همین مشکل به نام پدر را داشت.

    در مدیوم تلویزیون نگاه من به شدت آرمانی است؛ من با توده مردم سر و کار دارم و این به شدت اهمیت دارد. آنجا سعی می‌کنم قالب را رعایت کنم برای حرف زدن. الان در سریال حلقه سبز، تمام فضا برای من تازگی دارد. یا بهتر بگویم اضطراب دارم که چه خواهد شد. من غالباً در ساخت فیلم دچار این حس هستم. اینکه آیا می‌تواند موفق باشد یا نه؟ این اضطراب تا آخرین روز نمایش فیلم با من هست و امروز به هنگام ساخت سریال. اما در به نام پدر این اضطراب را نداشتم و فکر می‌کردم این چیزها کنار هم جواب می‌دهد و اتفاق خواهد افتاد. البته وقتی من با مردم این فیلم را دیدم این اتفاق افتاده بود. اما در حوزه اهل نظر سینما، منتقدین مجاب نشدند. راستش را بخواهید این تب و تاب همیشه با من است.


    شب جلسه مطبوعاتی به‌نام پدر با ساتیار آمدیم سرصحنه حلقه سبز. ظاهراً شما بعد از جلسه مطبوعاتی فیلم را با مردم هم دیده بودید اما با وجود روز سختی که پشت سرگذاشته بودید، دقیقاً یادم هست که صحنه‌های سریال را چقدر با حوصله می‌گرفتید. ما سر یک سکانس معمولی آنجا بودیم که کار خاصی احتیاج نداشت اما شما بیش از ده بار کارت دادید. این میزان وسواس برای من خیلی جالب بود. من فکر کردم کسی که اینطور کار می‌کند نمی‌تواند یک فیلم «همینجوری» در کارنامه داشته باشد. الان هم برایم جالب است که در به‌نام پدر احتمالا این وسواس را داشته‌اید.

    نمی‌خواهم بگویم این وسواس نبوده. من از اضطراب حرف زدم چون نمی‌دانم چه خواهد شد. بعضی‌ها این جرات را دارند، اما من توقع ایجاد نمی‌کنم. با این حال من تمام انرژی خودم را می‌گذارم تا آنطور که می‌خواهم در بیاید. باور کنید تا روز اکران نمی‌دانم چه اتفاقی می‌افتد. اما در به‌نام پدر، مولفه‌هایی که در آن رخ می‌‌داد برایم واضح بود، بنابراین راحت کارم را می‌کردم. می‌پذیرم که این بخش آنقدر اضطراب نداشت... اما خب، همین مساله دلایلی دارد که باید چند سال بگذرد و فیلم از سرنوشتش خارج شود تا من درباره پشت صحنه‌اش حرف بزنم ولی الان می‌گویم نه، من هیچ مساله‌ای نداشتم.


    یعنی جزئیات خیلی برایتان مساله نبود؟

    نه، خیلی. برخلاف حلقه سبز.


    الان چند وقت هست سر سریال هستید؟

    حدود هفت ماه.


    روزی چقدر می‌گیرید؟

    4دقیقه.


    به نسبت استاندارد تلویزیون که نیست؟

    قابل مقایسه نیست اصلاً برخی دوستان 40دقیقه در روز می‌گیرند و با افتخار هم اعلام می‌کنند. این یک مسابقه بی‌معناست. اتفاقاً با مسوولین تلویزیون حرف می‌زدم و می‌گفتم کاری کردند که نمی‌شود حرف زد. آخر چه جور می‌شود در روز 20تا 40 دقیقه فیلم‌ بسازی و افتخار هم بکنی بابتش؟ اصلاً چه داری که بگویی؟


    این یأسی است که گاهی به ما هم دست می‌دهد. یک وقت آدم سعی می‌کند با نهایت وسواس، کاری را عرضه کند. اما می‌بیند بازار دست سری دوزهاست؛ کسانی که کار را راحت گرفته‌اند. برای شما هم چنین حسی پیش می‌آید، وقتی یک سریال بی‌ارزشی را می‌بینید که با استقبال هم مواجه شده.

    خیلی اذیت می‌شویم و زورمان را سر خانواده خالی می‌کنیم! عصبانی می‌شویم و می‌گوییم نگاه نکنید مبتذل است. مثلاً می‌بینم این نور‌پردازی نیست. نور را داده به سقف و بعد هر چه پلان خواسته گرفته. مثل فیلم مستند. عین خیالش هم نیست که چشم‌ها دیده بشود، نشود، صورت بعد داشته باشد، نداشته باشد. درد وقتی آغاز می‌شود که دوغ و دوشاب با هم قیاس می‌شود. در حالی که اگر این رخ ندهد من کاری ندارم. او کار خودش را بکند و من کار خودم را. من که جای کسی را تنگ نمی‌کنم. من اصلاً معتقد نیستم که این فیلم‌های گل و بلبلی ساخته نشود. اتفاقاً اینها نیاز جامعه‌ای‌اند که احتیاج به تفریح دارد. اما اگر من آدمی هستم که کمی یأس دارم و غم دارم بگذارید حرفم را بزنم و جای خودم را داشته باشم. نه اینکه بگویند ببخشید شما بروید کنار. از این‌طرف هم نمی‌خواهم رانت داشته باشم که الا و بلا باید این داستان تصویر بشود. شاید شما برایتان مساله نباشد، اما برای من مساله است که وقتی خاک سرخ را می‌سازم، هر جای مملکت می‌روم پدری جنگ زده دست فرزندش را گرفته و گفته این بچه من هیچی نمی‌دانست و با فیلم تو فهمید که چه اتفاقی افتاده. این یک میزانس تکراری است که بارها برای من رخ داده. چرا؟ چون ساخته نشده. چون از جنگ من هیچی گفته نشده یا کم گفته شد. برای من مهم بود این حرف‌ها را بزنم. من اگر این آنتن را در اختیار نداشته باشم، آنتن می‌افتد دست کسانی که به بدترین شکل ممکن کار می‌کنند.


    شما در سینما مشکل نگاتیو دارید و کار کمی سخت‌تر است. اما در تلویزیون، مرتب می‌توانید برگردید و از نو بگیرید. آیا حساسیت شما در این دو مدیوم فرق می‌کند؟

    واقعیت این است که حساسیت همان است. البته در سینما نور باید بیشتر ریخته شود تا آن فریم شکل بگیرد ولی در تلویزیون، اگر ویدئو را رها کنی می‌توانی همین‌طور فیلم بگیری. مگر نمی‌شود؟ اما خب صورت تخت باید تقویت بشود. کنتراست می‌خواهد. اگر نکنی که جواب نمی‌دهد. البته می‌شود گرفت، همان‌طور که الان می‌گیرند و پخش هم می‌کنند؛ تا دلت بخواهد، ولی اگر قرار باشد درست کار کنیم...



    در فیلم‌های شما یک شخصیت محوری وجود دارد که مرتب تکرار می‌شود و مخاطب هم دوستش دارد. این شخصیت بیشتر شبیه کدام است؟ حمید فرخ‌نژاد یا پرویز پرستویی که به نظر انتخاب‌های اول شما برای هر نقشی‌اند.

    دقیقاً تا حالا که اینطور بوده. پرویز جلد خودم است. واکنش‌هایی که دارد به شدت با جلد قدیمی خودم خوب جور در می‌آید.


    جلد قدیمی یعنی چه؟

    یعنی آن آدم آرمانگرا، اما حمید آرمانی به آن تعریف نیست.


    یعنی نمی‌تواند آن آدم انقلابی باشد.

    نه نمی‌توانم او را در این شرایط تصور کنم.


    بیشتر عاصی و پرخاشگر است.

    بله. مثلاً ارتفاع پست. هرگز نمی‌توانم تصور کنم پرویز می‌توانست بیاید نقش حمید را بازی کند برای اینکه حقوقش را طلب کند و دیگران به خطر بیندازد.


    هیچ وقت فکر نکردید که این دو وجه شخصیتی در یک فیلم بازی کنند؟

    نمی‌دانم. همان‌طور که در فیلم روبان اتفاق افتاد. من به بازی آقای کیانیان علاقه داشتم ایشان کنار پرویز عقل و دل خوبی شدند.


    بین این دو قهرمان که فرزندان خود‌تان‌اند بیشتر شبیه کدامشان هستید؟

    من وجه آرمانی را بیشتر دوست دارم. اما گاهی یک اتفاقاتی رخ می‌‌دهد...


    مثلاً سر موج مرده که رفتید در سینما و آن طور اعتراض کردید و حقتان را خواستید. می‌خواهم بگویم و هر دو وجه در شما وجود دارد.

    البته من چه بخواهم چه نخواهم آدم عاقله‌ام. اما سینما این فرصت را می‌دهد که به وجوه مختلف خودم عینیت بدهم. از این نظر سینماگر بودن یک خوشبختی است.


    از کاراکترهایی که تا حالا خلق کردید کدامشان را بیشتر دوست دارید؟

    همه آنها را من همیشه اول شخص کار کردم و تکیه فیلم‌ها به قهرمان‌ها بوده است. اگر از یک نمونه خاص حرف بزنیم خب، آژانس خیلی موفق بود. حاج کاظم یک آیکون شد.


    از حرف‌هایتان مشخص بود از احساسی که جامعه نسبت به شما دارد با خبرید و از علاقه‌ای که وجود دارد. می‌خواستم بدانم احساس شما نسبت به این نسل چیست؟

    به شدت برایم مهم‌اند، اما با حفظ حریم خردم. من نه از آنها باج خواستم نه باج دادم. حتی بعضی مواقع این موضع من برایشان برخورنده بوده. مثلا سر موج مرده یادم هست که بچه‌ها اذیت شدند و واکنش داشتند. تنها هیچ وقت قصد بی‌احترامی نداشتم.


    چقدر می‌شناسیدشان؟

    شناختم تحقیقی نیست ولی آشنا هستم. من معتقدم هیچ کس نمی‌تواند ادعا بکند کاملاً می‌شناسد.


    از حرف‌هایی که می‌خواستید بزنید، چقدرش را تصویر کردید و چقدرش مانده؟

    این را از پژمان خلف بگویم. اگر به من بگویند دیگر فرصت نداری حرف بزنی خیلی تاسف می‌خورم. یعنی دارم حرف‌هایی که نگفته باشم. البته انرزی ما روز به روز تحلیل رفته. شرایط سخت‌تر شده و خشونت کار شدیدتر شده. مثلاً همین به نام پدر که البته قصد ندارم فعلاً حرفش را بزنم. اما فکر می‌کنید چرا من تهیه کننده این فیلم شدم؟


    یکی از دلایل این مساله که سن شکوفایی در خارج بیشتر به حول و حوش 40سال و بالاتر می‌رسد اما در ایران بالا رفتن سن زمینه‌ساز سقوط است، همین چیزهاست؛ همین فضا و خشونت‌هایی که پیر می‌کند.

    بله، تو باید بابت چیزهایی بجنگی که ... (ضبط خاموش می‌شود)


    کار بعدی شما چیست؟

    فعلاً برنامه‌ای ندارم. فعلاً تمام تلاشم را می‌کنم که حلقه‌ سبز به پایان برسد.


    می‌خواستم از این جوائزی که محاصره‌تان کرده بپرستم. آیا نمایش دادن آنها دلیل خاصی دارد؟

    اتفاقاً می‌خواستم جمع‌شان کنم، از ترس همین حرف‌ها (می‌خندد) اما واقعیتش این است که من همین‌ها را دارم و همه‌اش هم وطنی است.


    مگر وطنی بودن ویژگی خاصی است؟ جایزه خارجی داشتن بد است؟

    الحمدالله یواش یواش بحث باز می‌شود و دوستان مطبوعاتی هم فهمیدند که بعد از رد کارپت‌ها بنشینند فکر کنند؛ این که فیلم‌سازی به بهای حضور در این جشنواره‌ها دارد خیلی چیزها را می‌فروشد. واقعاً آن طرفی‌ها بخشی از فیلم‌سازهای ما را دزدیدند و آنها را تبدیل کردند به دوربین مخفی‌هایی که از جامعه خودشان چیزهایی را که آنها می‌خواهند بگیرند و این بسیار زشت است. شد مثل قضیه دوربین‌های آژانس بین‌المللی انرژی اتمی که دوربین‌ها را داخل نیروگاه‌ها کار گذاشتند. حرف در این پاره زیاد است. اما اول باید توفان‌ها بخوابد. یک موج روشنفکری هست که یک نوع مساله دارد نسبت به نسل من. گمان می‌کند من سر چهارراه جلویش را گرفته‌ام در حالی که من تمام زورم را زدم تا این نگاه را از بین ببرم و بگویم همه این نسل اینها نیستند یک عده‌ای هستند که اتفاقاً از این ادعاها ندارند، اما رفته اند و جنگیده اند ولی آنها این احساس کینه مندی را دارند و در قلمشان می‌آورند. البته من می‌فهمم. بعضی سیلی‌ها به خاطر دیگری بر گونه ما فرود می‌آید. و در گوش من می‌زنند تا بالاتری را زده باشند. همه اینها در حالیست که من همیشه خودم بودم. من هنوز مهاجرم و پروازهای شخصی خودم را دارم.


    پژمان راهبر، خسرو نقیبی، آرش نصیری

    منبع: نسیم- شماره دهم


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    padme
    Admin

    تعداد پستها : 447
    Age : 41
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف padme في الجمعة فبراير 12, 2010 6:59 pm

    خسته نباشی دل انگیزم و ممنون برای تلاش قشنگت .
    ابراهیم هنوز زنده است ...ابراهیم در آتش


    _________________
    "ولسوف يعطيک ربک فترضي"
    خداوند چنان به تو مي بخشد که خشنود خواهي شد
    قرآن کريم
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الجمعة فبراير 12, 2010 7:35 pm

    سه شنبه 28/1/1386
    آیا ابراهیم حاتمی‌کیا هنوز زنده است؟



    ابراهیم حاتمی کیا در گفت و گویی که در زمان جشنواره فجر امسال با یکی از رسانه ها داشت عنوان کرده بود: فکر نمی کنم تا زمان روشن شدن وضعیت نمایش فیلم به رنگ ارغوان پشت دوربین بروم.


    براساس این مطلب که دربخش از نگاه دیگران سایت خبرگزاری هنرقابل مشاهده است حاتمی کیا گفته بود : به من حق بدهید که بخواهم شاهد باز خورد اثری باشم که با هزاران اما واگرشرایط دشوار فیلمسازی ساخته شده است.

    و باز جالب است بدانید که این کار گردان مطرح سینما سال گذشته در پاسخ به سوالی گفته بود: مطمئن هستم روزی این فیلم به نمایش درخواهد آمد.



    اما سید جمال ساداتیان تهیه کننده به رنگ ارغوان که در ابتدا چندان تمایلی به صحبت نکردن ندارد در پاسخ به این سوال به خبرنگار آینده نو که برای حل مشکل نمایش به رنگ ارغوان چه باید کرد می گوید: همان طور که زمانی که بین مجلس ودولت اختلاف نظری در مورد مسائلی به وجود می آید نهادی همانند مجمع تشخیص مصلحت نظام وجود دارد تا مشکلات را حل کند و مجمع تشخیص مصلحت نظام نهادی است که از همه طیف ها و سلایق در آن وجود دارند، به نظر می رسد در امور سینمایی و هنری نیز باید چنین مراجعی برای حل کردن چنین مشکلاتی وجود داشته باشند.

    ساداتیان درادامه می گوید: وزارت ارشاد ومدیریت سینمایی در آن زمان یعنی چند سال پیش بااکران فیلم موافق بودولی به دلایلی وزارت اطلاعات با نمایش این فیلم مخالفت کرد. دراین وضعیت ارگان سومی وجودنداشت که به عنوان نظر سوم دراین باره حکمیت کند.

    او ادامه می دهد: به نظر می رسد باید نهادهایی دراین زمینه تلاش کنند تا مشکلات نمایش این فیلم حل شود.

    از طرف دیگر شنیده می شود که چندی پیش تعدادی از نمایندگان مجلس ابراز تمایل کرده اند تا برای حل مشکل نمایش این فیلم تلاش کنند.

    ما دراین باره از ساداتیان سوال می کنیم. او می گوید :از طریق یکی از دوستان مشترک ما وتعدادی از نمایندگان، موضوع فیلم به رنگ ارغوان مطرح شده بود وتعدادی از نمایندگان اعلام آمادگی کرده بودند که فیلم را ببینند تا اگر بتوانند اقدامی درجهت حل مشکلات این فیلم انجام دهند ولی تابه امروز هیچ جوابی مبنی براین که فیلم را دیدهاند یا نه به ما نرسیده است.

    از ساداتیان می پرسیم سرنوشت به رنگ ارغوان را چگونه پیش بینی می کند؟ او می گوید :هر اتفاقی ممکن است برای فیلم بیفتد. هم ممکن است حل و فصل شود وهم ممکن است حل و فصل نشود. این موضوع بستگی به نگاه مسئولین دارد.

    ساداتیان درادامه می گوید :نگاه مسئولین نسبت به امور فرهنگی را مساعد تر از گذشته می بینم وآن ها وقتی درمسائل خود با واقعیتها برخورد می کنند، این قطعا در تصمیماتشان تاثیر خواهد گذاشت.

    ساداتیان با اشاره به مصاحبه چندی پیش حاتمی کیا درباره به پشت دوربین نرفتن تا روشن شدن وضعیت به رنگ ارغوان می گوید: خوب نیست که کار گردان مطرحی چون حاتمی کیا در چنین وضعیتی بخواهد تصمیم بگیرد که با کلیت سینما قهر کند. باید مرجعی وجودداشته باشد که بتواند مشکل فیلم حاتمی کیا را حل کند.



    خلاصی از حصار

    حاتمیكیا دو سال پیش در گفت وگویی كه با یكی از روزنامه ها داشت عنوان كرد دوست دارد هر چه زودتر این فیلم از حصار خود خارج شود و این خلاصى برایش اهمیت بسیارى دارد و گفته بود كه رنگ ارغوان محصول چندین سال محاكات درونى خودش با نظامهاى ارزشى به نظر تثبیت شده است. سینماى «به رنگ ارغوان» از نظر حاتمی كیا سینماى تصویر و شهود است و سینماى «به نام پدر» از جنس قصه و كلام. كسانى كه كارهاى قبلى او را دنبال كرده باشند، این دو روش را در كارهاى حاتمی كیا دیدهاند.



    حاتمی كیا هنوز زنده است

    زمانی در حاشیه جلسه گفت و گوی فیلم ارتفاع پست ، خبرنگاری از یک روزنامه معروف ایرانی از این كه حاتمی كیا هنوز زنده است، اظهار خوشحالی میكرد و منوچهر محمدی در جوابش به موضوع جالبی اشاره می كند كه نشان میداد، دردسرهای آقای حاتمیكیا، از مدتها قبل شروع شده است. محمدی میگفت: در زمانی كه فیلم كرخه تا راین را میساختیم، مدیر مسئول این روزنامه میگفت حاتمیكیا با ساختن این فیلم فاتحهاش خوانده است و من خیلی خوشحال هستم كه بعد از چند سال این صحبت را از زبان خبرنگار این روزنامه میشنوم.



    او اپوزیسیون نیست

    البته حاتمیكیا همان طور كه عنوان كرده خود را نسبت به این نظام و شرایط پیش روی آن، به عنوان یک اپوزیسیون نمىبیند. او معتقد است: مسائلى كه براى فیلم «به رنگ ارغوان» پیش آمد، كاملاً از جنس همین نگاه است. به گفته خود حاتمیكیا «به رنگ ارغوان» به دلیل شائبه و صرفاً یك تفسیر شائبه وار دچار مشكل مىشود.




    نگاه مشترك به ارزشها، تفاوت در شیوه عمل

    حاتمی كیا در همان اظهارات سال گذشته خود خطاب به مخاطبان خود می گوید كه اگر فرصت كردند، یك بار دیگر به متن نامهای كه دو سال پیش براى وزیر وقت اطلاعات نوشت مراجعه كنند. او با همان حس و حالى كه فیلم «به رنگ ارغوان» را نوشت و ساخت، آن نامه را نوشت و حتى مىداند خیلى از دوستان از این نامه مستقیم او رنجیده خاطر شدند، ولى واقعیت این است كه در ساحتى خارج از حوزه هنر، به این موضوع اعتقاد دارد كه هر دوی آنها{حاتمی كیا ومسئولان} اگرچه نسبت به ارزشها نگاه مشتركى داشته، ولى در شیوه عمل زبانهاى متفاوتى دارند و حاتمی كیا همان قدر كه به عنوان یك شهروند ایرانى دوست ندارد، قواى خفیه كشورش چنان ضعیف و زبون شوند كه در نظام دولتى به عنوان یك اپوزیسیون تعریف شود، خودش نیز در تشدید این پروسه قدمى بر نخواهد داشت.



