دل خواسته ها


    ابراهيم حاتمي کيا

    شاطر
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الثلاثاء فبراير 09, 2010 2:14 am

    * انعكاس واقعيت - اعتقاد شخصي‌ام اين است كه رزمندگان زمان جنگ و خانواده‌هاي آن ها بايد پس از پايان جنگ از امتيازهاي ويژه استفاده كنند. حق‌شان است. پسري كه در نبود پدر رزمنده‌اش رشد كرده و پدرش مشغول دفاع از آب و خاك كشور بوده، بايد بتواند از امكانات ويژه تحصيلي استفاده كند. كسي كه كسب و كارش را رها كرده و به جبهه رفته، و پس از بازگشت، با تورم و از دست دادن سرمايه روبه‌رو شده، بايد از امكانات ويژه شغلي استفاده كند... همه اين آدم‌ها حق دارند. اگر كمي تعمق و تامل كنيم، اين حق را به آن ها مي‌دهيم. قوانين بسياري تصويب شده تا شرايط استفاده از امكانات ويژه براي آن ها فراهم شود. اما واقعيت اين است كه اين اتفاق در مورد همه آدم‌ها رخ نداده، و تعدادي از ايثارگران زمان جنگ از هيچ امتياز ويژه‌اي استفاده نكرده‌اند. حاتمي‌كيا به زيبايي اين مسأله را مطرح مي‌كند و عباس را از ميان اين آدم‌ها برمي‌گزيند. گزينشي كه در واقعيت ريشه دارد.

    * زبان تفنگ - رفتار حاج‌كاظم به شدت دافعه‌برانگيز است و هيچ كدام از آدم‌هاي درون آژانس با او همدلي نمي‌كنند. حتي گوش دادن به قصه او هم به خاطر تفنگي ست كه در دست دارد. اولين واكنش نسبت به او توسط يك كودك صورت مي‌گيرد. بچه گريان مي‌گويد: «مامان مي‌ترسم... مامان!» و پيرمرد مستخدم به حاج كاظم مي‌گويد: «بله كه مي‌ترسم. معلومه كه مي‌ترسم. دستت تفنگه!» و سلحشور به صراحت به اين نكته اشاره مي‌كند: «اگه اون اسلحه دستت نباشه، كي به حرفت گوش مي‌ده؟».

    * حق اظهارنظر - حاتمي‌كيا فضايي فراهم مي‌كند تا همه آدم‌هاي ماجرا حرف‌هاي شان را بزنند. در اين فضا، همه در مقابل حاج كاظم قرار مي‌گيرند و مخالفت خود را خشونت‌گرايي و ضديت با قانون به رخ مي‌كشند. نگاهي به اين ديالوگ‌ها كه نشان‌دهندة برخورد مردم نسبت به گروه‌هاي فشار است، بيندازيد:
    - اينا موجي نيستن، اينا پولي‌ان.
    - مگه مملكت، هر كي هر كيه، تفنگ دست بگيرن؟
    - ما ز ياران چشم ياري داشتيم.
    - من تا حالا از شما دفاع مي‌كردم، ولي حالا ديگه نه.
    حتي وقتي اصغر مي‌خواهد به عباس روحيه بدهد و مي‌گويد «براي سلامتي شاه‌دوماد، يه كف مرتب!» كسي كف نمي‌زند.


    * وحدت - در نمايي از فيلم، حاج كاظم (رزمنده عاصي) به نماز مي‌ايستد و عباس (رزمنده آرام) و احمد كوهي (نماينده حاكميت و نظام) به او اقتدا مي‌كنند. اين صحنه واضح‌تر از آن است كه نيازي به تفسير داشته باشد. پس حرفي نمي‌زنم.

    * حاجي‌فيروز - حاجي‌فيروز، كه مثلاً نشاني از فرهنگ و هنر - و حتي هويت – ايراني ست، به بدترين شكل ممكن تصوير شده، و انواع زشتي‌ها را در وجود او مي‌بينيم. اميدوارم اين اتفاق، ناآگاهانه رخ داده باشد و حاجي‌فيروز فقط يك تيپ ساده و معمولي باشد، نه يك سمبل.

    * شخصيت فرهنگي - اگر اشاره به پاريس، جشنوارة سينمايي، علاقه به واقعيت و به ويژه عينك تيره، يادآور يك سينماگر خاص نبود، حرف حاتمي‌كيا منطقي و قابل قبول جلوه مي‌كرد. چرا كه انتقاد از كساني كه فقط براي مطرح شدن در جشنواره‌ها و براساس سليقه آن ها فيلم مي‌سازند نه تنها بد نيست، كه خيلي هم خوب است. اما مسأله اين جاست كه فيلمساز مورد نظر حاتمي‌كيا اصلاً در اين گروه قرار نمي‌گيرد. او سال‌‌ها فيلم كوتاه ساخته، سينما را تجربه كرده و فرا گرفته، و حالا درميان سالي، دارد طعم موفقيت را مي‌چشد. اين فيلمساز در وسط غائله گروگان‌گيري، جلو مي‌آيد و خيلي خونسرد ساعت مي‌پرسد. حاتمي‌كيا مي‌خواهد او را نسبت به جامعه و وقايع آن، بي‌تفاوت نشان دهد. در حالي كه اين نگرش، اشتباه است. هر هنرمندي حق دارد همان‌گونه نگاه كند كه دوست دارد و مي‌پسندد. آن فيلمساز دلش مي‌خواهد فراتر از جامعه كنوني و مشكلات اجتماعي، به مسايل ديگر بپردازد. خب، اين كجايش اشكال دارد؟ همه هنرمندان بايد فيلم جنگي بسازند؟ همه بايد روحية‌ سياسي‌گري داشته باشند و فيلم سياسي بسازند؟ ضمن اين كه حاتمي‌كيا حتماً خودش مي‌داند كه فضاي سياسي سال‌هاي اخير به گونه‌اي بوده كه حتي اگر آن فيلمساز هم مي‌خواسته به تحليل مسايل سياسي و امنيتي بپردازد، اجازه‌اش را نداشته. حاتمي‌كيا كه توانسته برادري‌اش را ثابت كند، نتوانست فيلمنامة «آژانس شيشه‌اي» را در زمان معاونت سينمايي سابق به تصويب برساند، و از راه ديگري به نتيجه رسيد؛ حالا چگونه توقع دارد كساني كه مورد انتقاد او قرار مي‌گيرند، دست به تحليل سياست و جامعه كنوني ايران بزنند؟
    اشاره‌هاي مستقيم به آن فيلمساز خاص به حدي ست كه اصلاً نمي توان آن را انكار كرد و همه چيز را به حساب تشابه و تصادف و اتفاق گذاشت - تنها كاري كه حاتمي‌كيا نكرده اين است كه يك نخل طلا به دست او نداده.به هر حال، حضور اين شخصيت فرهنگي، نه به سود «آژانس شيشه‌اي» است نه در شأن ابراهيم حاتمي‌كيا.

    * قرباني - در صحنه‌اي زيبا وموجز، همسر عباس خطاب به حاج‌كاظم مي‌گويد: «شما مي‌گين تكليفه. اونهايي كه اون‌ور هستن و مي‌خوان به شما تيراندازي كنن هم مي‌گن تكليفه. پس كي راست مي‌گه؟... من نمي دونم. ولي مي‌دونم كه اين وسط عباسه كه مث گوشت قربوني مي‌مونه.» يعني در جامعه كنوني، گروه‌هاي خشونت‌گرا، عباس‌ها را بهانه و دستاويز قرار مي‌دهند؟

    * ملودرام - مهم‌ترين ويژگي سينمايي احساسي اين است كه تماشاگر را تحت تأثير قرار مي‌دهد و شرايطي ايجاد مي‌كند كه بيننده، حتي با كسي كه با او مخالف است هم نه تنها دشمني نداشته باشد، كه با او همدلي هم بكند. «آژانس شيشه‌اي» هم متعلق به همين سينماست. نظر خود را بلافاصله پس از تماشا، و چند روز پس از آن با هم مقايسه كنيد تا متوجه شويد چه مي‌گويم.

    * واكنش مردم - شب نمايش فيلم در سينماي ويژه مطبوعات در زمان جشنواره، به نظر مي‌رسيد يك جور يارگيري شده . كف زدن و سوت كشيدن‌هاي پياپي پس از جمله‌هاي خاص حاج كاظم، اين تصور را پررنگ كرد. حالا در زمان نمايش عمومي، خبري از آن فضا نيست. و در سينماها عده‌اي براي حاج كاظم كف مي‌زنند و عده‌اي براي آدم‌هاي مقابل او. چرا كه در اين جا كسي يارگيري نكرده است.



    * شرايط روز - فيلم در شرايطي به روي پرده آمد كه جامعه درگير مسايل سياسي خاصي ست و مردم هم به شكلي بي‌سابقه، با حساسيت آن را پي گيري مي‌كنند. اين مسأله، به نفع «آژانس شيشه‌اي» ست و باعث مي‌شود به تعداد علاقه‌مندان آن افزوده شود. البته اين مسأله در شرايطي كه كتاب «جامعه‌شناسي نخبه‌كشي» (كه مخاطب خاص دارد و انتظار فروش آن نمي‌رفت) در عرض چند ماه، به چاپ‌هاي پياپي رسيده، زياد هم عجيب نيست.

    * نقد در نيمه شب - چند شب قبل، گويندة بخش شبانگاهي راديو پيام، حدود ساعت يك نيمه شب، درباره «آژانس شيشه‌اي» مي‌گفت: «يك بچه بسيجي شهرستاني با شرف مجروح شيميايي بوده و حالا بيماري لاعلاجش عود كرده. دوست همرزمش كه تاكسي دارد، او را در آستانة شهادت مي‌بيند و ماشينش را مي‌فروشد. پول ماشين دير مي‌رسد و مدير آژانس جاي آن ها را به ديگري مي‌دهد. اين رزمنده كه بي‌مهري مي‌بيند، برمي‌آشوبد و صداي اعتراضش را بلند مي‌كند... بله.اگر اين فيلم را نديده‌ايد، برويد و حتماً ببينيد.»

    * نگاهي ديگر - حاتمي‌كيا مي‌توانست اين داستان را به شيوه‌اي روايت كند كه به مسير تأييد خشونت كشيده نشود. مي‌توانست به جاي حاج‌كاظم، عباس را قهرمان فيلمش كند. مي‌توانست زاويه ديد اول شخص و روايت خاطره گونه را كنار بگذارد و در تمام طول فيلم از زاويه ديد سوم شخص استفاده كند. مي‌توانست به جاي حاج‌كاظم، يكي از گروگان‌ها را به عنوان راوي انتخاب كند - كه بهترين شخص هم دختر دانشجوي يزدي ست. هر چند كه اصلاً فيلم ديگري مي‌شد - اما آن موقع تازه مي‌شد «فيلمي از ابراهيم حاتمي‌كيا».

    * سوگند سكوت - حاتمي‌كيا اين روزها سكوت پيشه كره و با خود عهد كرده كه در هيچ گفت‌وگويي شركت نكند. او مي‌گويد:‌ «دلم مي‌خواهد مردم بدون واسطه با فيلم ارتباط برقرار كنند. دوست دارم بدون پيش‌زمينه حرف‌هاي من، به تماشاي «آژانس شيشه‌اي» بروند. به همين دليل تصميم دارم در مصاحبه شركت نكنم.»

    * نوبت عاشقي – مهم ترين انديشه من در زندگي، همان انديشة مخملباف در «نوبت عاشقي» است: «در نظر گرفتن موقعيت ديگران.» اين بار هم خيلي با خودم كلنجار رفتم تا بتوانم خودم را جاي حاج‌كاظم قرار دهم: «حاج كاظم از زن و بچه و خانه و زندگي‌اش گذشته و به جنگ رفته تا من و ديگران زندگي آسوده‌اي داشته باشيم. اما وقتي جنگ تمام شده و برگشته، با اين واقعيت تلخ روبه‌رو شده كه آن همه فداكاري حتي به اندازة‌ دو تا بليت لندن ارزش ندارد، خب‌ هر كس باشد موقعيت جديد را برنمي‌تابد.» در چنين موقعيتي، آدم يا به ويرانگري روي مي‌آورد يا به خود ويرانگري. حاج كاظم به ويرانگري توجه نشان مي‌دهد - و اشتباهش هم همين است. نمي‌گويم بايد خود ويرانگري كند - اگر درباره خودم بود مي‌گفتم، اما درباره او نه. ولي آن قدر مي‌دانم كه قهرمان سال‌هاي حماسه و ايثار و خون، كه براي مردم جان‌فشاني كرده، آن قدر بزرگوار است كه امروز سلاحش را به سوي همان مردم نمي‌گيرد. به همين دليل است كه ميان آن آدم ديروز و اين آدم امروز، فاصله مي‌بينم. اين كه چه شد كه اين تفاوت حاصل شد هم به مردم مربوط نيست. نه اين كه نباشد، ولي بيش از مردم، بعضي‌هاي ديگر تقصيركارند. پس وقتي حاج كاظم - كه به خاطر ديروزش، مخلصش هم هستم - امروز، نشاني از ديروز بر خود ندارد، من چرا بايد همواره امروز او را با ديروز او بسنجم؟

    * سياست - دو هفته پياپي، ميهمان يك برنامة راديويي بودم. فيلم مورد بحث «آژانس شيشه‌اي» حاتمي‌كيا بود. موقع دعوت، تنها چيزي كه - به شيوة همة برنامه‌هاي راديو و تلويزيون كه به صورت مستقيم پخش مي‌شود - تذكر داده شد، اين بود كه حرف سياسي نزنم. جالب است، نه؟ من هم سعي خودم را كردم. ولي گويا موفق نشدم. چون هفته بعد، صدايم را همزمان پخش نكردند، و بخشي از آن را هم كنار گذاشتند.


    * چفيه و پلاك - فاطمه، همسر حاج‌كاظم، براي او چفيه و پلاك مي‌فرستد. چرا؟ نبردي پيش روست و اين جا جبهه جنگ است و بايد با دشمن روبه‌رو شد؟ چفيه و پلاك و تير و تفنگ، چه جايگاهي در دل شهر دارد؟ مي‌توان با دل خويش به آن روزها سفر كرد ودر آن روزها زيست، اما به همان شيوه‌هاي صوري و ظاهري ديروز زندگي كردن، فرار از واقعيت‌هاي امروز است. لباس خاكي جنگ و چفيه و پلاك، قابل احترام است و يادآور روزهاي ايثار. ولي آيا اين گونه زيستن در دل شهر، درست است؟ اين جا كه همه هموطن هستند، قرار است با كدام دشمن جنگيد؟ حاتمي‌كيا كه گروه‌هاي داراي مواضع فرهنگي بسته و محدود هم او را «فرزند زمانه» مي‌دانند، چرا چنين كرده؟ او كه حتي تولي و تبري را در دهه 1360 با تولي و تبري در دهه 1370 متفاوت مي‌دانست - و مي‌دانم كه هنوز نظرش همين است - چرا چنين كرده؟

    * درك حق - حاتمي‌كيا در جايي نوشته است: «نمي‌خواهم منتقدان به من حق بدهند. فقط اميدوارم مرا بفهمند.» من او را مي‌فهمم، اما در مورد «آژانس شيشه‌اي» به او حق نمي‌دهم.

    * ناگفته‌ها - اين نوشته، در ابتدا مفصل‌تر از اين بود، اما به عنوان گردآورندة پروندة«آژانس شيشه‌اي» ، پس از خواندن نوشته‌هاي ديگران، موارد مشابه را از نوشته‌ام حذف كردم و حاصلش اين شد كه مي‌بينيد. ضمن اين كه در اين فيلم، نكته‌هايي وجود دارد كه شرايط براي توضيح دادن و حتي اشاره به آن مناسب نيست و نمي‌شود از آن صحبت كرد.

    * رفاقت و دوستي - زمان جشنواره، يكي از روزنامه‌ها از اين كه من از «آژانس شيشه‌اي» خوشم نيامده، خوشحال شد و نوشت كه خوشبختانه طرفدار هميشگي حاتمي‌كيا كه دوروبر او مي‌پلكيد، دور حاتمي‌كيا را خط كشيده و رفته پي كارش. اما واقعيت اين است كه خوشحالي بعضي‌ها بي‌مورد است! حاتمي‌كيا و سينمايش را دوست دارم، اما اعتقادم بر اين است كه دوستي، تنها در ستايش و تمجيد خلاصه نمي‌شود. دلم هم نمي‌خواهد به منتقدي تبديل شوم كه فيلمساز مورد علاقه‌اش هر چيزي ساخت، به‌به و چه‌چه كند. واقعيت اين است كه «آژانس شيشه‌اي» فيلم مورد علاقه‌ام نيست؛ و حتي‌ آرزو مي‌كردم كه اين فيلم - اين گونه - ساخته نشود. اما سينماي حاتمي‌كيا ادامه دارد و او هنرمندي ست در حال پويايي و پيشرفت. قرار نيست سينماي حاتمي‌كيا با «آژانس شيشه‌اي» تمام شود. حاتمي‌كيا - و سينمايش - براي من همان است كه پيش از اين بود. همان اندازه ، مورد علاقه و همان اندازه، دوست داشتني.


    ماهنامه فيلم – 20 مرداد 1377


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الثلاثاء فبراير 09, 2010 5:28 am

    پروژه بعدی حاتمی کیا ، روبان قرمز ، با وجود آنکه برخوردار از همان مضامین و مفاهیم فیلم های حاتمی کیاست ولی تجربه ای متفاوت به نظر می رسد. این فیلم واکنش های متفاوتی را چه از سوی تماشاگران و چه از سوی منتقدان برانگیخت



    نویسنده و کارگردان: ابراهیم حاتمی‏کیا

    بازیگران: پرویز پرستویی، رضا کیانیان، آزیتا حاجیان

    داوود دور خودش یه حصار کشیده ،حصارش مثل همه حصارها نیست.یه روبان اونم قرمز قرمزی که رنگ عشق ،یه عشق به آب و خاک و شهادت.
    میگن عشق زمینی راه رسیدن به عشق ازلی ،داوود با اومدن محبوبه عاشق اون شد.همه همرزماش شهید شدن شربت شهادت رو خوردن و به سرچشمه حقیقت رسیدن ولی اون نه ،اون مثل بقیه هم رزماش نبود شاید چون که عاشق نبود.
    داوود به خاطر محبوبه می جنگه به خاطرش مبارزه می کنه ،اولش اونو برای خودش میخواد ولی وقتی از عشق یه دوست داشتن میرسه خوشبختی اونو میخواد.وقتی داره از اونجا می ره تمام روبانها رو ور می داره.
    لاک پشت همیشه دنبال آب روی قصه ما کسی که خونش توی آب اینجا توی کویر چی کار میکنه شاید باید داوود رو به سرچشمه حقیقت برسونه.


    «ابراهیم حاتمی‏کیا» در طول پانزده سالی که فیلم می‏سازد، در هر ده اثر خود از «هویت» گرفته تا «روبان قرمز» چه مستقیم و چه غیر مستقیم به سینمای جنگ پرداخته و مضامین دلخواهش را آن طور که می‏خواسته، با الفبای سینما به تصویر کشیده است. وی تنها کارگردانی می‏باشد که تمام آثارش به دور از سینمای اکشن و حادثه‏ای به جنگ و پیامدهای بعد از آن پرداخته است. به فرض در «آژانس شیشه‏ای» نهمین فیلم «حاتمی‏کیا»، او به سرگذشت آدمهایی می‏پردازد که هنوز زخم جنگ در آنها تازه است و آرمانهای دفاع مقدس برایشان عزیز و ارزشمند، ولی دیگرانی هستند که با واقعیات روز زندگی می‏کنند و به مشکلات باقیمانده از جنگ توجهی ندارند. «آژانس شیشه‏ای» از تقابل آرمانگرایی و واقع‏گرایی سخن به میان می‏آورد همان طور که «روبان قرمز» در ادامه آن به همین موضوع تکیه دارد و به نظر می‏رسد که ساختار فیلمنامه آن نیز نسبت به فیلمهای قبلی «حاتمی‏کیا» تکامل یافته‏تر است.

    سال 1389 است، بیست و یک سال از پایان جنگ می‏گذرد و سه شخصیت اصلی «روبان قرمز» در بیابانی نامشخص در پی خواسته‏های خویش هستند و می‏کوشند واقعیت روز را به نفع خود تغییر دهند و دیگران را مطیع خویش نمایند.

    «داود» رزمنده‏ای است باقیمانده از سالهای جنگ. او زندگی‏اش را وقف پاکسازی منطقه و خنثی کردن مینهای مانده از آن سالها کرده است و به قول خودش دنیا و هوسهای دنیایش را خنثی می‏کند. وی فضای پاکسازی نشده میدان مین را با روبانهای قرمز محدود کرده است و به کندی لاک‏پشتش، مشغول خنثی کردن آنهاست. داود مردی آرمانگراست که می‏کوشد با یاد دوستان همرزمش خویشتن را ارضا کند و با کارش دلبستگی‏اش به جنگ و مردانگی را نشان دهد و ارزشها را پاس بدارد.

    «جمعه»، مردی افغانی است با گذشته‏ای مبهم. وی زنش را در افغانستان از دست داده و اینک در گورستان تانکها در تنهایی خویش کتاب می‏خواند و ساز می‏زند و به زنش فکر می‏کند. او با واقعیت روزمره، زندگیش را می‏گذراند و با دنیای داود و ارزشهای او فاصله بسیاری دارد.

    آرامش این دو مرد با ورود «محبوبه» به هم می‏خورد. وی زن جوانی است که بعد از سالها به مزرعه پدرش در جنوب ایران بازگشته است تا در آنجا ساکن شود، ولی ارث پدری را ویرانه‏ای محصور در روبانهای قرمز می‏یابد. با اینهمه آرام و بی‏خیال است و بی‏خبر از همه جا وارد محدوده روبانها می‏شود. داود وی را می‏بیند و می‏گوید: «اینجا مین کاشته‏اند.» محبوبه هم با سادگی پاسخ می‏دهد: «اینجا زمین ماست، هرچه بخواهیم بعدا می‏کاریم.»


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الثلاثاء فبراير 09, 2010 5:29 am

    دو نقد کوتاه:

    نقد فیلم روبان قرمز



    فیلم روبان قرمز فیلمی نمادین است و من میخواهم از تمام این نمادها سهتایشان را انتخاب کنم و دربارهی آنها حرف بزنم. آن سه نماد سه شخصیت داستاناند که هر کدام نماد یک قشر از جامعهی ما هستند.جمعه، نماد جامعهی روشنفکری است، داوود، نماد جامعهی به اصطلاح مذهبی یا بسیجی است ومحبوبه، نماد مردم عادی است.

    در کل داستان جمعه تلاش میکند بین داوود و محبوبه تفرقه بیندازد. مثلا در صحنهای که جمعه به داوود میگوید گردنبند را محبوبه به من داد و یا موقعی که جمعه به محبوبه میگوید این زمین حق تو است یا وقتی به محبوبه میگوید زبان داوود تفنگش است که این نشان میدهد روشنفکرها دارند بین مردم وبسیجیها اختلاف میاندازند واز آن سو نیز خود بسیجیها هم کاری میکنند که مردم از آنها بدشان بیاید. مثلا صدای خشن داوود یا اینکه میخواهد محبوبه را بیرون کند یا اینکه سرش داد میزند یا تفنگ به دست گرفتن داوود و در کل اخلاق بد او مانع نزدیکی محبوبه به او میشود.