    طعم گس سوء تفاهم

    آن شبها ( شبهای توقیف خودخواسته به رنگ ارغوان درزمان جشنواره فجر ) اگر چه گذشته است، ولى طعم گس این سوء تفاهم همان طور كه در مصاحبه با آن روزنامه گفته بود همچنان كام حاتمی كیا را به هم ریخته است. بازهم به این حرفهای حاتمی كیا كه درواقع توضیح اتفافات روی داده برای به رنگ ارغوان در جشنواره بیست وسوم ونامه معروف او به وزیر وقت اطلاعات است گوش فرادهید:

    اوخطاب به آن روزنامه صبح می گوید : آخر این چه نظام دولتى است كه فیلمساز داراى پروانه ساخت، در واضح ترین شكل ممكن فیلمش را بسازد و بعداً براى توضیح چرایى ساختش با بالاترین رده امنیتى كشور وارد بحث و مذاكره شود. در این چرخه ناقص جاى وزیر ارشاد و معاونت سینمایى به شدت خالى است. من به شدت از این موضوع دلخور بودم و به همین عزیزان نیز این غصه را با تمام ارادتى كه به آنها داشتم اعلام كردم. ارشاد به عنوان مرجع و مامن براى اهل فرهنگ مطرح است، چرا باید به من فیلمساز _ توجه داشته باشید، درست در شب هاى جشنواره _ خبر دهند كه براى یك مذاكره یا بهتر بگویم یك توضیح ساده سراغ دفتر وزیر اطلاعات بروم. ظاهراً مسئولیتها جابه جا شده بود. وزیر اطلاعات كه به اعتقادم وزیر در سایه است باید به شكل عیان از من فیلمساز بابت این صبورى تشكر كند، ولى از وزیر ارشاد هیچ خبر و اطلاعى در دست نیست. شما تصور كنید سالها بعد محققى بخواهد از طریق جراید این موضوع را ردیابى كند، با كمال حیرت جاى خالى وزیر ارشاد و تشكیلات سینمایى را در یك موضوع كاملاً فرهنگى خالى خواهد دید و در عوض یك فیلمساز با بالاترین رده اطلاعاتى در حال مراوده عیان است!



    فیلمساز جنجال برانگیز

    حاتمی كیا همیشه فیلمسازی جنجال برانگیزبوده است چه زمانی كه چند سال پیش پس از مسائل بوجود آمده بر سر فیلم موج مرده با قطعات بریده شده فیلم خود در سالن مطبوعات ظاهر شد و در طول صحبتهای خود، با بغض فراوان سخن میگفت وآماده بود مراسم آتشسوزی فیلم را خود اجرا كند یا در دو سال پیش نامهای صریح به وزیر دولت خاتمی نوشت، حاتمی كیا، فیلمسازی است كه زمانی هوشنگ گلمكانی سردبیر ماهنامه فیلم اورا به نوعی كیمیایی نسل پس از انقلاب اسلامی نامیده بود.



    کشمکش عقل و دل

    ابراهیم حاتمی كیا، با به رنگ ارغوانی كه قرار بود در جشنواره دو سال پیش یعنی در جشنواره بیست وسوم فجر حضورداشته باشد، باز هم به همان مضمون معروف كشمكش بین عقل ودل رو آورده است. مضمونی كه در آژانس شیشهای بسیار پررنگ بود وبه رنگ ارغوان، مكاشفه آدمی است كه در جنگ درونی خویش میان عقل و دل مانده است.

    شاید مولفه دیگر به رنگ ارغوان به روز بودن آن باشد، چون برای حاتمیكیا بحث به روز بودن و به تعبیری به محاكات كشاندن خودش با زمانه، بسیار اهمیت داشته است.

    او سالها قبل در پاسخ به این پرسش كه چقدر مشكلات سیاسی و اجتماعی جامعه، در تغییر رویهی وی در فیلمسازی موثر بوده گفته بود:

    چیزی كه به شدت برای او اهمیت دارد شناور بودن هنرمند در زمانش است كه اگر نباشد برای هنرمند، فساد به وجود میآورد. اوهم مثل همه آدم هایی كه در این جامعه زندگی میكنند شناور هست و دارد حركت میكند. حاتمی كیا همواره خطاب به مخاطبان خود گفته است: شما كسانی را كه در شكلگیری این انقلاب تاثیر داشتند تصور كنید، اوایل انقلاب و الآن، آنها را هم ببینید.

    حاتمی كیا معتقد است: احساسی كه او هم اكنون دارد قطعا همان احساسی كه در زمان ساخت مهاجر یا دیده بان داشت نیست و حتی او احساس میكند اگر بخواهد امروز دیدهبان را بسازد، یك نگاه ارتجاعی دارد و حس او این است كه الان باید مسائل جامعه را بگوید و مسایل جامعه بخش واقعگرایانه آن تاثیرگذارتر است. هنرمند متعهد، درون خود را باور دارد و اگر این باور را بروز دهد، اثرش برای مخاطب قابل باور و قابل هضم است. حاتمیكیا هنر را ظرفی میداند كه میتواند این محتوا را در خود داشته باشد و ثابت شده كه این ظرف و محتوا قابل تفكیك نیستند.

    او زمانی در مصاحبه ای با خبرگزاری ها گفته بود: بنده - حاتمی كیا- از نوعی محسوب میشوم كه به روز، واكنش نشان میدهم. شاید این را از جوهره خود این انقلاب و نهضت میتوانم بگیرم كه آنقدر پرتلاطم و لحظه به لحظه حركت كرده است. واقعا باورم نمیشود كه در این درگیریها شركت كردم، انگار همین چند روز پیش بود، آنقدر این تلاطم زود میگذرد كه من نمیتوانم در یك زمانه بنشینم و به گذشته فكر كنم. به خاطر همین است که واكنشهای من نسبت به مسائل روز شدید و صریح است تا یك هنرمند و عزیز دیگری كه ممكن است نسبت به مسائل روز این گونه برخورد نکند. این ها هیچ كدام بر دیگری برتری ندارند مگر این كه بگوییم عیارش با خود فردیت آن آدم تعریف شود، هر چقدر نزدیكتر، عیار آن بالاتر است.



    ارتفاع پست

    حاتمی كیا همیشه فیلمهای اخیرش پایان امیدواركننده ای داشته است. او در زمان اکران فیلم ارتفاع پست در پاسخ به پرسشی در خصوص تغییر دیدگاه خود در مثالی مقایسهای، از فیلم آژانس شیشهای كه در انتها هلیكوپتری میآید و نجات دهنده شخصیت اول داستان میشود با ارتفاع پست، گفته بود: اگر هلی كوپتر هست، در ارتفاع پست یك بچهای هست كه به دنیا میآید. یعنی در هر یك بالاخره چیزی هست كه به قصد نجات دارد اتفاق میافتد.

    البته این ها نسبتی با هم ندارد و بالاخره در یك تنگنایی كه به نظر میآید همهی راهها بسته شده است، آنجا هلی كوپتر با آن ساختار و قواعد جور در میآید اما در مورد ارتفاع پست كاملا به بن بست ختم میشود وتنها روزنه امید وجود آن نوزادی است كه متولد میشود. تكانهای هواپیما و آن حالت كه با دستهای نوزاد چنان گره خورده كه او میایستد و هواپیما هم میایستد.



    محمد تاجیک


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الأحد فبراير 14, 2010 7:26 am

    به نام پدر، به کام دختر
    «حاتمی کیا» از روح خود در کالبد شخصیت هایش می دمد و هر یک از کاراکترهایش، بارقه ای از هستی آتشفشان نشین او را در خود دارند. همین ویژگی است که از او فیلمسازی مؤلف می سازد که می توان فوران آتش عشق وجودش را در چشم های شخصیت هایش دید، اما حضور و زایش زن در سینمای «حاتمی کیا» از بطن زن آرمانی و مظهر عشق آسمانی او «حضرت فاطمه(س)» صورت می گیرد. همه زنانِ «حاتمی کیا» انسان هایی انتخابگر، عاشق، حقیقت جو، مسئولیت پذیر و هویت یاب هستند که در ظاهر، جنبه های رازآمیز و شهودی شرق گونه را جلوه می دهند و در باطن، به وجود اثیری و دست نیافتنی «حضرت زهرا(س)» اشاره دارند. به همین دلیل رمز گشایش و آغاز فیلم های وی در طریقت مکاشفه زنان در جنگ با تیتراژ «یا لطیف» است که با خود نگاه جمال گونه و رحمت گرای فیلمساز را نسبت به زن به دنبال دارد، نه چشم انداز قهری و جلالی.

    اگر چه نخستین پدیده و نمود دیدگاه آرمانی «حاتمی کیا» نسبت به زن را می توان در «وصل نیکان» ردیابی کرد. اما «لیلا»ی «از کرخه تا راین»، «شیرین» «بوی پیرهن یوسف» و «مینو»ی «برج مینو» در مقام خواهر و «فاطمه» در «آژانس شیشه ای»، «فاطمه» «موج مرده» و «نرگس» «ارتفاع پست» در مقام همسر، ادامه تکامل یافته تجسم زن آسمانی در آثار وی هستند که مهر و ماه این منظومه شمسی را باید در شخصیت «فاطیما»ی «خاکستر سبز» و «محبوبه» «روبان قرمز» مشاهده کرد.

    ارتباط آن سه زن با برادرهایشان چیزی فراتر از یک پیوند خونی و دلبستگی ساده خانوادگی است، بلکه نوعی ارتباط مرید و مرادگونه و شیفتگی معنوی در سیر و سلوک این سه زن دیده می شود که شاید چنین ذهنیتی بی تأثیر از کهن الگوی رابطه خواهر و برادری «اقلیما» و «قابیل» نباشد. «اقلیما» هم خواهر «قابیل» است و هم محبوب او و در مقام نخستین خواهر اسطوره ای، عشق و پیوند خونی را توأمان دارد.

    «لیلا» در «از کرخه تا راین» در سفر درونی اش که با فرود هواپیمای «سعید» بر زمین دل او آغاز می شود، در جستجوی هویت گمگشته و ریشه های از یاد رفته اش، بال در بال فرشتگانی می گشاید که تا قبل از ورود «سعید» در زندگی عقل مدار او جایی نداشتند. در واقع شهادت «سعید» باعث پرواز روح «لیلا» به سرزمین مادری اش می شود تا با سپردن جنازه برادرش به خاک وطن، با فطرت ازلی خود تجدید عهد کند.

    «شیرین» در «بوی پیرهن یوسف» در جستجوی برادر مفقودالاثرش «خسرو» قدم در سلوک ناخواسته ای می گذارد که انتظار و سوز فراق او را در جهت هم آوایی با رقص پلاک «یوسف» به سماع می کشاند و بعد از هروله ای طولانی، جام سُکرآور وصل را در کام عطشناک او می ریزند. بازگشت «یوسف» به جای «خسرو» در قصر شیرین تجسم دو روح در یک جسم است که «قابیل» برادر و «قابیل» عاشق به یکدیگر می پیوندند.

    «مینو» در «برج مینو» با «موسی» پیمان زناشویی را بسته که مهریه او کشف گذشته ای است که «موسی» با برادر شهیدش «منصور» در آن شریک است. بنابراین هیچ حجله گاهی بهتر از دکل ققنوس که نمادی از بهشت موعود است، نخواهد بود. آن چنان که با عروج «مینو» از دکل، از زن زمینی به زن آسمانی تبدیل می شود، اگر چه این مقام به بهای رنج حاصل از تجربه دیداری مکاشفات «منصور» و سقوط «مینو» از دکل به معنای هبوط تاریخی انسان، به دست می آید.

    «حاتمی کیا» در سه فیلم دیگر، جنگ را در پیوند با نیمه پنهان مردان قرار می دهد و بهترین تصاویر را در جهت تأویل معنای آیه قرآنی «و مِن آیاتِهِ ان خلق لکم من أنفسکم ازواجا لِتسکنوا إلیها و جعل بینکم مودة و رحمة» ترسیم می کند و از زن در مقام همسری به عنوان آرام بخش و مونس مرد یاد می کند.

    «فاطمه» در «آژانس شیشه ای» زنی به عنوان همراز و همدل «حاج کاظم» است که وی در سخت ترین لحظات بحران روحی اش آرزو می کند سر بر شانه او بگذارد و بگرید؛ زنی از جنس آرمان های دست نیافتنی «حاج کاظم» که در تأیید حرکت همسرش، نشانه های مقدس عهد و پیمان گذشته را برایش می فرستد تا به یادش بیاورد که در فراسوی همه تنهایی های ناگفته یک مرد، زنی هست که بر سجاده عشق، به انتظار او، چشم به افق های دور بدوزد.

    اما «فاطمه» «موج مرده» زنی است که میان دو پاره وجودش یعنی همسر و فرزندش مثله شده است، او نتیجه سال ها انتظار به پای مرد محبوبش را، فرمانده ای می بیند که سرشار از کینه و درد غربت، حتی با ثمره عشق شان نیز غریبگی می کند. با این وجود، به رغم عصیان «فاطمه» در برابر سردار، او همچنان در دریای طوفان زده دل سردار، محمل آرامش و امید باقی می ماند.

    «نرگس» در «ارتفاع پست» کامل ترین نمونه زن شرقی است که با وجود مخالفت با راه همسرش، در هنگام خطر، از او حمایت می کند و برای یاری و نجات وی، حتی دست از جانش می شوید. بارداری «نرگس» به منزله حمل بار اندوه و رنج مردی است که کوله بار فقر و درماندگی، شانه های غیرت زخمی او را می آزارد.

    اما نقطه اوج مخروط تکاملی زنان آثار «حاتمی کیا» را باید در «فاطیما»ی «خاکستر سبز» مشاهده کرد. در شخصیت پردازی «فاطیما» تلاش شده است بر جنبه های فرازمینی و اثیری او تکیه شود تا از این واقعیت تصویری به حقیقت شهودی «حضرت زهرا(س)» پلی زده شود. به همین دلیل اولین نمای حضور «فاطیما» در بی زمانی و لامکانی است که «عزیز» او را در حال نماز خواندن می بیند. «فاطیما» از دورترین نقطه، در لباسی سپید، از میان طبیعتی سبز و در هاله ای از دود و آتش می آید و در آستانه در، بر دل «عزیز» ظاهر می شود و سلام می گوید و «عزیز» در حال گفتن تسبیحات «حضرت زهرا(س)» دل در گروی عشق او می بندد. گویی «فاطیما» نمود و جلوه های عاشقانه حضرت حق است که از میان درخت سبز آتش گرفته با موسای نبی(ع) سخن گفت و صحنه ای که «عزیز» هنگام وداع «فاطیما» و سرزمین خاکستر سبز، نمی تواند گره بند کفشش را باز کند و آن را بپوشد، یادآور وادی مقدس و ایمن «طور» است که به موسی(ع) فرمان داده شد، نعلین از پای در آورد و پای برهنه بر آن سرزمین قدم گذارد. در واقع دو نیمه پلاکی که در صحنه پایانی توسط «فاطیما» به یکدیگر وصل می شوند، امید «حاتمی کیا» را در وحدت و یکی شدن زن زمینی و زن آسمانی اش به منصه ظهور می رساند.

    «محبوبه» در «روبان قرمز» بی نظیرترین زن سینمای «حاتمی کیا»ست. زنی که نشان کامل انسانیت و زندگی است. او وقتی در مقابل مردانی قرار می گیرد که با تفنگ و سگ با او روبه رو می شوند، از سلاح زنانه اش استفاده می کند، غمزه می آید، نفرین می کند و مظلوم نمایی می کند و وقتی پای اقتصاد خانواده به میان می آید، خوب می داند که باید روی طلاهایش حساب کند و مَرکب آینده اش را تعمیر کند.

    در فرهنگ نمادها، زمین مؤنث است و به همین دلیل «محبوبه» بیش از هر چیز، دغدغه زمین و خاک اجدادی اش را دارد تا با حفظ آن از نیروی زایش و باروری خود دفاع کند. همچنین رؤیای او درون تانک که هر بار با مردی از نژادهای مختلف بر سر سفره عقد می نشیند، بر مام وطن بودن وی تأکید دارد و بیان می کند که بیش از این نیز، مورد تجاوز، غارت و تصاحب اقوام مختلف قرار گرفته، ولی فریاد «نه» از دل «محبوبه» نشان اراده او در جهت مبارزه با هر تجاوزی به خاکش است.

    «حاتمی کیا» از عشق «محبوبه» محملی می سازد برای تحول و دگردیسی مردان پیرامونش که نمونه بارز پوست اندازی و تغییر را می توان در «داوود» دید که به تدریج حالت های بدوی و خوی وحشی خود را از دست می دهد و صفات ناپیدای جمال و لطافت سرکوب شده اش را به ظهور می رساند. جمع کردن روبان های قرمز توسط «محبوبه» در سکانس پایانی نشان از نفوذ و جاری شدن عشق زن در هر سرزمین خشکیده ای دارد که با محدودیت های زمینی، راه را برای ورود آن بسته اند.

    و اما در «به نام پدر»، زن در قالب همسر و دختر ترسیم می شود. همسری که به نوعی ادامه یا تکرار همان زن های آسمانی فیلم های پیشین «حاتمی کیا»ست. در واقع «راحله» تمام خصوصیات آثار گذشته حاتمی کیا را دارد. همدلی الهام بخش «فاطمه» در «آژانس شیشه ای»، عصیانگری مادرانه «فاطمه» در «موج مرده» و حمایت و پشتیبانی شرقی «نرگس» در «ارتفاع پست». شاید به دلیل همین تکرار و تداوم شخصیت است که این بار «حاتمی کیا»ی عاشق، برای معرفی شخصیت زن آرمانی قصه اش تلاش زیادی نمی کند و ظاهرا از پیش زمینه های مخاطب بهره می گیرد تا وقت و انرژی کمتری صرف ترسیم وجوه شخصیتی «راحله» کند و تجسم الهی او را در حلقه ازدواجش با نگین های فیروزه و چادر سیاهش محدود می کند.

    مخاطب «راحله» را به خوبی می شناسد. زنی که در سخت ترین شرایط بحرانی در کنار شوهرش ایستادگی کرده و بیشتر از آنکه برای او همسر باشد، همرزم و همسنگر بوده است، چیزی که «حبیبه» دخترش نیز به آن اشاره می کند. زیرا مردان در آثار «حاتمی کیا» همه چیز را از زاویه دید جنگ می بینند و جنگ برای آنها هرگز تمام نشده، به طوری که سرنوشت خود و خانواده شان با جنگ و تبعات آن عجین شده است. به همین دلیل بهانه حضور «ناصر» در کنار همسر و دخترش، مینی باقی مانده از دوران جنگ است که در زیر پای دختر منفجر شده است. گویی «حبیبه» هیچ راهی نیافته است تا پدر را به سمت خود بکشاند. در نگاهی دیگر هر چند پایان بندی فیلم، تلخی گزنده ای دارد، اما در بطن خود نتیجه امیدبخشی را نیز به ارمغان می آورد. به گونه ای که «حاتمی کیا» بر دو وجهی بودن جنگ تأکید می ورزد، یعنی همان طور که جنگ بهانه جدایی و گسستگی عاطفی میان «ناصر» و خانواده اش در گذشته شده است، تبعات جنگ (انفجار مین زیر پای «حبیبه») باعث پیوند و تقرب دوباره آنها می شود.

    در کل «راحله» زنی است که قلب خود را زیر پای دختر و شوهرش پهن کرده است، به همین دلیل وقتی «ناصر» در گریز از دست صاحبان معدن با موتور بر زمین می خورد و یا پای «حبیبه» روی مین می رود، قلب «راحله» ناآرام می شود و این بی قراری تا آنجا پیش می رود که برای لحظاتی از حرکت می ایستد. اما «راحله» شخصیت ماندگار «به نام پدر» نیست، همان طور که «ناصر» و «حبیبه» نیستند. اگر هنوز تصویر قطرات اشک «حاج کاظم» بر نامه های عاشقانه «فاطمه» در «آژانس شیشه ای»، رقص چادر «فاطمه» بر روی کشتی سردار «راشد» در «موج مرده» و قرار گرفتن اسلحه بر شقیقه «نرگس» در «ارتفاع پست» در یاد مخاطب مانده است و دل او را می لرزاند و بر احساسات او اثر می گذارد، همه از ماندگاری شخصیت ها ناشی می شود. شخصیت هایی که آنقدر خوب پرورش یافته و بسط وجودی پیدا کرده اند که هر یک از تماشاگران می توانند بخشی از وجود خود را در آنها بیابند و با توجه به نشانه ها و کدگذاری ها، شخصیت فرامتنی کاراکتر را در ذهن بسازند.

    اما در «به نام پدر» خبری از این نشانه های فرامتنی نیست. اگر کسی با آثار پیشین «حاتمی کیا» آشنایی نداشته و شخصیت های سابق او را ندیده باشد، شخصیت «راحله» برای او ملموس و دوست داشتنی نیست، هر چند که بازی «مهتاب نصیرپور» به نجات شخصیت از عقیم ماندن کمک زیادی کرده، اما نقص شخصیت پردازی جبران نشده است. این معضل عدم شخصیت پردازی در باره «ناصر» بیش از دیگران جلوه فروشی می کند. پدری که قرار است به خاطر تاوان پس دادن گذشته اش قهرمان دل ها شود، حتی همدلی مخاطب را هم برنمی انگیزاند. به طوری که انتخاب «پرویز پرستویی» برای تداعی معانی در نقش های گذشته اش در «آژانس شیشه ای» و «موج مرده» هم کمکی به این موضوع نمی کند. وقتی فیلمنامه در خلق شخصیت تأثیرگذار ناتوان باشد، توانایی هیچ بازیگری مشکل را برطرف نخواهد کرد. از همین روست که چشم های پر اشک «پرستویی» سرد و بی روح جلوه می کند و شکوه های عاشقانه اش در روی تپه به دل کسی راه نمی یابد و همه چیز خیلی عادی و بی رمق پیش می رود.