    در فیلم هر چه داوود و جمعه دعوا میکنند سر محبوبه است یا اینکه میخواهند بگویند کدام یک بر حق است ولی این کارشان همیشه با نارضایتی وناراحتی محبوبه همراه است. مثلا در صحنهی مباهله یا دعوای کنار تانک که تن به تن است. این یعنی اینکه هر چه بسیجیها و روشنفکران با هم مجادله میکنند این به ضرر مردم تمام میشود و مردم این وسط از دست

    میروند.

    در فیلم نشان میدهد که داوود در گذشته است، محبوبه در حال است و جمعه در آینده زندگی می­کند و نقطهی قوت فیلم این است که هیچ کدامشان را به خاطر طرز تفکرشان مقصر نمیداند ولی به هر کدام میگوید که گذشته وحال وآینده را رها نکنند. مثلا در صحنهای که داوود به گذشته میرود، فیلم به محبوبه میگوید که گذشته را فراموش نکن.

    در کل من فیلم را دوست دارم وبه نظر من محبوبه شخصیت مثبتتری نسبت به دو نفر دیگر است چون نه به حرف جمعه گوش میکند نه به حرف داوود و کار خودش را میکند. ولی از نظر کارگردان داوود بهتر است زیرا آخر در صحنهای که لاکپشت به عکس محبوبه میرسد، داوود به محبوبه می­رسد.

    «محمدرضا نقوی»


    به نظر من این فیلم به شدت نمادین میباشد و دارای معنی بسیار متفاوت از برداشتهای اولیه است. با عمیقتر کردن تفکر بر روی کلیات فیلم، نقشها وتکتک آیتمهای اصلی موجود و در کنار هم قرار دادن و مرتب کردن و طبقهبندی این موارد وکنار گذاشتن جزئیات غیر مرتبط با اصل داستان و دقت روی شخصیتپردازیها، به این نمادها پی بردهام. البته حتی تمام این تلاشها الزاما نمیتوانسته بر نقد من از این فیلم صحه گذارد و باز هم جای خطا وجود دارد.

    در اینجا گذرا به این نمادها میپردازم. نام فیلم (روبان قرمز) با نوارهای قرمز رنگ موجود در اطراف میدانهای مین ارتباط معنایی دارد. در واقع این نوارها حد ومرزها و باید و نبایدها یا به عبارتی خط قرمزهای فرهنگی، سیاسی و اجتماعی است که هر فردی ملزم به قرارگیری در این محیط و در این چهارچوبهاست. هر کسی با تخطی از این مرزها وارد دنیایی از مخاطرات شده و برای خود مشکل ایجاد میکند.

    محبوبه را میتوان نشان ایران دانست. یعنی در واقع محبوبه نشانگر ملت ایران و انتخابهای آنان است. در بخشی که دراز کشیدن او در گهواره را نشان میدهد منظور از گهواره را مهد ایران دانسته­ام. احساس تعلق بیش از حد او به این مرز و بوم (در چند نشانه میگوید اینجا خانهاش است) می­تواند ما را بیشتر به این مساله نزدیک کند. در اینجا در واقع نقش اصلی را تفکرات و انتخابهای محبوبه بازی میکند و فیلم با هدف به نمایش گذاشتن همین انتخابها ساخته شده.

    داوود نمادی از سنتگراییها و تفکرات غالبا مذهبی است اما او هم عاری از خطا نیست. در قسمتی، محبوبه با اشاره به اسلحه، میگوید زبانت را بردار و این ناتوانی استفاده غلط از زور و قدرت را توسط او نشان میدهد. از آنجا که در بخشهای پایانی فیلم از آن زمین آب میجوشد به مسالهی بر حق بودن داوود پی میبریم زیرا او به این مساله از ابتدا یقین داشت. او مدام در افتخارات قبلی خود و در رشادتها و جنگها سیر میکند.

    داوود و جمعه هر کدام نمادی از دو شیوهی متداول و متفاوت در تفکرند. ایران نیز در گیر و دار انتخاب یکی از این دو سبک است. (محبوبه هنگامی که از درون تانک به بیرون از آن نگاه میکند آن دو مرد را در پوششها (تعابیر گوناگون) میبیند و هر بار محکم آن را رد کرده (نه گفتنها) و باز خود را وارد عالمی از تردیدها میسازد)! این بخش از فیلم ضعف ایران را در انتخاب بیان میسازد. جمعه نمادی از غربزدگی و تأثیرگذاری اعمال بیگانه بر تفکرات مردم ایران است (گیتار همراه او و استفاده از آن در پاسخ به داوود در جایی که داوود تیر میزند و با هر تیر داوود او هم چند بار گیتار نشانه همین مساله است.)

    در یک جمعبندی میفهمیم داوود راست میگفت اما متاسفانه انتخابهای ایران به سمت غربزدگی­ها گرایش بیشتری پیدا میکند (محبوبه در انتها با جمعه ازدواج کرد) و ظاهر ساختگی ساز و غرب را به باطن اصیل داوود ترجیه داد. از طرفی میفهمیم حرف حق را نمیتوان با زور (اسلحه داوود) به ملتی قبولاند!

    «سیدمحمدمسعود صدرنژاد»


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الثلاثاء فبراير 09, 2010 5:39 am

    قسمتهایی از خاطرات رضا کیانیان از فیلم روبان قرمز:

    روبان قرمز کاری با سه پرسوناژ ولی بسیار مشکل،در نگاه اول" روبان قرمز"آنقدرها هم مشکل نشان نمی داد.اما وقتی او در این فیلم وارد شد سختی های کار نمایان شد.

    کیانیان در این فیلم در نقش((جمعه)) در کنار محبوبه (آزیتا حاجیان)حضور داشت و به غیر از بازیگری،مشاور فیلم نامه،مشاور هنری ابراهیم حاتمی کیا و طراح لباس فیلم بود که هر کدام داستان متفاوتی را می طلبید.



    ((قرار بود جمعه گیوه بپوشد،گیوه ای که برای من خریده بودند،کمی گشاد بود و این ماجرا را در جزیره قشم فهمیدم.جایی که دیگر برای تعویض گیوه جای مناسبی نبود.یعنی مجبور بودم همان گیوه گشاد را بپوشم.راه افتادم تا برای گیوه(کفی)پیدا کنم تا کمی کوچک شود.با کمک و توطئه ابراهیم اصغرزاده کفی کفشهایی را که حاتمی کیا از فرانسه برای خودش آورده بود گرفتم.اما کار ساز نشد.در ضمن در اثر استفاده گیوه ها جا باز می کردند و من جبرا از آنها استفاده می کردم تا زمانی که اولین راش ها را دیدم،می دانید چه اتفاقی افتاده بود؟گیوه ها برای من نوعی را رفتن درست کرده بودند که برای((جمعه))خوب بود. در نتیجه از گشادی گیوه ها محافظت کردم و خودم را در راه رفتنم به آنها سپردم.))


    ((وقتی فیلم نامه را می نوشتیم کلی خوشحال بودیم که بعد از ((آژانس شیشه ای))فیلم خلوت،آرام و جمع و جوری را کار خواهیم کرد.سه تا بازیگر...جمع و جور...همیشه همین سه تا نقش و سه تا بازیگر ما را فریب داد...وقتی فیلم نامه را می نوشتیم،می دانستیم فیلم نامه سختی است اما فکر می کردیم اجرای ساده ای خواهد داشت!سه تا نقش...دو تا از این نقش ها که حاج کاظم و سلحشور بودند حالا در یک موقعیت دیگر و حال و هوای دیگر.یکی ایرانی، یکی افغانی و سومی زنی بود که تا به حال به این فشرده در فیلم های((حاتمی کیا))حضور نداشت.این فیلم هم به جهاتی شبیه آژانس بود.حاج کاظم و سلحشور طبق معمول بحثشان می شود اما سر چی؟ سر یک زن.ظاهرا یک مثلث عشقی است.اما باطن آن یک مثلث عشقی-آرمانی است چون ((داوود)) و ((جمعه))دو تا آدم نیستند مثل حاج کاظم و سلحشور دو نوع نگاه آرمانی به جامعه و مردم هستند.اگر در(( آژانس شیشه ای)) بحث این دو بر سر دوران قدرتمندی شان بود در ((روبان قرمز))بحثشان راجع به مسایل کلی بشری است،گذشته،آینده،عشق،وسوسه،دروغ،تنهایی،بودن یا نبودن،جنگ،صلح،مرزو بی مرزی و مرگ و زندگی.))


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الثلاثاء فبراير 09, 2010 5:40 am

    رضا کیانیان در(( روبان قرمز)) نقش ((جمعه))،مهاجر افغانی را بازی کرد که داخل یک مثلث عشقی شده است.این نوع بازی و نوع لوکیشن های فیلم در نوع خودش بی نظیر می نمود.کیانیا خود در مصاحبه ای چگونگی یافتن این لوکیشن خاص را شرح داده است.او در این مورد گفته است که تمامی مکانهایی که فکر می کرده اند را گشته اند و تیم های مختلفی را برای بازدید فرستاده اند حتی هلی کوپتر اجاره کرده اند و بیشتر گشته اند ولی دست آخر به قشم رسیده اند.او برای در آوردن نقش(( جمعه))،افغانی فیلم کوشش های زیادی را متحمل شده است.



    ((اوایل ازیک مشاور به نام عبداالوهاب مددی که انسانی بسیاربا سواد و فرهیخته بود و یک خانم به نام سلیمه رنگزن که زن باتجربه اب در کار نمایش بود دعوت کردیم بیایند و به ((جمعه)) و ((محبوبه)) اولا لهجه بیاموزند و ثانیا حرکات آنها را کنترل کنند در ضمن تا آخر کار با ما باشند و این نظارت شان را ادامه دهند.آن موقع(( یاسمن ملک نصر))،محبوبه را تمرین می کرد یادگیری لهجه ها خوب پیش می رفت.من چون لهجه مشهدی را خوب می دانستم قرار شد افغانی هراتی صحبت کنمورفتم کلی کار کردم.با افغانی ها نشست و برخاست کردم.همین طور در مورد(( محبوبه))،با((یاسمن ملک نصر)) و خانم مشاورمان رفتیم اهواز،در روستایی بازنان عرب صحبت کردیم و ویدیو گرفتیم و من لباس محبوبه را طراحی کردم.))



    رضا کیانیان از آن دسته از آدم هاییست که دوست دارد به خاطر حیطه کاری اش در همه چیز کنجکاوی و در همه رشته ها سرک بکشد.او جزء بازیگران آپارتمانی سریال های تله تئاتری نیست و این مسئله نقطه قوت اوست.



    ((در یک جلسه با زنان عرب،من هم شرکت کردم.به راحتی مرا پذیرفتند.هم زنان و هم شوهرانشان اجازه دادند به اتاق زنها بروم.مرا خودی می دانستند چون مرا در تلویزیون دیده بودند و از قبل به من همذات شده بودند با من مثل اقوامشان رفتار میکردند،جمشید صدایم می کردند.آنها اکثرا چند((هوو)) داشتند.از این موضوع ناراحت هم نبودند بزرگتر آنها وقتی فهمید من یک زن دارم،خیلی تعجب کرد و گفت:تو مرد نیستی.

    مرد باید بیست تا زن داشته باشد.هر چه بیشتر داشته باشد مردتر است.گفت ما خودمان برای شوهرانمان به خواستگاری می رویم در روستاهای اهواز اکثرا زنان عرب کار میکنند و شوهران کنار آفتاب گپ می زنند و قلیان می کشند.درضمن زن عرب بسیار عاشق پیشه است.همان بزرگتر زنان در آن جلسه گفت اگر زن عرب عاشق شود به هر قیمتی که شده مردش را تصاحب می کندحتی به قیمت زندگی اش.چون کشتن زنان در روستاهای اهواز امری عادی است کافی است شوهر،پدر،برادر و اقوامش به او شک ببرند قتلش حتمی است.همین حرفها شد اساس و چراغ راهنمای بازیگر برای جان بخشی به نقش((محبوبه)).بعدها ساعت ها با ((حاجیان))به بازار سنتی قشم می رفتیم و زنان عرب را نگاه می کردیم و درباره شان بحث می کردیم.))

    مبنع:مجله سینما و ویدئو،شماره 353،سال1382.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الثلاثاء فبراير 09, 2010 9:05 am

    «ابراهیم حاتمی‏کیا» در طول پانزده سالی که فیلم می‏سازد، در هر ده اثر خود از «هویت» گرفته تا «روبان قرمز» چه مستقیم و چه غیر مستقیم به سینمای جنگ پرداخته و مضامین دلخواهش را آن طور که می‏خواسته، با الفبای سینما به تصویر کشیده است. وی تنها کارگردانی می‏باشد که تمام آثارش به دور از سینمای اکشن و حادثه‏ای به جنگ و پیامدهای بعد از آن پرداخته است. به فرض در «آژانس شیشه‏ای» نهمین فیلم «حاتمی‏کیا»، او به سرگذشت آدمهایی می‏پردازد که هنوز زخم جنگ در آنها تازه است و آرمانهای دفاع مقدس برایشان عزیز و ارزشمند، ولی دیگرانی هستند که با واقعیات روز زندگی می‏کنند و به مشکلات باقیمانده از جنگ توجهی ندارند. «آژانس شیشه‏ای» از تقابل آرمانگرایی و واقع‏گرایی سخن به میان می‏آورد همان طور که «روبان قرمز» در ادامه آن به همین موضوع تکیه دارد و به نظر می‏رسد که ساختار فیلمنامه آن نیز نسبت به فیلمهای قبلی «حاتمی‏کیا» تکامل یافته‏تر است.

    سال 1389 است، بیست و یک سال از پایان جنگ می‏گذرد و سه شخصیت اصلی «روبان قرمز» در بیابانی نامشخص در پی خواسته‏های خویش هستند و می‏کوشند واقعیت روز را به نفع خود تغییر دهند و دیگران را مطیع خویش نمایند.

    «داود» رزمنده‏ای است باقیمانده از سالهای جنگ. او زندگی‏اش را وقف پاکسازی منطقه و خنثی کردن مینهای مانده از آن سالها کرده است و به قول خودش دنیا و هوسهای دنیایش را خنثی می‏کند. وی فضای پاکسازی نشده میدان مین را با روبانهای قرمز محدود کرده است و به کندی لاک‏پشتش، مشغول خنثی کردن آنهاست. داود مردی آرمانگراست که می‏کوشد با یاد دوستان همرزمش خویشتن را ارضا کند و با کارش دلبستگی‏اش به جنگ و مردانگی را نشان دهد و ارزشها را پاس بدارد.

    «جمعه»، مردی افغانی است با گذشته‏ای مبهم. وی زنش را در افغانستان از دست داده و اینک در گورستان تانکها در تنهایی خویش کتاب می‏خواند و ساز می‏زند و به زنش فکر می‏کند. او با واقعیت روزمره، زندگیش را می‏گذراند و با دنیای داود و ارزشهای او فاصله بسیاری دارد.

    آرامش این دو مرد با ورود «محبوبه» به هم می‏خورد. وی زن جوانی است که بعد از سالها به مزرعه پدرش در جنوب ایران بازگشته است تا در آنجا ساکن شود، ولی ارث پدری را ویرانه‏ای محصور در روبانهای قرمز می‏یابد. با اینهمه آرام و بی‏خیال است و بی‏خبر از همه جا وارد محدوده روبانها می‏شود. داود وی را می‏بیند و می‏گوید: «اینجا مین کاشته‏اند.» محبوبه هم با سادگی پاسخ می‏دهد: «اینجا زمین ماست، هرچه بخواهیم بعدا می‏کاریم.» زن خطر را درک نمی‏کند و بی‏توجه به حرفهای داود از میان روبانها به سمت خانه پدری‏اش می‏رود و در میان خرابه‏ها به دنبال یافتن خاطرات کودکیش کنکاش می‏کند و اول از همه ننویش را می‏یابد و چون کودکی تازه متولد شده تن خسته‏اش را به آرامش گهواره می‏سپارد تا اینکه کم‏کم رؤیایش رنگ واقعیت به خود می‏گیرد. او در میان آشغالها و تل خاکی که حیاط را اشغال کرده است یک تانک عراقی می‏یابد و هیجان‏زده مشغول خالی کردن اطراف آن می‏شود. زن از یافتن تانک شادمان است و می‏پندارد این همان گنجی است که در خواب دیده است. جمعه نیز بر این رؤیا صحه می‏گذارد و می‏گوید که تانک قیمتی است و مثل یک گنج می‏ماند. زن به درون تانک می‏رود و با اسکلت یک عراقی روبه‏رو می‏شود و موشهایی که روی اسکلت می‏چرخند، ترس بر او غلبه کرده و از حال می‏رود و در عالم خواب و خیال مادرش را می‏بیند که به کمک او آمده، در تانک را باز کرده و می‏خواهد وی را بیرون بیاورد ولی ناگهان دست مادر تبدیل به دست مرد افغانی می‏شود و محبوبه سرآسیمه به خود می‏آید و می‏بیند هنوز در تانک است و جمعه برای کمک به وی آمده است.

    داود که از رفت و آمد آن دو به تنگ آمده است به محبوبه هشدار می‏دهد که آنجا منطقه نظامی است و او حق کشتن دارد. محبوبه از خانه خارج شده و اعلام می‏کند این بار دومی است که از خانه‏اش بیرون رانده می‏شود اما جمعه، محبوبه را تحریک می‏کند که به مزرعه‏اش بازگردد و حقش را از داود بگیرد و اضافه می‏کند که «به من اعتماد کن» و محبوبه می‏گوید به هیچ مردی اعتماد نمی‏کند. گرچه با گذشت زمان این اعتماد پیدا می‏شود و محبوبه گردنبندش را به جمعه می‏بخشد، گردنبندی که ابتدا داود آن را از میان خرابه‏های خانه یافته است و عکس محبوبه را روی آن دیده، پس آن را به صاحب اصلیش برمی‏گرداند و محبوبه گردنبند را به جمعه می‏بخشد و جمعه آن را دوباره به داود می‏دهد و محبوبه باز آن را از وی پس می‏گیرد و به جمعه می‏گوید نباید هدیه‏ای را که از یک زن گرفته است به دیگری بدهد. گویا این گردنبند نشانه مهر و عاطفه‏ای است که ابتدا داود را برمی‏انگیزد و سپس این عشق و علاقه بین سه شخصیت دست به دست می‏گردد تا اینکه در مدتی کوتاه هر دو مرد عاشق محبوبه می‏شوند و همان مثلث معروف عشق آثار دراماتیک پیدایش می‏شود.

    البته محبوبه به جمعه گرایش بیشتری دارد چرا که او مهربان‏تر است و به وی کمک می‏کند ولی داود با ظاهری ژولیده، کلامی خشن و رفتاری تند محبوبه را به تنگ آورده است. او با زبان اسلحه بیشتر آشناست و کمتر در پی ارتباط کلامی با بقیه است، بر عکس جمعه که در اندیشه برقراری ارتباط بیشتری با محبوبه است. او چهره زنش را در صورت محبوبه می‏بیند و حتی جورابهای وی را که بسیار دوست دارد به محبوبه می‏بخشد. او مردی عاطفی است که همیشه سازش همراهش است، سازی که با یک قوطی حلبی و تکه‏ای چوب و سیم ساخته شده است و در عوض داود همیشه اسلحه به دست در مقابل آن دو ایستاده است. داودی که باید نشانه حفظ ارزشها و رشادتهای جنگ باشد معلوم نیست چرا اینهمه خشن است و فقط خشونت را از جنگ به ارث برده است! بیننده دوست دارد شخصیت مثبت فیلم رفتار و کردار مثبتی نیز داشته باشد نه اینکه بخواهد همه جا حرفش را با سلاحش پیش ببرد.

    از آنجایی که جمعه نیز چون داود در جنگ و سرنوشت سیاسی کشورش دخیل بوده و در افغانستان روی مینها زندگی کرده، راه رفته و ازدواج کرده است لذا خودش را چون داود مستحق زندگی در آنجا و اظهارنظر می‏داند و به محبوبه کمک می‏کند تا تانکش را بفروشد. او در نماهای مختلف تانک را پاک می‏کند، تار می‏زند، تانک را تعمیر می‏کند، ساز می‏زند، محبوبه النگوهایش را می‏فروشد، جمعه برای تانک بنزین و لوازم یدکی می‏خرد، محبوبه شادمان است، جمعه سخت کار می‏کند و شور زندگی را در محبوبه زنده‏تر می‏کند و می‏گوید: «محبوبه می‏بینی که جمعه چطور روی جاده مرگ، جاده زندگی را باز می‏کند.» این صحنه‏های رمانتیک با کمک موسیقی زیبای فیلم به عشق و علاقه محبوبه و جمعه تأکید می‏نماید. مرد

    تفکری فرا وطنی دارد و سرسختانه در پی شکستن حصارها می‏باشد. او وجود مرزها را شوخی تلقی می‏کند و به محبوبه می‏گوید اگر با وی ازدواج کند، بچه‏هایشان با هیچ کشوری جنگ نمی‏کنند. اما محبوبه در خیالات خودش است و به جمعه می‏گوید: «چرا مردهای اینجا اینقدر دیوانه هستند.» ولی عاقبت همین زن به خواستگاری یکی از همین مردهای دیوانه جواب مثبت می‏دهد و داود که پاسخ منفی شنیده آنجا را ترک می‏کند تا کس دیگری به جای وی برای خنثی کردن مینها بازگردد. جمعه تانک را برای عروسی آذین می‏بندد و زن خود را می‏آراید تا سوار بر مرکب عروس آنجا را ترک گوید و تانکش را با کمک جمعه به آدمهای آن سوی مرز بفروشد که ناگهان داود دوباره پیدایش می‏شود و مانع خروج تانک از خانه محبوبه می‏گردد. ظاهرا دعوای دو مرد بر سر بردن و یا نبردن تانک است و در باطن دعوا بر سر بردن محبوبه و باز اگر بخواهیم عمیق‏تر به ماجرا نگاه کنیم دعوا بر سر همسو کردن مردم و عقاید آنها به نفع خودشان است.

    داود که نتوانسته هوسهایش را خنثی کند نمی‏خواهد محبوبه از آنجا برود. جمعه خشمگین از این کشمکش تانک را به روی زمین مین می‏فرستد و تانک چادر داود را خراب می‏کند و به مینها می‏رسد و از محل انفجار تانک چشمه‏ای می‏جوشد، چشمه‏ای که داود نویدش را به دوستانش داده بود. در بیست و چند سال گذشته داود و همرزمانش در این محل جنگیده و همه از تشنگی از پا درآمده بودند ولی وی مطمئن بود که حتما روزی از اینجا چشمه‏ای خواهد جوشید.

    آب وارد تونلی می‏شود که داود هر شب حماسه‏های جنگ را بر دیواره‏های آن جاودانه می‏ساخت. لاک‏پشت داود به آب می‏زند از حجاریهای مربوط به صحنه‏های رزم می‏گذرد و در انتها به نقش عشق می‏رسد و به آخرین کنده‏کاری که چهره خندان محبوبه است. داود به سمت محبوبه می‏شتابد و جمعه چون کوهی خاموش به آن دو می‏نگرد. محبوبه توانسته است داود را به مرزهای یک انسان واقعی برساند و او را از آرمانها و ایده‏آلهایش اندکی دور سازد. در عوض خود نیز تحت تأثیر آرمانهای داود قرار می‏گیرد و چون او، به عالم شهود و کشف می‏رسد. محبوبه در خاطرات مرد شریک شده و شاهد رزمندگانی می‏شود که از بی‏آبی در حال شهید شدن هستند و یا هنگام آب برداشتن از همان چشمه خیالی داود شهید شده‏اند. حتی هنگامی که محبوبه می‏خواهد به داود آب بدهد با اینکه از قمقمه صدای آب می‏آید ولی آبی در آن نیست و داود تشنه‏لب است اما هنگامی که داود از میدان مین می‏رود، محبوبه با شک و تردید قمقمه را تکان می‏دهد و این بار همان ظرف خالی پر از آب است و گویا قرار است داود نیز مثل دوستانش تشنه‏لب باشد.

    البته انفجارهای پی در پی نیز در شکلی استعاری به ایجاد فضای خاص جنگی کمک می‏کند. اولین انفجار مربوط به چمدان محبوبه در آغاز فیلم است، لباسها و وسایل محبوبه به هوا پرتاب می‏شود و نماد از بین رفتن آرزوها و مایملک مردم در جنگ می‏گردد. دومین انفجار مربوط به وقتی است که داود بالشتی را که محبوبه به شکمش بسته است تا حامله بنمایاند، روی مین پرت می‏کند و می‏گوید: «بچه‏ات رفت روی هوا» و انبوه پرهایی است که در آسمان می‏رقصند. سپس در سکانس مباهله، هنگامی که داود با سلاحش و جمعه با سازش به خاطر محبوبه روی میدان مین می‏روند تا معلوم کنند کدام بر حقند، این اسلحه داود است که توسط محبوبه روی مینی پرتاب می‏شود و محبوبه اظهار می‏کند که زبان او را روی مین انداخته است و چه جالب است که بعد از این سکانس داود به جای مین از زمین سازدهنی پیدا می‏کند، شاید زبانی لطیف‏تر و به دور از خشونت.

    چهارمین انفجار در دست خود داود است. وی هنگام خنثی‏سازی یک مین به خطا می‏رود و مجروح می‏شود. داودی که بدون هیچ اشتباهی تا به حال به کارش مشغول بود اینک وقتی از محبوبه، «نه» شنیده و فهمیده دلش پیش جمعه است، خودش را می‏بازد و با حواسپرتی به خود صدمه می‏زند.

    و انفجار آخر، همان نقطه اوج فیلم و منفجر شدن تانک است و به حقیقت پیوستن سخن داود و عیان شدن عشق درونیش نسبت به محبوبه. این پایان، تمام حرفهای داود را ثابت می‏کند و نشانه پیروزی آرمانهای جنگ می‏شود.

    جدای از این سه شخصیت، حضور دو حیوان، سگ و لاک‏پشت نیز حائز اهمیت

    است. هر مرد حیوانی دارد که به تعبیری نشان‏دهنده نیمه پنهان شخصیت و یا همان هوسهای حیوانی اوست. داود ظاهرا خشونت‏طلب و عصبی است ولی درونش چون لاک‏پشت، آرام و متین است. گویا همین جانور نماد عقل داود است و در تصمیم‏گیریهای او دخیل می‏باشد. مثلاً وقتی که داود می‏خواهد میدان مین را به قهر ترک کند و برود این لاک‏پشت اوست که روی وسایلش می‏نشیند و مانع رفتن او می‏شود. در چندین نمای فیلم نیز داود با لاک‏پشت حرف می‏زند و از او می‏خواهد که برای نجات جان خودش از آنجا برود.

    اما سگ جمعه که شخصیتی وحشی و پر سر و صدا دارد، نشانگر نیمه دیگر وجود مرد افغانی است. گرچه به چشم سر، جمعه آرام و منطقی است ولی شاید درونش و دیدش نسبت به محبوبه همچون سگی سیاه است و دلیل این سخن همان است که وقتی محبوبه برای بار دوم به محل گورستان تانکها می‏رود، سگ به وی حمله می‏کند و جمعه می‏گوید آن سگ دیگر قلاده ندارد و بهتر است او دیگر پایش را آنجا نگذارد. سگ نماد پرخاشگری و عصیان درونی جمعه است. حتی کار هر دو مرد هم حکایت از شخصیتهای آنها دارد. داود در میدان مین مشغول است، مینی که در عین آرامی و ناپیدایی با یک حرکت کوچک همه چیز را بر هم خواهد ریخت و نوید مرگ خواهد شد. جمعه نیز نگهبان گورستان تانکهاست، تانکهایی با هیبتهایی خشن، و اما از کار افتاده که پتانسیل تبدیل شدن به پیک مرگ را در درون خود دارند.

    مین، تانک، سگ، لاک‏پشت، زمین، زن، چشمه حقیقت، لبهای تشنه و ... همه و همه به گونه‏ای نشان از توجه «حاتمی‏کیا» به ایجاد فضایی خاص و خلق روابطی سمبلیک و استعاری دارد. علاوه بر معنای ظاهری اثر و جدای از شخصیتهای مقتدر فیلم که هر سه در نقش خود به خوبی می‏درخشند، تمامی حرکات و گفتار آنان، تعبیری جهانی می‏یابد و سعی می‏نماید در میان خشونت جنگ راهی به آرامش صلح بیابد؛ چون روبانهای سرخ‏رنگی که از میان مرگ، راهی به سوی امنیت و عشق باز می‏کنند، راهی که به خانه محبوبه و یا همان مأوای عشق منتهی می‏شوند. داود گرچه خشن و بی‏رحم است ولی گاه بسیار مهربان می‏شود و چون صحنه‏ای که عقربی دست محبوبه را نیش زده است به کمک او می‏آید، سفره نان قرمزی کنار او می‏گذارد و سایبانی سرخ بالای سرش درست می‏کند. حتی جایی که محبوبه را با خشونت از خود می‏راند قلبا دلبسته اوست و با منوری مسیر محبوبه را روشن می‏کند تا رفتن او را ببیند و همچنین مخاطب ببیند که برق عشق چگونه در چشمان مغرور وی می‏درخشد.

    البته نگاه استعاری کارگردان قبلاً نیز در سه فیلم، «خاکستر سبز»، «برج مینو» و «بوی پیراهن یوسف» به خوبی نمایان بود و این بار «روبان قرمز» تماما استعاره است و نماد. نگاه خاص دوربین و کارگردانی ویژه فیلم نیز در راستای همین دید مخصوص است و سعی دارد تماشاگر را از دریچه دوربین کارگردان با وقایع سال 1389 روبه‏رو کند. زمان و مکانی فرضی که هنوز هیچ کس آن را تجربه نکرده است. البته قابل ذکر است فیلم «تا پیروزی» نیز محتوا و مضمونی چون «روبان قرمز» دارد. در این فیلم غربی نیز در زمان و مکانی نامشخص دو مرد و یک زن به پایان دنیا رسیده‏اند و هر کدام سعی دارند با خشونت در محدوده خود ریاست کنند و زن آواره میان این دو مرد سعی دارد به استقلال برسد.

    حال باید دید بعد از این «حاتمی‏کیا» با دنیای سمبلهایش چه خواهد کرد و چگونه سینمای جنگ را زنده نگاه خواهد داشت، البته آن روز دور نیست. «موج مرده» یازدهمین فیلم این کارگردان در راه است. اثری دیگر در پویایی سینمای جنگ و نگاه متفاوت سازنده‏اش به ارزشهای دفاع مقدس. البته سریال «لیلا و جنگ» کار جدید «حاتمی‏کیا» در قالب یک مجموعه تلویزیونی، در دست ساخت است که نگاهی به زندگی لیلا در جنگ دارد. در هر حال مخاطب «ابراهیم حاتمی‏کیا» و آثارش همچنان در انتظار است تا دنباله‏های روبان قرمز را در دیگر فیلمهای جنگی این کارگردان ببیند.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الثلاثاء فبراير 09, 2010 9:10 am


    الف تهراني

    « من از اينجا نمي رم اين زمين زمين پدرمه و اين خونه ام خونه من »
    محبوبه با فرياد هم اگر بگويد گاهي كسي نمي شنود. همان كه مي گويد; داود: « اين از كجا پيدايش شده. نمي دونم چرا راش دادم » و يا كسي مثل « جمعه » مي فهمد و حتي براي محبوبه غنيمتي با ارزش مانند يك تانك سالم پيدا مي كند. و به غنيمت خرابي خانه اش تانك را متعلق به او مي داند. حاتمي كيا اين بار تمثيل گونه جنگ را روايت مي كند. بر عكس « ديده بان » به دنبال نجات كسي به استقبال خطر نمي روند چرا كه اهالي روبان قرمز همه به گونه اي خود در خطرند. و همان سان كه ديده بان راهي به سوي خط اول دو دل به خرق عادت و خلاف طبيعتهاي جنگ مي نگرد داود روبان قرمز نيز به دنبال چشمه اي است كه سالها پيش يافته و حالا گم كرده « محبوبه » نيز باورش نمي كند و « جمعه » هم او را مسخره مي كند داود و جمعه با هم دوستي بهم زده اند. شبيه به « مهاجر » دو دوست يكي از غيب مي گويد و يكي از شهود باز هم اگر مقايسه كنيم موارد اينگونه زياد پيدا خواهيم كرد. اين شايد اولين خصيصه يك فيلمساز مولف است كه در همه آثارش يك
    جورهايي ردپاي انديشه هايش در آدم هاي همان فيلمها پيدا مي شود و جالبتر آنكه اين آدمها با خود فيلمساز و درگيريهايش به جلو يا عقب مي روند. يك مقدار يا حتي خيلي بيشترآنها با يكديگر متفاوت مي شوند. اما مي تواني بفهمي اين آدم همان آدم چند فيلم پيش او است.
    قصه يا طرح روبان قرمز خيلي ساده است. « محبوبه » (آزيتا حاجيان ) دختري آواره پس از سالها دوري از وطن و پس از پا گذشت چند سالي از پايان جنگ به خانه اش برمي گردد. در نزديكي خانه به مردي عجيب و غريب
    داود (پرويز پرستويي) كه هنوز با آرمانهاي روزهاي جنگ زندگي مي كند و سخن مي گويد برمي خورد. و بعد از مدتي با قبرستان تانك و نيز آدم هميشه ساكن اين قبرستان جمعه (رضا كيانيان) كه از قضا افغاني ست آشنا مي شود.
    تيتراژ فيلم با اعلام زمان وقايع در چند سال بعد و حروف نامعمول به تو مي گويد: اين بار همه چيز كه كه نه اما خيلي چيزها تمثيل است. محبوبه دختري است كه خواب ديده بختش در شهر خود و ديار پدري است با چمداني از لباس و تور سفيد عروسي. او پول پس اندازش را چون بچه اي در زير لباس پنهان مي كند. چرا كه امروز آدمي كم ارزشتر از پول است. وجود و ارزش هر آدم به مقياس ثروت اوست اينها همه در واقعيات عالم شهود است. وقتي « داود » به دخترك مي گويد: « اگه وضعت اين طور نبود و اون بچه نبود.. . . » دختر در جوابش مي گويد: « اگر نبود چي » بعد بسته اي را از زير لباسش در مي آورد و به او مي دهد: « بيا اين هم بچه م » و راهش را مي كشد كه برود. صداي انفجار او را به خود مي آورد. باز مي گردد. گرد و غبار مي نشيند.
    مرد با خنده به او مي گويد: « چيزي نشده بچه ات رفت روي مين » و مقداري پر در آسمان معلق مي ماند. در قسمتهاي جلوتربا صحنه اي كوتاه از چسباندن تكه هاي پول سوخته به هم توسط محبوبه حاتمي كيا ما را متوجه وجود پول در آن بسته مي سازد. بازگشت به خويشتن خود كمي كه نه بل كه بسيار سخت است. دختر كه در آرزوي يافتن سعادت به ديار خويش آمده است در همان مرحله اول به ميدان مين برمي خورد. خطر خطر و خطر بسيار بعد در شب و تاريكي و تنهايي در خانه پدري عقربي خطرناك او را مي گزد. با كمك « داود » نجات مي يابد. اما خطر هنوز هست. او تانكي سالم را در خانه يافته است. به همسايه خود داود نيز خبر داده است. اما او فقط دختر را با پاسخي از سر خود باز مي كند. محبوبه شايد از سركنجكاوي و بيشتر آنكه هماي سعادت خود را در تانك ديده اطراف آن را خالي مي كند و به درون تانك مي رود. هنوز از فتح خود كاملا كامياب نشده كه با جنازه اي برخورد مي كند. مي ترسد از مرگ كه شايد تاوان طمع او بوده است. و درون تانك روياهاي سعادت خود را يك يك از روزنه هاي چشمي تانك مي بيند. هر بار نه مي گويد. چون نمي داند سعادتش در چيست. فقط تانك را به عنوان نشاني از سعادت پذيرفته است.
    عجيب است كه « جمعه » به اصرار « داود » به سراغ « محبوبه » مي رود. او را جانشين همسر از دست رفته اش مي يابد. جمعه با سياست و هوشمندي به تحريك داود مي پردازد كه او را بيرون كند و داود نيز با اسلحه چنين مي كند. اينها تفاوت دو آدم را نشان مي دهد. جمعه موجودي حسابگر و عاقل است كه ايده آل هاي خاص خود را دارد. بيش از هر چيزي واقعيات حاكم بر جهان را به عنوان آرمانهايش پذيرفته است. آرمانهاي او از آسمان به زمين نزول كرده است. افغاني بودنش خيلي ربط به قصه و فضا شايد نداشته باشد كه به نظر بيشتر رد گم كردن است. چرا كه هم امروز مي توان در ميان خيلي ها مثال اين آدم پيدا كرد. « داود » نيز آرمانهايش آسماني است و هنوز نگذاشته است واقعيات زندگي او را به روزمرگي بكشاند. شايد به همين خاطر كه روزمره نيست او را به تبعيد فرستاده اند. مي توان اشاره كرد به اواخر فيلم كه جمعه از او تقاضاي كمك مي كند تا جاده اي را تا جلوي خانه محبوبه پاكسازي كند و او در پاسخش مي گويد: « نفر بعدي رو كه فرستادند اين كار رو انجام مي ده » محبوبه آرماني نيست اما او فقط به واقعيات اعتقاد دارد. باور نمي كند غير واقعيتهاي موجود در دنيا چيزي هم پيدا شود. مثلا معجزه مثلا وجود چشمه اي در برهوت اين سرزمين. براي او حتي واقعيت ها نيز آرماني به حساب نمي آيند. آنجا كه در تانك به همه خواستگارها « نه » مي گويد شايد از سر همين نكته باشد. محل اتفاقات هم از عجايب فيلم است. برهوت است. برهوت كه تمثيل دنياي ما آدمهاست. با اين تمثيل رفت و آمد آن ماشين كه بيابان پرسه مي زند منطقي جلوه مي كند.
    داود براي دخترك آنگاه كه مجروح مي شود به تمثيل قصه چشمها را تعريف مي كند و مي گويد: اينجا مانده است تا به ديگران ثابت كند كه وقتي آب بچه هاي تحت امرش تمام شده بود و ماشين حمل آب را نيز دشمن مورد هدف توپ قرار داد چطور چشمه اي در محل اصابت گلوله توپ سربرآورد. محبوبه نبايد باور كند كه نسل امروزآنهمه قصه و غصه جنگ را دريابد. سخت است به يك جوان هيجده ساله بدون آرمان بگويي كه در روزگاري نه چندان دور هم سن و سالهاي او فرمانده تيپ بودند و با اشتياق به استقبال مرگ خود خواسته رفته اند تا ديگران از خطر رهايي يابند.
    حاتمي كيا قصه چشمه را به صورت زيبايي به تصوير كشيده است. داود فقط اسم ياران گذشته خويش را به زبان مي آورد و آب را ترجيع بند ميان اسامي قرار مي دهد و تصاوير ساكن و نمك سود واقعه را از نگاه محبوبه به شكلي متفاوت نمايان مي سازد. اينها همگي مقدمه اي بر درگيري سه نگاه از سوي سه آدم است. داود و جمعه هر دو علاقه مند به محبوبه مي شوند. محبوبه حرف جمعه را بهتر مي فهمد اما نه به طور كامل ولي به فضاي ذهني داود خود را نزديكتر مي بيند اما آن را باور نمي كند. از درگيري ميان اين دو نفر نيز به شدت بيزار است. داود پس از شكست در جلب محبوبه و مجروح شدن و خروج اجباري از منطقه و حضور در بيمارستان با سر و وضعي متفاوت به آنجا باز مي گردد. او از آرمانهاي خويش دست شسته است اما فهميده كه دنيا و واقعيتهاي آن در حال تغييرند. اين درك از زمانه و اتفاقات دائما در حال جريان براي او تلخ است و اين تلخي به زيبايي با بازي روان پرستويي خود را نشان مي دهد. روانه كردن « جمعه » براي خواستگاري محبوبه نيز نشان از همين پذيرش واقعيت دارد. زماني كه در ميانه راه باز مي گردد و جاده اي را به اندازه عبور يك كاميون براي عبور محبوبه و جمعه باز مي كند و براي خداحافظي به ميان آنها مي رود نشان از پذيرش همان واقعيتها دارد. اين كه بايد براي دنيا نيز كمي مايه گذاشت و عشق دنيايي نيز گاهي زيبايي هايي دارد. و يا در آنجا كه نمي گذارد جمعه تانك را ببرد نشان اعتقاد به آرمان گذشته او دارد. يعني آرمانهايش نمرده اند بلكه به آنها چيزي به نام درك از واقعيت و زمانه خود اضافه شده است. جمعه نيز ديدگاه خود را پس از تعمير تانك به شكل سخنراني براي محبوبه باز مي گويد: « اين مرزها همه الكي است. عجم فارس و عرب همه قديمي شده است و بايد به طور واقعي زندگي كرد و از زندگي لذت برد. در بهترين جاي دنيا كه تو را پذيرا مي شوند زندگي را پي بگيري » از نكات عجيب جمعه كه در فيلم به زيبايي تصوير شده آنجايي است كه او براي تعمير تانك طلاهاي محبوبه را كه به آن دلبستگي دارد با همه ناراحتيش از او مي گيردتا آنجا كه دختر مجبور به چسباندن تكه هاي پول به يكديكر مي شود.
    زيباترين صحنه فيلم را بايد صحنه آخر دانست. تانك به راه مي افتد. چادر داود و راهروهاي منقوش آن را كه گذشته او است خراب مي كند در حالي كه محبوبه در جلوتر ايستاده و جمعه و داود در كنار يكديگر جلوي در خانه. داود ناگهان متوجه جوشيدن چشمه مي شود. چشمه اي سالها در پي او بوده است. لاك پشت كه از اول فيلم حضور داشته به درون راهروهايي كه توسط داود كنده كاري شده مي رود و محبوبه و داود به سوي چشمه مي دوند. لاك پشت جلوي تصوير دختري كه در انتهاي راهرو حك شده است مي ماند. ديدن محبوبه وداود نه به نشان وصال كه نزديكي بيشتر دو نگاه است. محبوبه كه اعتقاد داشته در آنجا فقط چاه خانه پدري وجودداشته كه آنهم پر شده است و داود كه از يافتن چشمه حيات بخش روزهاي جنگ نااميد شده بود. جمعه مي ايستد كه نشان از ايستايي آرمانهاي او است. آرمانهايي كه واقعيتند اما در حد و اندازه هاي يك ايده ال و آرمان قرار ندارند. حاتمي كيا قصه امروز جامعه خود و جهان را در لباس تمثيل به زيبايي به تصوير كشيده است. در اين فيلم سه بازيگر آن هر كدام با ابزارو تكنيكي متفاوت آنچه را كه نياز بوده نشان داده اند. تدوين از هرگونه تصوير اضافي گذشته است و تصاويري با حركت و ضرب آهنگي مطلوب كنار هم قرار داده است. اگر چه فيلمبرداري در حد اعجاز نيست ولي نبايد آن را دست كم گرفت بخصوص آنكه فيلم بصورت اسكوپ مي باشد و با امكانات محدود در ايران كاري فراتر از حد امكانات را پيش روي ما قرار داده است. گفتگوهادر حد ايجازند و بسياري از مفاهيم به عهده تصوير گذاشته شده است.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الثلاثاء فبراير 09, 2010 9:27 am

    نگاهی به « روبان قرمز »

    نادركجايي و بي‌درزماني

    ناصر صفاريان

    از اولين تماشاي« روبان قرمز» تا امروز، هميشه دلم مي‌خواسته اشاره به مليت و قوميت شخصيت‌ها و آن نماي كوتاه كُشته‌هاي ايراني در فيلم وجود نداشت. حيف است اثري كه همه‌چيز را براي جهان‌شمولي و زمان‌شمولي دارد، با چند اشاره ــ كه به‌راحتي قابل حذف است ــ به زمان و مكان خاصي محدود شود. اهميت« روبان قرمز» هم ــ گذشته از ساختار حرفه‌اي‌اش ــ چند لايه بودن آن است و مستتر بودن وضعيت فعلي جامعه ــ بدون نياز به اشارة مستقيم. تفاوت آن با« آژانس شيشه‌اي» هم در همين نكته است.« روبان قرمز» فارغ از مناسبات صريح سياسي و اجتماعي پيش مي‌رود، و بيننده را با مناسبات هميشگي بشر درگير مي‌كند؛ و به‌همين دليل، بر بينندة اين‌جايي و آن‌جايي و امروز و فردايي، تأثيري ــ كم‌وبيش ــ يكسان دارد. اما هنگام ديدن« آژانس شيشه‌اي»، تماشاگر امروزي/ اين‌جايي ــ ناخودآگاه ــ با مسايل فرامتني درگير مي‌شود و نگاهي متفاوت با بينندة خارجي يا بيننده‌اي از سال‌هاي بعد پيدا مي‌كند. همان‌طور كه به‌طور قطع، همين بينندة امروزي/ اين‌جايي، سال‌ها بعد وقتي فارغ از مناسبات اجتماعي و سياسي با فيلم روبه‌رو شود، آن را به‌عنوان داستاني جذاب و فيلمي خوش‌ساخت خواهد پذيرفت.



    به صحرا شدم، عشق باريده بود

    (شمارة 247، بهمن 1378)

    نگاه آسماني ــ با تماشاي« روبان قرمز»، نگراني حاصل از« آژانس شيشه‌اي» رنگ مي‌بازد. پس از آن فيلم يك‌سويه ــ كه با دنياي هميشگي حاتمي‌كيا بيگانه مي‌نمود ــ دوباره شاهد نگاهي آسماني هستيم. دوباره حق ميان آدم‌ها تقسيم شده و دوباره همة حق نزد همة آدم‌هاست.