    مهم ترین اندیشه ای که «حاتمی کیا» در «به نام پدر» در صدد بیان آن است، تقابل نسل هاست، اینکه نسل گذشته به انتخاب خود جنگیده، اما تبعاتش دامان نسل جدید را هم گرفته است و به قول «حبیبه» بدون اینکه کسی نظر او را بپرسد یا پرچم سفید او را ببیند، پای او را هم به میدان جنگ کشاندند، آن هم زمانی که «حبیبه» به نوعی سر کلاس درس بوده است.

    درونمایه فیلم دقیقا همان چیزی است که انتظار می رود فردی مثل «حاتمی کیا» باید به سراغ آن برود. در واقع گذشته سینمایی «حاتمی کیا» نشان داده است که وی همواره فرزند زمانه اش بوده و هر جا احساس خطر کرده، به سراغ همان مضمون رفته و خیلی جاها تاوانش را هم پس داده است. اما آنچه «به نام پدر» را آسیب پذیر می سازد، این است که یک ایده جذاب و جسورانه در نطفه خفه شده است، بدون آنکه بسط یابد و در گستره قصه پخش شود. حتی افزودن ایده های دیگر مثل ماجرای معدن، مؤسسه خیریه و سکته قلبی زن نیز به پرورش روایت کمک چندانی که نکرده، به انسجام روایت لطمه نیز زده است.

    «رابرت مک کی» در باره پرورش ایده می گوید: «وقتی یک فکر یا ایده خود را در لفاف یک بارِ عاطفی می پیچید، بیش از پیش نیرو می گیرد، عمق می یابد و در خاطره ها می ماند. شاید روزی را که با جسدی در خیابان روبه رو شدید، به فراموشی بسپارید، اما مرگ «هملت» را هرگز. زندگی به خودی خود و در غیاب چارچوب هنر، از هم گسیخته و بی معناست اما حس زیباشناختی، به فکر و احساس هماهنگی می دهد تا آگاهی ما را دوچندان کند و نقطه اطمینان برای ما در زندگی واقعی فراهم کند. خلاصه اینکه داستان خوب همان چیزی را به ما می دهد که از زندگی نمی توانیم بگیریم: تجربه عاطفی با معنا.»

    به هر حال همه ما می دانیم که «حاتمی کیا» فیلمسازی است که به خوبی بر مدیوم سینما اشراف و تسلط دارد، چه آن زمان که به قصه گویی رو می آورد و چه وقتی که با تمثیل گرایی سر و کار دارد. اما «به نام پدر» جزو هیچ یک از این دو مقوله نمی باشد. حتی می توان گفت در خیلی از قسمت های فیلم حضور «حاتمی کیا» با آن مؤلفه های دوست داشتنی و به یادماندنی اش احساس نمی شود. اگر چه در بعضی لحظات می توان درک و شناخت حسی او از تصویر و زیبایی شناسی بصری را دوباره یافت، مثل پیدا کردن سرنیزه توسط «حبیبه» که به نوعی بر این موضوع تأکید دارد که نسل جدید چه بخواهد، چه نخواهد پا بر خاکی می گذارد که قرابت دیرینه ای با جنگ دارد و یا دنبال کردن خط قرمز کف سالن بیمارستان توسط «ناصر» برای رسیدن به دختر که او را از دشت های پر از شقایق سرخ به گوشه نشینی در حصار پرده های سفید کشانده است.

    اما آنچه ناگفته پیداست، تغییر دیدگاه «حاتمی کیا» نسبت به شخصیت هایش است، شاید غرابت و دورافتادگی خودِ فیلمساز از شخصیت هایش سبب ایجاد فاصله میان آنها و مخاطب شده است. انگار خود «حاتمی کیا» نیز دیگر مثل سابق با قهرمان های باقی مانده از جنگ همدلی و همراهی نشان نمی دهد.

    «ناصر» را با «داوود» در «روبان قرمز» مقایسه کنید که چطور آن فرهاد کوهکن و عاشق که با بغض فرو خفته اش، نقش عشق را حک می کرد به «ناصر»ی تبدیل شده است که با کاویدن دل خاک در صدد کاسبی است و با یافتن سنگ فیروزه بر آن بوسه می زند؛ و یا «حاج کاظم» در «آژانس شیشه ای» که در راه رفاقت و مردانگی از مال و جان و آبرویش گذشت، جای خود را به «ناصری» داده است که به خاطر اینکه پنج درصد حق کشف معدن را به او نداده اند، خود را محق می داند که کل معدن را مالک شود. در واقع شیوه رفتاری قهرمان های «حاتمی کیا» روز به روز سیر دنیوی تری پیدا می کنند.

    اگر «مرتضی راشد» در «موج مرده» برای جبران حس غربتش هنگام سقوط هواپیمایی مسافربری، تصمیم به انتقام گیری از ناو آمریکایی داشت و «قاسم» در «ارتفاع پست» با ربودن هواپیما و خروج غیر قانونی از ایران می خواست صدای اعتراض خود را به گوش جهان برساند، این بار «ناصر» قهرمانی است که احساس می کند سهم خود را از جنگ پرداخته است و دیگر حاضر به پرداخت تاوان بیشتر نیست و در تقابل با دخترش، جز ندامت از کاری که روزی با تقدس همراه بوده، حس دیگری بروز نمی دهد و نه تنها از آرمان های گذشته اش دفاع نمی کند که به نفع نسل آینده، خود را عقب می کشد، همان طور که «راحله» نیز دیگر از جنس آرمانگرایی همسر رزمنده اش نیست، به طوری که بعد از جنگ از او خواسته تا دیگر دنبال کارهای پر خطر نرود و مانع او شده تا به گروه پاکسازی زمین های مین گذاری بپیوندد.

    مبارزه «ناصر» با صاحبان معدن بیش از آنکه یک مبارزه عقیدتی باشد، بر سر امور دنیوی است، در حالی که هنوز دیالوگ زیبای «عباس» در «آژانس شیشه ای» در یادها مانده است که با خلوص و صداقت غریبی گفت که از هیچ کس طلبکار نیست و فقط برای خدا جنگیده است. مبارزه «حاج کاظم» در «آژانس شیشه ای» صبغه جهاد داشت و اینجا تلاش «ناصر» فقط برای رسیدن به حقوق شخصی اش است و این در واقع فاصله گرفتن شخصیت های «حاتمی کیا» از آن الگوی اساطیری و آرمانی گذشته است. گویی وی به این نتیجه رسیده است که قهرمانان جنگ هم باید زندگی عادی خود را داشته باشند.

    به هر حال فیلمسازی نوعی آیینه گردانی در مقابل خویشتن است و هر فیلمساز می تواند ضمیر پنهان خود در آثارش ببیند. این موضوع در باره «حاتمی کیا» مصداق بیشتری دارد، فیلمسازی که خودش اذعان می کند نگاهش به سینما غریزی است و همواره سعی دارد خودش باشد و به صراحت می گوید: «از کوزه همان برون تراود که در اوست، کسانی که آثارم را دنبال می کنند، این ویژگی را درک کرده اند و من کاملاً در مقابل آنها عریان هستم.» فیلمسازی که شهید آوینی در خطاب به وی در نقد «از کرخه تا راین» نوشت: «تو با قلبت زندگی می کنی و همان طور که زندگی می کنی فیلم می سازی، پس به تو اعتراض کردن خطاست، چرا که سراپای وجودت قلب است و مگر جز این هم راهی برای هنرمند بودن وجود دارد؟ تو زیستن ات عین هنرمندی است و هنرمندی ات عین زیستن. پس چگونه از تو می توان خواست که از نفخ روح خویش در فیلم هایت ممانعت کنی؟ این بار هم فیلم تو بیرون از قالب های متعارف موجودیت پیدا کرده است، چرا که باز هم تو خودت را محاکات کرده ای و من می دانم که در روزگاری چنین، چقدر دشوار است که انسان خود را همان گونه که هست، نشان دهد.»

    «به نام پدر» نشان می دهد که «حاتمی کیا» تا حدودی از خودش دور شده است، شاید به خاطر آنکه تلاش می کند تا ادای خودش را در بیاورد. «اینگمار برگمان» می گوید: «مصیبت آثار تارکوفسکی» وقتی است که او شروع کرد به ادای «تارکوفسکی» را در آوردن، «فلینی» در سال های پایان عمرش جز چند استثنا، ادای «فلینی» را در می آورد، «بونوئل» طی بیست سال آخر عمرش هیچ فیلمی را جز آنکه ادای «بونوئل» در آورد، نساخت؛ و الان فکر می کنم من نیز ادای «برگمان» را در آورده بودم و از آن نفرت دارم.»

    «حاتمی کیا» حق دارد که طبق هر دیدگاهی که دوست دارد، فیلم بسازد، اما این را بداند که او هر گاه پا را از چارچوب های خودساخته اش فراتر گذاشته و چیزی خلاف عادات روزگار ساخته، به زیبایی درخشیده است، حتی اگر به قیمت شکسته شدن بُت «حاتمی کیا» در اذهان بوده است؛ نمونه بارزش «روبان قرمز» است که فارغ از تمام کلیشه هایی که دور وی حصار ساخته بودند، به شاهکاری تمام عیار تبدیل می شود.

    «حاتمی کیا» آنقدر یادگارهای خوب در گذشته خویش دارد که حتی اگر خودش آنها را از یاد ببرد، ما به حرمت خاطرات عزیزی که با فیلم هایش داریم، کارهای او را دوست خواهیم داشت: «دیده بان»، «از کرخه تا راین»، «خاکستر سبز»، «آژانس شیشه ای» و «روبان قرمز».

    فقط خدا نکند که قهرمان درونی «حاتمی کیا» به جایی برسد که از زمان جنگ به عنوان دوران غمباری یاد کند که گذشته و یادگاران جنگ را ثمرات یک نسل تلف شده بپندارد.

    خدا نکند دعای سید مرتضی آوینی که برای دوست زمان جنگش نوشت «تو میراث دار (شهید) امیر اسکندر یکه تاز هستی و من نمی دانم به تو چه بگویم جز اینکه همین طور بمان! می دانم زیستنی چنین که تو داری چقدر دشوار است و عجب جرئتی می خواهد.» فراموش شود.

    «حاتمی کیا» از روح خود در کالبد شخصیت هایش می دمد و هر یک از کاراکترهایش، بارقه ای از هستی آتشفشان نشین او را در خود دارند. اما حضور و زایش زن در سینمای «حاتمی کیا» از بطن زن آرمانی و مظهر عشق آسمانی او «حضرت فاطمه(س)» صورت می گیرد.

    همه زنانِ «حاتمی کیا» انسان هایی انتخابگر، عاشق، حقیقت جو، مسئولیت پذیر و هویت یاب هستند که در ظاهر، جنبه های رازآمیز و شهودی شرق گونه را جلوه می دهند و در باطن، به وجود اثیری و دست نیافتنی «حضرت زهرا(س)» اشاره دارند.

    «نرگس» در «ارتفاع پست» کامل ترین نمونه زن شرقی است که با وجود مخالفت با راه همسرش، در هنگام خطر، از او حمایت می کند و برای یاری و نجات وی، حتی دست از جانش می شوید.

    اما نقطه اوج مخروط تکاملی زنان آثار «حاتمی کیا» را باید در «فاطیما»ی «خاکستر سبز» مشاهده کرد. در شخصیت پردازی «فاطیما» تلاش شده است بر جنبه های فرازمینی و اثیری او تکیه شود تا از این واقعیت تصویری به حقیقت شهودی «حضرت زهرا(س)» پلی زده شود.

    جمع کردن روبان های قرمز توسط «محبوبه» در سکانس پایانی نشان از نفوذ و جاری شدن عشق زن در هر سرزمین خشکیده ای دارد که با محدودیت های زمینی، راه را برای ورود آن بسته اند.

    در «به نام پدر»، زن در قالب همسر و دختر ترسیم می شود. همسری که به نوعی ادامه یا تکرار همان زن های آسمانی فیلم های پیشین «حاتمی کیا»ست. در واقع «راحله» تمام خصوصیات آثار گذشته حاتمی کیا را دارد. همدلی الهام بخش «فاطمه» در «آژانس شیشه ای»، عصیانگری مادرانه «فاطمه» در «موج مرده» و حمایت و پشتیبانی شرقی «نرگس» در «ارتفاع پست».

    مردان در آثار «حاتمی کیا» همه چیز را از زاویه دید جنگ می بینند و جنگ برای آنها هرگز تمام نشده، به طوری که سرنوشت خود و خانواده شان با جنگ و تبعات آن عجین شده است.

    مهم ترین اندیشه ای که «حاتمی کیا» در «به نام پدر» در صدد بیان آن است، تقابل نسل هاست، اینکه نسل گذشته به انتخاب خود جنگیده، اما تبعاتش دامان نسل جدید را هم گرفته است و به قول «حبیبه» بدون اینکه کسی نظر او را بپرسد یا پرچم سفید او را ببیند، پای او را هم به میدان جنگ کشاندند، آن هم زمانی که «حبیبه» به نوعی سر کلاس درس بوده است.

    «ناصر» را با «داوود» در «روبان قرمز» مقایسه کنید که چطور آن فرهاد کوهکن و عاشق که با بغض فرو خفته اش، نقش عشق را حک می کرد به «ناصر»ی تبدیل شده است که با کاویدن دل خاک در صدد کاسبی است و با یافتن سنگ فیروزه بر آن بوسه می زند؛ و یا «حاج کاظم» در «آژانس شیشه ای» که در راه رفاقت و مردانگی از مال و جان و آبرویش گذشت، جای خود را به «ناصری» داده است که به خاطر اینکه پنج درصد حق کشف معدن را به او نداده اند، خود را محق می داند که کل معدن را مالک شود.

    «حاتمی کیا» آنقدر یادگارهای خوب در گذشته خویش دارد که حتی اگر خودش آنها را از یاد ببرد، ما به حرمت خاطرات عزیزی که با فیلم هایش داریم، کارهای او را دوست خواهیم داشت: «دیده بان»، «از کرخه تا راین»، «خاکستر سبز»، «آژانس شیشه ای» و «روبان قرمز».

    فقط خدا نکند که قهرمان درونی «حاتمی کیا» به جایی برسد که از زمان جنگ به عنوان دوران غمباری یاد کند که گذشته و یادگاران جنگ را ثمرات یک نسل تلف شده بپندارد.

    خدا نکند دعای سید مرتضی آوینی که برای دوست زمان جنگش نوشت «تو میراث دار (شهید) امیر اسکندر یکه تاز هستی و من نمی دانم به تو چه بگویم جز اینکه همین طور بمان! می دانم زیستنی چنین که تو داری چقدر دشوار است و عجب جرئتی می خواهد.» فراموش شود.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الأحد فبراير 14, 2010 7:59 am

    دعاهاي كارگردان را آمين بگوييد
    حاتمي كيا: «به نام پدر» نقض ادعاهايم است

    خبرگزاري فارس: ابراهيم حاتمي‌كيا در يادادشتي «به نام پدر» را نقض ادعاهايش در خصوص نساختن فيلم هاي جنگي دانسته و از دلايل خود براي براي بازگشت دوباره به سينماي جنگ گفته است.


    به گزارش خبرنگار فارس، ابراهيم حاتمي كيا در اين يادداشت كه متن كامل آن در سايت فيلم "به نام پدر " آمده، عنوان كرده است: " به نام پدر " قصد دارد در رديف چهاردهم دوران فيلمسازيم بايستد. مي‌گويم قصد دارد چرا كه هنوز قد و قامت كامل آن برايم تجلي عيني پيدا نكرده است.
    وي در ادامه با خاطر نشان كرده است: بعد از نامرادي‌هاي فيلم "موج مرده " گفته بودم ديگر از دنياي نسل جنگ فيلمي نخواهم ساخت؛ ولي "به نام پدر " نقض اين ادعاست.
    قطعا شما نيز همچون خودم دليل مي‌خواهيد. صادقانه مي‌گويم كه هيچ جوابي جز انتظار پاسخ آن از درون فيلم "به نام پدر " ندارم، صبر كنيم تا "به نام پدر " آماده شود. خدا كند جواب خردمندانه‌اي داشته باشد.
    حاتمي كيا سپس از "به نام پدر " به عنوان ناجي خود پس از اتفاقات فيلم "به رنگ ارغوان " ياد كرده و آورده است: اما اجازه دهيد يادي كنم از ناجي خودم در بدترين شرايط عمر كاريم. درست در اوج فشار، عصبيت، نااميدي، خشم، بغض و بي راهي كه خدا براي هيچ اهل ذوقي نصيب نكند "به نام پدر " مثل فانوس دريايي مرا از درياي پر تلاطم "به رنگ ارغوان " خارج كرد.
    اگر نبود "به نام پدر " من با آن حال شكسته‌ام به كدامين چاه پناه مي‌بردم و چه تناقضي است در اين عالم هنر كه تو از وضعيت پيش آمده براي يكي به ديگري پناه مي‌بري و هيچ نوش دارويي به اين اندازه توان شفا بخشي نداشت.
    اين كارگردان يادداشت خود را با دعايي براي فيلم آخرش به پايان برده است. وي آرزوهاي خود را چنين عنوان كرده است: اجازه دهيد آرزوهايم را براي " به نام پدر " در قالب دعا بگويم و شما آمين بگوييد.
    خدايا "به نام پدر " را تماشايي كن، خدايا ما را شرمنده تماشاگران "به نام پدر " مكن. خدايا "به نام پدر " را در تماشاخانه‌هاي كهنه و زوار دررفته وطني، باز هم قابل رؤيت كن.خدايا "به نام پدر " را درسبد اقتصادي خانواده ايراني جاي بده.
    خدايا "به نام پدر " را امانتدار خوبي براي جلوه هنرنمايي هنرمندان همراهش بفرما.خدايا "به نام پدر " را براي جوانان نوجويمان قابل بفرما.
    تدوين فيلم سينمايي "به نام پدر " آخرين ساخته حاتمي كيا در دفتر سينمايي "حك فيلم " توسط سهراب خسروي به پايان رسيد و فيلم وارد مرحله صداگذاري وساخت موسيقي شد. محسن روشن صداگذاري و محمدرضا عليقلي ساخت موسيقي اين فيلم را بر عهده دارند.
    براي فيلم «به نام پدر» تيتراژ خاصي طراحي شده كه سهراب خسروي بر اساس ايده‌هايي از ابراهيم‌حاتمي‌كيا در حال اجراء است.
    عوامل دست اندكار اين فيلم عبارتنداز:مديرفيلمبرداري: حسن كريمي،طراح صحنه و لباس: فرهاد ويلكيجي،صدابردار: مهران ملكوتى
    صداگذارى و ميكس: محسن روشن، طراح چهره پردازي: مهرداد ميركياني، مديرتوليد: جواد نوروزبيگى، تدوين: سهراب خسروى،موسيقي : محمد رضا عليقلى،برنامه ريز: منير قيدي و حميد رضا چاركچيان،انتخاب و بازيگردان: آزيتا حاجيان،منشي صحنه: منير قيدي، عكاس و فيلمبردار پشت صحنه: گلاره كيازند، جلوه‌هاي ويژه: جواد شريفي راد، دستياران كارگردان: حميد رضا چاركچيان ، غلامعباس اميني و پيام پارسا، مجري طرح: محمدپيرهادي، سرمايه گذار: شركت پارس قائم و تهيه كننده: ابراهيم حاتمي كيا
    فيلم «به نام پدر» براي حضور در بيست و چهارمين جشنواره فيلم فجر آماده مي‌شود.