    زن، قطب اصلي ماجرا ــ پس از تجربة تزييني و سنگي «وصل نيكان»، تجربة احساساتي« از كرخه تا راين»، تجربة حاشيه‌اي« بوي پيرهن يوسف»، و تجربه‌هاي فرازميني و معنوي« خاكستر سبز» و« برج مينو»، اين بار زن فيلم‌هاي حاتمي‌كيا، هم قطب اصلي ماجراست و هم حضوري مادي و قابل لمس دارد. اين بار داستان ــ و اصلاً همه چيز ــ با زن و حضور او شكل مي‌گيرد. اين‌جا زن است كه از مردها استفاده مي‌كند و آن‌ها را به‌كار مي‌گيرد. محبوبه از همان ابتدا به داوود بدوبيراه مي‌گويد؛ وقتي عقرب او را مي‌گزد و براي كمك خواستن به سراغ داوود مي‌رود زير لب مي‌گويد: «اگه عقرب نزده بود، اصلاً نمي‌اومدم سراغت!»، به‌صراحت به جمعه مي‌گويد: «به هيچ مردي اعتماد نمي‌كنم»، و با اين‌همه، با اين وجود كه مردها هم كم‌وبيش به خدمت او درمي‌آيند، باز رو به آسمان مي‌كند و مي‌گويد: «اين‌همه ستاره... پس كو سهم من‌؟» ولي باز اميدوار است و زمزمه مي‌كند: «من قرار نيست بميرم. من نبايد بميرم. من بايد سفيدبخت بشم. من‌حالاحالاها كار دارم.» و حاتمي‌كيا براي بيان اين حرف‌ها و اين موقعيت‌ها، زني را از نژاد عرب برمي‌گزيند ــ كه مي‌دانيم از مظلوم‌ترين زن‌هاي تاريخ است. او مظلوم‌ترين را به قدرت مي‌رساند و از حقش دفاع مي‌كند تا تكليف بقيه هم روشن باشد محبوبه، به‌دروغ، خود را آبستن نشان مي‌دهد تا خطرهاي احتمالي را از خود دفع كند و مردي به قصد تعدي به او، پا پيش نگذارد. اما وقتي مي‌بيند اين عامل امنيت، اسباب ترحم شده و داوود (مردي از مردها) به‌جاي رعايت حقوق انساني او، برآمدگي شكمش را پيش مي‌كشد و بر سرش منت مي‌گذارد، قيد امنيت را مي‌زند تا سايه ترحم را از سرش دور كند.

    بطور قطع، همين بينندة امروزي/ اين‌جايي، سال‌ها بعد وقتي فارغ از مناسبات اجتماعي و سياسي با فيلم روبه‌رو شود، آن را به‌عنوان داستاني جذاب و فيلمي خوش‌ساخت خواهد پذيرفت.
    فيلم بدون پلاك ــ پلاك همواره جزء جدانشدني و هميشگي فيلم‌هاي حاتمي‌كيا بود و حتي از فيلم‌هاي او به سينماي جنگ ما راه پيدا كرد و به عنوان هويت جنگ شناخته شد. اما اين بار از پلاك خبري نيست، چون اصلاً صحبت جنگ نيست و به‌جاي هويت جنگ، قرار است هويت زندگي (و زن) روي پرده بيايد. پس گردن‌بند محبوبه جاي پلاك را مي‌گيرد. گردن‌بند به دست د؂ و نشانة زندگي، دست‌به‌دست مي‌شود. تا همه از اين موهبت بهره ببرند.


    زمين ــ در فرهنگ نمادها، زمين مؤنث است. اين‌جا هم براي تأكيد بر وجه زنانة اثر و تكيه بر نيروي زايش و باروري زن، قاب تصوير بيش از هر چيز با زمين پر شده است .

    ناكجاآباد ــ فيلم در آينده رخ مي‌دهد، در جايي فارغ از زمان و مكان، و با گرد آمدن سه نژاد مختلف: لر، عرب و افغان. موسيقي هم هرچند در صحنه‌هاي مربوط به رويا و مرور گذشتة محبوبه و جمعه، رنگ عربي و افغاني به خود مي‌گيرد اما يكدستي اثر را برهم نمي‌زند. در« روبان قرمز» همه‌چيز استيليزه‌شده و محافظت‌شده از گردوغبار زمان و مكان است. پيش از اين هم در سينماي حاتمي‌كيا عراقي‌ها را نمي‌ديديم، اما اين بار حتي اسمي از عراق ــ و حتي ايران ــ به ميان نمي‌آيد. حتي فضاي كلي موسيقي هم تداعي‌گر فضايي بدوي ست، و در خدمت حال‌وهواي دنيايي ويران‌شده از جنگ كه بايد همه‌چيز را از صفر شروع كند. اما اشاره‌ها و كنايه‌هاي سياسي جمعه در كنار تانك محبوبه، و فضاي مربوط به جنگ ايران در صحنة فلاش‌بك تشنگي رزمندگان، جهان‌شمولي و زمان‌شمولي اثر را خدشه‌دار مي‌كند.

    فقط خودمان ــ در صحنه‌اي از فيلم، محبوبه رو مي‌كند به داود و مي‌گويد: «تو كي هستي؟ چرا تنها كار مي‌كني؟» آيا معناي اين صحنه آن است‌كه اين آدم‌ها تنها بايد خودشان مسئوليت‌ها را بر عهده بگيرند و ديگران را قبول ندارند؟


    دوست و دشمن ــ داود با سلاح به سراغ محبوبه مي‌رود و با خشونت او را از خانه‌اش بيرون مي‌كند. محبوبه موقع رفتن، فرياد مي‌زند و مي‌گويد: «فرق تو با دشمن چيه؟ اونا هم كه زمان جنگ با ما همين كار رو كردن. اين دومين باره كه يه غريبه منو از خونه‌ام مي‌اندازه بيرون.» يعني گاهي رفتارهاي دشمن ميان خودمان تكرار مي‌شود؟


    گسترة اسكوپ ــ« روبان قرمز» ماجراي سه آدم است، سه آدم تنها و بي‌كس. ماجراي اين آدم‌ها در كادر اسكوپ تصوير شده. وقتي اين آدم‌ها را در قاب تصوير مي‌بينيم، دورتادورشان خالي است و اين خالي بودن، نشانه‌اي ست از تنهايي آن‌ها و اين‌كه كسي دوروبرشان نيست. كادر اسكوپ در اين فيلم در خدمت موضوع است و يك چيز را به‌خوبي به رخ مي‌كشد: تنهايي تن‌هاي تنها.

    خلوت ــ در فيلم‌هاي اخير حاتمي‌كيا، هميشه صحنه‌اي وجود داشت كه قهرمان فيلم در برابر خدا لب به شكوه مي‌گشود و به زباني دلنشين و با تضرعي عاشقانه سخن مي‌گفت. در« روبان قرمز» نه‌تنها جاي چنين صحنه‌اي خالي ست، بلكه هيچ خلوتي هم از داوود نمي‌بينيم. حاتمي‌كيا براي چنين صحنه‌هايي جا باز كرده، روي كاغذ هم به آن اشاره كرده بود و حتي بخشي از آن‌ها فيلمبرداري هم شده بود، اما پاي ميز تدوين به اين نتيجه رسيد كه اگر اين بار اين صحنه‌ها نباشد، بهتر است. فضاي استيليزة اثر، كم‌وبيش راه را بر اين‌گونه صحنه‌ها می بندد. اما نبودن شان باعث شده فيلم آن حس‌وحال هميشگي آثار حاتمي‌كيا را نداشته باشد. حاتمي‌كيا با فيلم خوش‌ساخت و حرفه‌اي« خاكستر سبز» نشان داده بود كه مي‌توان ميان قالب فرم‌گرا و وجه احساسي اثر، تفاهم ايجاد كرد.

    عاشقي جرم قشنگي‌ست، به انكار مكوش ــ در« روبان قرمز» ، يك زن مي‌بينيم و دو مرد. هر دو مرد اسير عشق اين زن مي‌شوند، اما رفتار آن‌ها متفاوت است. داوود به دليل توهم دروني‌اش نسبت به عشق و زن و احساسات، نوعي احساس گناه دارد و رفت‌وبرگشت هفت‌بارة او تا پشت در خانة محبوبه، نشانة ترديد مذهبي اوست. اما جمعه تكليفش با خودش معلوم است و حتي درون خود را فرياد مي‌زند: «من آدمم‌! من مردم‌! من وسوسه شدم!» جمعه به داوود مي‌گويد: «اگه مي‌توني اين مين رو خنثي كن.» و داوود با تفنگ به سراغ محبوبه مي‌رود و او را به‌زور بيرون مي‌كند. درواقع همان‌طور كه از شخصيت‌ها و شخصيت‌پردازي فيلم برمي‌آيد، عمل مي‌شود. جمعه به فكر حل مساله است و داوود به فكر پاك كردن صورت مسأله.

    عروس هزارداماد ــ در روياي محبوبه درون تانك، او هر بار بر سر سفرة عقد نشسته و به عقد مردهاي مختلفي درمي‌آيد. مردها هر بار از نژاد جديدي هستند، و محبوبه هر بار ضجه مي‌زند و فرياد مي‌كشد: «نه!» اين صحنه اشاره‌اي ست به اقوام مختلفي كه پيش از اين به ايران هجوم آورده‌اند و جز غارت و تجاوز و تصاحب، كاري نكرده‌اند. اين‌ها حالا در شكل شوهر، در كنار مام وطن (محبوبه‌) نشسته‌اند و روياي وهم‌آلود او را مي‌سازند. استفاده از بازيگران نقش‌هاي داوود و جمعه هم به اين دليل است كه نگراني محبوبه را از آينده ــ و تكرار تاريخ ــ دريابيم.

    زمين و آسمان ــ در صحنه‌اي از فيلم، داوود با تفنگ به سراغ محبوبه مي‌رود و مي‌خواهد او را با زور و با تكيه بر خشونت بيرون كند. درست است‌ كه او تفنگ دارد و زورش بيش‌تر است و محبوبه بي‌دفاع است و بي‌سلاح، اما زاويه‌هاي انتخابي حاتمي‌كيا، نكتة مهمي را به رخ مي‌كشد: داود بايد از اين پايين با محبوبه كه روي ديوار نشسته صحبت كند. داود اين پايين است و محبوبه آن بالا.

    داوود نبي ــ نام داوود ما را به‌ياد داوود پيامبر مي‌اندازد. تصوير هم اين را تاييد مي‌كند. داوود نبي، قوي‌هيكل و پرزور بود و جنگ‌هاي معروف ميان طالوت و جالوت، طبق نوشتة تورات با جنگ يك‌تنة او با جالوت به پايان رسيد. او مرد پرزوري بود كه در كنار خشونت جنگي‌اش، شاعر بود و اهل دل. از او كتابي به نام« مزامير» به‌جاي مانده، كه در فرهنگ« معين» درباره‌اش آمده: «مشحون از الهامات غنايي است.» داوود حاتمي‌كيا هم در كنارخشونت ــ شاخص در نيمه اول ــ اهل دل است و در خلوت خودش، نقش عشق بر ديوار حك مي‌كند.

    جمعه، مرد افغاني ــ حاتمي‌كيا با انتخاب پيش‌زمينة افغاني براي جمعه مي‌خواهد به گذشته و پشتوانة تجربه‌هاي او اشاره كند. جمعه افغاني مهاجري ست كه از سرزمين تير و تفنگ و انفجار آمده و به اندازه كافي ويراني‌ها و تباهي‌هاي جنگ را لمس كرده. او در مقابل داوود قرار مي‌گيرد تا با منطق برآمده از تجربه‌هايش، مانع ويران‌تر شدن جايي شود كه جنگ را پشت‌سر گذاشته و بايد به آينده رو كند. جمعه در گورستان تانك‌ها زندگي مي‌كند و مي‌گويد كه آن‌ها را مي‌فروشد. درواقع او مي‌خواهد از پشتوانة جنگ براي زندگي استفاده كند.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الثلاثاء فبراير 09, 2010 9:28 am

    ميراث ــ وقتي جمعه در كنار محبوبه قرار مي‌گيرد و تانك، مركب عروس و داماد مي‌شود، داوود سر مي‌رسد و مانع مي‌شود؛ چون نمي‌خواهد ميراث جنگ از دست برود. او مي‌خواهد گذشته را همان‌طور كه بوده، حفظ كند. اما اگر اين ميراث همين‌طور بماند، به مرور از بين مي‌رود و چيزي از آن باقي نمي‌ماند. اگر محبوبه و جمعه آن را ببرند و اين ميراث، پشتوانة آينده باشد، بهتر نيست؟

    لاك‌پشت ــ لاك‌پشت در همان جايي زندگي مي‌كند كه داوود هست. لاك‌پشت بخشي از وجود خود اوست. لاك‌پشت كه نمادي از «آهسته و پيوسته رفتن» است، به صبوري داوود پهلو مي‌زند. صبوري هم جزئي از وجود داوود است، اما هميشه به آن روي خوش نشان نمي‌دهد. همان‌طوركه داود گاهي خشن است و گاهي ملايم، گاه با لاك‌پشت مثل يك دشمن عمل مي‌كند و گاه مانند يك دوست. گاهي آن را پس مي‌زند، و گاهي به‌ آن رو مي‌كند. وقتي هم تفنگ دست مي‌گيرد و به طرف خانة محبوبه مي‌رود، لاك‌پشت به‌طور وارونه سر راهش قرار مي‌گيرد. داود آن را برمي‌دارد و به صبوري خود مي‌گويد كه در اين كارها دخالت نكند. ضمن اين‌كه لاك‌پشت جانوري ست كه براي زندگي، هم به خشكي نياز دارد و هم به آب. پس حضور او كه بخشي از وجود داوود است، تأكيدي ست بر تحقق گفتة داوود مبني بر وجود چشمة آب. همان‌طور كه لاك‌پشت در ابتداي فيلم، از آب مي‌آيد و در انتهاي فيلم هم، به آب برمي‌گردد و با تكيه بر اين دور، بر يكي از اصل‌هاي مهم خلقت ــ كه از باورهاي داوود هم هست ــ تأكيد مي‌شود: يك روز مي‌آييم و يك روز بايد بازگرديم.

    قمقمة داوود ــ داوود به وجود چشمه ايمان دارد و محبوبه چنين عقيده‌اي ندارد. اين تفاوت درمورد قمقمة داوود هم خودش را به رخ مي‌كشد. زماني كه قمقمه دست محبوبه است، فقط وجه مادي دارد و آب در آن نيست، اما وقتي قمقمه به دست داوود مي‌رسد، وجه معنوي به خود مي‌گيرد و سيراب مي‌كند.

    كوه و اقيانوس ــ فيلم در مكاني مي‌گذرد كه مانند ته اقيانوس است. تپه‌هاي ته اقيانوس را در نظر بگيريد و آب اقيانوس را در ذهن تان خالي‌كنيد؛ جغرافياي« روبان قرمز» را به‌خاطر نمي‌آوريد؟ چنين مكاني، يادآور مناطقي ست كه پيش از اين دريا بوده و حالا خشك شده. به همين دليل، اين فضا و اين مكان را مي‌توان به پاي اعتقاد داوود گذاشت كه به وجود آب ايمان دارد.

    درخت ــ در همان ابتداي فيلم، وقتي محبوبه از ماشين پياده مي‌شود، اولين چيزي كه مي‌بينيم يك درخت است. هرچند كه اين درخت حالا ديگر خشكيده و سبز نيست، اما اشاره‌اي ست به اين‌كه اين‌جا روزگاري آب وجود داشته.

    وسترن ــ يك بيابان، دوتا آدم و دوئل؛ شما را ياد چه چيزي مي‌اندازد؟ سينماي وسترن؟ وسترنرها آدم‌هاي تنهايي هستند كه در دل بيابان زندگي مي‌كنند. به دليل همين شباهت است كه حاتمي‌كيا اين‌گونه فضاسازي كرده و حتي صحنة زيباي مباهله را هم به سبك فيلم‌هاي وسترن، مانند يك دوئل از كار درآورده، و حتي در تدوين نماهاي مربوط به اين صحنه، قواعد سينماي وسترن رعايت شده است.

    چادر داوود ــ چادر داوود نشانة ظواهر امر است و نقش‌ونگارهاي او در دل خاك، نشانة ريشة امر. داوود نگران از دست رفتن ميراث گذشته است. وقتي تانك به سمت چادر او حركت مي‌كند و از روي آن رد مي‌شود و مي‌رود، جاي نگراني نيست. اگر ميراث، ميراثي ماندگار باشد، هميشه مي‌ماند و حفظ مي‌شود. چادري كه جايگاه مين و چاشني و منور است، همراه با ديگر ظواهر جنگ از بين مي‌رود، اما نقش‌هاي روي ديوار تونل ماندني‌تر از آن است كه نابود شود.

    روبان ــ در ابتداي ورود، محبوبه شاد و خندان كه نشاني از مام وطن است، لي‌لي‌كنان پيش مي‌آيد. اما مسير پيش روي او، با روبان‌هاي قرمز محدود شده و راه او را تنگ كرده است. اين محدوديت را داوود ايجاد كرده . او متعلق به گروهي ست كه فقط خط قرمز مي‌كشند و محدوديت‌ها را نشان مي‌دهند. اين محدوديت‌ها هم فراتر از تصور است. در يكي از صحنه‌ها مي‌بينيم كه داوود با روبان‌ها جلو مي‌رود؛ او آن‌قدر جلو مي‌رود كه روبان‌ها ديگر تمام مي‌شود، ولي او همچنان پيش مي‌رود. در پايان كه داوود به مدد رنگ و بوي عشق، محدوديت‌ها را كنار مي‌گذارد، ديگر خبري از روبان قرمز نيست. در آخر هم محبوبه همة روبان‌ها را جمع مي‌كند تا خيالش راحت باشد و بداند كه ديگر محدوديتي ندارد. اين، آينده‌اي است كه حاتمي‌كيا نشان مي‌دهد. آينده‌اي كه _البته _ بيش‌تر به رويا مي‌ماند.

    خاطره‌هاي بي‌مرز ــ استفاده از فلاش‌بك، زيبا و هنرمندانه است ــ طوري كه هم منظور كارگردان براي سفر به گذشته برآورده مي‌شود، و هم از كليشه‌هاي رايج استفاده نمي‌شود؛ ضمن اين‌كه منطق شكست زماني هم ندارد و فلاش‌بك است. بار اول، محبوبه به ياد خاطرات كودكي‌اش‌مي‌افتد؛ با شروع موسيقي شاد و نوراني‌تر شدن لحظه‌به‌لحظة چهرة او ــ بدون اين‌كه گذشته مورد نظر را ببينيم_مي‌فهميم كه گذشته‌اي شيرين و دوست‌داشتني بوده. يك بار جمعه با خيره شدن لحظه‌اي، به‌ياد كشته شدن زنش مي‌افتد، و بعد مي‌فهميم كه همة آن تصويرها را در حالي دوره مي‌كرده كه روي ميدان مين مي‌دويده است. از اين‌ها زيباتر، فلاش‌بك مربوط به كشته‌هاي تشنه‌لب است. در اين‌جا، داوود در ذهن خود، گذشتة جنگي‌اش را مرور مي‌كند و محبوبه با دنبال كردن روبان‌ها به خاطرة داوود وارد مي‌شود. از اين‌جا به بعد، خاطرة داوود را گويي از زاوية ديد محبوبه مي‌بينيم، و انگار همه‌چيز يك بار ديگر در مقابل چشمان محبوبه جان مي‌گيرد. علاوه بر اين‌كه اين فلاش‌بك را مي‌توان موجزترين تصوير از جنگ دانست، يكي از زيباترين فلاش‌بك‌هاي سينمايي هم هست.

    خشونت؛ بُرنده و بَرنده ــ در جايي از فيلم، محبوبه از جمعه مي‌خواهد تا دلايلش را به داوود بگويد، اما جمعه كه خودش به داوود پيشنهاد گفت‌وگو و حرف زدن مي‌داد، مي‌گويد: «گمون نمي‌كنم داوود آقا اين حرف‌ها رو بفهمه!» و در انتهاي فيلم هم مي‌بينيم كه جمعه به‌جاي استفاده از زبان ساز، به سراغ زبان خشونت مي‌آيد و براي باز كردن در خانه براي خروج تانك، با داوود درگير مي‌شود و به خشونت رو مي‌آورد. آيا خشونت بُرنده، هميشه خشونت بَرنده است؟

    رويا ــ محبوبه كه در تانك گير افتاده، در روياي خود مادرش را مي‌بيند كه در فضايي روشن و نوراني، دستش را به طرف او دراز مي‌كند تا او را بيرون بياورد. و بعد نور شديد، كم‌كم به نوري معمولي بدل مي‌شود و مشخص مي‌شود كه آن دست، دست جمعه بوده نه دست مادر محبوبه . يعني به كمك تغيير نور، مرز باريكي ميان واقعيت و رويا شكل مي‌گيرد. نكتة مهم هم اين‌جاست كه اين تغيير نور نه در فضايي فراواقعي، كه در فضايي واقعي رخ مي‌دهد: درون تانك، تاريك است و بيرون، روشن. وقتي در تانك باز مي‌شود نور خيره‌كننده‌اي به درون مي‌تابد و بعد كم‌كم چشم به آن عادت مي‌كند.

    قدرت ايمان ــ داوود به وجود چشمه ايمان دارد، و محبوبه مي‌گويد كه در آن‌جا جز يك چاه خشك‌شده، منبع آب ديگري وجود ندارد. در ظاهر، حق با محبوبه است. چون از كودكي در آن‌جا بوده و آن‌جا خانة اوست. اما در آخرين لحظه، ايمان قدرت خود را نشان مي‌دهد و چشمة آب مي‌جوشد و بيرون مي‌ريزد. درست مانند« بوي پيرهن يوسف». در آن‌جا همه شواهد و مدارك نشان مي‌داد كه يوسف (فرزند دايي غفور) كشته شده و خسرو (برادر شيرين) زنده است. اما برخلاف دلايل مادي، يوسف برگشت و خسرو نيامد.

    شغل و منت ــ در بحث ميان داوود و جمعه، داوود مي‌گويد: «اين مين‌ها وسوسه است، وسوسة ماندن، وسوسة زندگي، وسوسة دنيا، من هر روزخنثي‌شون مي‌كنم.» جمعه جواب مي‌دهد: «شغلته! هر وقت خسته بشي مي‌توني ولش كني! چرا منتش رو سر بقيه مي‌ذاري‌؟» اشارة آشنايي ست به آدم‌هايي كه همه‌مان ديده‌ايم. ولي بيش از هر چيز، يادآور شعري ست از عبدالجبار كاكايي، شاعر معاصر: «هر كه را شغلي‌ست در عالم/ شغل بعضي‌ها مسلماني‌ست.»

    برگشتن ــ داوود مي‌رود، ولي بازمي‌گردد. محبوبه وارد تونلي مي‌شود كه داوود مشغول نقش زدن بر ديوار آن است.
    محبوبه‌: برگشتي؟
    داوود: (با مكث و دودلي) برگشتم؟ من‌؟... آره!
    و بعد ادامه مي‌دهد: «اين‌جا ديگه بن‌بسته.» درواقع داوود، ديگر آن آدم سابق نيست و عشق، او را به لطافت و ملاطفت رسانده. هرچند در انتها دوباره با جمعه درگير مي‌شود و بخشي از همان حرف‌هاي گذشته را مي‌زند، اما دويدنش به سوي محبوبه براي نجات او، بر همان تغيير تأكيد دارد. اين تغيير از جنس تحول‌هاي رايج و كليشه‌اي نيست. درست است كه مي‌بينيم سرووضع ظاهري داوود عوض مي‌شود و ديگر آن مرد به قول محبوبه «پشمالو» نيست، اما درونش هم عوض شده . او پيش از اين مين‌ها را براي خودش خنثي مي‌كرد و حالا براي ديگران. حالا او مين خنثي مي‌كند تا راه براي عروس و داماد باز شود. حالا او از سر عشق، مين خنثي مي‌كند.

    آدم‌ها ــ« روبان قرمز» يك فيلم فرم‌گراست. آدم‌هايش هم به عنوان قسمتي از اين فرم، مفهوم پيدا مي‌كنند. هرچند در اين‌جا به شيوة خيلي از فيلم‌هاي هنري (نمونه اين‌جايي‌اش فيلم‌هاي بيضايي از جمله «چريكة تارا» و« غريبه و مه» است) آدم‌ها بي‌روح نيستند، اما وجه نمادين آن‌ها پررنگ‌تر از آن است كه به يك چارچوب ساده و قصه‌گو محدود شود. اين آدم‌ها را مي‌توان از منظرهاي گوناگون نگريست :
    داوود: عشق/ جمعه: عقل/ محبوبه: ميانة عشق و عقل‌
    داوود: ديروز/ جمعه: فردا/ محبوبه: امروز
    داوود: گروه سياسي «الف»/ جمعه: گروه سياسي مقابل گروه «الف»/ محبوبه: مام وطن (ايران )
    داوود: روح/ جمعه: جسم/ محبوبه: زندگي‌
    داوود: سنت/ جمعه: مدرنيسم/ محبوبه: ميانة سنت و مدرنيسم‌
    داوود: آرمان‌گراي متعهد به باورها/ جمعه: ايده‌آليست ماترياليست/ محبوبه: واقع‌گراي قانع

    آدم‌ها و نگاه روان‌شناختي ــ بر مبناي نظريه‌اي از فرويد، درون آدمي به سه بخش تقسيم مي‌شود و تمامي كارهاي او بر مبناي اين سه بخش شكل مي‌گيرد: نهاد. نهاد (id)، خود (ego) و فراخود (super ego) به وجه منفي آدمي اشاره دارد و فراخود به وجه مثبت آدمي. و اين همان چيزي ست كه در بينش مذهبي، نفس اماره و نفس مطمئنه نام دارد. حد وسط اين دو هم، حد تعادل ست كه «خود» ناميده مي‌شود. هرگاه يكي از دو وجه خوب يا بد وجود انسان قوي‌تر باشد، آدمي به آن سو گرايش پيدا مي‌كند و خوبي و بدي عملكرد او تعيين مي‌شود. وظيفة «خود» هم ايجاد تعادل ميان خوبي و بدي و رساندن انسان به يك زندگي عادي و واقعي عاري از خطاست. اين نظريه به عنوان نقد روان‌شناختي مورد استفاده قرار مي‌گيرد و مي‌توان در برخي از آثار، معادل‌هاي اين سه وجه را پيدا كرد.« روبان قرمز» هم براي اين شيوه مناسب است. در اين‌كه محبوبه «خود» است، شكي نيست، اما در اين‌كه داوود و جمعه، كدام‌يك نهاد است و كدام يك فراخود، نسبيت حاكم بر فيلم دست را باز مي‌گذارد و مي‌توان در بخش‌هاي مختلف، جاي آن‌ها را با هم عوض كرد. بهترين صحنه براي اين برداشت روان‌شناختي هم صحنة زيباي مباهله است. جمعه و داوود (نهاد و فراخود، يا فراخود و نهاد) رودرروي يكديگر قرار گرفته‌اند و محبوبه بر روي خطي ميان آن دو، با شتاب مي‌دود و پيش مي‌آيد تا مانع اين رودررويي شديد شود و ميان اين دو وجه تعادل ايجاد كند ــ كه مي‌كند.

    زياد سخت نيست ــ وقتي داوود عزم رفتن مي‌كند و هنوز نرفته، پشيمان مي‌شود و برمي‌گردد، محبوبه از جمعه مي‌پرسد: «چرا برگشت‌؟» جمعه با تعمق خاصي پاسخ مي‌دهد: «جواب اين سوال، زياد آسون نيست.» اما آن‌قدرها هم سخت نيست. جوابش يك كلمة سه‌حرفي است: عشق. و همين كلمة سه‌حرفي است كه داوود را به لطافت و عطوفت مي‌رساند و مسير جديدي پيش پاي او مي‌گذارد: «يك نفر آمد دلم را باز كرد/ روح من را محو چشم‌انداز كرد.»


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الثلاثاء فبراير 09, 2010 9:28 am

    آينة حقيقت ــ در اين‌جا به شيوه تقسيم حق الهي، حق ميان داوود و جمعه تقسيم شده است. به همين دليل، انتخاب قطب خير و قطب شر كار ساده‌اي نيست. در اين‌جا تناقض‌هاي زيبايي شكل گرفته كه نه‌تنها عيب نيست، كه به دليل اشاره به تناقض‌هاي وجود بشر، حسن هم تلقي مي‌شود. جمعه كه نمايندة عقل است و همه‌چيز را از منظر منطق دودوتا چهارتا نگاه مي‌كند، با نيروي عشق روي ميدان مين مي‌دود و سالم مي‌ماند. داوود كه دم از خشونت مي‌زند و جز تفنگ چيزي نمي‌شناسد، ساز پيدا مي‌كند و ساز مي‌زند و جالب است كه اين سازدهني را از درون خاك پيدا مي‌كند ــ يعني همان جايي كه مين وجود دارد. زبان داوود، زبان تفنگ است و زبان جمعه، زبان شعر و ساز و گفت‌وگو؛ اما داوود به ساز مي‌رسد و عشق، و جمعه با روي آوردن به خشونت، موفق مي‌شود تانك را از خانه بيرون بياورد. خشونت داوود عيان است و جمعه، سگي را در كنارش دارد كه با قلاده كنترل مي‌شود. جمعه، موقع سوار شدن بر تانك، ساز خود را نمي‌برد و از آن دست مي‌كشد، و داوود، هم در سرووضع ظاهر به تغيير مي‌رسد و هم در درون. هر دو هم هرچند مخالف يكديگرند اما در فضايي تنفس مي‌كنند كه بايد دست هم را بگيرند و يكديگر را ياري دهند، و حتي براي هم خواستگاري بروند ــ تا جايي كه اصلاً اختلافشان در برخي جاها حكايت از جنگ زرگري دارد. درواقع، اين دو در دو سوي يك خط قرار دارند و مدام به هم نزديك مي‌شوند. عيان‌ترين دليل نسبيت اثر و تقسيم حق هم همان صحنة زيباي مباهله است. مگر نه اين‌كه مباهله مي‌كنند تا مشخص شود حق به جانب چه كسي ست؟ و مگر هر دو سالم نمي‌مانند؟

    چرا عقل؟ ــ در پايان اين مثلث عاشقانه، محبوبه به سمت جمعه مي‌رود و داوود جدا مي‌ماند. در دل اين مثلث، حسادت عاشقانة داوود شكل‌مي‌گيرد و با ديدن گردن‌بند محبوبه نزد جمعه برمي‌آشوبد و حتي به محبوبه اعتراض مي‌كند. اين حق براي محبوبه محفوظ است كه‌گردن‌بندش را به هر كس كه دوست دارد بدهد، اما چرا آن را به جمعه داد و به داوود نداد؟ اگر به دليل تشكر از نجات دادن جانش به خاطر بيرون آوردن از تانك دربسته باشد، مگر پيش از آن، كه عقرب سمي او را نيش زده بود توسط داوود نجات پيدا نكرده بود؟ و اگر به دليل رفتار اولية داوود است كه محبوبه او را جدي نمي‌گيرد، چرا بعد كه تغيير مي‌كند، باز به طرف جمعه مي‌رود؟ محبوبه عروس جمعه مي‌شود، اما بزك عروسي‌اش را با ناراحتي و از سر خشم و با اشك انجام مي‌دهد. چرا؟ اگر از جمعه كه خشك و بي‌روح است، ناراضي ست، خب چرا به داوود كه پر از حس‌وحال و عشق است، پشت مي‌كند؟ و چرا وقتي با ديدن نقش حك‌شدة خود بر ديوار غار داوود به عشق او نسبت به خودش پي مي‌برد، اصلاً به روي‌خودش نمي‌آورد و هيچ نمي‌گويد؟

    تصوير آخر ــ آخرين چيزي كه در فيلم مي‌بينيم، غاري ست كه داوود در آن حكاكي مي‌كند، و نقشي كه داوود از محبوبه بر ديوار حك كرده؛ و اين در حالي ست كه در روي زمين، اثري از چادر داوود نيست و خانة محبوبه همچنان ويران است. با توجه به حك كردن نقش عاشقانه بر ديوار و اشارة تلويحي به فرهاد كوه‌كن و عشق او، اين پايان‌بندي، يادآور اين شعر زيباست: «بيستون ماند و بناهاي دگر گشت خراب/ اين در خانه عشق‌است كه باز است هنوز».
    .
    ماندگار ــ در آخر، چشمه مي‌جوشد و لاك‌پشت به آب مي‌پيوندد و تصوير محبوبه را آب مي‌پوشاند. اين سه چيز ماندگار مي‌شود: زلالي آب و صبوري سنگ و نقش عشق .

    اشك آن شب ــ به‌يادماندني‌ترين و زيباترين صحنة فيلم، جايي ست كه داوود به بدرقة محبوبه مي‌رود و او را تا خروج از چادر همراهي مي‌كند. محبوبه راه مي‌افتد و در سياهي شب مي‌رود. داوود گلوله منور قرمزرنگي شليك مي‌كند تا مسير پيش روي محبوبه روشن شود. اما اين منور، فقط براي روشن شدن تاريكي شب نيست. داوود با اين كار، به زبان بي‌زباني، ابراز عشق مي‌كند و عشق خودش را نشان مي‌دهد. قرمزي نور، التهاب درون اين عاشق خاموش را به‌رخ مي‌كشد و مي‌گويد كه درون او هم مثل روشنايي بيرون است. در زير اين نور، داوود را مي‌بينيم كه به‌رفتن محبوبه خيره شده. و در زير اين نور، يك چيز ديگر هم مي‌بينيم: اشكي كه در چشمان داوود جمع شده. بي‌ترديد، عشق داوود از مدت‌ها پيش شكل گرفته، اما حالا وجه بيروني‌تري به خود مي‌گيرد. اين اشك، تبلور عيني شعر شاملوست: «اشك آن شب، لبخند عشقم بود.»
    حضور محبوبه، رنگ و بوي ديگري به زندگي داوود داده و او را به تغيير واداشته است. اما اين عاشق خاموش مي‌داند كه محبوبه رفتني ست و با جمعه مي‌رود. داوود اين را مي‌داند، و چون مي‌دانيم كه اين را مي‌داند اشك درون چشمانش به‌يادماندني مي‌شود. از قديم گفته‌اند «دوام عاشقي‌ها در جدايي‌ست»، اما اين براي زماني‌ست كه عاشق به عشق رسيدن به معشوق پيش مي‌رود، و آخر سر هم نمي‌رسد. يعني ابتدا فكر مي‌كند مي‌رسد. همين است كه انگيزه مي‌دهد ــ و اصلاً مفهوم زندگي‌بخشي عشق در همين نكته است. اما اگر از ابتدا بداني كه نمي‌رسي، همه‌اش بايد با درد عشق سر كني. حال‌وروز داوود هم اين‌گونه است. او به يادگاري از عشق رسيده . اما اين عاشق اشك در چشم، درحالي به‌رفتن محبوبه نگاه مي‌كند كه شرنگ تلخي تمام وجودش را فراگرفته: يادگار، ماندگار نيست.


    ماهنامه فيلم - 20 شهريور 1382


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الثلاثاء فبراير 09, 2010 12:28 pm

    نقدی بر فیلم روبان قرمز : محمدرضا آزادی

    روبان قرمر شاید یک استثنا چه در کارنامه او چه در سینمای ایران است.فیلمی با فضایی شگرف و آخرالزمانی و فقط سه بازیگر که هم عاشقانه ای شورانگیز است و هم فیلمی نمادین در ارائه فلسفه و دیدگاه فیلمساز که بخوبی در دل آن جای گرفته است.بازیهایی درخشان کیانیان و پرستویی و حاجیان چنان تصویر لطیف و عمیق به فیلم داده است که در کمتر فیلمی دیده شده است.کیانیان در اوج بازیش به یک اسطوره در بازیهای چندلایه بدل می شود.پرستویی هر چند همان روند گذشته را دنبال می کند اما در انتقال پیامش کاملاً موفق است.حاتمی کیا در فضایی غیر متعارف سعی دارد ایران را به طور نمادین نمایش دهد.حاجیان شمایلی از ایران است که در میان گذشته ای پرافتخار اما دردمندو احساساتی(پرستویی) و آینده منطق مدار و آرامش طلب گیر کرده است و او هردو را کنار هم می خواهد.این نیاز به برخورد دو تفکر می انجامد دو تفکری سرانجام در فیلم پایان فیلم بر اثر این درگیری حاجیان را از خود دورتر می بینند و این یعنی باید کنار بیایند وگرنه کشور را از دست می دهند.

    تأثیر سینمای وسترن در این فیلم بخوبی نمایان است.

    حاتمی کیا همواره چندین قدم از سینمای ایران جلوتر حرکت می کند.او نشان داده که همواره دغدغه های جامعه اش را در می یابد و به ان واکنش نشان میدهد.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الثلاثاء فبراير 09, 2010 4:56 pm

    موج مرده ( ۱۳۷۹)



    كارگردان : ابراهيم حاتمي كيا
    نويسنده : ابراهيم حاتمي كيا
    مدیر فیلمبرداری: محمدرضا سکوت
    تدوین: هایده صفی یاری
    موسیقی متن: محمدرضا علیقلی
    بازیگران: پرویز پرستویی، آزیتا حاجیان، پوپک گلدره، قاسم زارع، کامبیز کاشفی

    خلاصه داستان :سردار مرتضي راشد از فرماندهان نيروي دريايي كه در آستانه بازنشستگي قرار دارد، درصدد گرفتن انتقام از ناو آمريكايي وينسنس مي باشد. حبيب فرزند مرتضي كه بعلت دوري از پدر در دوران جنگ و كمبود محبت پدري روحيات و طرز تفكري متفاوت با پدرش را دارد در حين فرار از مرز آبي كشور به همراه دختري محلي به اسم سلما توسط گارد ساحلي دستگير مي شود و پدر سختگير و مقرراتي اش او را جهت تنبيه به كشتي سوخته ميان دريا منتقل مي سازد. فاطمه (همسر مرتضي) كه به همراه سلما براي يافتن حبيب راهي كشتي شده بودند گرفتار طوفان مي شوند كه البته با نجات آن ها توسط نيروهاي آمريكايي احتمال زنده بودن فاطمه و سلما قطعي مي شود. راشد و يگان عملياتي اش كه در شب آخر تصدي وي بطور پنهاني قصد حمله به ناو ونيسنس را داشتند توسط نيروهاي نفوذي از جمله عبدالله (برادر فاطمه) متوقف شده و عبدالله فرمانده پايگاه مي شود. راشد كه خود را در انجام عمليات تنها مي بيند براي گرفتن انتقام با قايق حمله ور مي شود.




    موج مرده، پس از فیلمهای هویت (1365)، دیده بان (1367)، مهاجر (1368)، وصل نیکان (1370)، از کرخه تا راین (1371)، خاکستر سبز (1372)، بوی پیراهن یوسف (1374)، برج مینو (1374)، آژانس شیشه ای (1376) و روبان قرمز (1377)، یازدهمین فیلم بلند ابراهیم حاتمی کیاست. فیلمبرداری این فیلم در سال 1378 و 1379 انجام و پس از اینکه فیلم آماده نمایش شد، تهیه کننده آن – موسسه روایت فتح – اجازه نمایش در نوزدهمین جشنواره فیلم فجر را به فیلم نداد. تهیه کننده خواستار حذف قسمتهایی از فیلم بود و حاتمی کیا زیر بار سانسور نمی رفت. بهر حال پس از جنجال در سینمای مطبوعات در ایام برگزاری نوزدهمین جشنواره فیلم فجر، سرانجام فیلم با حذف قسمتهایی به اکران عمومی درآمد.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الثلاثاء فبراير 09, 2010 5:26 pm

    وقتي«موج مرده» آرامش «دنياي شيرين دريا» را به هم زد


    نويسنده: هما گويا




    در اين چند سال اخير هنرمندان زيادي از بين ما رفتند كه در غم هجرانشان افسوس ها خورديم و آه ها كشيديم، اما اين بار جوان مردن باري مضاعف بر دوش عاطفه مان گذاشته است و گرچه چند ماهي بود خود را براي چنين روزي آماده مي كرديم ولي باور نداشتيم كه هيچ موجي بتواند آرامش دريا را بر هم بزند. اما اين موج مثل موج هاي ديگر نبود، يك موج مرده كه آمده بود تا دريا را با خود ببرد.وقتي كه خبر رسيد «پوپك گلدره بازيگر ۳۴ساله از دنيا رفت» جا خوردم.نه از مرگش بلكه از سنش. چرا كه چهره ساده او گذر عمر را گول مي زد و فكر نمي كردم كه حتي به مرز سي سالگي رسيده باشد. به هر حال فرقي نمي كرد، دست سرنوشت او را كه به همراه مادرش به خارج از كشور كوچ كرده بود به وطن بازگرداند تا در ديار خود دفتر كم قطر زندگي اش را ببندد. انگار همين ديروز بود كه در «ساعت خوش»، خوشي مي كرد، همين ديروز بود كه «عروس دنياي شيرين دريا» شده بود، همين ديروز بود كه در «موج مرده» حاتمي كيا، كنار پرويز پرستويي خوش درخشيد و سيمرغ بلورين گرفت، انگار همين ديروز بود كه سيندرلا شده بود و به دنبال كفش نقره اي مي گشت تا به پا كند.اما ديروز گذشته و اينك «آخر بازي» است.
    پس از انتشار خبر درگذشت پوپك گلدره از حال و روز دوستانش جويا شدم و خواستم تا هر يك چند سطري در اين رابطه بنويسند:
    • «پوپك را دوست داريم»
    جمله عجيبيه
    رامبد جوان: مثل اينكه تصميم گرفته بود همه اش سختي بكشد. بعضي ها در تلخي هاشان هم شيرين مي شوند. او به گونه اي از پيش ما رفت كه به گاه رفتنش قلبمان درد نگرفت چرا كه اين اواخر آن قدر تلخ شده بود كه وقتي رفت باز هم به نظر شيرين مي آمد.
    • مي دانم كه پوپك را دوست داريم
    سام ملايم وند: نوشتن سخت است چه رسد به اينكه بخواهي از رفتن بنويسي. از رفتن كسي كه به نظر مي رسيد متعلق به اينجا نبود. از بالا بود و بالا رفت. او را از زماني كه «گلي» سيندرلا بود مي شناختمش، به «دريا» بودن در دنياي شيرين و «رويا» شدن در «مرواريد سرخ». حال كابوس رفتن رويا را باور نمي كنيم هر چند كه دلخوش رسيدنش به جايي كه به آن تعلق داشت، باشيم. چقدر سخت است تحمل اين درد براي پدر و مادر و خواهرش كه شاهد قطره قطره آب شدن او در اين چند ماه اخير بودند و چقدر پوپك آنها را دوست مي داشت و اينك تنهايشان گذاشته است.
    سهيل نوروزي: اكنون كه پوپك گلدره پس از ماه ها سختي به آرامش ابدي رسيده است احساس دوگانه اي دارم؛ غمگين از رفتنش و خوشحال از آسودنش. او را از ۹سال پيش با «سرزمين سبز» از نزديك مي شناختم و پس از سال ها سريال «مرواريد سرخ» را دوباره با او تجربه كردم. باز هم همان دختر ساده و پرانرژي سرزمين سبز بود. همان پوپكي كه هميشه مي خواست متفاوت باشد. حال چه مي توانم بگويم به جز اينكه: «ياد باد آن روزگاران ياد باد.»
    •••
    سال ۷۲ كه براي خاكسپاري استاد «علي حاتمي» به قطعه هنرمندان آمده بودم فكر نمي كردم كه اين قطعه تا چند سال بعد اين قدر آباد شود. به هر سنگي نگاه مي كني يك نام آشنا. يك هنرمند كه تكرار ناشدني است. حالا براي خاكسپاري پوپك گلدره در اينجا هستم، هنرمندي كه شايد جوان ترين در اين بين باشد.


    هما گويا


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الثلاثاء فبراير 09, 2010 5:27 pm

    حاتمي ‌كيا:

    براي توليد فيلم ‌اجتماعي با پس‌ زمينه جنگ از كسي اجازه نمي ‌گيرم

    «ابراهيم حاتمي كيا» كارگردان سينما كه با فيلم «به نام پدر» در جشنواره فجر حضور دارد، گفت كه براي توليد فيلم اجتماعي با بستر روايي جنگ از كسي اجازه نمي ‌گيرم.

    به‌ گزارش سايت سينمايي سوره، وي روز دوشنبه در نشست پرسش و پاسخ فيلم «به نام پدر» در سينماي رسانه‌ها جمعي، افزود: اين گونه فيلم‌ها را جنگ نمي ‌دانم چراكه در سينماي جنگ براي توليد فيلم نياز به اجازه ديگران است.
    فيلم به نام پدر آخرين ساخته بلند حاتمي‌ كيا از آثار حاضر در بخش مسابقه سينماي ايران و آسيا جشنواره فيلم فجر است.
    اين فيلم كه پس از «به رنگ ارغوان» اثر بحث برانگيز اين كارگردان ساخته شده با پس زمينه جنگ به احوالات شخصيت‌هاي داستان در قالب پدر و فرزند مي پردازد.
    «پرويز پرستويي»، «مهتاب نصيرپور» و «كامبيز ديرباز» از بازيگران فيلم جديد حاتمي ‌كيا هستند.
    حاتمي‌ كيا در پاسخ به اين پرسش كه چرا شما در آثارتان بر تقابل نسل سوم با نسل جنگ اصرار داريد؟، گفت: اين تقابل به صورت چالشي در جامعه وجود دارد، جنگ حدود 17 سال پيش سال پيش تمام شده است ‌اما سايه آن هنوز بر سر كشورمان هست.
    اين كارگردان به ‌نماي آخر فيلم خود كه شخصيت اصلي آن را در حال پاك ‌سازي ميدان مين و عبور هواپيماهاي جنگي نشان مي‌ داد، اشاره كرد و افزود: اين تصاوير از نظر من نشان از جنگ ديگري نيست بلكه تفسير آن به عهده اهل قلم است.
    وي به موضوع فيلم‌هاي اخير خود همچون: «آژانس شيشه ‌اي»، «ارتفاع پست»، «موج مرده» و «به نام پدر» اشاره كرد و توضيح داد: طبيعي است كه در مورد بازمانده‌هاي جنگ و شرايط پس از آن حرف بزنم، موضوع جنگ يك غلو هنرمندانه در خود دارد و ما دايم روي آن صحه مي‌ گذاريم.
    حاتمي ‌كيا، بازآفريني و پرداخت به وجوه منفي جنگ كه شايد براي نسل آتي دردسر آفرين شده است را از وجوه آثار اخير خود برشمرد.
    وي همچنين به موضوع فيلم به ‌نام پدر اشاره كرد و گفت: نمي‌ توان از كنار موضوعي كه هنوز مردمان حاشيه مرزي با آن گرفتارند و هنوز افراد در منطقه روي مين مي‌ روند، بي ‌اعتنا بود.
    كارگردان فيلم «به رنگ ارغوان» در پاسخ به اين پرسش كه آيا در فيلم شما بالاخره نسل جنگ به نسل سوم بدهكار مي‌ شود؟، ادامه داد: اين طبيعي است كه نسل جديد از قبلي‌ها طلبكار باشد و اين خود يك قاعده است همانطور كه ما در مقابل پدران‌مان اين حس را داريم.
    وي يادآور شد: از افرادي هستم كه در جنگ شركت كردم و اگر امروز هم شرايطي به وجود آيد با بهره ‌گيري از تجربيات گذشته كارهايم را ادامه مي ‌دهم.
    اين كارگردان خطاب به اهل قلم و رسانه ‌ها گفت: شماها بايد لايه‌هاي فيلم را باز كيند و فيلمساز نبايد اثر خود ترجمه كند.
    حاتمي كيا به اين پرسش كه آيا در آينده فيلمي با موضوع انرژي هسته ‌اي مي‌ سازيد؟، گفت: الان نمي‌ توانم براي آينده پيش بيني ‌كنم هرچند كه قطعاً مبلغ اين فضا نخواهم بود.
    اكر قرار باشد درباره اين موضوع كار كنم فارغ از فضاي تب آلود سياسي آن ‌را مطرح مي‌ كنم.
    «پرويز پرستويي» بازيگر فيلم به نام ‌پدر نيز در اين نشست گفت: اگر موفقيتي در كارهايم با موضوع جنگ وجود دارد به دليل تعلق خاطرم به آدم‌هاي آن دوران است و در حقيقت موفقيت به آنها تعلق دارد.
    وي افزود: همواره با آدم‌هاي دوران دفاع مقدس زندگي ‌كرده و مي ‌كنم و ايثارگري آن‌ها را همواره در كارهايم براي توفيق در نظر دارم.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الثلاثاء فبراير 09, 2010 5:37 pm

    اعتراض کیهان به نمایش فیلم حاتمی‌کیا در لبنان: این فیلم‌ها با فرهنگ انقلابی ما در تعارض است
    کیهان نوشت:

    اقدام سؤال برانگیز رایزنی فرهنگی ایران در لبنان به خاطر نمایش فیلم هایی چون «موج مرده» و «به نام پدر» در بیروت واکنش های انتقادآمیزی را درپی داشته است. منابع خبری گزارش دادند که نمایش فیلم «به نام پدر» به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا به عنوان فیلم افتتاحیه جشنواره فیلم های ایرانی در لبنان با واکنش های تندی از سوی مردم این کشور مواجه شد.