    اين مطلب آخرين بار توسط catuyoun در الأحد فبراير 14, 2010 8:17 am ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الأحد فبراير 14, 2010 8:07 am

    به نام پدر


    فیلم به نام پدر (آخرین اثر ابراهیم حاتمی کیا)، دو خط داستانی را پی می گیرد؛ مهندس شفیعی (پرویز پرستویی)، متخصص اکتشاف معدن است و در پی کشف چند معدن، برای به دست آوردن حقوقش، تلاش می کند تا معدن را به نام خود به ثبت برساند که در این میان، با سفارش دهندگانش، درگیری پیدا می کند. خط دیگر داستان، همان مهندس شفیعی قرار دارد که دخترش (گلشیفته فراهانی) در رشته باستان شناسی تحصیل می کند و در پی سفری اکتشافی، در تپه ای در خوزستان، مینی زیر پای او منفجر می شود. از این جا، دو خط داستانی به یکدیگر گره می خورند و پدر برای نجات دخترش، به تکاپو می افتد؛ اما در این راه، مزاحمت ها و درگیری هایی برای او و خانواده اش به وجود می آید و دختر، پایش را از دست می دهد. پدر، پس از دستگیری، نقشه های معدن را وا می نهد و به گروهان کشف مین می پیوندد و مادر نیز از سکته قلبی جان سالم به در می برد. فیلم به نام پدر، ملودرامی اجتماعی دارد و متعلق به پس از زمان جنگ است و ترسیم کننده روابط رزمنده ای آرمان خواه است که اکنون در پی آسایش خود و خانواده اش می باشد؛ در کنار نسل جدیدی که در پی آرامش بعد از جنگ هستند؛ همان داستان رابطه حاج کاظم آژانش شیشه ای با پسرش و راشد فیلم موج مرده با پسرش که با فیلم ارتفاع پست و به رنگ ارغوان، در تکرار آن، وقفه افتاد. علاوه براین، نقطه مشترک دیگر آنها، حضور دوباره پرویز پرستویی در همان نقش است. حاتمی کیا، همین خط سیر را در فیلم به نام پدر ادامه می دهد و در این مسیر، باز گفت وگوی پدر با فرزند را در صحنه بیمارستان، هنگامی که مهندس شفیعی به حبیبه (دخترش) محبت می کند، به نحوی تصنعی می بینیم؛ صحنه ای که گویی تدارک دیده شده است تا دختر بگوید آخر چرا من؟... منم تو جنگ شما شرکت کردم؟ ... هنوز شخصیت فیلم حاتمی کیا، رزمنده ای گوشه گیر از اجتماع است که دیگران با او نامهربانند و یک باره در مسیر آزمون الهی، تمام مصائب بر سر او آوار می شود؛ دختر روی مین می رود؛ مادر سکته می کند؛ پلیس به دنبال اوست؛ مین ها، همان هایی هستند که او در زمان جنگ کاشته است و... و در واقع، تمام مسائلی که می تواند یک ملودرام را به جلو ببرد، در فیلم دیده می شود؛ زیرا حاتمی کیا، استاد داستان های ملودرام اجتماعی شده است و عوامل آن، در این فیلم نیز به خوبی کنار هم چیده شده اند.

    فیلم به نام پدر، چیزی فراتر از تکرار حرف های گذشته حاتمی کیا - که اصرار بر آن دارد - نیست و چیزی بیش از ویژگی های بصری آثار او در فیلم های گذشته اش، در این فیلم دیده نمی شود؛ جز پایان بندی که مهندس شفیعی پس از این که دخترش پایش را از دست می دهد، به گروهان اکتشاف مین می پیوندد و بر خلاف فیلم های از کرخه تا راین و آژانس شیشه ای که تماشاگر در اوج از دست دادن یاور حاج کاظم در هواپیما و تلخی از دست رفتن شخصیت اصلی فیلم از کرخه تا راین، در انتهای فیلم نمی ماند و همراه با مهندس شفیعی، شیوه ای نو را برای برداشتن بقایای مرگ بار جنگ (مین های برجای مانده)، آغاز می کند، فیلم نامه فیلم به نام پدر نیز زوایایی مبهم را به همراه دارد؛ رابطه راحله (مهتاب نصیرپور)، همسر مهندس شفیعی، هنگامی که در امامزاده، تلفنی با شوهرش صحبت می کند، نشان از سردی روابط میان آنها دارد و در هیچ جای فیلم، طراحی مناسبی از رابطه این دو به چشم نمی خورد و همچنین است علل و انگیزه های مهندس شفیعی در درگیری با صاحبان موسسه خیریه، برای ثبت معدن؛ اما از دیالوگ های خوب فیلم نمی توان چشم پوشی کرد که هنوز یادآور فیلم نامه های خوب حاتمی کیا هستند. فیلم به نام پدر، در جشنواره بیست و چهارم، برنده سیمرغ بلورین برای بهترین فیلم، بهترین بازیگر نقش اول مرد و بهترین بازیگر زن نقش مکمل و بهترین چهره پردازی، به همراه دیپلم افتخار بهترین فیلم نامه گردید و شاید عدم حضور رقبای قدرتمند در جشنواره، علت این موفقیت ها باشد. به هر حال، حاتمی کیا و به نام پدر، آن چه را که از آنها انتظار می رفت، ارائه نکردند.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الأحد فبراير 14, 2010 9:02 am

    نقد بر نقد
    نگاهی به نقدهای ماهنامه «فیلم نگار» بر فیلم های «به نام پدر» (ابراهیم حاتمی کیا) و «تقاطع» (ابوالحسن داودی) در شماره های 48 و 50




    ماهنامه «فیلم نگار» یقیناً یکی از مهم ترین نشریات سینمایی ایران است. این مجله که تحت امتیاز مستقیم معاونت سینمایی وزارت ارشاد فعالیت می کند، تخصصی ترین نشریه ایران در زمینه «فیلمنامه» می باشد. اخیراً در این مجله نقدهایی دیده ام که در حد اعتبار مجله نیست. لذا تصمیم گرفتم این نقدها را در نامه ای به سردبیر نشریه مذکور، به نقد بکشم. لازم به ذکر است که نامه ای که در پی می آید، با کسب اجازه از آن سردبیر محترم در سایت منتشر می شود:

    ***

    با سلام و عرض ادب خدمت سردبیر محترم مجله وزین «فیلم نگار»، جناب آقای تابش

    غرض از نوشتن این سطور، اعتراضی دوستانه به برخی نقدهای سطحی درج شده در (حداقل) دو، سه شماره اخیر آن مجله محترم است. به شخصه التفات دارم که مجله طبیعتاً در مورد فیلم ها اعلام موضع نمی کند تا تنها منتقدینی که با موضع مجله هماهنگند، قلم فرسایی کنند؛ و می دانم مجموعه مجله یک مجموعه سالم و آزاد است که هر منتقد می تواند نظرات شخصی خودش را راجع به یک فیلمنامه در این مجله بنویسد. (هر چند اساساً نقد فیلمنامه -که مسیر حرکتی مجله است- آنقدرها هم مانند نقد فیلم نظرات بعضاً متناقضی تشکیل نمی دهد، اما به هرحال، می خواهم بگویم که مشخص است مجله به افکار نویسندگان محترم احترام می گذارد و آنها را چاپ می کند.) اما وقتی یک نقد، در سطح استاندارد «فیلم نگار» نیست، سردبیر محترم باید با کمال احترام -و قاطعیت- از نویسنده بزرگوار معذرت خواهی کند!

    زیاد سخن پراکنی نمی کنم و وارد اصل موضوع می شوم. در صفحه 15 شماره 50، (نقد فیلمنامه «تقاطع» با عنوان «سفید، سیاه، خاکستری» اثر «مهرزاد دانش» -که خیلی نقدهایش را می پسندم!-) و در انتهای سطر شانزدهم، بعد از آوردن نام بهناز و مهسا، به «مادرشان» اشاره می کند. شخصاً برای من جای تعجب زیادی دارد که چگونه آقای دانش با آن نگاه تیزبین منتقدانه شان به این نتیجه رسیده اند که بهناز (السا فیروز آذر) و مهسا (باران کوثری) خواهرند و آفرین عبیسی مادر هردوشان است؟!! با وجودی که وقتی مهسا به بهناز به خاطر رفتار نامهربانانه با مادر اعتراض می کند، کاملاً مشخص است که از مادر خودش نمی گوید و حتی صریحاً می گوید: «کاش من همچین مادری داشتم!». ضمن این که اساساً این که مهسا حاضر و آماده است و منتظر بهناز -که مشغول آرایش است-، بیانگر این است که اینجا خانه بهناز است و مهسا به دنبالش آمده! این مشکل در سطر 31 ام هم تکرار می شود. آنجا که آقای دانش از «خانواده مهسا» سخن می گوید. حال آنکه از اعضای خانواده مهسا فقط خود مهسا در فیلم معرفی می شوند و احتمالاً منظور ایشان خانواده بهناز است. در نقد آقای ثابتی هم در مورد این دو دختر اشاره شده «دو خواهر جوان» که باز اشتباه شده است.



    در سطر آخر همین صفحه آمده که: «...هم امیر و حمید به پارتی شان می رسیدند...» حمید؟!! آیا منظور از حمید، پدرام است؟! و یا آیا منظور از پارتی، رسیدن به فرودگاه برای جلوگیری از سفر نگار است؟! مورد دوم بسیار بعید است چون در این صورت آقای دانش لااقل باید به جای امیر از پدرام -که محور رفتن به پارتی است- نام می بردند و ضمن این که در جملات بعد به وضعیت حمید هم اشاره می کنند، و مورد اول با وجود شگفتی بسیار، محتمل تر است!

    در سطر بیست و دوم صفحه 16 آمده: «شاید ادعای پدرام درباره داستانی که درباره حاملگی یک دختر می گوید...» شخصاً این سؤال برایم پیش آمده که این «ادعا» و این «داستان»، اشاره آقای دانش به کدام قسمت فیلم است؟! اگر از لفظ «ادعا»، ذهنمان سمت «دروغ» برود و از «داستان»، سمت «ساختگی بودن»، احتمالاً منظور آقای دانش جریان «دختر سیریش» است که ایشان -باز در کمال تعجب- از آن با عنوان حاملگی یاد می کنند. اما شاید هم باز ایشان منظورشان از پدرام، خواهر پدرام است و باز نام شخصیت ها را اشتباه به کار برده اند، اما این یکی بسیار بعید است چون کلیت مطلب و سیاق جملات قبل و بعد نشان می دهد که صحبت از خود پدرام (و حتی نه خانواده اش) است.

    اما این چند مورد اشکال که در نقد آقای دانش وجود داشت، نباید باعث شود که کل نقد زیبای ایشان را زیر سؤال ببریم. هر چند از یک منتقد تیزبین، انتظار می رود که نام شخصیت های اثر را درست به کار برد و روابط بین آنها را درست تشخیص دهد، اما اگر اشتباهی -حتی سهوی- هم رخ دهد، این وظیفه مجموعه ویراستاری است که این اشکالات را برطرف نماید؛ چرا که همان گونه که عرض کردم، در حد شأن و اعتبار مجله «فیلم نگار» نیست.

    اما بیشتر مشکلات من -البته در شماره 50- با نقد آقای «منوچهر اکبرلو» است که تحت عنوان «روایت شهر بی آرمان» در صفحه 17 چاپ شده است. باز همان مشکلی که در نقد آقای دانش هم وجود داشت، -این بار به صورت بسیار حادتر- وجود دارد. در سطر آخر از ستون اول، «پدرام» را پسر مینو معرفی می کند و این مورد در سطور 32 و 41 ستون اول صفحه 18 هم تکرار شده است، حال آن که در مواردی مثل سطر 36 صفحه 18 هم به درستی پسر مینو را «امیر» می نامد!

    هم چنین در سطر اول و دوم ستون دوم صفحه 17، داریم: «جز امیر که...با عملی که انجام می دهد...» آیا منظور از عملی که این آدم ها را سر راه هم قرار می دهد، تصادف است؟! پس چرا امیر؟!! این بار هم احتمالاً آقای اکبرلو -که اصرار عجیبی بر بردن «نام» همه شخصیت ها دارد- امیر را با پدرام عوضی گرفته است!

    در سطر هفتم زیر عکس اشاره به «روشن بودن ماهواره» شده است، اما همان طور که کاملاً هم مشخص بود، آن تصاویر از یک برنامه «ضبط شده»، روی یک دی وی دی، سی دی یا نوار وی اچ اس بود نه ماهواره! البته این موضوع خیلی به نقد مربوط نیست! قبول دارم!

    در سطر هفتم صفحه 18 آمده: «عیسی... گاه به گاه چون نفس لوامه و وجدان آگاه سر راه امیر و پدرام سبز می شود» من با این جمله خیلی مشکل دارم! اول از همه این که آیا نفس لوامه و وجدان آگاه یکی هستند؟!!! دیگر این که آیا واقعاً آقای اکبرلو حس می کردند این خود عیسی است؟!! درست است که برای امیر با دیدن هر پسرک گل فروشی عیسی «تداعی» می شد، اما در مورد پدرام که مسلماً این چنین نبود! جای بسی تأمل است!!! کاش خود آقای اکبرلو هم در مجله حضور داشتند تا از ایشان در این مورد سؤال می کردم!!! جالب اینجاست که ایشان پا را از این هم فراتر گذاشته و در سطر 5 ستون دوم همین صفحه از مصطفوی و داوودی به خاطر «حضور گاه و بی گاه عیسی سر راه امیر و پدرام(!!)» گله می کند!!

    در سطر نوزدهم آمده: «نگارنده بار دیگر تأکید می رزد (منظور «می ورزد» است، اما من با غلط های املایی و تایپی در این نامه کاری ندارم!) که شخصیت بدی -از جمله پدرام- در روایت وجود ندارد» (!!!) به نظر ایشان احترام می گذارم، اما مسلماً این فقط نظر ایشان است!! به ایشان توصیه می کنم نقد آقای دانش را بخوانند و در صورت لزوم با هم بحث هم بکنند!!

    در سطر 5 ستون دوم صفحه 18 همان طور که اشاره شد، «ظهور گاه و بی گاه عیسی بر سر راه امیر و پدرام» و نیز علاوه بر آن، خارج کردن نوزاد بهناز توسط مینو، غیر منطقی خوانده شده است، اما نظر شخصی من اصلاً این طور نیست! چه اشکالی دارد؟! (البته این اختلاف عقیده را نمی توان معیار مناسبی برای ارزش دهی به نقد دانست)

    چند سطر بعد، می گویند: «روایت هیچ جا نشان نمی دهد که پدر و مادرهای آنها با چه جهان بینی ای می خواسته اند دنیا را تغییر بدهند و چه شده که دست از آرمان گرایی برداشته اند؟ و نگران بچه ها بودنشان چه منافاتی با آن آرمان گرایی شان داشته و دارد؟» جالب است! آیا «روایت» باید برای یک جمله و یا حتی عقیده یک «فرد» -که اتفاقاً حمید را اصلاً ندیده است!- دلیلی برای اثبات بیاورد؟!! بهنام این گونه برداشت کرده است! اشکالی دارد؟! آیا او حتماً باید درست فکر کند که روایت درستی حرفش را به ما نشان دهد؟!! ضمن این که وقتی خود آقای اکبرلو اعتقاد دارد که «بهنام این حرف ها را می زند تا شادی را به خانه خالی شان دعوت کند» انتظار حرفی کاملاً صحیح از بهنام دارد که بعداً روایت آن را اثبات هم بکند؟!!

    در سطر هفتم صفحه 19 می گویند که «او (فرهاد) را تا انتهای روایت نمی بینیم» آیا واقعاً ایشان سکانس تیمارستان را ندیدند؟!!!!

    در سطر بیست و هشتم اشاره شده که «مادر شادی... همراه پدر به بیمارستان می رود» حال آن که پدر از صبح در بیمارستان بوده و مادر بامداد روز بعد تازه به ایران آمده است!!! و آیا این حضور توأمان این دو نفر بر سر شادی -که آقای اکبرلو آن را «همراهی» دانسته اند- واقعاً نماد همراهی و حاکی از پایان خوش است؟!!! در حالی که نگاه این دو نفر نسبت به هم اصلاً گویای این حس نیست (اگر خلافش نباشد). به تعبیر آقای دانش: «این وضعیت خاکستری تر از آن است که بتوان به احیایش اندیشید»



    در سطر سی ام، اعتراض می شود که چرا «مینو و امیر به یکباره خودمانی می شوند»!! آیا نباید بشوند؟!! مشکل مینو با امیر، فرار از دست پلیس بود. و حالا که آن قضیه تمام شده و امیر از زیر بار سنگین عذاب وجدان راحت شده و احساس فراغ بال می کند، چرا باید با مادرش -که او هم از این موضوع خیلی خوشحال است- «غریبه» باشد؟!! روابط این دو نفر از همان اول هم خیلی خوب بود و فقط بعد از آگاهی مادر از عمل امیر تیره شد!

    در آخر همین سطر، به جای «پدر» فرزند بهناز (یعنی همان همسر بهناز)، «پدربزرگ فرزند بهناز» ذکر شده است!!!

    و آیا واقعاً پایان «تقاطع» خوش است؟! فقط در مورد مینو، بله! اما کجای زندگی «حمید» مستأصل و خانواده اش به پایان خوش رسیده؟! یا «پدرام» و خانواده اش؟! بر خلاف نظر آقای اکبرلو، من حتی معتقدم دادن نوزاد بهناز به دست پدر و مادربزرگش بیشتر اندوهبار و حاکی از مظلومیت بهناز است تا این که مسرت بار و حاکی از پایان خوش داستان خانواده بهناز باشد! گذشته از اینها، آیا «مهسا»ی بیچاره و «فرهاد» بخت برگشته هم از نظر آقای اکبرلو به خوشی رسیده اند؟!! جالب است!

    در شماره 48 که نقد آقای اکبرلو را بر «به نام پدر» -با عنوان «روایت هدر رفتن یک غنیمت»- خواندم هم حس خوشایندی پیدا نکردم! به دلایلی تصمیم نداشتم که آن موقع چیزی بگویم، و واقعاً هم فکر می کردم درج چنین نقدی در «فیلم نگار» اتفاقی است. اما حالا که در شماره جدید هم با همان مشکلات در نقد ایشان رو به رو شدم، می خواهم اشکالات نقد مذکور قبلی را هم گوشزد کنم.

    ایشان در سطر چهارم ستون اول صفحه 29 شماره 48، می فرمایند: «اما این که پس از جنگ چه بر او گذشته و چرا اکنون به اینجا رسیده و همسرش راحله (مهتاب نصیرپور) را در تهران تنها گذاشته و خبر ندارد که دخترش در همان نزدیکی در حال فعالیت باستان شناسی است، جملگی جایی در روایت ندارند» جالب است! این که پس از جنگ چه بر ناصر گذشته را که ناصر در بازداشتگاه کاملاً برای مرتضی تعریف می کند! من نمی دانم چه چیزی در یک فیلم می تواند ساده تر و صریح تر از یک دیالوگ باشد -که هر مخاطب عامی هم کاملاً آن را درک کند-؟!! آن وقت ایشان که منتقد فیلمنامه هستند، آن را متوجه نشده اند و ایراد هم می گیرند؟!!! به نظر، ایشان آنقدر مخاطب خاص هستند که چیزهایی که عامه می فهمند را دیگر نمی فهمند!! و اینکه همسرش را در تهران گذاشته، این را هم که در طول روایت درمی یابیم که او مهندس معدن است و حق الکشف 6 معدن مکشوفه او را خورده اند و او می خواهد انتقام بگیرد که به آن بیابان زده است تا آنها را به نام خودش ثبت کند. آیا در چنین شرایطی -چه شرایط خاص آن کار غیر قانونی و چه شرایط محیطی مکان- عاقلانه است که دست همسرش را هم بگیرد و با خودش ببرد؟!! من فکر می کنم آقای اکبرلو گاهی اوقات برای این که از فیلمنامه ایراد بگیرند و نکات «مبهم» فیلمنامه را بیابند، تصمیم می گیرند که از «هوش» خود کمترین استفاده ای نکنند!! آیا ایشان انتظار داشته اند که ناصر «روایت» کند که خطرناک بود زنم را با خودم بیاورم پس نیاوردم؟!!!

    باز در چند سطر بعد آمده که: «گفته نمی شود که دلیل این زندگی تنها در آن بیابان چیست. او که در فیلم های قبلی...» و باز کنایه ای به حاتمی کیا و آدم هایش می زنند که «نگارنده نیز برای معرفی این شخصیت مجبور است از فیلم های پیشین حاتمی کیا وام بگیرد.» برای من واقعاً به طرز عجیبی عجیب است (!!!) که آقای اکبرلو از طرف خودشان تصمیم گرفته اند که ناصر در آن بیابان «زندگی» دائمی دارد!! و حتی دلیلی هم برای این «حضور» او در آن بیابان پیدا نکرده اند!! انگار باز مجبورم تمام مطالب بند قبل را دوباره ذکر کنم!!! ضمناً آقای اکبرلوی عزیز! متشکرم! لازم نیست شما این شخصیت را معرفی کنید که به این زحمت هم بیفتید که به سراغ فیلم های قبلی حاتمی کیا بروید! فیلم، خودش این شخصیت را به ما معرفی کرده است، شما هم اگر متوجه نشده اید، ما برایتان معرفی می کنیم!!! منکر اشکالات شخصیتی در وجود ناصر نیستم، اما تمام این اشکالات -که آقای دانش هم در نقدشان به آنها اشاره کرده اند- ناشی از «معرفی کامل» -ولو در زمینه هایی غیر منطقی- شخصیت ناصر در فیلم هستند. آیا غیر از این است؟!

    در بیان مکالمه تلفنی بین ناصر و راحله هم جمله «کاش تو و حبیبه اینجا بودین» را از قول ناصر نقل می کنند!!!! در حالی که این دیالوگ راحله بود!! و بعد هم با این فرض غلط، حکم غلط تری صادر می کنند که خود ناصر هم دلش می خواسته راحله در آن بیابان همراهش می بود و باز آن سؤال تکراری را مطرح کنند که «چرا راحله، پیش او نمی رود»!!! بعد هم جوابی برای آن می یابند: «آیا ناصر می خواهد راحله متوجه کار غیر قانونی اش نشود؟» در حالی که در سکانس مواجهه راحله با رئیس مؤسسه خیریه کاملاً می فهمیم که راحله از همه چیز -به صورت آگاهانه و نه جاسوسانه- خبر دارد!

    در سطر دوم ستون دوم همین صفحه 29 فرموده اند: «...موبایل ناصر جا می ماند تا دلواپسی های همیشته داشته راحله، دوچندان شود و به جنوب برود تا از نزدیک در دل حادثه قرار گیرد» آیا واقعاً ایشان ندیدند که این موضوع دلیل آمدن راحله به جنوب نبود و «میثم» صریحاً از راحله خواست تا به جنوب بیاید؟!!