    این در حالی است که فیلم «موج مرده» این کارگردان نیز جزو برنامه نمایش فیلم های ایرانی در بیروت قرار گرفته است.

    سؤال اساسی از مسئولان محترم رایزنی فرهنگی کشورمان در لبنان این است که چرا فیلم هایی که مضامینی در تعارض با مفهوم مقاومت دارند را برای نمایش در کشوری که طی سال های گذشته به خاطر مقاومت مقابل رژیم صهیونیستی توانسته استقلال و تمامیت ارضی خودش را حفظ کند انتخاب کرده اند و اساسا اینگونه فیلم ها که با فرهنگ اسلامی و انقلابی مردم ایران در تعارض آشکار است با چه انگیزه ای به عنوان فیلم های معرفی کننده فرهنگ ایران اسلامی در کشورهای دیگر به نمایش گذارده می شود؟!


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الثلاثاء فبراير 09, 2010 5:41 pm

    موج مرده فیلمی که 12 نگاتیو از نگاتیو های اونو برداشتن.

    تمامی مطالب راجع به موج مرده مربوط میشه به مجله فیلم و سینما سال نهم،اسفند 1379،شماره64.




    تاریخ تکرار شد

    ((حقیقت برای عیان شدن نیازی به بیان ندارد))

    مارسل پروست

    پس از تماشای((مارال))فیلمی که چنگی به دل نمی زد،اولین فکری که به ذهنم گذشت این بود:کم کم به فضایی رسیدیم که حرفهایی بشنویم که ممکن است به مذاقمان آنقدرها هم خوش نیاید.اما با آنها درست برخورد کنیم.

    متاسفانه این شادی دیری نپایید.چند روز بعد اعلام شد فیلم موج مرده(ابراهیم حاتمی کیا)به دلایل بسیاری از بخش مسابقه خارج شده است.اختلاف نظر تهیه کنندگان فیلم با کارگردان تا انجا پیش رفت که عاقبت مصالح ایجاب کرد ، موج مرده اکران نشود حاتمی کیا برای سینما دوستان فیلمساز آشنایی است . خیلی ها منتظر بودند فیلم تازه اش را ببینند اما این اتفاق نیفتاد . او همان روز در جلسه ای در سینما استقلال (سینمای رسانه های جمعی) مظلومانه و مردانه به تنهایی از فیلمش دفاع کرد . از حرفهایش می شد فهمید دغدغه های بزرگتری دارد و بغض فرو خورده اش به خاطر موج مرده نیست . جلسه تقریباً بی نتیجه تمام شد ، البته بسیاری از نکات مبهم روشن شد اما سرنوشت فیلم همچنان در تاریکی ماند . برخوردی با حاتمی کیا شد ، اتفاقات جشنواره نهم فجر را به یاد آورد،جنجال و هیاهویی که اکران((نوبت عاشقی))و((شبهای زاینده رود))بر پا کرد و باعث ممنوعیت نمایش این دو فیلم مخملباف شد.البته آن روزها کسی داعیه تساهل و تسامح نداشت و کسی از تحمل صدای مخالف سخن نمیگفت.با این وجود این امکان به محسن مخملباف داده شد که فیلم هایش را در جشنواره نمایش دهد.تا مدتها همه چیز علیه مخملباف بود اما بعضی ها با صداقت سعی داشتند نه تنها از قضاوت بی رحمانه درباره یک هنرمند پرهیز کنند،که جامعه را برای پذیرش حرفهای تازه آماده سازند.

    یکی از آنهایی که در بحبوحه جو سازی ها از مخملباف حمایت کرد،ابراهیم حاتمی کیا بود.اودر مطلبی با عنوان((یا غریب الغربا))در روزنامه کیهان مورخه 8 خرداد به صداقت و دلسوزی کارگردان((شبهای زاینده رود))و((نوبت عاشقی))اشاره کرده و همه را به تلاش برای بهتر شدن وضعیت سینما دعوت نمود.

    ده سال پس از جنجال فیلم مخملباف،در حالی که در عرصه سیاست تحولات مهمی رخ داده است و نگاه مردم سالارانه رئیس جمهور،زیذ مجموعه های نظام را به برخوردهای منطقی دعوت میکند،اتفاق عجیبی می افتد.حتی فیلم از حق نمایش در جشنواره هم محروم میشود.

    فیلمی که با دستهای کارگردانش مثله شده نمی تواند روی پرده بیاید.آیا وقتی به فیلم هایی مثل شیفته،شورعشق یا دوستان مجال اکران داده میشود تا مورد قضاوت قرار گیرند،نابود کردن((موج مرده))به این شکل جفایی آشکار نیست؟؟؟

    اگر فقط گناه را بر گردن موسسه روایت فتح بیاندازیم،اشتباه بزرگی مرتکب شده ایم.نیاز به وجود یک نهاد متعهد فرهنگی برای رسیدن به معضلات این چنینی که تابع هیچ ضابطه قانونی در سینما نیست.اگر چه از گذشته حس میشد اما اینکه ضروری به نظر میرسد.

    برای جلوگیری از به وجود آمدن فضای مبهمی که جنجالهای سیاسی و مطبوعاتی به دنبال داشته و حاصل ان تنها خدشه دار شدن شخصیت هنری حاتمی کیا باشد،باید در اقدامی عادلانه اختلافات حل شود. مسلما سینما مقوله ای هنری ای است و درک ظرافتهای اندیشه یک هنرمند برای کسانی که همه امور را با حب و بغض های شخصی مینگرند،میسر نیست.

    در چنین رویدادهایی حمایتهای هنرمندان به شکلی منطقی و آگاهانه میتواند نوید بخش وجود همدلی در جامعه فرهنگی و هنری باشد.همدلی در جهت ممانعت از بروز حوادثی ازاین جنس که نه منشا و مبدا آن مشخص است و نه پایان و سر انجامش.



    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الثلاثاء فبراير 09, 2010 5:43 pm

    حاتمی کیا: این بی انصافی است

    حاتمی کیا: گفتن اینکه اینها جزو فیلمسازان دولتی هستند، دولتی گفتن یعنی مال رژیم هستند، رژیمی بودن یعنی اینها آدم هایی هستند که با خیلی از چیزهای سیاست که ممکن است من و شما با آن مشکل داشته باشیم، آنها مشکل ندارند، این جمله را هیچوقت شما نمی توانید به آقای کیارستمی بگویید، یعنی جرأت این حرف را ندارید ، چون آقای کیارستمی اینقدر نگهبانان مومن دارد که اگر کسی وارد این حوزه ها شود، از جهت کلامی او را له می کنند.

    برنامه سینماصدای رادیو گفت و گو با حضور ابراهیم حاتمی کیا ، پیرهادی( تهیه کننده فیلم سینمایی دعوت) و امیر پوریا( منتقد سینمایی) و با اجرای فرزاد حسنی به بحث و بررسی پیرامون حاشیه های فیلم دعوت پرداخته است، آنچه می خوانید بخش هفتم این گفت و گو است..


    پوریا: موضوع این است که تعبیر فیلمساز دولتی یا فیلمسازی که در واقع نگاه رسمی با آن همراهی می کند، آن را که مطرح می کنیم من می خواهم این نکته را مطرح می کنم که اصلا این قرار نیست به شکل نامه نگاری اداری باشد...

    حسنی: حقوق بگیری.

    پوریا: قرار نیست یک چیز رسمی مشخص باشد، مسئولین و مدیران میانی تصمیم هایی که در مورد فیلم آدمی مثل حاتمی کیا یا خیلی های دیگر می گیرند، احتیاط هایی می کنند، من حتی معتقدم که آقای حاتمی کیا می تواند نسبت به این موضوع هم برعکس موضع بگیرد.

    پیرهادی: آقای پوریا کجا اتفاق افتاده؟ مثلا مشخصا درباره فیلم های آقای حاتمی کیاکه مسئولین دولتی... مگر فیلم توقیف شده ابراهیم حاتمی کیا وجود ندارد. مشخصا بگویید اگر فیلمساز دولتی باشد حتما این فیلم از قبل در مراکز دولتی و مدیران دولتی نظر مساعد راجع به فیلمنامه داشتند و با اغماض هایی رد می شده، چطور مشخصا.. عزیزمان اشاره کرد که چطور مگر مراسم آتش زدن برخی سکان های فیلمشان نبوده این کارگردان؟ اخر به نظر من یک چیز دیگر است...

    پوریا: این چیزی که شما می فرمایید ما سراغ بخش دیگری از بحث می رویم. من می گویم اصلا اگر ابراهیم حاتمی کیا... ببینید اصلا آن جمله ای که آقای حاتمی کیا در نشست رسانه ای می گوید وقتی به او می گویند که شما چرا فیلم جنگی نساختی و.. گفت که من متاسفم که هنوز سردار سینمای جنگ هستم و هیچکس به تعداد من فیلم جنگی نساخته که حالا من اضافه می کنم " فیلم جنگی موثر" ایشان ساخته است. خب خود آن جمله می تواند جواب همین حرف باشد، یعنی اینقدر نترسیم از واژه ... چطور مثلا به اینکه بگویند فیلمساز معترض، مخالف خوان و.. است، افتخار هم می کند..


    • حسنی: فمینیست است..

    پوریا: فمینیست است، افتخار هم می کند، من می گویم فیلمساز دولتی به مفهوم اینکه آقای حاتمی کیا با دولت نهم همراهی کرده است که نیست، آره...

    • حسنی: با دیدگاه رسمی...

    حاتمی کیا: آخر ببین تو ، امیر جان بارها.. همان را هم که می گویی الان من یادم رفته بود و یادم افتاد این جمله که درباره دنیای تصویر گفتی، ما ملت اشاره ایم، یعنی عقبه داریم، می فهمیم رندی حرف زدن چگونه است، ساده حرف زدن چگونه است ، وقتی عزیزی مثل تو می خواهد از کسی مثل من تعریف کند، مرا تعریف می کند به آقایی که در لحظه در متناقض می گوید و حرفش متناقض است، من نمی توانم این را بفهمم که اسم این به راحتی در آژانس شیشه ای را می گویم که پیرمرد می گوید: بله که می ترسم! چرا بترسم! بله می ترسم! به آنی عوض می کند جایگاهش را، من آنقدر که این مفهوم به ذهنم مستفاد می شود که از جمله تو که این دارد از شخصیتی می گوید که این آدم، آدمی است که در لحظه عوض می کند نظراتش را بیشتر از اینکه مش علی را به عنوان صدق این بحث بگویم. وقتی تو اشاره می کنی به اینکه الان در فیلم حاتمی کیا خانم مهناز افشار که در تلویزیون دارد پخش می کند، نه به عنوان مهمانی که آگاهی می دهد به مخاطب، داری اصرار می کنی در ذهن مخاطب سایه این بحث شکل بگیرد که آقا پشت پرده اخباری هست، اینها جزو فیلمسازان دولتی هستند، دولتی گفتن یعنی مال رژیم هستند، رژیمی بودن یعنی اینها آدم هایی هستند که با خیلی از چیزهای سیاست که ممکن است من و شما با آن مشکل داشته باشیم، آنها مشکل ندارند و راحت انجام می دهند. اینها قشنگ تراکتور و پول می گیرند، اینها به راحتی می روند هر جایی که بخواهند ... من می فهمم این جمله را... من نمی توانم تعبیر کنم که .. این جمله را هیچوقت شما نمی توانید به آقای کیارستمی بگویید، یعنی جرأت این حرف را ندارید ، چون آقای کیارستمی اینقدر نگهبانان مومن دارد که اگر کسی وارد این حوزه ها شود، از جهت کلامی او را له می کنند... ولی حاتمی کیا اتفاقا جزو فیلمسازانی است که قشنگ نیش و نوش را از این چیزها می تواند بشنود، من شنیدم، من می فهمم وقتی شما در روزنامه اعتماد اشاره می کنید و با هماهنگی خانم منیژه حکمت دارد این جمله گفته می شود، به جای اینکه حرف از این باشد که این فیلم و فیلم خانم حکمت فروش برود، دارد به این پرداخته می شود که یا ایها الناس بفهمید که اینها یک فیلمسازان حکومتی هستند که در پشت پرده اینها دست در دست هم دارند، بنده چطور بگویم آقا من هشت سال در این مملکت جنگیده ام، این ارج و قرب دارد یا ندارد؟ اگر دارد من حق دارم یکسری حرف ها را بزنم، همیشه هم گفته ام نظام کیه؟ من نظامم. اگر قرار باشد به آن معنا بگویم ..

    پوریا: آقای حاتمی کیا این همان صداقت مش غفور است. صداقت به معنای تناقض گویی نیست، اینکه احتیاط نمی کند..

    حاتمی کیا: نه، نه وقتی تو مش غفور را به آن معنا انتخاب می کنی، من می فهمم که این یک رندی پشت آن می آید..

    پوریا: نه، شما اصلا احتیاط نمی کنید، آقای مجیدی تمام این مدت دارد با ما بحث می کند که ملاک برای نشان دادن اینکه فیلمساز دولتی نیست، مثلا از سفرهای استانی رئیس جمهور انتقاد می کند این در آن دیدگاهی که ما می گوییم شما به دلیل همسو بودن با...

    • حسنی: می گویند بیا فیلم بساز، می گوید من چرا باید فیلم بسازم ...

    پوریا: در آن دیدگاهی که ما داریم مطرح می کنیم که نظامی رسمی امکان ندارد برای فیلم دیگری غیر از فیلم آقای مجیدی در طول اکرانش فیلم پشت صحنه پخش بکند ...

    حاتمی کیا: این یعنی چه..

    پوریا: شما دارید الان به صراحت می گویید آقا من هشت سال جنگیدم و موثرترین فیلم ها را راجع به اتفاق دفاع مقدس در این کشور ساخته ام..

    حاتمی کیا: خدا پدرت را بیامرزد..

    پوریا: شاید به یک میزانی حق داشته باشم آن احتیاط هایی که یک سیستمی مثل تلویزیون به من می کند از آن برخوردار باشم، این صداقت است..

    حاتمی کیا: من این را می خواهم بگویم، وقتی این اتفاق می افتد... شما وقتی این را می گویید به عنوان فضیلت نمی گویید به عنوان این می گویید که یک بحث دیگری... من وقتی از کرخه تا راین را ساختم، آقای پورنجاتی مسئول وقت تلویزیون بود ، مصاحبه کرد و گفت: من زهر فیلم را گرفتم و 10 یا 15 دقیقه فیلم را در زمان خودش کم کرد، آژانس تکه هایی از آن...

    حسنی: 20 و اندی دقیقه، از کرخه تا راین را می گویید...

    حاتمی کیا: فیلم موج مرده من 20 و اندی دقیقه آن حذف شد ،خبر دارید دیگر. آن اتفاقی که در آن دوران در روزنامه ها واکنش نشان داد. خب من هم ( محدودیت ) های خودم را دارم، اما اینکه فیلم هایی که من ساختم ... از این متاسفم یعنی ببین درد من آن موقع آغاز می شود که بنده هم از اینکه فیلم یک عزیزی برود و در ممیزی ها گرفتار شود همانقدر دردمندم ،یعنی می توانم این را بگویم که واقعا دوست ندارم برای یک فیلمسازی اتفاق بیفتد که مثلا فیلمش در محاق توقیف گرفتار شود، منتهی وقتی شما تعریفتان یک میزانسی می سازید که یک غایبی دیده می شود، یک سایه ای دیده می شود، من آن وقت می گویم که این بی انصافی است.... ادامه دارد.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الثلاثاء فبراير 09, 2010 6:09 pm

    جانبازی که آبرو می‌فروشد
    سلام
    قول داده بودم امروز درباره نمایشگاه مطبوعات گزارشی تصویری ارائه بدم،‌ اما دیروز عصر یک اتفاقی افتاد که فکر می‌کنم انعکاس اون خیلی واجب‌تر از نمایشگاهِ «هر سال دریغ از پارسالِ» مطبوعات باشه.

    دیروز عصر داشتم میرفتم به سمت خیابان حجاب. از میدان ولیعصر که پیچیدم توی بولوار کشاورز، مردی حدوداً ۴۵ ساله با صدایی ضعیف و گرفته صدام کرد. گفت جوون مسیرت کدوم طرفه؟ من که عصا، پای لنگان و کیسه بزرگ مرد رو دیدم گفتم هر طرف که شما بگید. نه اینکه من آدم خوبی باشم‌ها، نه! شما هم اگه جای من بودید و حال نزار اون مرد رو می‌دیدید همون تصمیمی رو می‌گرفتید که من گرفتم.

    گفت من میخوام برم سمت بیمارستان ساسان، ممکنه کمکم کنی این بسته رو تا اونجا بیارم، دیگه خسته شدم، بدنم کشش بیشتر از این رو نداره. گفتم مشکلی نیست مسیر من هم همون سمته.

    بسته رو که بلند کردم یک لحظه جا خوردم، حدود ۳۵ کیلو وزنش بود! مونده بودم ایشون این بسته رو به همراه عصا و یک بسته کوچک دیگه چطور حمل می‌کنه.

    از وضعیت بدنی، صدای گرفته و بیمارستان ساسان حدس زدم ایشون جانباز باشه. سوال کردم و در پاسخم جواب داد بله جانبازم. گفتم دارید می‌رید ملاقات دوستانتون. گفت هم آره هم نه. گفتم یعنی چی؟ جواب داد من شورت و جوراب می‌فروشم تا بتونم خرج زندگیم رو دربیارم. اینها رو هم دارم می‌برم هم دوستانم رو ببینم و هم اینکه اگه کسی نیاز داشت از من خرید کنه.

    من که از شدت تعجب ماتم برده بود با حالتی بین ناراحتی و عصبانیت پرسیدم «مگه بنیاد جانبازان و مستضعفان از شما حمایت نمیکنه؟» پاسخ شنیدم که ای آقا، گند زدن به مملکت رفته، ما از جنگیدن پشیمون نیستم، ما برای رضای خدا رفتیم جنگیدیم، هنوز هم اگه جنگ بشه پاش وایسادیم. اما یه کاری کردن که خیلی از جانبازها از اینکه چرا جنگیدن دچار تردید شدن، نمیگم پشیمون شدن‌ها، والله که پشیمون نیستیم اما حق بدید که با این اوضاعی که پیش اومده من و امثال من تو جبهه رفتنمون تشکیک کنیم.»

    این جمله رو بارها قبل از این هم شنیده بودم. حتی سردار «سعید قاسمی» هم سه سال پیش تو دانشکده‌مون چنین جمله‌ای رو گفت: «اگه دوباره جنگ بشه من یه کلاش میگیرم دستم و فقط از ناموس خودم دفاع میکنم»

    گفتم بالاخره نگفتید بنیاد ازتون حمایت میکنه یا نه؟ خندید و گفت بنیاد مال کسایی که پارتی دارن نه ما.

    رسیدیم جلوی در بیمارستان، درصد جانبازی رو ازشون سوال کردم، جواب داد ۵۰% !!! نمیدونستم چی جواب بدم، تو قاموس ما ۵۰% یعنی خیلی اما شاید ۵۰% برای بنیاد شهید و امور ایثارگران رقمی نباشه. گفتم اسم و تلفنتون رو بدید، شاید تونستم کاری بکنم، شاید تونستم پارتی‌ای، چیزی جور کنم.

    خندید و گفت اسمم توفیقه، تلفن هم ندارم ولی میتونی سراغم رو از همین دکه روبروی بیمارستان یا جانبازهای بیمارستان بگیری. بگو «توفیق جوراب‌فروش»، خودشون متوجه میشن.

    موقع خداحافظی خواستم پیشونیش رو ببوسم، نذاشت، گفت اینجا مخصوص اون بالاسریه! صورتش رو بوسیدم و با کوهی از خجالت ازش جدا شدم.

    پ.ن: عاجزانه از دوستانی که این مطلب رو می‌خونند تقاضا دارم اگر آشنایی در بنیاد شهید و امور ایثارگران دارید و یا کسی رو می‌شناسید و فکر می‌کنید میتونه در این زمینه کمک کنه به بنده اطلاع بدید. خدا خیرتون بده.