    در سطر هجدهم بیان کرده اند: «مسئول مؤسسه هم از جنس آدم های متشرع اما درگیر کامل مناسبات اقتصادی است» اما باز هم این حقیقت آشکار را متوجه نشده اند که این فرد، از سودجویانی است که فقط ظاهرسازی می کنند. در ادامه گفته اند: «روایت از او چهره ای منفی نشان می دهد. اما دلیلش را نمی گوید» باز جالب است که این آقای منتقد دلیل این موضوع را از روایت نشنیده اند!! چون روایت، «گفت» که این آقا خلف وعده کرده و از دادن حق الکشف پنج درصدی معادن به ناصر امتناع ورزیده است. آیا نگفت؟! و یا این کار آقای رئیس، کار بدی نیست که دلیل بشود که این آدم بد است؟!! هر چه جلوتر می رویم، نقد ایشان جالب تر می شود. این بار هم ایشان ادعا می کنند که «فقط نوع بازی بازیگر، او را بد نشان می دهد» و باز پای آثار قبلی حاتمی کیا را به میان می کشند و می فرمایند: «مخاطب... نمی داند که خلاف او چیست»!!! غافل از این که مخاطب -بر خلاف آقای اکبرلو- کاملاً متوجه قضیه پنج درصد شده است!!

    در سطر بیست و ششم ایشان یکی دیگر از اکتشافاتشان را به رخ ما می کشند که «سلحشور» در «آژانس شیشه ای» هم رزم سابق «حاج کاظم» بوده است!!! حال آن که «روایت» فیلم «آژانس شیشه ای» کاملاً تأکید داشت که سلحشور اصلاً جبهه نرفته است!! و خود سلحشور هم این موضوع را با بیان جمله «جایی که من بودم کمتر از جبهه نیست» یادآور می شد.

    در پاراگراف آخر این صفحه آورده اند: «ناصر می گوید که جنگ برای او و امثال او بوده و قرار نبوده نسل جدید درگیر آن شود» و چند خط بعد می پرسند: «چرا نمی گوید -بر اساس باورهایش- جنگ و حضور در آن یک تکلیف و ضرورت بوده است؟» آیا از نظر شما، جمله اولی که آقای اکبرلو از ناصر نقل کرده اند، جمله دومی که از خودشان است را در بر نمی گیرد؟! اتفاق جنگ، در دوران زندگی ناصر افتاده، و او بر اساس باور هایش جنگ را «برای خودش» دانسته و حضور در آن را تکلیف دانسته و شرکت کرده است. و این اتفاق، در دوران زندگی حبیبه تکرار نشده و نسل جدید نباید درگیر شود، چون جنگ تمام شده و تکلیفی برای حبیبه و هم نسلانش برای حضور در آن نیست. ضمن این که در بالای تپه شاهد هم که به خدا شکوه می برد می گوید که «من اعتقاد دارم نه اون»...

    اما باز یک اتفاق جالب دیگر!! در سطر پنجم صفحه 30 فرموده اند: «...کاظم آژانس شیشه ای... حرکات غیر منظقی اش -به زعم دیگران- بر اساس آن شخصیت و آن روایت منطقی بود... اما اینجا او چرا سکوت می کند؟ چرا حرف نمی زند...» خیلی جالب است که آقای اکبرلو که حاتمی کیا را به باد انتقاد -و حتی سخره- گرفته اند که شخصیت همه فیلم هایش یکی است، به وجود تنها یک اختلاف در شخصیت اصلی دو فیلم از حاتمی کیا اعتراض می کند!!!!!!! واقعاً جالب نیست؟!! اینجاست که متوجه می شویم این آقای اکبرلو هستند که به خودشان تأکید کرده اند که این دو نفر یکی هستند و همه چیز ناصر همان کاظم است که اینجا این قدر از عدم تطابق این دو شخصیت در یک زمینه برآشفته شده اند! برهان دیگری بر این حرف من این است که ایشان ضمیر «او» را در جمله «اما اینجا چرا او سکوت می کند» با نیت ناصر نوشته اند ولی کاملاً به کاظم بر می گردد!!! چون از نظر ایشان فرقی نمی کند! کاظم همان ناصر است و ناصر همان کاظم! و حاتمی کیا باید توضیح دهد که چرا در اینجا این دو نفر متفاوتند، و بعد از آن هم دوباره توضیح دهد که چرا شخصیت فیلم هایش یکی است!!! اما شاید جالب تر این باشد که بدانیم اتفاقاً این هم توهم آقای اکبرلو است. چون اتفاقاً ناصر و کاظم از این منظر هم کاملاً شبیهند!!! همان گونه که ناصر در مقابل حبیبه ساکت است و منفعل، و حبیبه با مادرش رابطه خوبی دارد، کاظم هم در مقابل «سلمان» ساکت و منفعل بود و اتفاقاً سلمان هم با مادرش رابطه خوبی داشت!!! و اینجاست که می فهمیم اتفاقاً ناصر و کاظم هر دو از این نظر کاملاً یکسانند، چرا که به هر چیز ناخوشایندی -برای خودشان- می تازند، چه قضیه معادن مؤسسه خیریه باشد و چه قضیه اعزام «عباس» برای معالجه، ولی در مقابل فرزندانشان قدرتی ندارند، هم حبیبه و هم سلمان!!

    در سطر بیست و دوم نقل قولی از ناصر را می آورند: «این منطقه به نظر آشنا میاد» و بعد اظهار نظر می کنند که: «چقدر عجیب است که او این چنین می گوید. او که سال ها در اینجا جنگیده، او که مهندس معدن بوده -در نتیجه با جغرافیا به خوبی آشناست- باید به خوبی تپه جنگی سابق را بشناسد.» عجیب است که آقای اکبرلو یک حساب دو دو تا چهار تا نکرده اند که اگر ناصر تمام جنگ را هم در جبهه بوده و اتفاقاً در تمام این مدت هم در همان منطقه حضور داشته، حداکثر 8 سال می شود و حال آن که حداقل هفده هجده سال از پایان جنگ گذشته است!! و ضمناً قبلاً هم متوجه شده بودیم که ایشان سکانس بازداشتگاه را اصلاً ندیده اند (!!!) چرا که اگر این طور نبود، می شنیدند که ناصر «بعد از جنگ» مهندس شده است و دیگر به خاطر عدم بی اطلاعی از وضعیت ناصر بعد از جنگ، حاتمی کیا را هم سرزنش نمی کردند!! با عنایت به این موارد، اتفاقاً باید هوش ناصر را هم تحسین کنیم که همان ابتدا متوجه می شود که «این منطقه به نظر آشنا میاد» و حتی انکارهای مرتضی هم بر او کارساز نیست و خیلی زود حتی نام «تپه شاهد» را هم با اطمینان کامل ذکر می کند!!



    در سطر هشتم صفحه 31 متوجه می شویم که ایشان بر خلاف تصور ما سکانس بازداشتگاه را دیده اند: «در این میان ناصر و مرتضی از جنگ و پس از جنگ می گویند» اما بلافاصله حدس دیگر من را تأیید می کنند که تفاوت ایشان را با مخاطب عام ذکر کرده بودم. چرا که می گویند: «و معلوم نمی شود که ناصر پس از جنگ تاکنون دقیقاً کجا بوده است» و در تأکید کلمه «دقیقاً» می گویند: «...پس از درس خواندن و یا در حین آن در این 15 سال بعد از جنگ چه رخ داده که آواره بیابان هاست و از زن و به خصوص دخترش بی خبر» اما همه ما -غیر از آقای اکبرلو- متوجه شده بودیم که بعد از مهندسی، او به استخدام آن مؤسسه درآمده است و باز بر خلاف آقای اکبرلو کاملاً برای همه ما روشن است که او چرا الآن در آن بیابان (و نه آواره بیابان ها) می باشد. اما این که او از زنش بی خبر است هم اظهار نظر جالبی است به خصوص وقتی می بینیم آقای اکبرلو تلویحاً نسبت به حضور این همه موبایل در فیلم اعتراض می کند: «...تا با امکانات این مدل گوشی هم آشنا شده باشیم!» !!!

    ایشان در سطر بیست و سوم ادعا می کنند: «منطقی نیست که میثم فقط در یک جمله اظهار تأسف کند. بگذار ناصر بی اطلاع بماند...» اما من چنین نظری ندارم!! میثم احساس وظیفه می کند که ناصر را در این شرایط وحشتناک بی خبری باقی نگذارد و به او اطلاع دهد. اما از آن طرف هم نمی تواند به سادگی از قطع شدن پای معشوقه اش حرف بزند. لذا تنها اظهار تأسف می کند که اتفاقاً این اظهار تأسف در خود ابهامی دارد که در جذاب تر شدن روایت نقش مهمی ایفا می کند.

    در سطر سی و سوم هم در مورد پایان فیلم اظهار نظر می کنند: «آیا بازگشت ناصر به معرکه جنگ، دوباره پیوند تازه ترمیم شده خانواده را از هم گسسته نمی کند؟» باز هم فقط می توانم بگویم جالب است! این بار، ناصر به شکرانه سلامت راحله و حبیبه، به عملیات مین روبی می پیوندد و درست به تعبیر خود آقای اکبرلو «بر اساس باورهایش احساس تکلیف و ضرورت کرده است» این بار، بدون شک حبیبه هم کاملاً موافق با این موضوع است، چرا که اساساً این عملیات یک فرآیند آبادگرانه است نه یک پدیده ویرانگر مثل جنگ. ضمن این که او که دختر روشنفکری است یقیناً خوشحال می شود که پدرش از به وجود آمدن حوادث این چنینی دیگری جلوگیری کند. او وقتی می فهمد که به اندازه هر ایرانی دو مین در خاک ایران مدفون است، بر خلاف آقای اکبرلو احساس وحشت می کند. و چه «ترمیم» مضحکی است وقتی سه نفر در دهان اژدها گیر افتاده باشند و برای نجات کاری نکنند، بلکه بنشینند و گل بگویند و گل بشنوند. لذا آنها به ترمیم خانواده بزرگتر -که همانا جامعه و کلیت میهن است- می پردازند...

    شخصاً اعتقاد دارم همان گونه که آقای اکبرلو به حاتمی کیا و کیمیایی و میلانی توصیه می کنند خودشان نویسندگی نکنند و به «فیلمنامه نویس» رو بیاورند، بهتر است آقای اکبرلو هم فیلم نبینند و همان فیلمنامه مکتوب را ورق بزنند و نقد بر آن بنویسند!! چرا که مطالبی در نقدهای ایشان به چشم می خورد که حاکی از عدم تماشای درست فیلم است و به طرز فجیعی انسان را به تعجب و شگفتی وا می دارد!!!

    آقای تابش عزیز! به خاطر اطاله کلامم مرا ببخشید. باور کنید تمامی این حرف ها به خاطر علاقه ام به تنها مجله اختصاصی فیلمنامه نویسی است. خیلی دور از شأن «فیلم نگار» است که یک جوان 22 ساله که صرفاً به سینما علاقه دارد و هیچ تحصیلات تخصصی در این زمینه نداشته است، با تنها یک بار دیدن فیلم های «به نام پدر» و «تقاطع» در سالن سینما، از نقدهای چند صفحه ای این مجله این قدر اشکالات بزرگ بگیرد. نیست؟! خواهش می کنم در رابطه با چاپ نقدها دقت عمل بیشتری داشته باشید.

    اگر اجازه دهید، رونوشتی از این نامه را در سایت شخصی ام بایگانی می کنم.

    با کمال تشکر


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الأحد فبراير 14, 2010 1:46 pm

    عليرضا قرائي


    تقابل ناملموس دو نسل (نگاهي به آخرين فيلم ابراهيم حاتمي‌كيا«به‌ نام پدر»)
    «به نام پدر» تلاشي است از سوي يك كارگردان نام آشناي سينماي دفاع مقدس براي آنكه نشان دهد به درك بخشي از پيچيدگي‌هاي عميقي كه در رابطه گسسته بين نسل ديروز و امروز پديد آمده دست يافته است. حاتمي‌كيا پيش از اين در «موج مرده» اين رويكرد را با تقابل يك پدر و پسر تجربه كرده بود و حالا اين دوگانه را كامل مي‌كند و به رابطه يك دختر و پدر نيز مي‌پردازد اما آنچه در فيلم به نام پدر رقم خورده آنچنان اميدواركننده نيست.

    به نام پدر يك ملودرام خانوادگي است كه حول يك تعليق محوري و چند خرده تعليق رقم خورده است. سوسپانس محوري آن به بيم و اميدي باز مي‌گردد كه از سكانس افتتاحييه فيلم و با انفجار ميني به‌ جا مانده از دوران جنگ كه زير پاي دختر اتفاق مي‌افتد بدواً درخصوص مرگ و زندگي دختر و سپس در مورد احتمال قطع پايش پديد مي‌آيد.

    حاتمي‌كيا از اين تعليق محوري توقعات زيادي را در خصوص پيشبرد فيلم، ارتباط با تماشاگر و انتقال پيام انتظار داشته است. به گونه‌اي كه به شكل فيزيكي، بخش وسيعي از صحنه‌هاي فيلم را در بيمارستان و آمبولانس دنبال مي‌كنيم و بسياري از شعارهايي را كه قرار است اصل اساسي فيلم باشد از زبان دختري مي‌شنويم كه در دلهره قطع پايش قرار دارد.

    بعنوان مثال دختر پدرش را بخاطر شركت در جنگي كه اين نتايج را در برداشته توبيخ مي‌كند و موضوعي مثل عدم مين‌زدايي از مناطق آلوده به اين واسطه مورد بازگويي و تاكيد قرار گرفته و گرايش برخي رزمندگان به سمت امور اقتصادي و منفعت‌طلبانه نيز مورد نكوهش قرار مي‌گيرد. اينگونه اشاره‌هاي اساسي فيلم كه معمولاً تنها در فيلم‌هاي حاتمي‌كيا و پاره‌اي موارد رسول ملاقلي‌پور امكان طرح را مي‌يابند به اندازه كافي بستر لازم را براي نمايش اهميت ويژه خود در فضاي مجازي فيلم و فضاي حقيقي جامعه پيدا نمي‌كنند.

    بيش از هفده سال از پايان جنگ تحميلي مي‌گذرد و مخاطب جوان جامعه امروز ما نيز آنقدر سرگرم دلمشغولي‌هاي خويش است كه نمي‌تواند بياد بياورد در كودكي او جنگي اتفاق افتاده كه مثلاً جمعي در آن درگير بوده‌اند و اين درگيري نتايج خاصي را در فضاي امروز رقم زده، خصوصاً اين مشكل وقتي مضاعف مي‌شود كه حاتمي‌كيا دايره موضوع را بسيار تنگ‌تر كرده و به مسئله مين‌هاي باقي مانده از دوران جنگ مي‌پردازد كه هيچ‌گاه نديده و نشنيده‌ايم كه خيل وسيعي از جامعه امروز ما به ويژه نسل جوان امروز با آن مشكلي داشته باشد.

    اين بيگانگي مخاطبان جوان از موضوع و محتواي فيلم موجب مي‌شود تا براي آنان تنها يك داستان خانوادگي، حادثه‌اي با تعدادي تعليق نه چندان محكم باقي بماند. آنان بيش از آنكه نگران موضوع گسست نسل‌ها، ورود پدران رزمنده‌اشان به حيطه امور اقتصادي و همچنين موضوع مين‌هاي باقي مانده باشند به اين فكر مي‌كنند كه آيا بالاخره پاي دختر فيلم قطع خواهد شد يا نه و راحله مادر او كه در اثر اين حادثه‌ها (به شكلي نه چندان منطقي و زمينه‌دار) دچار حمله قلبي شده نجات خواهد يافت يا خير.

    پيام و محتواي فيلم براي نسل رزمنده نيز آنچنان شفاف و واضح نيست پدر در نهايت و در اوج تحولي كه با قطع پاي دخترش همزمان است تصميم مي‌گيرد به منطقه باز گردد و مين‌هاي خنثي نشده را خنثي كند، اين تصميم شخصي داراي بار لازم براي انتقال يك پيام گسترده و قابل تعميم براي نسل رزمنده هم نيست.

    مگر اينكه بخواهيم بازهم دست به دامن نماد و سمبل شويم و به شكلي خودتحليلي ذهن را در فضايي انتزاعي و هرمنوتيك وارد نماييم و مثلاً مين‌ها را نمادي از مشكلات و مفاسد و معضلات نسل امروز دانسته و پدران را در قبال عدم پاكسازي اين مين‌هاي نمادين كه خود پايه‌گذار آن بوده‌اند مقصر بدانيم.

    بدين ترتيب فيلم اخير حاتمي‌كيا چه بعنوان يك اثر رئاليستي و چه در قالب فيلمي نمادين براي انتقال معنا و انديشه خود نقاط ضعف اساسي و غير قابل حلي دارد.

    از نظر رئاليستي موضوع داراي پيش زمينه و بنيامتنيت مناسب براي ذهن مخاطب خصوصاً مخاطب امروز نيست، بدين معنا كه ما بندرت شاهد بوده‌ايم كه جوانان و نسل امروز مشكلي به نام جنگ را به پدرانشان نسبت بدهند و يا حتي درباره آن تعامل و يا گفتگوي خاصي كه چالش برانگيز باشد پديد بياورند. بدين معنا كه موضوع جنگ حداقل با حضور هنرمندان و سياست‌گذاران فرهنگي ما آنقدر براي نسل جوان شناخته شده نيست كه بخواهد درباره آن گفتگو و چالش موثري داشته باشد.

    از نظر ساختار رئاليستي نيز فيلم مشكلات ويژه خود را داراست تعدد اتفاقات مثلاً سكته مادر، حضور پليس در فرودگاه، انفجار مين، حاضر شدن ناگهاني دشمنان مهندس هنگام ثبت معدن و غيره در كنار سوق دادن فيلم به سوي لحظات عاطفي و حسي صرف كه بارها مورد تأكيد قرار گرفته و همچنين عنصر بيگانه‌اي چون موضوع معدن و ثبت آن و تاكيد بر تعقيب و گريزهاي غلو‌آميز موجب شده تا ساختار واقع‌گراي اثر نيز كاملاً مخدوش و بهم ريخته شود و فيلم به سمت درامي اشك‌انگيز حركت كند.

    در شكل نمادين نيز فيلم نتوانسته امكانات و ظرفيت‌هاي اين قالب را مورد بهر‌ه‌برداري قرار دهد اگر سه عنصر پدر، دختر و مين را عناصر و نمادهاي كلي بگيريم و بتوانيم رابطه‌اي نصف و نيمه را بين آنها براي طراحي يك كليت نشانه‌اي بوجود بياوريم ديگر عناصر و اجزاء قابليت قرار گرفتن در اين رابطه را با تعريفي و تفسير مشخص دارا نيستند مثلاً نمي‌دانيم با هواپيما، بيمارستان، نامزد دختر، مادر دختر، مرتضي كه مين‌ها را با سهل‌انگاري خنثي نكرده، معدن و بقيه اِلمانهاي فيلم براي نمادين شدن چه كار كنيم.

    هر تماشاگر علاقمند به نمادسازي شايد به فراخور ذهن خود براي اين عناصر بستري نمادين هم بيابد اما كارگردان در اين زمينه كمك موثر و خوبي به او نكرده است.

    در مجموع از نظر ساختار فيلم بنام پدر ويژگي ديگر فيلم حاتمي‌كيا يعني آژانس شيشه‌اي را كه در آن طول زمان فيلم به زمان واقعي نزديك بود و همچنين تلاش مي‌شد به تعليق و خرده تعليق دامن زده شود با خود به همراه دارد.

    اما در پاره‌اي موارد بر خلاف آژانس شيشه‌اي كه ملموس بودن موضوع در زمان خود و فيلمنامه منسجمتر صحنه‌هاي مكرر و مشابه را توجيه مي‌كرد. با توجه به دور بودن مخاطب از معنا و محتواي فيلم تكرار درد دلهاي دختر، پدر، مادر، مرتضي و نامزد دختر در صحنه‌هايي كه معمولاً در بيمارستان و بالاي سر دختر انجام مي‌گيرد نوعي يكنواختي و افتادگي ريتم را بوجود آورده است.

    بازي‌ها خصوصاً بازي پرويز پرستويي، مهتاب نصيرپور و گلشيفته فراهاني ... چيزي فراتر از آنچه تا كنون از آنها ديده‌ايم در بر ندارد اگر چه همين سطح مناسب و استاندارد هم قابل تقدير است كامبيز ديرباز نيز جلوه‌هاي مناسبي را از توان بازيگري خود به نمايش مي‌گذارد.