    جمله ها برایتان آشنا نیست ؟ بر می گردید به کدام فیلم ؟


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الثلاثاء فبراير 09, 2010 6:13 pm

    روزهاي پركاري ابراهيم حاتمي كيا فرا رسيده است
    خدايا شرمنده ام مكن



    مهدي طاهباز
    ابراهيم حاتمي كيا روزهاي پركاري را پشت سر مي گذارد. با اينكه پس از مشكلات به وجود آمده براي نمايش فيلم به رنگ ارغوان به نظر مي رسيد كارگردان مشهور سينماي ايران به انزوايي ناخواسته كشيده شود، اما حاتمي كيا آب ديده تر از اين حرف ها شده است.
    او كمتر از يك ماه پس از جنجال هاي به رنگ ارغوان، فيلم جديدش را در محيطي به دور از هياهو كليد زد. حاتمي كيا با ساخت چهاردهمين فيلمش برخلاف گفته هاي پيشينش كه ديگر فيلمي مرتبط با جنگ نخواهد ساخت، رجعتي دوباره به سينماي جنگ كرده و داستاني با پس زمينه دفاع مقدس را جلوي دوربين برد.
    علاوه بر اينها، حاتمي كيا مسئوليت نظارت و تحقيق درباره شهيد مصطفي چمران را براي ساخت مجموعه اي تلويزيوني بر عهده گرفته است. از سوي ديگر او قصد ساخت سريالي اجتماعي با نام حلقه سبز را نيز براي شبكه 3 سيما دارد.
    به نام پدر
    ابراهيم حاتمي كيا بهمن ماه سال گذشته در مناطق جنوبي كشور فيلم جديدش (به نام پدر) را كليد زد. پيش توليد فيلم از دي ماه يعني موقعي كه حاتمي كيا فيلم به رنگ ارغوان را براي جشنواره فيلم فجر آماده مي كرد، شروع شده بود. فيلمبرداري اين فيلم 27 بهمن در فرودگاه آبادان آغاز شد و پس از يك ماه كار، گروه به سمت شوشتر رفتند و فيلمبرداري را در آنجا ادامه دادند. سرانجام فيلمبرداري آخرين ساخته ابراهيم حاتمي كيا روز 19 فروردين درتهران به پايان رسيد. به نام پدر داستان رابطه يك پدر و دختر را به تصوير مي كشد. پدر يك سردار جنگ است و دختر در گيرودار مناسبات جامعه امروزي. بازهم تناقض ها و تفاوت ها بستر فيلمي از ابراهيم حاتمي كيا را تشكيل خواهد داد. پرويز پرستويي پس از آژانس شيشه اي ، روبان قرمز ، موج مرده و مجموعه خاك سرخ براي بار پنجم به همكاري با حاتمي كيا پرداخته است. كامبيز ديرباز، گلشيفته فراهاني و مهتاب نصيرپور هم اولين تجربه شان را با او پشت سر گذاشته اند.
    اما ساخت فيلم جديد حاتمي كيا چندان هم كه پيش بيني مي شد بدون حاشيه سپري نشد. يكي، دو ماه پس از پايان فيلمبرداري، خبري منتشر شد مبني بر اينكه ابراهيم حاتمي كيا به همراه گروه فيلمبرداري خود براي ساخت فيلم جديدش( به نام پدر) حفاري هايي در تپه اي باستاني در روستاي موندني حوالي شهرستان گتوند، انجام داده است.
    در اين تپه باستاني كه مربوط به دوره ايلامي است، حفاري هاي بسياري انجام شده و عمق خاكبرداري به حدي است كه بسياري از سفال هاي مربوط به دوره ايلامي و اسلامي در اطراف اين تپه پراكنده شده اند.
    در اين خبر آمده بود كه اهالي روستاي موندني و نيز شياسي حضور گروه فيلمبرداري حاتمي كيا را تاييد كرده و مي گويند كه مقداري پول به يكي از زمين داران اين روستا پرداخت شده است تا اين گروه به كار فيلمبرداري ادامه دهد. اين گروه نيز ادعا كرده كه براي فيلمبرداري در اين محوطه مجوز داشته است.
    از سوي ديگر كارشناس حقوقي سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري استان خوزستان نيز با تاييد تمامي موارد فوق، ابراهيم حاتمي كيا را به تخريب تپه باستاني موندني در شمال شوشتر متهم كرد و گفت: همه مي گويند مجوز داريم، اما مجوز فيلمبرداري با مجوز فعاليت در محوطه تاريخي فرق دارد. از قشر فرهنگي انتظار داريم همان طور كه از اسمشان برمي آيد، عمل كنند .
    او درخصوص پيگيري اين مسئله گفت: شكايتي تنظيم شده است كه ابتدا براي بررسي به شوشتر مي رود و پس از گرفتن نيابت قضايي، به تهران فرستاده خواهد شد. اداره ميراث فرهنگي و گردشگري شوشتر نيز خواستار پيگيري شديد اين قضيه است.
    اما پس از انتشار اين اخبار، محمد پيرهادي، مجري طرح اين فيلم اعلام كرد: تپه اي كه گروه فيلمبرداري در آن كار مي كردند، به عنوان يك محل كشاورزي، مملو از كشت گياهان بوده كه از مالك آن اجاره شد، اما هيچ كدام نه به عنوان مالك زمين و نه دست اندركاران فيلم اطلاعي از وجود اشياي باستاني در اين منطقه نداده و نداشته اند و هيچ كدام از مسئولان ميراث فرهنگي منطقه نيز گروه فيلمبرداري را از حضور در آن منطقه منع نكردند. براي ما به عنوان دست اندركاران فيلمي كه محتواي آن درباره هشدار براي حفظ آثار و ابنيه باستاني است، جاي تعجب است كه چرا مسئولان ميراث فرهنگي منطقه كه از موضوع و محتواي فيلم به نام پدر خبر داشتند و به گروه فيلمبرداري منطقه خبر ندادند؟ اصلا معيار انتخاب يك منطقه به عنوان محل باستاني و تاريخي چيست؟ چرا از آن حفاظت نمي شود؟ وچرا آن را تاكنون ثبت نكرده اند؟ . پيرهادي با شيطنت آميز بودن كار گفت كه باعث خوشحالي است كه ساخت و فيلمبرداري به نام پدر باعث شد تا ميراث فرهنگي منطقه متوجه وجود آن منطقه به عنوان محلي باستاني و تاريخي شود!
    اين مسئله پس از يكي، دو هفته جار و جنجال، به فراموشي سپرده شد و ديگر كسي سراغش را نگرفت.
    از چمران تا حلقه سبز
    حاتمي كيا از اواخر بهار امسال تحقيقات نوشتن متن سريال شهيد دكتر مصطفي چمران را براي توليد در گروه حماسه و دفاع شبكه اول سيما آغاز كرد.
    مدت اين تحقيقات 12 ماه پيش بيني شده كه ابتدا تمامي اسناد و اطلاعات مكتوب موجود دسته بندي مي شود و سپس تحقيقات حضوري در مناطق مختلف ايران، لبنان، مصر و آمريكا پيگيري خواهد شد. در نهايت هم طرح مجموعه توسط ابراهيم حاتمي كيا به رشته تحرير در خواهد آمد.
    تهيه كنندگي مجموعه تلويزيوني شهيد دكتر مصطفي چمران را حبيب الله كاسه ساز برعهده دارد. او چند روز پيش اعلام كرد كه فاز اول تحقيقات فيلم مجموعه زندگي شهيد مصطفي چمران به اتمام رسيده است. فاز اول تحقيقات كه شامل تحقيقات ميداني بود، زير نظر ابراهيم حاتمي كيا به اتمام رسيد و فاز دوم آن كه در اصل تحقيقات خاص است، بزودي آغاز خواهد شد.
    به گفته كاسه ساز، اين مرحله از تحقيقات، جنبه هاي سياسي، اجتماعي، فرهنگي، خانوادگي و بعد نظامي اين شهيد را در برمي گيرد و به احتمال فراوان اين مرحله از تحقيقات تا پايان سال به طول مي انجامد. گفته مي شود به احتمال فراوان خود ابراهيم حاتمي كيا كارگرداني اين مجموعه را انجام خواهد داد.
    اما حاتمي كيا اين روزها درصدد است تا دومين مجموعه تلويزيوني خود را پس از خاك سرخ جلوي دوربين ببرد. اين مجموعه حلقه سبز نام دارد و از مضموني اجتماعي برخوردار است و در آن زندگي بشري از زواياي خاصي مورد بررسي و كنكاش قرار ميگيرد.
    براساس برنامهريزيهاي انجام شده، احتمالا اين مجموعه اواسط مهرماه كليد خواهد خورد و در حال حاضر عوامل اجرايي در پي انتخاب لوكيشنهاي مورد نياز براي كار هستند.با اينكه گفته مي شد، مريلا زارعي و حميد فرخ نژاد از بازيگران اين مجموعه هستند، اما هنوز هيچ چيز قطعي نشده است.
    به رنگ ار غوان
    اما به رنگ ارغوان حاتمي كيا همچنان در بلاتكليفي به سر مي برد. طي ماه هاي گذشته، اتفاق خاصي براي مشخص شدن وضعيت اين فيلم نيفتاده و سازندگان فيلم اميدوارند كه از سوي تيم جديد وزارتخانه هاي ارشاد و اطلاعات، قدمي مثبت براي نمايش فيلم برداشته شود. سيد جمال ساداتيان، تهيه كننده به رنگ ارغوان منتظر استقرار مديران جديد وزارت اطلاعات است تا مذاكرات را براي نمايش اين فيلم از سر بگيرد. به عقيده او اشتباه آنها در اين بوده كه در هنگام نگارش فيلمنامه براي آشنايي با نقطه نظرات مسئولان وزارت اطلاعات تعاملي صورت نگرفته است.
    ساداتيان در اين باره معتقد است: كار،مربوط به وزارت اطلاعات بوده و طبعا در اين حيطه يك سري نقطه نظرات داشته اند؛ شايد اگر قبل از ساخت فيلم يك هماهنگي هايي صورت مي گرفت، ممكن بود اين مسائل پيش نيايد و شايد اشتباه اين بوده است كه با نقطه نظرات آقايان درهنگام نگارش فيلمنامه تعاملي صورت نگرفت، ولي كلا خوشبين هستم و بزودي اين مشكلات مرتفع خواهد شد. با توجه به اينكه متولي اصلي اين امر، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي است و تغيير سياست هايي كه دراين وزارتخانه به وجود مي آيد، در اين امر بي تاثير نيست.
    خدايا تماشايي اش كن
    اگر اتفاق خاصي رخ ندهد، به نام پدر در بيست و چهارمين جشنواره بين المللي فيلم فجر رويت خواهد شد. شايد تا آن روز مشكل به رنگ ارغوان نيز حل شده باشد و حاتمي كيا براي دومين بار پس از جشنواره چهاردهم (كه با فيلم هاي بوي پيراهن يوسف و برج مينو در جشنواره شركت كرده بود) با دو فيلم در جشنواره حاضر شود و باز هم اگر اتفاق خاصي رخ ندهد، شايد آن موقع حاتمي كيا فارغ از تمامي هياهو ها سرگرم ساخت سريالش، حلقه سبز باشد.
    اما در سايت فيلم به نام پدر يادداشت جالبي از ابراهيم حاتمي كيا در رابطه با اين فيلم به چشم مي خورد. او با صداقتي خاص نوشته است: به نام پدر قصد دارد در رديف چهاردهم دوران فيلمسازي ام بايستد. مي گويم قصد دارد چرا كه هنوز قد و قامت كامل آن برايم تجلي عيني پيدا نكرده است.
    بعد از نامرادي هاي فيلم موج مرده گفته بودم كه ديگر از دنياي نسل جنگ فيلمي نخواهم ساخت، ولي به نام پدر نقض اين ادعاست. قطعا شما نيز همچون خودم دليل مي خواهيد. صادقانه مي گويم كه هيچ جوابي جز انتظار پاسخ آن از درون فيلم به نام پدر ندارم. صبر كنيم تا به نام پدر آماده شود. خدا كند جواب خردمندانه اي داشته باشد.
    اما اجازه دهيد يادي كنم از ناجي خودم در بدترين شرايط عمر كاريم. درست در اوج فشار، عصبيت، نااميدي، خشم، بغض و بي راهي كه خدا براي هيچ اهل ذوقي نصيب نكند. به نام پدر مثل فانوس دريايي مرا از درياي پرتلاطم به رنگ ارغوان خارج كرد. اگر نبود به نام پدر من با آن حال شكسته ام به كدامين چاه پناه مي بردم و چه تناقضي است در اين عالم هنر كه تو از وضعيت پيش آمده براي يكي به ديگري پناه مي بري و هيچ نوشدارويي به اين اندازه توان شفا بخشي نداشت.
    اجازه دهيد آرزوهايم را براي به نام پدر در قالب دعا بگويم و شما آمين بگوييد.
    خدايا به نام پدر را تماشايي كن.
    خدايا ما را شرمنده تماشاگران به نام پدر مكن.
    خدايا به نام پدر را در تماشاخانه هاي كهنه و زهوار دررفته وطني، باز هم قابل رويت كن.
    خدايا به نام پدر را در سبد اقتصادي خانواده ايراني جاي بده.
    خدايا به نام پدر را امانتدار خوبي براي جلوه هنرنمايي هنرمندان همراهش بفرما.
    خدايا به نام پدر را براي جوانان نوجويمان قابل بفرما.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الأربعاء فبراير 10, 2010 2:31 am

    آنها ديگر فيلم جنگي نمي سازند


    جشنواره فيلم دفاع مقدس در دوران اوج سينماي جنگ هم چندان اثرگذار نبود و حالا که پيشروان سينماي دفاع مقدس سال هاست به مسيري ديگر رفته اند، برگزاري مستقل اين جشنواره بي ترديد با اما و اگرهاي فراوان همراه است.
    به گزارش مهر، ابراهيم حاتمي کيا که به جرات تاثيرگذارترين و برجسته ترين سينماگر عرصه دفاع مقدس است، مدتي است ترجيح مي دهد توانايي هاي فيلمسازي خود را در عرصه هاي ديگر تجربه کند. توقيف «موج مرده» از سوي تهيه کننده در جشنواره نوزدهم فيلم فجر بستري شد تا حاتمي کيا به شکل رسمي خداحافظي خود را از سينماي دفاع مقدس اعلام کند.
    او روزي که قرار بود «موج مرده» در جشنواره در سينما استقلال به نمايش درآيد با کيسه اي حاوي تکه هاي حذف شده فيلم در جمع خبرنگاران حاضر شد و با انتقاد از تهيه کننده فيلمش (مجيد رجبي معمار مدير عامل وقت موسسه فرهنگي روايت فتح) و مسوولان متولي سينماي جنگ اعلام کرد ديگر در حوزه دفاع مقدس فيلم نخواهد ساخت.
    ماحصل تصميم او ساخت دو فيلم «ارتفاع پست» و «به رنگ ارغوان» بود که در حوزه سينماي اجتماعي توليد شدند، اما اتفاق هاي حاصل از توقيف «به رنگ ارغوان» موجب شد او بار ديگر به سينماي جنگ بازگردد. او در نامه اي که متن آن را در زمان توليد «به نام پدر» روي سايت فيلم منتشر کرده بود با صراحت اعلام کرد «به نام پدر» نقض گفته هايش است و از آن به عنوان ناجي خود پس از اتفاق هاي مربوط به «به رنگ ارغوان» ياد کرد.
    «به نام پدر» هر چند در جشنواره فيلم فجر مورد توجه هيات داوران قرار گرفت و جوايزي را به خود اختصاص داد، اما با استقبال سرد منتقدان رو به رو شد و همه از آن به عنوان فيلمي که حاتمي کيا خودش را در آن تکرار کرده ياد کردند.
    حاتمي کيا پس از آن فيلم سازي را در مسيري که پس از «موج مرده» در پيش گرفته بود ادامه داد که حاصل آن مجموعه «حلقه سبز» و حالا فيلم سينمايي «دعوت» است. آثاري که ارتباطي با جنگ و دفاع مقدس ندارند و مضامين آنها کاملا اجتماعي است.
    کمال تبريزي هم سال هاست در عرصه هاي ديگر طبع آزمايي مي کند. آخرين فيلم او در عرصه سينماي دفاع مقدس «شيدا» است; فيلمي ملودرام که در آن سال واکنش هايي متفاوت را برانگيخت. بسياري از تندروها انتقادهاي شديدي به تبريزي کردند و او پس از آن ترجيح داد در فضايي آرامتر به کار فيلم سازي خود ادامه دهد.
    البته او چند سال بعد به مشکلي مدرن در فيلم «گاهي به آسمان نگاه کن» به سينماي دفاع مقدس نقبي زد. اما هرگز اين فيلم را اثري در حوزه سينماي جنگ ندانست.
    «مارمولک»، «يک تکه نان» و «هميشه پاي يک زن در ميان است» و حالا هم «پاداش» ديگر آثار او پس از «گاهي به آسمان نگاه کن» هستند که هيچ کدام سنخيتي با دفاع مقدس ندارند.
    احمدرضا درويش ديگر فيلم ساز صاحب سبک سينماي دفاع مقدس هم پس از «دوئل» تغيير مسير داد و پروژه تاريخي مذهبي «روز رستاخيز» را در دستور کار خود دارد. با توجه به اهميت موضوع «روز رستاخيز» و حساسيت هاي درويش او دو سه سالي درگير اين پروژه ملي خواهد بود و عملا چند سالي از حوزه سينماي جنگ دور است.
    هر چند ساخت فيلمي درباره خرمشهر در دستور کار اوست، اما اين پروژه عملا با توجه به درگيري درويش با پروژه «روز رستاخيز» به زودي ميسر نخواهد شد.
    مجتبي راعي که با اولين ساخته سينمايي اش «انسان و اسلحه» از حضور فيلم سازي با نگاهي متفاوت به سينماي جنگ خبر داد، پس از ساخت اين اثر فيلم «تونل» را ساخت. اما بعد ترجيح داد در ژانرهاي ديگر فعاليت هاي فيلم سازي خود را ادامه دهد. «جاي امن»، «غزال»، «جنگجوي پيروز»، «تولد يک پروانه»، «صنوبر» و «سفر به هيدالو» نتيجه آثار چند سال اخير اوست.
    زنده ياد رسول ملاقلي پور در زمان حيات خود بارها از مسئولين سينماي دفاع مقدس و متوليان آن گلايه کرد. او پس از اثر ماندگار «مزرعه پدري» در نامه اي سرگشاده به دليل نامهرباني هايي که با اين فيلم شد از دنياي فيلم سازي خداحافظي کرد. اما بعد از گذشت مدتي از تصميم خود منصرف شد و فيلم ملودرام «ميم مثل مادر» را با پس زمينه سينماي دفاع مقدس ساخت.
    فيلمي که حالا به عنوان آخرين يادگار او به عنوان نماينده سينماي ايران به آکادمي اسکار معرفي شده است.
    علي شاه حاتمي ديگر فيلم ساز سينماي جنگ است که مدت هاي مديد است تغيير ژانر داده است. او پس از فيلم جنگي «آخرين شناسايي»، فيلم تجاري «دوستان» را ساخت و بعد به سمت فيلم هاي جشنواره اي گرايش پيدا کرد.
    حاصل گرايش او به اين سمت دو فيلم «ترکش هاي صلح» و «کولي» بود که اولي در حوزه سينماي جنگ بود. شاه حاتمي پس از ساخت اين دو فيلم به تلويزيون آمد و حالا در بازگشت به سينما قصد دارد فيلم اجتماعي «قفس» را با بازيگران هندي بسازد که ارتباطي به دفاع مقدس و جنگ ندارد.
    سعيد سهيلي از ديگر فيلم سازان سينماي دفاع مقدس است که پس از سال ها ديگر قصد فعاليت در حوزه سينماي جنگ را ندارد. او در سال هاي فعاليت سينمايي خود پس از «مرد باراني» خواست به تبعات جنگ در جامعه بپردازد و حالا پس از آخرين ساخته اش با اين مضمون يعني «سنگ، کاغذ، قيچي»، فيلمي در حوزه سينماي پليسي به نام «چهارانگشتي» ساخت و حالا هم در تدارک ساخت فيلمي کمدي به نام «چارچنگولي» است.
    بله! فيلم سازان جنگ يا تغيير مسير داده اند يا در حال تغيير مسير هستند، البته از آنسو هم در سياستي تصميم بر آن شد تا فيلم سازان صاحب نام عرصه هاي ديگر نيز پا به حوزه سينماي جنگ بگذارند که در پي اتخاذ اين سياست، رخشان بني اعتماد، کيومرث پوراحمد، خسرو سينايي، آرش معيريان و عليرضا داودنژاد پا به اين وادي گذاشتند و اتفاقا آثاري قابل توجه هم توليد کردند، اما همه مي دانند که اين حضور در عرصه سينماي دفاع مقدس محدود به حداکثر يکي دو فيلم است.
    حالا که نامداران سينماي دفاع مقدس مدت هاست مسير فيلمسازي خود را به نحوي تغيير داده اند که در آثارشان کمتر نشاني از جنگ و دفاع مقدس ديده مي شود، اصرار بر برگزاري جشنواره مستقل فيلم دفاع مقدس و به نمايش درآوردن فيلم هاي سال هاي قبل و مستندهاي تلويزيوني در آن حاکي از نگاهي است که به نظر قصد رفع مسووليت دارد. آخرين نمونه جشنواره مستقل فيلم دفاع مقدس سال 1384 بود که به مهجورترين شکل ممکن برگزار شد و به بايگاني پيوست.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الأربعاء فبراير 10, 2010 3:01 am

    !از موج مرده تا موج زنده به گور شده


    بعد از این که فیلم عملیات مخفی‌ شو نشونش میدن و قضیه فرار پسرش به دوبی‌ رو به روش میارن سردار مرتضی‌ راشد به دولتی‌های یقه سفید میگه ما قرار بود بریم جبهه با دشمن بجنگیم و شما مواظب خانواده‌ها مون باشید و بچه‌ها مون رو تربیت کنید، بین ما دو گروه کی‌ کار خودشو نکرد یا گند زد؟ (نقل به مضمون) شاید این سکانس فیلم موج مرده حاتمی کیا تاثیر گذار‌ترین قسمت این فیلم باشه، جایی که فرق بین سردار‌های ایده‌ال ایست سپاه و پراگمتیست‌های نون به نرخ روز خور دولتی معلوم میشه.


    سردار راشد نماینده نسل سوخته‌ای است که برای آرمان‌هایش جنگیده ولی‌ آخر این جنگ مقدس شاهد فاصله گرفتن فرزند خودشه با آرمان هایی که قرار بود پیاده کردنشون آینده بهتری برای بچه‌های این جنگجویان الهی به ارمغان بیاره. کی‌ فکر میکرد این موج مرده سردار راشد‌ها برسه به موج مدفون، موج زنده به گور شده سردار رضایی ها! پسر سردار رضایی نه تنها از ایران فرار نکرد و به آمریکا پناهنده نشد، بلکه مدتی‌ بنا به قول خود آقای هژبر یزدانی مهمان مخصوص آقا در تگزاس بود تا سر و سامانی بگیره، پسر آقای جنتی چند سال است که به عنوان سفیر از ایران بیرونه و اصلا دوست نداره بر گرده؟ کی‌ تو تهران از کثافت کاری‌های آقای حمید یزدی بی‌ خبره؟ پسر کدوم وزیر وحشتناک اطلاعات بود که با لباس زنانه اشتباها توسط یک گشت انتظامی بازداشت شد؟ کدوم شرط بندی یا اکس پارتی در تهران هست که پسر سردار رفیق دوست توش نباشه؟ اصلا پسر کدوم سرداره که الان اقامت انگلیس یا کانادا رو نداره، .....این‌ها پسران جهاد گرانی هستند که روزگار یک نسل از بهترین فرزندان این سرزمین رو سیاه کردند. سردارانی که سرشون رو زیر برف کردند و نمیبینند که حتا بچه‌های خودشون هم میدونند که دعوا سر لحاف ملا است! اخلاق اسلامی مال همسایه است!

    گناه حبیب پسر سردار مرتضی راشد این بود که عاشق بود و می‌خواست زندگی‌ کنه، گناه شهید روح الامینی ولی‌ خیلی‌ بیشتر از این‌ها بود، اون می‌خواست آزاد باشه، و آزاد زندگی‌ کنه.

    سردار راشد موج مرده! آیا سردار‌های موج مدفون، موج زنده به گور شده امروز، میبینن که ۸ سال جنگ و ۱۶ سال سکوتشون، حاصلش تن شکنجه شده و فک خورد شده بچه‌های خودشونه؟
    وای به مملکتی که سردارنش اینجوری حافظ ناموس خودشون باشن!


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الأربعاء فبراير 10, 2010 3:03 am

    ابراهیم حاتمی کیا؛ چهره اول جشنواره بیست و چهارم فجر


    امسال هم چند بار برای دریافت سیمرغ بلورین روی صحنه رفت. در همه این سال ها به درخشش حاتمی کیا در جشنواره فجر عادت داشته ایم. از زمان دیده بان تا امروز هر وقت حاتمی کیا در جشنواره فیلم داشته، سیمرغ ها را به خود اختصاص داده است. جز استثنا هایی چون خاکستر سبز ، بوی پیرهن یوسف و برج مینو هر حضور حاتمی کیا با اهدای سیمرغ پاس داشته شده. در هر دوره ای و در هر مدیریتی، حاتمی کیا چهره محبوب فجر بوده. فیلمسازی که اتفاقاً محبوب مردم هم هست. بعد از فیلم از کرخه تا راین مردم نام حاتمی کیا را به ذهن سپردند. به همین خاطر وقتی نام او برای دریافت جایزه خوانده می شد، تماشاگران همان واکنش هایی را نشان می دادند که برای پرستویی و هدیه تهرانی. حاتمی کیا ستاره ثابت جشنواره فجر است؛ حتی اگر در روزهای اوجش نباشد.