    اگر چه پيوسته بايد از تعهد همواره حاتمي‌كيا به سينماي اخلاقگرا و آرمانگرا و خصوصاً بازگشت مجدد او به موضوع مظلوم مانده دفاع مقدس قدرداني كرد اما نبايد از ياد برد كه او همچنان دريافتن راه‌هاي مناسب‌ براي ارتباط با نسلي كه بنظرش آنها را مي‌شناسد و خود را با آنان هماهنگ مي‌كند دچار مشكل است. قطعاً مشكلات ارتباطي و پيچيده پدران و فرزندان در سرزمين ما كه عصر گذار خود را طي مي‌كند بسيار برجسته است اما پرداختن به ظرايف آن نيازمند نگرشي دقيقتر و هوشمندانه‌تر است.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الأحد فبراير 14, 2010 1:49 pm

    نوشته شده توسط:مطهره آخوندی




    انتقام جنگ از فردی «به نام پدر»/نگاهی بر فیلم به نام پدر




    «به نام پدر» ساخته «براهیم حاتمی کیا»که هنوز پایبند ارزش های دفاع مقدس مانده و هم چنان آن دستی که روزی پای او را فشرد در ذهن وی جا مانده است و شاید برای ابد حک شده باقی بماند.




    شاید در «به نام پدر» حاتمی کیا، همان شهیدی که روزی پای حاتمی کیا را فشرد و اصرار برای نجات از مرداب داشت اینک آن دست پای دخترک را نشانه رفته است و پدر همان حاتمی است که می خواهد تلاشی برای نجات کند اما تلاش هایش بی ثمر می ماند.


    پرونده ی کاری حاتمی کیا همه از ادبیات جنگ می گوید اما روایتهای که او می کند مستقیم نشان دادن خاک ریز و سنگر نیست.بلکه این وظیفه مخاطب است که در رویای خود فرو رود و شخصیت ها را در قالب یک فرمانده و یا یک مبارز شهادت طلب تجسم کند.


    حاتمی کیا صاحب کارهایی چون « آژانس شیشه ای » (1376)، « روبان قرمز » (1377)، « موج مرده » (1379) و مجموعه تلویزیونی « خاك سرخ » است.


    به نام پدر روایتی از خانواده ای است که جنگ را تجربه کرده است و حالا مثل خیلی از افرادی که زندگی عادی و معمولی خود را پی گرفتند و زندگی می کنند تا آنکه یکی از یادگاری های به جای مانده در خاک ،با انفجار خود زندگی آرام و بی دغدغه این خانواده را به هم می زند و شاید این انفجار تلنگری برای جمع شدن و حضور و همبستگی آنها باشد.


    در این فیلم بر خلاف بقیه فیلم های حاتمی کیا دغدغه های زندگی نوین و حضور تکنولوژی ها را می بینیم. پل ارتباطی پدر و مادر و دختر «تلفن همراه» است.دیگر حضور پدر و مادر و دختر در یک جا الزامی نیست و هر کدام به وسیله تلفن به روایت آنچه گذشته است برای دیگری می پردازد.


    شاید حضور شخصیت حاجی که از جمله کسانی است که :«واعظان کاین جلوه در محراب ومنبر می کنند ..چون به خلوت می روند آن کار دیگر میکنند.» در این فیلم چند دسته شدن افراد پس از جنگ را می بینیم.مرتضی که هنوز در مناطق جنگی به خنثی کردن بمب ها می پردازد و هنوز احساس دینن دارد و ناصر که ادامه تحصیل داده و به زندگی عادی خود می پردازد و حاجی که در پشت لباس و ظواهر مال پرستی بیش نیست.


    بستری شدن حبیبه و نیاز به عمل فوری وی،که حضور پدر بیشتر از پیش مورد نیاز است، در ادامه تناقض هایی را برای حبیبه در رفتار با پدر و نامزدش به وجود می آورد.


    وی با اتفاق این حادثه زخم هایی را باز می کند که گویی باید اینک تمام بغض های فرو خورده از جنگ و تمام آنچه که اتفاق افتاده را از فردی«به نام پدر»بگیرد ! پدر در جنگی بوده که اینک تاوانش را دخترش پس می دهد. در صحنه ای در گفتگو حبیبه و نامزدش شاهدیم که حبیبه از خداحافظی با پایش می گوید و قطع شدن پایش را پذیرفته است. استفاده از عباراتی چون شنیدن صدای پایش و حرفهایی که پایش به او می زند به یکباره با حضور پدر این جریان به یک جنگ درونی تبدیل می شود.


    شاید حاتمی می خواهد جنگ میدان نبرد را اینک به جنگی درون خانواده تبدیل کند.اصرار دختر برآنکه پایش را قطع نکنند و آنکه پدر را متهم می کند که جنگ تمام شده نیست ومن هم در جنگ تو هستم و بودم.


    پدر نقطه ی اتهام جنگ است. و مخاطب با تنش پدر تا آخر فیلم درگیر است.


    صحنه های به کار گرفته شده در این فیلم فوق العاده است و در این فیلم باز هم نتیجه گیری نهایی به مخاطب واگذار می شود.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الأحد فبراير 14, 2010 6:11 pm

    به نام پدر، زيستن بر دامنه آتشفشان
    ابراهيم حاتمي كيا پس از اينكه سيزدهمين فيلمش «به رنگ ارغوان» درست در آستانه برگزاري بيست و سومين جشنواره بين المللي فيلم فجر توسط وزير اطلاعات توقيف شد و نمايش آن به روزهاي آتي موكول گرديد، چهاردهمين فيلمش «به نام پدر» را بي سروصدا در آبادان آغاز كرد. پس از فيلم هاي «آژانس شيشه اي» ۱۳۷۶، «روبان قرمز» ۱۳۷۷، «موج مرده» ۱۳۷۹ و مجموعه تلويزيوني «خاك سرخ» ۱۳۸۱ پرويز پرستويي در «به نام پدر» پنجمين همكاري اش با حاتمي كيا را پس از وقفه اي سه ساله تجربه مي كند. مهتاب نصيرپور و گلشيفته فراهاني براي اولين بار در فيلمي از ابراهيم حاتمي كيا ظاهر مي شوند و آزيتا حاجيان كه تجربه همكاري به عنوان بازيگر را در فيلم «روبان قرمز» دارد پس از اولين تجربه بازيگرداني اش در فيلم «جنگ كودكانه» ابوالقاسم طالبي، ۱۳۸۳ در فيلم «به نام پدر» بازيگرداني را براي بار دوم تجربه مي كند.
    «رزمنده اي در سال هاي جنگ، منطقه اي را مين گذاري مي كند. مين گذاري براي جلوگيري از نفوذ دشمن، اما سال ها بعد، يكي از اين همين مين ها زير پاي دختر رزمنده منفجر مي شود.» حتما قبول داريد كه اين ايده درخشاني است. ايده اي درخشان كه هسته مركزي به نام پدر را تشكيل مي دهد. ايده اي كاملا نزديك به سينماي حاتمي كيا. به نام پدر را بازگشت حاتمي كيا به سينماي جنگ خوانده اند. هر چند خودش تفسير ديگري از ماجرا دارد: اين فيلم سينماي جنگ نيست، بلكه سينماي اجتماعي است كه درون آن بحث جنگ نيز مطرح مي شود... و به نام پدر حتي يك سكانس جنگي هم ندارد. تا نيمه هاي فيلم حتي به اين موضوع اشاره هم نمي شود كه ناصر روزگاري رزمنده بوده است، اما تماشاگر از همان لحظه اولي كه ناصر شفيعي را مي بيند، مي فهمد كه با سيماي چه كسي روبه رو شده است. سيماي آشنايي كه يادآور حاج كاظم آژانس شيشه اي و سردار راشد موج مرده است.
    اين قصه حاتمي كيا است. باز هم با آدمي آرمانگرا روبه رو هستيم كه تنها است. مردي كه سال ها براي عقيده اش جنگيده و حالا از هر طرف مورد فشار است. از سوي فرصت طلبان و از سوي خانواده اش خانواده اي كه با تمام روابط عاطفي ميان اعضايش، دچار مشكل ارتباط است و مسئله اصلي اين جا است: دختر پا روي ميني گذاشته كه پدر آن را سال ها پيش به نيت انفجار زير پاي دشمن كاشته است. دختر حالا خود را درگير جنگي مي داند كه به او ربطي نداشته، ولي تبعاتش دامن او را هم گرفته است. به همين خاطر در جايي از فيلم، خود را همسنگر پدرش مي خواند. او حق دارد بگويد جنگ هنوز تمام نشده است. به نام پدر يك ملودرام است ملودرامي درباره يك خانواده سه نفره پدر، مادر و دختر. حاتمي كيا خيلي به گذشته اين آدم ها نمي پردازد و سعي مي كند وضع آنها را پس از يك اتفاق و جمع شدن دوباره شان دور هم بررسي كند و خب، نگاه تلخ فيلمساز قاعدتا سرنوشت خوشي براي مثلث اين ملودرام تدارك نديده است.
    كليد ورود به دنياي فيلم، ديالوگي است كه راحله خطاب به همسرش كه كيلومترها آن سوتر است مي گويد: كاش مي شد دور هم باشيم... و اتفاق اين جمع شدن رفتن پاي دختر جوان خانواده روي مين است. او قرباني جنگي شده كه سال ها قبل پدرش در آن حضور داشته و حالا در ظاهر به پايان رسيده است. در به نام پدر مثل آژانس شيشه اي و مانند موج مرده اختلاف نسل ها تم اصلي اثر است. تعارض ميان آرمان و واقعيت و تفاوت ميان نسلي كه ۸ سال جنگيده و وطن را از هجوم دشمن حفظ كرده با نسلي كه در دوران جنگ، سال هاي كودكي اش را پشت سر مي گذاشته يا حتي اصلا به دنيا نيامده. هر چند جنس تقابل ميان نسل ها در به نام پدر از جنس آژانس شيشه اي و موج مرده نيست. اگر سردار راشد حرف پسرش را نمي فهميد، ناصر دخترش حبيبه را كاملا درك مي كند. آنقدر كه مثل سردار راشد در زندگي خصوصي فرزندش دخالت نمي كند. او تغيير شرايط را درك كرده است. در اين حد كه كاري به كار دخترش ندارد. چيزي كه باعث ارتباط ميان آنها مي شود همان ميني است كه بي موقع منفجر شده ميني كه سال ها زير خاك مانده تا زير پاي حبيبه منفجر شود. دختر جوان نمي خواهد پايش را از دست بدهد و حق دارد از پدرش سئوال كند كه چرا جنگي كه سال ها است تمام شده حالا دامن او را گرفته است فكر مي كنيد فيلم بدهكاري نسل جنگ برابر نسل سوم را نشان مي دهد حاتمي كيا اين طور فكر نمي كند: نسل جنگ، بدهكار نسل سوم نيست، اما قاعده است كه نسل هاي قبلي هميشه بدهكار نسل پسين خود باشند. ايده حاتمي كيا اين است: جوان هاي ما جنگ را نديده اند، اما تبعاتش را متحمل مي شوند. عمده تلاش حاتمي كيا در به نام پدر، بر نوعي آشتي بين نسل ها قرار گرفته است.
    براي همين، آدم مركزي قصه ديگر بازمانده اي طلبكار از نسل بعد نيست بلكه آشكارا در مقابل دخترش همان نسل بعد موضعي انفعالي مي گيرد. در به نام پدر بر خلاف موج مرده، حاتمي كيا جانب نسل جوان را هم دارد و مي خواهد همه در كنار هم زندگي را ادامه دهند. پاي دختر بر ميني رفته كه روزگاري پدر براي از بين بردن متعرض به وطن و ناموسش كاشته و اين بازي، حالا براي ناصر شفيعي هزينه زيادي دارد: «خدايا چرا دختر من چرا بايد پاي اون روي ميني بره كه من با دستاي خودم اون رو كاشتم...» اينكه فيلم هر جا به تنهايي ناصر متمركز مي شود فوق العاده است و هر جا سراغ حاشيه ها مي رود افت مي كند خيلي مهم نيست. به نام پدر فيلم قناعت است و صبوري. لحظه هاي درخشان فيلم آنقدر هست كه بتوان ضعف هايش كه تعدادش هم كم نيست را تحمل كرد. آن نمايي كه پرستويي سوار بر موتور به سمت دوربين مي آيد و پشت سرش كاميوني در حال حركت است از توانايي هاي فوق العاده فيلمسازي مي گويد كه خوب مي داند تنهايي قهرمان را چگونه مي شود بدون يك خط ديالوگ و تنها با ميزانسن و تعيين درست جاي دوربين نشان داد. فيلمسازي كه به اصولش وفادار است و به قول خودش جاي كسي را هم تنگ نكرده، فيلم جنگي هم خواهد ساخت. فقط براي ساختنش نمي خواهد از كسي اجازه بگيرد. به نام پدر هم فيلم متوسطي است، ولي خوشبختانه فيلم حاتمي كيا است...
    نمي شود به نام پدر را راحت قضاوت كرد هيچ كدام از فيلم هاي ديگر حاتمي كيا را هم نمي شد. اين را حجم نقدهاي مثبت و منفي آثارش در زمان جشنواره و پس از آن نشان مي دهد. آدم هاي زيادي بوده اند كه در يك فضاي خاص با حس و حال فيلم حاتمي كيا ارتباط برقرار نكرده اند و بعد در نمايش عمومي، شيفته فيلم شده اند و بالعكس بارها اين اتفاق هم افتاده كه فيلمي از حاتمي كيا منتقدان را مرعوب كرده و بعد در ديدار مجدد، خارج از آن حس ها، مشكلات فراوان فيلم به چشم آمده است. قضيه وقتي سخت تر مي شود كه حاتمي كيا ملودرام مي سازد فيلم هايي كه در آنها علنا مي خواهد روي احساسات مخاطبش تكيه كند و اين يعني دشوارتر شدن قضاوت. حاتمي كيا هنوز هم فيلمساز خوبي است.
    جوهره به نام پدر كه بر تقابل يا شايد بهتر است بگويم تفاوت دو نسل شكل گرفته، درست و اصيل است و يادآور فيلم هاي خوب حاتمي كيا. مشكل فيلم در شاخ و برگ هايي است كه قرار است بر بار تعليق بيفزايند و به همين نيت هم به قصه راه يافته اند. ماجراي معدن و آدم بدهايي كه دنبال ناصر هستند. با اين همه، فيلم سرپا است. حرف روز مي زند و به مسئله روز جواب مي دهد. اين همان حاتمي كيا است با همان نشانه هاي آشنا فاطمه گفتن هاي حاج كاظم در آژانس شيشه اي در اينجا به راحله راحله گفتن هاي ناصر تبديل شده است. باز هم تنهايي قهرمان، باز هم استغاثه به درگاه خداوند و لحظه هايي كه حالا از مولفه هاي اصلي سينماي حاتمي كيا به شمار مي آيند. به نام پدر دقيقا چنين فيلمي است اثري كه به يك دليل ديگر هم قضاوت درباره اش دشوار است اينكه فيلم پيشين حاتمي كيا به رنگ ارغوان ديده نشده و همين، در نظر گرفتن سير كاري فيلمساز را هم مختل مي كند. شايد اگر آن فيلم اكران شده بود، حالا مي شد دقيق تر درباره اين اثر حاتمي كيا حرف زد. با اين همه درست وقتي حاتمي كيا از دايره آدم هاي مركزي اش بيرون مي زند و اصلا زماني كه به سراغ يك مك گافين يا داستان فرعي پيش برنده موقعيت ها مي گردد، همه چيز از دست مي رود. آدم بدهاي قصه حاتمي كيا كه شايد اولين بار است در سينماي او اينقدر واضح به چشم مي آيند آشكارا فقط قرار است عنصر بازدارنده باشند و از جايي هم كه حاتمي كيا ديگر نيازي به حضورشان در قصه نمي بيند، خيلي راحت با يك امضاي ساده، قضيه را فيصله مي دهد تا قهرمانش سر وقت در جايي كه بايد، حضور داشته باشد.
    از اين لحاظ است كه مي گويم با ملودرام ترين فيلم حاتمي كيا طرفيم اثري كه همه چيزش براساس قواعد ژانر شكل گرفته و اين تطبيق چيزي نيست كه حاتمي كيا در يك قدم بتواند به سلامت از آن عبور كند چرا كه تجربه نشان داده او آدم تطبيق با شرايط نيست و به قول سيدمرتضي آويني سال ها است زيستن بردامنه آتشفشان را به داشتن يك سينماي آرام ترجيح داده است. و در پايان تكرار حرفي كه از نخستين نمايش فيلم در جشنواره تاكنون تكرارش كرده ام. آنچه در به نام پدر محسوس است، تغيير در خود ابراهيم حاتمي كيا است. او فيلمساز يك افتتاحيه درخشان و چند فصل خوب نيست اما گويا به مانند بسياري از بهترين سينماگران تاريخ اين سينما، همين مسير را پيش گرفته است در سينماي ايران اين تقدير محتوم فيلمسازان غريزي است.

    نويسنده متن : خسرو نقيبي

    منبع : روزنامه شرق- صفحه ويژه نامه- پنج شنبه 27 مرداد 85


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الأحد فبراير 14, 2010 6:20 pm

    نقد هنر هفتم > ارتفاع پست>علي‌رضا سربخش
    به نظر مي‌رسد حاتمي‌كيا سوژه را از يك ماجراي واقعي اخذ كرده باشد. سال گذشته در مسير پرواز آبادان به بندرعباس، يك خانواده‌ي جنوبي سعي كرد هواپيما را بربايد كه با هوشياري مأموران امنيت پرواز اين توطئه با شكست روبه‌رو شد.
    البته در آن ماجراي واقعي دو مأمور امنيت پرواز به شدت شكنجه و زخمي شدند؛ به حدي كه تا هفته‌ها در بيمارستان بقيه‌الله تهران بستري بودند. همچنين به نظر مي‌رسد حاتمي‌كيا سعي كرده « ارتفاع پست » را چون آژانس ديگري در آورد و يا حداقل چون « آژانس شيشه‌اي » شخصيت‌هاي خود را عمق بخشيده و همچون يك روانشناس خواستگاه و انگيزه‌هاي رفتاري هر يك شخصيت‌ها را تبيين نمايد؛ اما مقتضيات زماني و مكاني هر يك از قهرمانان دو فيلم با يكديگر تفاوت دارد. اول آن كه در « آژانس شيشه‌اي » حاج كاظم چاره‌اي به جز تصرف آژانس و تهديد با اسلحه نداشت زيرا عباس به زودي شهيد مي‌شد ( زمان تنگ و محدود بود ) دوم آن كه: در آستانه‌ي عيد، ادارات در حال تعطيل شدن بودند؛ چنان‌كه در بنياد جانبازان نيز چنين مشكلي وجود داشت و سوم آن كه: زماني چنداني به پرواز هواپيماي عازم آلمان، باقي نمانده بود؛ اما اين اضطرارها در « ارتفاع پست » وجود ندارد. ظاهراً مشكلات اقتصادي، بي‌كاري، كمبود آب و مشكل امنيت سبب گرديد كه قاسم اقدام به ربودن هواپيما نمايد. آيا حقيقتاً براي رفتن به آن طرف آب‌ها، هيچ راهي به جز هواپيماربايي وجود نداشت؟ آيا آن اضطرار زماني كه براي كاظم وجود داشت، براي قاسم نيز وجود دارد؟ آيا آن اضطرارهايي كه براي كاظم نسبت به حال عباس وجود داشت، براي قاسم نيز چنين ضرورتي وجود دارد؟ قاسم كه به دنبال امنيت بود، به چه دليل شيوه‌ي هواپيماربايي را بر مي‌گزيند؟ آيا بهتر نبود براي رفتن آن طرف آب‌ها از كشتي كه مخارج كمتري داشت، استفاده مي‌كرد و اين همه جان خود و اطرافيان را به خطر نمي‌انداخت؟ شايد بتوان گفت كارگردان به اين وسيله خواسته هشداري به مسئولين كشور در خصوص رسيدگي به مسايل و مشكلات مردم جنگ‌زده بدهد. اما چرا با اين شيوه؟
    امروزه هواپيماربايي، يكي از شيوه‌هاي تروريستي به حساب مي‌آيد. اگر هواپيماربا، چه از روي حق و چه ناحق، دست به اين اقدام بزند، از جنبه‌ي افكار عمومي، محكوم است. تفكر و هشدار درست، چگونه مي‌تواند در قالب يك عمل زشت بين‌المللي، زيبا و از روي محروميت و مظلوميت تلقي شود؟ حاتمي‌كيا در اين فيلم ثابت كرد باز هم يكي از مهم‌ترين فيلم‌سازان عرصه‌ي سينمايي كشور است. كارگرداني قابل قبول او در اين فيلم، اساساً با هيچ فيلمي در جشنواره قابل قياس نيست. بيش از 95% فيلم در يك محيط بسته انجام مي‌پذيرد. با گذشت 90 دقيقه از فيلم، هنوز مخاطب مشتاقانه حاضر نيست از صندلي سينما جدا شود و تمايل دارد بداند جايي كه خلبان، هواپيما را فرود آورده، كجاست؟ ديالوگ‌ها آن چنان است كه جبران عدم تنوع لوكيشن‌ها را مي‌نمايد. از سوي ديگر، حاتمي‌كيا موفق شده بازيگري خوب، همراه با لهجه‌ي خوزستاني را از هنرمندان فارس‌زباني چون ليلا حاتمي و گوهر خيرانديش، بگيرد كه اين همه، مهارت حاتمي‌كيا را در فيلم‌سازي نشان مي‌دهد اما اين مهارت، باعث نمي‌شود كه نقاط ضعف فيلم را ناديده بگيريم؛ زيرا كه مايليم زحمات او، چه از نظر فني و چه محتوايي، تأثيرگذار و خالي از اشكال و يا با كمترين اشكال باشد. يكي ديگر از نكات مثبت فيلم، اين بود كه كارگردان تا حدودي موفق شد خواستگاه و انگيزه‌هاي مختلف آن دسته از مسافراني كه خود را همراه قاسم مي‌دانستند، مورد بحث و كنكاش قرار دهد. به واقع به غير از نرگس، قاسم هيچ يار و غم‌خواري نداشت. هر كس از ظن خود، يار قاسم شده بود. نكته‌ي ديگر آن كه كارگردان، آن جا كه موضوع به نحوي به حكومت ايران و يا افراد حزب‌اللهي و مذهبي بر مي‌گردد، به گونه‌اي آنان را خشن و ضد مردم جلوه مي‌دهد. به عنوان مثال وقتي قاسم به كابين خلبان مي‌رود، مي‌گويد: « اگر هواپيماربايي را اعلام كنيد، هواپيمايي از فرودگاه بوشهر به سوي آنها خواهد آمد و در ابتدا از آنها خواهد خواست كه به بوشهر بازگردند، اگر بازنگرديم، با موشك ما را خواهند زد و هواپيما سقوط مي‌كند »
    و يا اين كه قاسم در جلوي مسافران مي‌گويد: « به محض اين كه ما پايمان را در وطن عزيز گذاشتيم، ما را يك راست مي‌بردن دادگاه، بدون سؤال و جواب، ما را مي‌گذاردند گوشه‌ي ديوار و تق تق تق تق، تير باران. »
    و يا اين كه مأمور امنيت پرواز، خطاب به قاسم مي‌گويد: « ولي بالاخره يه روزي زيارتت مي‌كنم. اون وقت من مي‌دونم و تو » در جايي ديگر مادرزن قاسم از مأمور امنيت پرواز زخمي شده، دلجويي مي‌كند اما پسرش مهدي مي‌گويد: « التماسش نكن ننه، يادت رفته چه به روزم آوردن؟ يادت رفته؟ ببين، ببينيد، همينا به خاطر به استكان كوفتي، 30 تا شلاق بِهِم زدند ( بدن شلاق خورده‌اش را به مسافرين نشان مي‌دهد ) يادت رفته چه قدر نفرينشون كردي؟ يادت رفته؟ صد سال سياه هم ديگه برنمي‌گردم ايران. »
    در جايي ديگر، قاسم خطاب به تاجري كه در اصل مأمور دوم امنيت پرواز است، مي‌گويد: « ما مي‌خواهيم برويم به جايي كه هشت ساعت كار باشه، هشت ساعت استراحت و هشت ساعت هم پيش زن و بچم؛ يه جايي كه به ما توهين نشه » در صحنه‌اي ديگر، مأمور امنيت پروازي كه زخمي است، بعد از آن كه هواپيما از دست قاسم خارج مي‌شود، براي حفظ موقعيت خود، بدون در نظر گرفتن جان مسافرين و يا اين كه هواپيما داراي سوخت است يا خير، وقتي مشاهده مي‌كند خلبان در حال فرود در فرودگاه دوبي است و نمي‌تواند او را مجبور به پرواز كند، با تهديد اسلحه، خلبان را مجبور مي‌سازد كه هواپيما را از زمين بلند كرده و به طرف بندرعباس بروند. در ادامه با حرص به او مي‌گويد: « آن جا كه پاي آبرو و حيثيت كشورم مطرح باشه، هيچ مسئله‌اي نمي‌تونه دل منو بلرزونه. من تعجب مي‌كنم شما كه سال‌هاي سال اون ور بوديد، بايد اسم گارد آهنين رو شنيده باشين؛ به ما مي‌گن گارد آهنين » و سپس خلبان او را مسخره مي‌كند و ... چهره‌ي مأمور زخمي شده‌ي امنيت پرواز، آن چنان عقده‌اي و كينه توزانه است كه هيچ كس حس همراهي را در بيننده برنمي‌انگيزد. در انتها وقتي هواپيما در جزيره‌اي فرود مي‌آيد، مخاطب از زبان اين مأمور مي‌شنود: « اين جا هر كجا كه هست، آمريكا نيست. »
    چون مخاطب با او همذات پنداري نكرده و او را به عنوان يك چهره‌ي منفي ارزيابي مي‌كند، دشمني او با آمريكا را نيز از يك فرد عقده‌اي و كينه‌توز، نمي‌پذيرد. به عبارت ديگر دشمني با ‌آمريكا را گفته‌ي عقده‌اي‌ها ارزيابي كرده و مخالفت با آمريكا به مسخره گرفته مي‌شود. چنان كه پخش همين قسمت از زبان مأمور، خنده‌ي همه تماشاچيان سينما را سبب گرديد. يك تحليل ديگر از كليت فيلم، اين است كه هواپيما به منزله‌ي نمادي از جامعه‌ي ايران است كه اكثريت جامعه از وضعيت موجود، ناراضي‌اند. ( همچنين كه در هواپيما ديده مي‌شود ) هواپيماي در حال پرواز در ابتدا موتور سمت راستش از كار مي‌افتد؛ يعني كاركرد راستي‌ها در جامعه از عمل بازمانده است.
    هواپيما تنها با موتور سمت چپ حركت مي‌كند يعني نمادي از وضعيت فعلي جامعه؛ اما كارگردان معتقد است اين موتور سمت چپ نيز تا حدي مي‌تواند هواپيما را به جلو براند. بعد از مدتي همين موتور نيز از كارايي باز مي‌ماند. ناجي اين هواپيما، خلباني است كه با گرايشات ملي‌گرايانه در حالي كه تحصيل كرده‌ي خارج است و دخترش نيز كلمه‌اي فارسي نمي‌داند، هواپيما يعني اين جامعه‌ي كوچك را نجات مي‌دهد. نكته‌ي ديگر محلي است كه هواپيما فرود مي‌آيد. قاسم به دنبال جايي بود كه در آن بيكاري، ناامني، بي‌آبي، فقر، بي‌حرمتي، اعتياد، و شرمندگي براي زن و فرزند وجود نداشته باشد. مأموران امنيت پرواز، مايلند در بندرعباس و يا بوشهر و يا هر جايي از خاك ايران، فرود آيند. سرانجام خلبان در مكاني هواپيما را فرود مي‌آورد كه گويا جزيره‌ي امن و مورد نظر همين جاست. كمك خلبان به خلبان مي‌گويد: « چه كار كنيم؟ » خلبان: « مسير دوبي از بندرعباس نزديك تره. همين مسير رو ادامه مي‌ديم. » كمك خلبان: « با اين سوخت مطمئنم هيچ قبرستوني نمي‌رسيم. » خلبان: « به اعصابتون مسلط باشيد آقا » كمك خلبان: « پس بهتره به فكر ناكجاآباد خودمون باشيم » خلبان: « پيشنهاد خوبيه. كجا؟ » كمك خلبان: « چه مي‌دونم، يه جزيره، يه خشكي، يه قبرستون. بنابراين اين ناكجاآباد يا مدينه‌ي فاضله، جايي است كه هواپيما فرود آمده است. جايي كه نه ايران است و نه دوبي. مدينه‌ي فاضله‌اي كه حداقل آن اين است كه براي يافتن آن بايد خارج از ايران را جستجو كرد. آيا حقيقتاً مي‌توان در دنيا، آن صفاتي را كه قاسم براي سرزمين مورد نظرش مي‌شمارد، پيدا كرد؟ نسبيت‌گرايي شخصيت‌ها، بيش از هر فيلم ديگر از حاتمي‌كيا در « ارتفاع پست » به چشم مي‌خورد.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الأحد فبراير 14, 2010 6:32 pm

    گفت وگو با پرویز پرستویی

    سه شنبه 14/6/1385



    پرستویی جلد افكار حاتمی كیا است



    پرویز پرستویی اگر بگوییم چشمانش نوربالا می زند بیراه نیست. نگاه پرستویی بی پلك است و سرشار از حس بازیگری. تمام وقت، در بند و دفتر حك فیلم بودیم با آقای پیرهادی كه مجری فیلم به نام پدر است. پرستویی را از رو به رو هم نمی توان شناخت، نگاه عمیقی كه شاید از بغض فروخورده ای سرچشمه می گیرد كه خود پرستویی ریشه اش را از دوران باستان كودكی می داند. قدری كه مصاحبه ادامه پیدا كند، چهره اش تغییر می كند. این واقعیت هراسناكی است كه نتوان صورت اصلی كسی را دید، انگار ده ها نفر پشت پرستویی در رفت و آمد هستند، حاج كاظم، رضا مارمولك، مومیایی و مرد عوضی و آخر سر خود حاتمی كیا.

    متولد تیرماه 34 است. در كوچه و پس كوچه های پایین شهر تهران بزرگ شده و از همان سال 62 پایش به سینمای جنگ باز شده، فیلم دیار عاشقان حسن كاربخش. می گوید همه انفجارهای فیلم واقعی بود و دست پخت عراقی ها و بازیگران همه رزمندگانی كه چند نفری بعدها شهید شدند. پرستویی در آن فیلم نقش فرماندهی را بازی می كرده كه حجب و حیا باعث می شد سرش را روبه روی نیروها بالا نیاورد. دلیلش كه این نقش درونی را خوب ارائه داده باز می گردد به رزمندگانی كه جلویش می نشستند، می گوید واقعا نمی توانسته كاری جز این بكند.

    برادر پرستویی در همین جنگی كه «پرویز» بازیگر شاخص اش است، شهید شده و او نمی خواهد حرفی از برادرش بزند كه به گمانش مانند بسیاری از هموطنان جان باخته جنگ است. تنها یك بار بر اینكه برادر شهید است تاكید كرده آن هم وقتی كه موج مرده توقیف شده بود و باید به برادری كه عامل توقیف بود می گفت كه از پشت كوه نیامده و اهل همین قریه است.

    مجری طرح پیرهادی می گوید كه پرستویی جلد افكار حاتمی كیا است و هر چه بر ذهن او می گذرد در كالبد او جان می گیرد. این بار هم چنین شده، فقط پرستویی می توانست حاج كاظم باشد و ناصر شفیع به نام پدر.


    چیزی از حاج كاظم در من مانده است



    آقای پرستویی شما به عنوان یك بازیگر شاخص جنگ به حساب می آیید. شما چه تجربه ای از جنگ دارید، وقتی جنگ شروع شد كجا بودید و چه می كردید؟

    به هر حال ما آدم هایی بودیم كه در این مملكت زندگی می كردیم. من موقعی كه جنگ شد 25 ساله بودم و قبلش صبح تا شب در این تجمع ها و بحث ها و جدل ها شركت می كردیم تا جنگ شد و من دقیقا لحظه آغاز جنگ را یادم هست و آن حماسه ها و اتفاقاتی كه افتاد.

    یكی از علت های حضور من در فیلم جنگی همین بود كه در جبهه ای دیگر كار كنم. اولین فیلم جنگی هم كه بازی كردم دیار عاشقان بود در سال 62. این فیلم جزء اولین فیلم های جنگی بود كه ساخته شد و اولین باری بود كه من بدون اینكه سناریو را بخوانم فیلم را قبول كردم، مهم بود كه بروم منطقه را ببینم.

    ما در غرب كشور این فیلم را كار كردیم، سر پل ذهاب و قصرشیرین. كارگردان فیلم آقای حسن كامبخش بود و فیلم در دل جنگ ساخته می شد و تمام انفجارها واقعی بود. تنها بازیگر فیلم من بودم و محسن صادقی نسب. باقی همه بچه های رزمنده ای بودند كه چند نفرشان شهید شدند.

    بعد یك فیلم جنگی دیگر كار كردم، پیشتازان جنگ كه مربوط می شد به حمله فتح المبین و گروه دكتر چمران. بعد از آن دیگر كار نكردم و فیلم های من مستقیما مربوط به جنگ نمی شد. حقیقتش به نظر من سینمای ما در مورد جنگ زیاد خوب عمل نكرد و حالا هم دیگر ته كشیده است و باید بگردیم تا در جشنواره یك فیلم درباره جنگ پیدا كنیم. به اعتقاد من به مسئله جنگ واقع گرایانه نگاه نكنیم و قهرمان سازی كنیم، باز خدا پدر آقای حاتمی كیا را بیامرزد كه آمد و با این فیلم ها حرف دل آدم های جنگ را زد.



    شما با آقای حاتمی كیا با فیلم آژانس شیشه ای شروع كردید، از فیلمنامه ای كه در آژانس خواندید تا فیلم به نام پدر فكر می كنید حاتمی كیا چقدر تغییر كرده؟

    باید بگویم همه آدم های مثل حاتمی كیا دارند تغییر می كنند منتها در راستای غنی شدن. اگر من بگویم آقای حاتمی كیا با حاج كاظم دیگر الفت و خویشی ندارد این درست نیست، منتها ما داریم با زمانه پیش می رویم. آدم هایی كه هنرمندند و در جامعه حركت می كنند تغییر كرده اند ولی اعتقاد و ریشه از بین نرفته است.



    من حرفم بر سر اعتقاد نبود. ببینید اتفاقی در این فیلم افتاده، یك زمانی در فیلم آژانس حاج كاظم می گوید كه بیایید به قصه من گوش دهید، اما در به نام پدر مثل اینكه شخصیت قصه دیگر جنگ را مسئله فردی خودش می بیند كه ربطی به دیگران پیدا نمی كند و قرار نیست تبلیغ شود. انگار دیگر جنگ می خواهد عمومی نشود.

    همه ما به گونه ای حامی جنگ نیستیم، اما در واقع اگر آژانس شیشه ای حق طلبی می كند این طور نیست كه در اینجا كوتاه آمده. در هر دو جا در خلوت خودش حرف می زند. ما در همین اتاق نشستیم و بحث كردیم كه آقای شفیع شخصیت اصلی به نام پدر آیا می دانستند كه مین زیر پای بچه شان می رود. ناصر شفیع مین را برای دشمن كار گذاشته بود و این اتفاقات است كه باعث می شود جنگ خانمان برانداز باشد.



    وضعیت فیلم به نام پدر در میان منتقدین زیاد جالب نیست. خودتان بهتر می دانید كه منتقدین این فیلم را از آثار متوسط حاتمی كیا می دانند و خیلی ها معتقدند كه فیلم حرف تازه ای نداشت و چندان هم راغب نیستند درباره فیلم حرفی بزنند، فكر می كنید این وضع را چطور می شود تحلیل كرد؟

    من فكر می كنم كسانی كه در نقد این فیلم دچار مشكل شدند و می گویند چقدر از جنگ باید گفت دچار احوالاتی شده اند كه اعتقاداتشان دستخوش تغییر شده است و من هم گفتم كه اگر باز هم فیلمنامه ای به دستم برسد كه حرف آدم های جنگ را بزند، بازی خواهم كرد.

    البته من بازیگر نیستم و هیچ وقت دنبال این حرف ها كه هنرپیشه و بازیگر باشم نبودم. من از دوران كودكی یك بغض فرو خورده داشتم و بازیگری ابزاری بود برای اینكه من تخلیه شوم. در این نیم قرن زندگی هم چیزی برای باختن ندارم. در زندگی با غم دیگران غمگین می شوم و با شادی دیگران شاد. اگر این طور نبود من با ادعا این را می گویم در سینمای دوره ما من پركارترین بازیگر بیكار هستم.

    همه فیلم هایی كه به من پیشنهاد می شود و بازی نمی كنم را می روم و می بینم تا بفهمم كه چرا بازی نكردم و همه این كارها برای این است كه می خواهم یك جمله برای پیری و كوری داشته باشم و به همین خاطر است كه می خواهم كاری بكنم كه حرف ملت را بزنم. بنابراین حق ندارم در هر كاری حضور داشته باشم. به این خاطر كه انسانم و آدم هستم باید به تاریخ ام عمیق نگاه كنم.

    وقتی در حین فیلمبرداری آدمی را می بینم كه در جبهه بوده و پایش را از دست داده و در چله زمستان بخاری ندارد من موظف هستم كه حرف این آدم را بزنم. من اصلا زاده نشدم كه دنیای گل و بلبل سینما را جار بزنم، این كار را انتخاب كردم. نیامدم هنرپیشه شوم تا دیده شوم. حالا اگر آن دوستانی كه ابا دارند درباره این فیلم ها حرف بزنند، حرف نمی زنند، من نمی توانم حرف نزنم. حرف می زنم چون نتیجه این كار را دیده ام. خودم از خودم پرسیده ام كه چه تاثیری گذاشته ای. من تاثیرش را وقتی می فهمم كه راننده تاكسی كارت فرماندهی اش را نشان می دهد و یا كسی كه تركش خورده و هنوز مداوا نشده و درد می كشد از كار ابراز رضایت می كند.

    می خواهم 70سال سیاه یك سری آدم ها از حرف من خوششان نیاید و یا اینكه من حرف این آدم ها را نزنم مبادا اینكه در فیلم فلان كس به من نقش ندهند.



    شما به خاطر بازی در این فیلم های جنگ مگر دچار بایكوت هم شدید؟

    بله، سال هایی بود كه به من می گفتند این آدم خطرناك است چون در فیلم های جنگی بازی می كند و نباید نقش به او داد. الان مهم آن مخاطب است كه باید بگوید بازی بكن یا نه. فكر می كنند كه این كارها را برای جایزه می كنم و بعضی ها می گویند كه فلانی می داند چه نقشی بازی كند تا جایزه بگیرد. اما من برای جایزه نیامده ام. جایزه را از مخاطب می گیرم.

    الان شما نگاه كنید فیلم به نام پدر تبلیغاتی ندارد و فروش می كند. فیلم خوب نه احتیاج به اسم پرستویی دارد و نه حاتمی كیا. مردم خودشان می فهمند كه بروند چه فیلمی را ببینند. به هر حال این فیلم در جشنواره ای كه در قرن 21 برگزار شد و بعضی ها فكر می كردند این موضوعات نخ نما شده جایزه مردمی گرفت. این نشان می دهد حرف فیلم هنوز میان مردم شنونده دارد.

    همسایه پایینی ما رفته بود فیلم را دیده بود و برای من می گفت دو تا خانمی كه زیاد هم به این جریانات قیافه شان نمی آمد، حالشان با دیدن فیلم بد شد و كارشان به بیمارستان كشید. الان در سینمای ما كدام فیلم است كه حال آدم ها را تغییر دهد. در كارهای قبلی هم بوده اند آدم هایی كه تعلق خاطری به جنگ و این موضوعات نداشتند اما مسیر زندگی شان را تغییر دادند.



    یك سری شایعات هست كه این فیلم به نام پدر سفارشی ساخته شده و در مدت كوتاهی. می شود توضیح بدهید

    فكر می كنم حدودا یك ماهی در این دفتر فقط تمرین داشتیم و متن را بالا و پایین می كردیم. خوشبختانه آقای حاتمی كیا آنقدر آدم راحتی هست كه نظر دیگران را تحمل كند. ما ساعت ها اینجا تمرین داشتیم، كار كارشناسی شد. مهندس معدن و دكتر باستان شناس آمدند و نظر دادند. كلی اینجا كار كردیم. از 7 بهمن تا 20 فروردین هم شوتینگ مان شروع شد.



    پایان بندی دوم كه گفتید برداشت و پخش شد چه بود؟

    چیز خاصی نبود. قرار بود كه آقای شفیع در آخر فیلم تنها باشد و خانواده اش نیایند كه این طور نشد.



    فكر نمی كنید كه پرویز پرستویی نقش حاج كاظم را تكرار می كند و فیلم ها مانند سریالی شده كه یك بازیگر دارد و یك نقش؟

    من می گویم همه نقش ها شبیه هم هستند، حاج كاظم با پسرش مشكل دارد. در موج مرده پسر بزرگ شده و حالا در به نام پدر با دخترش مشكل دارد كه باستان شناس است.

    حقیقت این است كه موقعیت ها تغییر كرده ولی نقش همان است و آدم آرمان خواه فرق نكرده و موقعیت فرق كرده است، جایی در آژانس شیشه ای مشكل عباس بود و در به نام پدر دخترش.



    آقای پرستویی، شما خودتان فكر می كنید كه جوانان امروزی ربطی به آن آدم آرمان خواه فیلم های حاتمی كیا دارند مشخص تر بگویم جنگی اگر پیش بیاید، جبهه می روند؟

    نمی خواهم آرزو كنم كه جنگ اتفاق بیفتد تا ببینیم. اما باید بگویم هستند جوان هایی كه رگ و ریشه شان از همین آدم های آرمان خواهی است كه به تصویر كشیده شده است و این پسرها پدرشان و مملكت شان را تنها نمی گذارند.



    اگر قبول كنیم كه مقوله جنگ همچنان مخاطب دارد چرا این همه آثار جنگی محدود و معدود شده. به هر حال باید برای تقاضا، عرضه بیشتر می شد.

    نمی توانم دیگران را محاكمه كنم. اما مشت نمونه خروار است. دیگران هم خواسته اند چنین كاری بكنند درست در نیامده، آقای حاتمی كیا توانسته این كار را بكند چون با دلش كار كرده، شاید دیگران این طور نبوده اند.



    این جریان موبایل چه بود نشان دادن موبایل سامسونگ در فیلم به نام پدر؟

    حقیقتا من در فیلم هایی كار كرده ام كه حالم از بازیگری به هم خورده. من بعضی مواقع حس كردم كه فقط آمده ام تبلیغ كنم و به قولی پاك یادت نره است، ولی بگذارید حس خودم را بگویم. روزی كه سناریو را خواندیم دیدیم آدم ها دارند با تلفن حرف می زنند. خب اولین چیزی كه به نظرم آمد این بود كه خب این تلفن باید دیده شود، هر تلفنی كه هست. اصولا من می گویم كه یادمان باشد كجا داریم زندگی می كنیم. یك فیلم باید ساخته شود و در سینمایی كار می كنیم كه اكثریت خرج دارد و درآمد ندارد. همین كه آدم خطر می كند و فیلم می سازد دست مریزاد دارد. حالا چه اشكالی دارد كه یك كالایی تبلیغ شود و سهیم شود در كار فرهنگی البته در شرایطی كه به كار صدمه نزند. این درآمد هم خرج سینما می شود و به نفع همه است. واقعیت این است كه من فكر نمی كنم مخاطبین فیلم چنین حسی را كرده باشند.

    اتفاقا من خودم واقعا فكر كردم كه چطور می شود این تلفن را دست گرفت. اما این اعتقاد را دارم كه حاتمی كیا كاری نكرده كه كارش را زیر سئوال ببرد. من در جشنواره كه فیلم را دیدم اصلا حس بدی نداشتم و از مخاطبین هم نشنیدم، اگر می شنیدم گله می كردم. فكر می كنم آنقدر این دوستی را با آقای حاتمی كیا داشتم كه می گفتم این یك قلم از كار شما ایراد دارد.



    آقای پرستویی، این ماجرای آلبوم «بابایی» را هم بگویید كه قبل از فیلم به نام پدر تبلیغ می شود

    من جدیدا مطلع شدم. قرار بود این تیزر در جشنواره پخش شود اما حالا پخش شد. این چهارمین آلبومی است كه خوانده ام.



    چندان از این خواندن ها راضی نیستید.

    نه اینكه بد بدانم این كارها را اما بازتابش را در خارج از كشور و داخل ایران خیلی خوب دیدم. به هر حال بد نیست آدم اگر بتواند تاثیری در شعر و هنر بگذارد، بگذارد. به هر حال درآمد هم داشته باشد بد نیست.



    شما گفتید كه آقای حاتمی كیا فیلمنامه بازی داشته اند و شما می توانسته اید نظر بدهید و بداهه بازی كنید. این طرز فیلمسازی را توضیح می دهید.

    فیلمنامه برای حاتمی كیا همیشه یك «بیس» است، شكل یك سناریوی كامل است اما مقدمه ای است برای آن چیزی كه باید باشد. ما برای آژانس شیشه ای یك بار قبل از فیلمبرداری با هندی كم بازی كردیم. روال حاتمی كیا این است كه یك دور بازی، بعد كاست وسط، بحث و بداهه بازی.

    این كاری است كه در تئاتر انجام می شود و در تئاتر كارگاهی سابقه دارد. من خودم به این قضیه عادت دارم مثلا در همین آخرین كار تئاتری كه انجام دادیم، «فنز» یك هفته قبل از اجرا نوشتن فیلمنامه تمام شد. دو، سه برگ نوشته می شد و بعد اجرا و بعد محمد رحمانیان می رفت و باقی اش را می نوشت. من در سینما حاتمی كیا را دیده ام كه به این شیوه كار می كند و ما در آژانس و روبان قرمز همین كار را كردیم و براساس این كارها، چیزی نوشته می شد كه ذره ای تغییر نمی كرد.



    چند صحنه درخشان دارد فیلم به نام پدر، یكی همان جاست كه شما بر فراز تپه شاهد رفتید و به نوعی نیایش می كردید. آقای پیرهادی می گفتند كه همه عوامل تحت تاثیر قرار گرفته بودند و گریه می كردند، درباره آن لحظات صحبت می كنید.

    من وقتی فیلمنامه را خواندم یك جایی بود كه خیلی آدم را حالی به حالی می كرد و نقطه عطفش همین جا بود. اول از هر چیز ذهنیت حاتمی كیا است كه از حقیقت سرچشمه گرفته و من می دانستم در محیط كه قرار بگیرم چه اتفاقی می افتد. حاتمی كیا و دیدنش را قبول داشتم. وقتی در آن مقطع قرار گرفتم آنقدر آن محیط قابل باور بود.

    وقتی داشتم می گفتم عراقی ها اینجا بودند كاملا لمس می كردم چون خودم واقعا جبهه غرب و جنوب را دیده بودم، جاهایی بودیم كه تنها چیزی كه دستمان نبود، اسلحه بود و این را می فهمیدم و چون ترسیم این صحنه روی كاغذ قابل باور بود، از همان ابتدا از تهران پر بودم. از آن لحظه و از زمانی كه متن را گرفتم دستم رفتم به همان فضا و زندگی معمولی ام گوشه ذهنم بود. آنجا من واقعا تنهایی خودم را دیدم و آن لحظه كفش كتانی بچه را دیدم كه گریم نیست. همه اینها را گفتم كه به این برسم تا اعتقاد نداشته باشم این اتفاق نمی افتد. یكی از عوامل فیلمبرداری در آن لحظه گذاشت رفت. می خواهم بگویم كه كلك نمی شود زد و جالب است كه همان وقت آدم اثرش را می بیند. بالاخره از صحنه من و حاتمی كیا و فیلمبردار خبر داشتیم و دیگران نمی دانستند، همان جا یكی از بچه ها مرا كشاند كنار و گفت كه من را بردی به سال های جنگ.



    شما چطور بعد از بروز این نقش ها به حالت عادی زندگی تان برمی گردید، چیزی از نقش ها در شما می ماند؟

    ساده نیست بازگشت. بی تردید بخشی از این نقش ها در آدم می ماند. محال ممكن است كه همه اش برود. واقعیت این است كه هنوز ریشه حاج كاظم از من كنده نشده است، این قوم، این جماعت هیچ وقت از ذهن من نمی رود. این سرمایه من است و چیزی به وجود من اضافه شده است.

    ممنونم از حضور شما.

    محمد رهبر


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الأحد فبراير 14, 2010 6:55 pm

    توازن میان كارگردان و بازیگران
    در آثار حاتمی کیا

    بسیاری از آثار سینمایی جذابیت، زیبایی و یا حتی شهرت خود را از حضور بازیگرانی باهوش و توانمند كسب كرده‌‌اند به‌طوری كه گاهی بدون آنان فیلمنامه‌ها نگاشته نمی‌شوند و فیلم‌ها نیز روی پرده نمی‌روند.

    كارگردانان روی كار برخی از آنها حساسیت و تاكید ویژه‌ای دارند و جزئیات شخصیتهای داستان خود را در نوع نگاه و كاراكتر درونی آنان می‌جویند.
    اما این امر در مورد برخی از فیلمسازان كمتر به چشم می‌آید و گاه حتی این جمله تكراری نیز شنیده می‌شود كه «فلانی از سنگ هم بازی می‌گیرد». صرف‌نظر از این‌كه چنین جمله‌ای كار بازیگری را خدشه‌دار می‌كند یا خیر می‌خواهیم بررسی كنیم كه آیا حاتمی‌كیا چنین توانمندی دارد یا خیر؟!
    در فیلم «روبان قرمز» با این‌كه به نظر می‌آید همه بار جذابیت فیلم روی دوش سه بازیگر آن سنگینی می‌كند، حاتمی‌كیا نیز از یك موجود كم‌تحرك و بی‌حس و حال بازی می‌گیرد كه دست‌كمی از سنگ ندارد.
    به‌واقع او بازیگر چهارم است كه حتی در برابر پرویز پرستویی نیز قرار می‌گیرد تا دیالوگهایش را بشنود.
    آن موجود همان لاك‌پشتی است كه از ابتدا تا انتهای فیلم حضور دارد و در سكانس آغازین چیزی نمانده كه سرش زیر چرخ ماشین له شود اما در همان لحظه ماشین می‌ایستد و لاك‌پشت به حركت خود ادامه می‌دهد.
    معلوم نیست این صحنه در چند برداشت گرفته شده است اما تاثیر آن بی‌شك هیچ ارتباطی به هنر بازیگری لاك‌پشت ندارد!
    در این فیلم دو بازی فوق‌العاده از پرویز پرستویی و رضا كیانیان می‌بینیم كه توانمندی‌های خود را به عنوان بهترین بازیگران سینمای ایران به رخ می‌كشند.
    دو شخصیت متضاد كه با اضافه شدن یك زن- با نقش‌آفرینی آزیتا حاجیان- به ماجرا درگیری و نزاع میان این دو شدت می‌گیرد.
    داوود و جمعه هر دو زخم خورده جنگ و جدا افتاده از جریان زندگی‌اند اما هركدام به شیوه‌ای متفاوت با این وضع روبه‌رو می‌شوند.
    داوود عصبی و خشمگین است؛ یك سرباز ما بعد جنگ واقعی با هیئتی كاملاً باورپذیر كه بازی ویژه پرویز پرستویی در ارائه تصویر اغراق‌آمیز این شخصیت كامل و بی‌نقص است.
    نقطه مقابل او را رضا كیانیان ترسیم می‌كند؛ با همان لحن بیان شناور و بی‌نظیر كه دیالوگها و جملات در آن ماهیت دیگری می‌یابند. شخصیت جمعه اگرچه منطقی و آرام به نظر می‌رسد اما به خاطر رنج و عذابی كه در گذشته متحمل شده روان‌پریشی‌های پنهان خود را نیز گاهی بروز می‌دهد و همین موضوع ارزش ایفای نقش كیانیان را دوچندان می‌كند.
    برای تأكید مجدد بر اهمیت كارگردانی منحصر به فرد حاتمی‌كیا می‌توان فیلم جریان‌ساز و زیبای «از كرخه تا راین» را هم در نظر گرفت كه علی دهكردی نقش اول فیلم را بازی كرد و آن شخصیت مجروح شیمیایی به مهمترین كار او و در كارنامه نه‌چندان مطرح و تاثیرگذار بازیگری‌اش بدل شد.
    حتی می‌توان گفت كه نام او تنها به‌خاطر بازی در این فیلم در اذهان علاقه‌مندان سینما باقی مانده است وگرنه نوع ایفای نقش وی در سایر فیلمهایش هرگز آن اندازه چشم‌گیر و قابل توجه نبوده است كه مخاطب را به پیگیری مدام كارهایش علاقه‌مند كند.
    بازی به یاد ماندنی هما روستا در نقش خواهر آن مجروح و چند نقش حاشیه‌ای داستان نیز گیرایی و استحكام لازم برای ماندگار شدن این اثر سینمایی را داشته است، اما باز هم سایه سنگین نام فیلم و صاحب اثر بر سر این مجموعه احساس می‌شود.
    در فیلم «برج مینو» نیز می‌توان شكلی از توازن را میان كارگردان فیلم دید كه البته این توازن تنها در طرح و اجرای ضعیف اثر دیده می‌شود.
    این فیلم در قیاس با سایر آثار حاتمی‌كیا اثری به‌شدت معمولی و ساده است و به تبع آن بازی بازیگران فیلم یعنی علی مصفا، نیكی كریمی و محمدرضا شریفی‌نیا نیز همان اندازه معمولی و سطحی به نظر می‌رسد.
    كار نه‌چندان باورپذیر شریفی‌نیا در طرح و ترسیم شخصیت منصور پیش از زمینه و سابقه شهرت «ولید سریال امام علی(ع)» و مدتها قبل از جا افتادن وی در نقش‌هایی با مختصات ریاكارانه و دغل‌باز است.
    نیكی كریمی نیز چندان میل و اشتیاق حضور در آن دكل را طبیعی جلوه نمی‌دهد. تنها شاید بتوان بازی علی مصفا را كمی از كار دو بازیگر اصلی دیگر متمایز كرد.
    ارائه شخصیتی كه به مرور زمان از جنگ فاصله گرفته و طبعاً بازگشت به جزیره مینو و زنده شدن خاطرات تلخ گذشته را برنمی‌تابد.
    اما در نهایت همه چیز خلاف میلش پیش می‌رود و شرایط او را دوباره برای ماندن قانع می‌سازد. كار هماهنگ و یكنواخت از كارگردان و مجموعه بازیگران در فیلم «آژانس شیشه‌ای» به نقطه كمال خود می‌رسد.
    اثری كه از بسیاری جهات می‌تواند بهترین فیلم كارنامه هنری حاتمی‌كیا لقب بگیرد، چه از این‌جا به بعد است كه مهر یك دیدگاه مؤلف بر كارهای او به نحوی عیان و آشكار دیده می‌شود.
    حاج كاظم پرویز پرستویی تا ابد همراه او خواهد ماند و هر بار كه او در فیلمی از حاتمی‌كیا بازی كند خیلی ساده می‌توان رد پای این شخصیت آشنا و اسطوره‌وار را در بازی او مشاهده كرد.
    صحنه‌های خشم، درگیری، گلایه و حتی سخنرانی وی در عین محدودیت فضا و لوكیشن، همگی استثنایی و مثال‌زدنی‌اند.
    در كنار او بازی روان و قابل قبول حبیب رضایی در نقش عباس كه درد و گشاده‌رویی را به نحوی مطلوب با یكدیگر می‌آمیزد نیز دیده می‌شود.
    رضا كیانیان در نقش سلحشور همان لحن و بیان خاص را این‌بار از موضع قدرت و با تحكم بیشتری ارائه می‌كند و به این جمع رشك‌بر‌انگیز باید انبوهی از بازیگران حاشیه‌ای مستعد و توانمند را در قالب همان گروگان‌ها یا شاهدان واقعه اضافه نمود تا كار ابراهیم حاتمی‌كیا نیز همچون یك نویسنده رمان موفق پشت كلمات و شخصیت‌پردازی‌ها مخفی شود.
    این در حالی است كه می‌دانیم آرمان فعالیت یك هنرمند استغراق و حل شدن در ماهیت اثر است. همان‌گونه كه بازیگران «آژانس شیشه‌ای» نیز از پس چنین كاری برآمده‌اند.
    اما آنچه كه تا به اینجا مطرح شده بدون اشاره به بازی علی نصیریان در فیلم «بوی پیراهن یوسف» كاملاً ناقص به نظر می‌رسد.
    شخصیت منتظر دایی غفور با آن امیدواری غریب و تكان‌دهنده‌اش و با آن صبوری و ایمان بی‌بدیل به‌گونه‌ای بر پرده سینما جان می‌یابد كه گویی حضور فیزیكی این بازیگر كهنه‌كار تئاتر، تلویزیون و سینما اصلاً احساس نمی‌شود.
    در «بوی پیراهن یوسف» علی نصیریان به تمامی دایی غفور است، بی‌هیچ كم و كاست و یا مبالغه‌ای.او دقیقاً همان استعاره یعقوب(ع) در زمان ماست و این قطعاً منطبق با ذهنیتی است كه كارگردان مدنظر دارد.
    كار سایر بازیگران همه به نوعی تحت‌الشعاع نمایش درخشان علی نصیریان قرار می‌گیرد، آن‌قدر كه حتی تلاش خوب نیكی كریمی نیز در این معادله چندان دیده نمی‌شود اما همان فصل حركت ماشین در تونل و همراهی حركات سر كریمی با حركت پاندول‌وار پلاك و همچنین آن فریاد توأم با اشك و حسرت، برای تأیید بازی مؤثر و قوی او كفایت می‌كند.
    ضمناً باید این را هم اضافه نمود كه خود حاتمی‌كیا هم یك حضور افتخاری در فیلم دارد كه با همان تك‌واكنش عصبی خود ثابت می‌كند كه حتی بازیگر قابلی نیز هست.
    «بوی پیراهن یوسف» یك حضور چند ثانیه‌ای از بازیگری دارد كه این روزها در سریالی پربیننده از شبكه سه نقشی بسیار مهم و اثرگذار را ایفا می‌كند (اشاره به حسن پورشیرازی) كارگردانی در آثار حاتمی‌كیا معمولاً همراه با نوعی جسارت و شهامت در طرح موضوعات و مضامین است.
    فیلم پر سر و صدای «موج مرده» هم یكی از همین آثار است كه باز هم به یمن حضور بازیگر محبوب حاتمی‌كیا یعنی پرویز پرستویی آرمان‌های یك سردار مبارز و معتقد را به بهترین و جسورانه‌ترین شكل ممكن مطرح می‌سازد.
    پرداخت نقش همسر وی با بازی آزیتا حاجیان چندان قوی نبوده كه بتوان بازی او را بررسی نمود اما باید اعتراف كرد كه شگفتی فیلم همان دختر بومی یاغی و پرهیاهو است كه نقش آن را زنده‌یاد پوپك گلدره ایفا نموده؛ نقشی به‌یادماندنی و ماندگار كه او را تا همیشه در قاب سینما و اذهان علاقه‌مندان حی و حاضر نگه می‌دارد.
    فیلم از حضور نسبتاً مؤثر دو بازیگر دیگر نیز برخوردار است. كامبیز كاشفی، دیگر جوان یاغی فیلم و همچنین قاسم زارع كه در سه فیلم حاتمی‌كیا ایفای نقش نموده و در «موج مرده» نیز بازی همیشگی خود را ارائه می‌دهد.
    در مجموع اما بازی‌های درخشان فیلم به پرویزی پرستویی و پوپك گلدره اختصاص می‌یابد كه تماشاگر در سكانسی از فیلم رویارویی دیدنی و جذابی را نیز از این دو بازیگر می‌بیند.
    با فیلم «ارتفاع پست» بازیگر جدیدی به فهرست انتخابهای حاتمی‌كیا اضافه می‌شود. حمید فرخ‌نژاد بازیگر مطمئن و توانمندی است كه همان محدودیت فضای پرویز پرستویی در «آژانس شیشه‌ای» را در لوكیشن یك هواپیمای كوچك تجربه می‌كند و شخصیتی را ترسیم می‌كند كه یك مابه‌ازای عینی در واقعیت هم داشته است.
    ماجرای «ارتفاع پست» البته با تغییراتی چند از داستانی واقعی برداشت شده و به همین خاطر حساسیت كار بازیگر نیز كمی بیشتر می‌شود. اما با این همه فرخ‌نژاد برای ارائه آنچه كه لازم است هیچ چیز كم نمی‌گذارد.
    بازی اكثر بازیگران تاثیرگذار و قابل قبول است به‌ویژه گوهر خیراندیش كه مثل همیشه از پس نقش‌های این‌چنینی به‌خوبی برآمده است.
    لیلا حاتمی نیز در نمایش اضطراب و نگرانی شخصیت نرگس نهایت توان خود را به‌كار گرفته و در سكانسی كه اسلحه را روی سر خود قرار می‌دهد نیز حس عمیق آمیخته از خشم و دلهره را به تصویر می‌كشد.
    چنین آثاری جدا از مشكلاتی كه برای كارگردان به همراه دارد كار بازیگران را نیز بسیار سخت می‌كند. اما خوشبختانه فیلم آن هیجان و دلهره‌ای كه لازمه فیلم‌هایی با مضمون هواپیماربایی و گروگان‌گیری است را به‌خوبی پیش می‌برد و در هیچ بخشی از فیلم افت محسوسی دیده نمی‌شود.
    آخرین فیلم‌ حاتمی‌كیا «به نام پدر» اثری در تداوم طرح دیدگاهها و آرمان‌های كارگردانی است كه بازیگر مناسب ذهنیات خود را مدتهاست یافته است.
    پرویز پرستویی این‌بار با جان دادن به شخصیتی آرام و زخم خورده از مشكلات روزمره هدف دیگری را دنبال می‌كند.
    هدفی فراتر از آرمان‌خواهی حاج كاظم، عدم انعطاف سردار راشد و یا خشم بی‌سرانجام داوود در «روبان قرمز».
    آن سكانسی كه او سوار بر آن موتور قراضه با پیشانی زخمی و چشمانی آكنده از غم، اتومبیل خاور را به عنوان نماد مصائب عظیمش در پشت سر دارد، همه ابعاد شخصیت پدر را در كمترین زمان ممكن به تصور می‌كشد.
    پرستویی بازیگری است كه گاه حتی با یك نگاه عمیق نیز می‌تواند خواسته كارگردان را برآورده كند. در ادامه فیلم مهتاب نصیرپور نیز عیار سوابق ارزنده خویش در عرصه بازیگری را به نمایش می‌گذارد و تعادل حضور پدر و مادر نگران در كنار فرزند زخمی را برقرار می‌سازد.
    بازی گل‌شیفته فراهانی چندان دلچسب و رضایت‌بخش از آب درنیامده اما كیفیت كار كامبیز دیرباز را كمی بهتر می‌شود ارزیابی كرد.
    در پایان بررسی مجموعه بازیگری آثار حاتمی‌كیا می‌شود این‌طور نتیجه گرفت كه نوعی توازن و تعادل نسبی برقرار است؛ یعنی نه او وامدار كار بازیگران خویش است و نه بازیگران وامدار او. حتی اگر او بتواند از لاك‌پشت هم بازی بگیرد!...
    نیما سیروس كبیری


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !

    محتوى إعلاني

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف محتوى إعلاني


      اكنون الإثنين سبتمبر 25, 2017 10:52 pm ميباشد