    وی از دوران نوجوانی سینما رفتن را آغاز کرد. فیلم ها را بیشتر با سلیقه پسر عمویش انتخاب می کرد. با توجه به پیشینه مذهبی خانواده به تماشای هر فیلمی نمی نشست. دوران دبیرستان با پیروزی انقلاب مصادف شد و کمی بعد هم جنگ شروع شد. اولین فیلمش، انیمیشن بود که در زیرزمین خانه اش آن را ساخت. خیلی زود به جبهه رفت و عضو گروه روایت فتح شد. اولین تجربه های جدی اش در هنگام ساخت مجموعه روایت فتح رقم خورد. ایامی که حاتمی کیا تحت تأثیر مرتضی آوینی و سبک شهودی اش قرار داشت. شهادت دوست فیلمبردارش امیر اسکندر یکه تاز تأثیر زیادی بر حاتمی کیا گذاشت. در همین سال ها بود که به همراه دوستانش سعیدحاجی میری و کمال تبریزی، هویت را به عنوان اولین فیلم بلند سینمایی اش مقابل دوربین برد. فیلم بدون تیتراژ هویت در جشنواره فجر به نمایش درآمد و اتفاقاً مورد توجه یکی دو منتقد هم قرار گرفت. خسرو دهقان در یادداشتی هویت را فال روشنی به ممکنات آینده خواند.هویت درباره جوان موتورسواری بود که پس از تصادف به اشتباه به میان مجروحان جبهه برده می شد؛ حاتمی کیا اما او را محکوم نمی کرد. نگاه انسانی و سپید فیلمساز مورد توجه برخی از منتقدان قرار گرفت.حاتمی کیا در اولین ساخته اش نشان داد که قریحه فیلمسازی دارد. غلط های گرامری را هم خیلی زود تصحیح کرد.

    حاتمی کیا در شرایطی دیده بان را مقابل دوربین برد که ایران تازه قطعنامه ۵۹۸ را پذیرفته بود. در روزهای آتش بس، دیده بان به تهیه کنندگی واحد جنگ بنیاد سینمایی فارابی ساخته شد. نمایش فیلم در جشنواره هفتم فجر با تحسین و ستایش و حتی جایزه ای از سوی داوران همراه شد. ساختار سینمایی دیده بان بسیار ساده اما روان و دوست داشتنی بود. مشکلی اگر وجود داشت تدوین محسن مخملباف و قطع های شتابزده ای بود که با ساختار سینمایی اثر چندان متناسب نبود. حاتمی کیا شخصیت عارفی فیلم دیده بان را براساس شخصیتی واقعی پرداخته بود. نگاه او به کاراکتر محوری فیلمش کاملاً انسانی بود. به همین خاطر ابایی از این نداشت که پس از اصابت ترکش خمپاره در نزدیکی عارفی، ترس او را نشان بدهد و همین جزئیات شخصیت او را کاملاً باورپذیر می کرد. دیده بان از هر نظر یک گام بلند به جلو بود. حالا دیگر کم کم موجودیت حاتمی کیای فیلمساز به رسمیت شناخته می شد. او در دومین ساخته بلندش، بهترین فیلم سینمایی دفاع مقدس را ساخته بود. اتفاق مهم اما یک سال بعد افتاد، زمانی که حاتمی کیا مهاجر را کارگردانی کرد.

    فیلمی که حاتمی کیا آن را به یاد و خاطره دوستش شهید اسکندر یکه تاز ساخت. غم غربتی هم که در سراسر مهاجر مشهود است احتمالاً حاصل چنین حس و حالی بوده است. با دیدن مهاجر می شد به این نتیجه رسید که حاتمی کیا بیش از آنکه فیلمساز جنگ باشد، فیلمساز آدم های جنگ است. به همین خاطر از فیلم هایش نه صحنه های جنگی که شخصیت ها در ذهن می ماندند. آدم های جنگ، رزمندگانی که اسطوره های دفاع مقدس بودند در فیلم های حاتمی کیا در قامتی انسانی و باور پذیر به تصویر کشیده می شدند. صحنه کلیدی فیلم جایی بود که رزمنده ایرانی قصد زدن برجک دیده بانی دشمن را داشت. او وقتی سرباز عراقی را در آن جا می دید، صبر می کرد تا او از آنجا خارج شود و بعد برجک را بزند.

    مهاجر نقطه اوج سینمای حاتمی کیاست. در این سال ها او توانایی های فن سالارانه اش بسیار بیشتر شده و فیلم های به مراتب خوش ساخت تری ساخته است؛ اما همچنان مهاجر با آن حس و حال غریبش، دست نیافتنی به نظر می رسد.

    با وصل نیکان ، حاتمی کیا به شهر آمد. فیلمی که عده ای آن را پاسخ حاتمی کیا به عروسی خوبان مخملباف خواندند، هر چند حاتمی کیا منکر چنین چیزی بود. حاتمی کیا قهرمانانش را از جبهه به شهر آورده بود و از تعارض آرمان و واقعیت سخن می گفت. وصل نیکان نسبت به دیده بان و مهاجر گامی پس محسوب می شد و شاید همین نکته باعث شد تا عده ای بگویند حاتمی کیا شهر را نمی شناسد.

    پس از شکست وصل نیکان ، حاتمی کیا با از کرخه تا راین رویه فیلمسازی اش را تغییر داد. آدم هایش را به دامنه رودخانه راین در اروپا برد و برای اولین بار گونه ملودرام را تجربه کرد. حاتمی کیا در کرخه برای اولین بار به مخاطب عام هم فکر کرد و کوشید فیلمی بسازد که پرتماشاگر باشد. کرخه هم یک ملودرام جذاب و تأثیرگذار از کار درآمد که نمایشش در جشنواره یازدهم فجر یک اتفاق قلمداد شد. فیلم محبوب مردم، منتقدان و داوران جشنواره که در اکران عمومی هم بسیار موفق بود. کرخه یکی از پرفروش های سال شد در حالی که هنگام تولید، به خاطر حال و هوای تلخش کمتر کسی فکر می کرد این فیلم گیشه پررونقی داشته باشد. مایه ملودرام فیلم به شدت بر دل مردم نشست و نمی توان سهم موسیقی مجید انتظامی را در توفیق فیلم انکار کرد.

    غم غربتی که در مهاجر موج می زد در کرخه با بردن قهرمانان جنگ به دیار غربت، معنایی گسترده تر یافته بود. توانایی حاتمی کیا در روایت سلیس و روان قصه، تماشاگر را مجذوب خود می کرد. حاتمی کیا با کرخه طعم خوش برقراری ارتباط گسترده با مخاطب را چشید. وقتی ماجرای بوسنی پیش آمد، حاتمی کیا تصمیم گرفت فیلم بعدی اش را در آنجا بسازد. جایی که نسل کشی مسلمانان رخ داده بود و جالب اینکه حاتمی کیا در بوسنی برای اولین بار عشق را وارد آثارش کرد. خاکستر سبز برخلاف کرخه روایتی غیر خطی داشت. تجربه ای تازه در فرم و روایت و کوشش برای بیان غیرمستقیم و هنرمندانه. لحن شاعرانه اش و مایه عاشقانه اش تصویر تازه ای از حاتمی کیا را ترسیم کرد. فیلمی غنی که هنوز هم عده ای آن را بهترین ساخته حاتمی کیا می دانند. هر چند فیلم در جشنواره خیلی مورد توجه قرار نگرفت و اکران موفقی را هم تجربه نکرد.
    شاید همین مسئله موجب شد تا حاتمی کیا در فیلم بعدی اش باز به سینمایی از جنس کرخه بازگردد. ملودرام قصه گو و تأثیرگذار. این بار بازگشت آزادگان دستمایه حاتمی کیا قرار گرفته بود. بوی پیرهن یوسف فیلمی درباره انتظار هم بود. انتظار که در فرهنگ شیعه واژه ای کلیدی محسوب می شد. حاتمی کیا بیشتر فیلم را در شب گرفت تا صبح وصال در پیش شب انتظار جلوه ای بیشتر داشته باشد. گرمایی که در کرخه وجود داشت را می شد در بوی پیرهن هم مشاهده کرد. فصل هایی عاطفی و گرم که مثل کرخه با موسیقی تأثیرگذار مجید انتظامی همراه شده بود. حاتمی کیا بلافاصله پس از بوی پیرهن یوسف ، سراغ ساخت فیلمی رفت که به نوعی ادامه تجربه خاکستر سبز به حساب می آمد. در برج مینو باز هم شاهد شکست زمان و تداخل خیال و واقعیت شدیم. باز هم تصویری تازه از جنگ و سینمایی که با آنچه پیشتر از آن حاتمی کیا ساخته بود، متفاوت بود. از موسیقی غیرملودیک علی کهن دیدی گرفته تا تدوین بهرام بیضایی همه حکایت از رویکردی متفاوت در سینمای حاتمی کیا داشتند.

    با آژانس شیشه ای فصل تازه ای در سینمای حاتمی کیا گشوده شد. پس از آژانس... حاتمی کیا هرگز چنین بی مهابا به سراغ سینمای ملتهب اجتماعی نرفته بود. فیلمی که توفیق کرخه را در ابعادی گسترده تر تکرار کرد. تقریباً همه سیمرغ های جشنواره شانزدهم را از آن خود کرد و با واکنش همه جناح های سیاسی مواجه شد. واکنش هایی که عموماً هم مثبت بودند. لحن سیاسی دوگانه فیلم باعث می شد که هر جناحی به نفع خود فیلم را تفسیر کند. ساخت محکم و پر قدرت فیلم هم یک قدرت نمایی تکنیکی بود. بیشتر دقایق فیلم در داخل آژانس می گذشت و با این همه فیلم حتی برای یک لحظه هم رنگ مدال به خود نمی گرفت. تعارض آدم های آرمانی جبهه با جامعه ای تغییر یافته را حاتمی کیا به زیبایی تصویر کرده بود. نگاهی عدالتخواهانه و آرمانی در فیلم موج می زد که آن را فراتر از منازعات سیاسی روز قرار می داد. حالا و پس از گذشت نزدیک به یک دهه آنچه از فیلم در ذهن می ماند نه سر و صداهای گروه های سیاسی، که جانمایه آرمان خواهانه اش و سینمای پویا و قدرتمندش است.

    قصه گویی کلاسیک و بی نقص حاتمی کیا در آژانس شیشه ای در کنار حضور به یادماندنی پرستویی و کیانیان به همراه مضمون ملتهب اثر؛ باعث شد تا آژانس شیشه ای با استقبال مردم مواجه شد.

    روبان قرمز حکایت از بازگشت حاتمی کیا به تجربه های فرعی خاکستر سبز و برج مینو داشت. باز هم تمثیل و نماد جای صراحت را گرفته بود. اگر آژانس شیشه ای با آدم های پرتعداد در یک مکان بسته می گذشت؛ در روبان قرمز تنها سه کاراکتر به همراه یک لاک پشت و یک سگ در گستره بیابانی عظیم قرار گرفته بودند و جالب اینکه حاتمی کیا در چنین فیلمی برای اولین بار کادر پرده عریض را هم تجربه می کرد. روبان قرمز از نظر ساختار از توانایی های تازه حاتمی کیا در کارگردانی حکایت می کرد ولی زبان تمثیلی اش مانع از آن می شد که مخاطب به راحتی با آن ارتباط برقرار کند. حرف فیلم هم به نوعی در مقابل پیام آژانس شیشه ای قرار داشت. گویی حاتمی کیا روبان قرمز را برای پاسخگویی به مخالفان آژانس ساخته بود.

    موج مرده را می توان ادامه ای بر آژانس شیشه ای دانست. فیلمی در ادامه آژانس ، سردا راشد را می شد همان حاج کاظم آژانس دانست که حالا بحران به دامنه خانواده اش کشیده شده بود. تعارض میان حاج کاظم و پسرش که در آژانس یکی از مایه های فرعی اثر بود، در موج مرده مبدل به تم محوری فیلم شده بود. با مشکلاتی که برای نمایش موج مرده پیش آمد، حاتمی کیا اعلام کرد که دیگر فیلم جنگی نخواهد ساخت. او در ارتفاع پست برای اولین بار به جای آدم های جنگ، سراغ شهروندان عادی جامعه رفت. با رویکرد اجتماعی صریح و باز هم تجربه ای تازه و دشوار در هدایت و کنترل بازیگران و روایت داستان در فضایی بسته. مجموعه تلویزیونی خاک سرخ نشان داد که حاتمی کیا را گریزی از روایت آدم های جنگ نیست. مجموعه ای متفاوت و تأثیرگذار که مخاطبان بسیاری هم یافت. با به رنگ ارغوان ، حاتمی کیا باز هم سراغ مضمونی ملتهب رفت و همین مسئله حساسیت هایی را دامن زد. فیلمی که هنوز به نمایش درنیامده است. حاتمی کیا آن قدر حرفه ای شده بود که مشکلات به رنگ ارغوان دلسردش نکند. به همین خاطر در همان روزهایی که به رنگ ارغوان از نمایش در جشنواره باز مانده بود، تولید فیلم بعدی اش را آغاز کرد. فیلمی که در جشنواره امسال به نمایش درآمد و با استقبال هم مواجه شد.

    به نام پدر ملودرامی است کم و بیش تأثیرگذار با همان مایه ها و نشانه های آشنای سینمای حاتمی کیا. فیلمی که به عنوان اثری متعلق به ژانر سینمای دفاع مقدس در جشنواره حضور داشت ولی حاتمی کیا آن را اثری اجتماعی خواند که در پس زمینه اش به دفاع مقدس هم پرداخته می شود. دریافت سیمرغ بهترین فیلم سینمای ایران و سیمرغ بخش سینمای آسیا در کنار جوایزی که فیلمنامه و بازیگران گرفتند، به نام پدر و حاتمی کیا را ستاره جشنواره امسال کرد. هر چند در یک ارزیابی منطقی باید گفت به نام پدر در کارنامه حاتمی کیا فیلم متوسطی است. نکته ای که حتماً خود حاتمی کیا هم به آن اذعان دارد. مروری به کارنامه فیلمسازی حاتمی کیا نشان دهنده این نکته است که او در فیلمش کوشیده تا به نکات مبهم و سؤال برانگیز فیلم قبلی پاسخ بدهد. چنین فیلمسازی حتماً به نقاط ضعف و قوت آثارش آگاه است.

    ابراهیم حاتمی کیا فراتر از یک کارگردان سینما، به مثابه شمایلی است از نسلی آرمانی. چهره شاخص نسلی که از دل انقلاب و جنگ به سینما آمد و حضوری متعهدانه را تجربه کرد. حاتمی کیا از سرمایه های گرانقدر این سینماست. نکته ای که جشنواره فجر هم با اهدای سیمرغ های فراوان به او؛ همواره بر آن تأکید کرده است.


    مسعود پویا







    روزنامه همشهری


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الأربعاء فبراير 10, 2010 3:04 am

    حاتمی‌کیا: سینمای ما فقیر شده است

    [۱۳ بهمن ۱۳۸۷ ۱۸:۰۶]

    «ابراهیم حاتمی‌کیا» به مناسبت انتخاب فیلم «آژانس شیشه‌ای» به عنوان بهترین فیلم سی‌سال سینمای پس از انقلاب که از سوی سینماگران و درنظرسنجی فارس صورت گرفت، در گفت‌وگویی ویژه با خبرنگار سینمایی فارس، تازه‌ترین نقطه‌نظرات خود را درباره موضوعات مختلفی چون بروز خلاقیت از دل محدودیت‌ها، ضربه‌پذیری و فقر سینما در سال‌های اخیر، خلاقانه بودن لوکشین محدود «آژانس شیشه‌ای»، بالاتر بودن سینما از دیگر شاخه‌های هنر و ... ابراز کرد.
    فارس:برنده 4 سیمرغ بلورین بهترین فیلم ازجشنواره فیلم فجر بیان داشت: به طور کلی احساس می‌کنم که سینما فقیر شده است. سینما ضربه‌پذیر شده است. یک زمانی تا این حد نبود و احساس می‌کنم که حمایت پیشین موجود در سینما به شدت کاهش یافته و ارگان‌هایی که تعریف داشتند و دست‌ودل بازتر عمل می‌کردند، الان بیش از حد محدود شده‌اند.
    این کارگردان سینمای ایران افزود: من فیلمی یک و نیم میلیاردی ساخته‌ام ولی نگاه می‌کنم و می‌بینم چیزی ته آن باقی نمانده است و این خیلی حیرت آور است و معنایش این است که در سینمای امروز ما حتی یک‌ونیم میلیارد تومان هم چیزی نیست. وای به حال فیلم‌هایی که سیصد، چهارصد میلیون تومان فروش می‌کنند. من نمی‌دانم برای این فیلم‌ها چه اتفاقی می‌افتد و شاید بگویم بخش عمده‌ای از سینمای ایران در چنین شرایطی به سر می‌برند.
    وی افزود: به اعتقاد من این یک‌جور فقر و یک‌جور در زیر تیغ قرار گرفتن دنیای سینما است. زیر تیغ قرار گرفتن دنیای سینما چیزی بود که در گذشته ما شاهد چنین موضوعی نبودیم.
    حاتمی‌کیا گفت: من قبلا مشکلی به این شکل نداشتم و فیلم‌هایی که ساختم، آزادتر بودند و به محدودیت‌ها فکر هم نمی‌کردم، اما شما ببینید که امسال چند تا از فیلم‌ها در لوکشین‌های محدود کار می‌شوند؟

    * لوکشین محدود «آژانس شیشه‌ای» کاری خلاقانه بود نه یک جبر اقتصادی
    وی با اشاره به شرایط ساخته شدن «آژانس شیشه‌ای» گفت: من در ساخت «آژانس شیشه‌ای» به لوکیشن محدود به عنوان یک موضوع خلاقه نگاه می‌کردم نه به عنوان یک جبر اقتصادی که من را به گرفتاری بیندازد و متأسفانه امروز این حالت نیست.

    * سینما بسیار بالاتر از دیگر شاخه‌های هنر است
    کارگردان فیلم «به نام پدر» تأکید کرد: البته این را هم باید اضافه کنم، معتقدم که در بین شقوق مختلف هنری در ایران سر سینما بسیار بالاتر از دیگر شقوق است، هنوز شرافت، نجابت و حرف‌هایی برای گفتن دارد که هنوز اهل نظر به آن توجه دارند و هنوز خیلی‌ها نگرانش هستند.یعنی آن وقتی باید قصه خورد که اینقدر به سینما بی‌تفاوت شویم که دیگر کسی محل نگذارد. و متأسفانه این اتفاق برای سینما ما الان افتاده است.

    * هم بزرگداشت را دوست دارم و هم از آن نگران می‌شوم
    «ابراهیم حاتمی‌کیا» همچنین درخصوص احساس خود برگزاری بزرگداتش در بیست و هفتمین جشنواره فیلم فجر خاطرنشان کرد: هم بزرگداشت را دوست دارم و هم نگران می‌شوم. معمولا از این قبیل بزرگداشت‌ها بوی بازنشستگی می‌آید اما من خودم را بازنشسته نمی‌دانم و از این جهت، کسان دیگری از من شایسته‌تر بودند و من به تعبیری، به نمایندگی از آنها دارم وارد این حوزه می‌شوم.

    * محدودیت می‌تواند خلاقیت بتراشد
    کارگردان فیلم «آژانس شیشه‌ای» خاطرنشان کرد:بحث بعدی خود این موضوع بزرگداشت است. الان عمر سینما سی ساله است و اگر عمرمان را با انقلاب تعریف کنیم چه بخواهیم و چه نخواهیم برمی‌گردیم و پشت سر خود را نگاه می‌کنیم، لازم هم نیست که برنامه بگذارند و پشت سرمان را نگاه کنیم بلکه خودمان به صورت اتوماتیک به عنوان وارد شدن به حوزه‌های سنی میانسالی معمولا این حالت برایمان رخ می‌دهد و به دلیل همین ورود به حوزه‌های میانسالی است که به شدت حیثیت برای‌مان مساله است. به‌شدت هویت ‌برای‌مان مسأله است که آیا هویت‌مان را حفظ کرده‌ایم، از دل‌مشغولی‌های‌مان آیا دست کشیده‌ایم یا نکشیده‌ایم؟، نسبت می‌زنیم، یعنی معمولا یک شاخصی می‌زنیم به عنوان یک ایده‌آل و می‌گوئیم خودمان کجا ایستاده‌ایم.بخشی‌اش را گردن مدیران می‌اندازیم، بخشی‌اش را گردن شرایط اجتماعی می‌اندازیم و بخش عمده‌اش را گردن خودمان می‌اندازیم، یعنی معتقدم که اصلا محدودیت‌ها می‌تواند خلاقیت بتراشد و حتی منجر به شرایط بسیار قشنگ‌تری شود که اگر نشده است، ایراد از ما هم هست.

    * سیمرغ‌هایم من را به عقب می‌برد
    کارگردان فیلم‌های «از کرخه تا راین» و «بوی پیراهن یوسف» در خصوص اهدای جوایزش یه موزه سینما و حس‌های چندگانه‌ای که منجر به این امر شد، تصریح کرد:بخشی از این کار به دلیل بود که دیگر نمی‌خواستم با خاطرات گذشته زندگی کنم. شاید بخش ناخودآگاه من این کار را انجام داد و اهدای جوایزم به موزه سینما، خیلی عمدی نبود ولی وقتی این سیمرغ‌ها را در خانه می‌گذاشتم، حس می‌کردم که من را به عقب برمی‌گرداند.

    * «دعوت» با همه معایب و محاسنش ورود من حوزه جدیدی است
    «ابراهیم حاتمی‌کیا» تاکید کرد: به عنوان یک کارگردان من می‌خواهم به جلو بروم و از یک جایی احساس کردم که لازم است این‌ها را به جایی بفرستم که نگاه به گذشته مفهوم دارد و من، دوباره شروع جدیدی کنم که «دعوت» ورود به این حوزه است و حالا چه لنگ بزند و چه لنگ نزد، چه ما خوش‌مان بیاید و چه خوش‌مان نیاید، ورود من به یک حوزه جدید است که ان‌شاءالله بتوانم آن‌را یک‌مقدار ثابت‌تر و قوی‌تر کنم.

    * صرفا فیلم نسازیم تا آپارات‌های سینماها بچرخد
    این کارگردان سینمایی ایران در گفت‌وگوی خود با خبرنگار سینمایی فارس بیان داشت: امیدوارم آن روح جوانی که لزوما مربوط به سن نیست بلکه به طراوت و روحیه هنری وابسته است، در من نمیرد.
    سازنده «موج مرده» گفت: از این مهم‌تر این که ما نباید فیلم بسازیم تا صرفا آپارات‌های سینماها بچرخد، چون اگر اینگونه فکر کنیم همان وضعیتی می‌شود که برخی از دوستان دارند در آن وضع و احوال، فیلم می‌سازند.

    * انتخاب «آژانس شیشه‌ای» به عنوان بهترین فیلم پس از انقلاب، لذت‌بخش بود
    «ابراهیم حاتمی‌کیا» که امسال به پاس سی سال حضور تاثیر گذار در سینمای ایران در افتتاحیه جشنواره فیلم فجر مورد تجلیل قرار گرفت، در این رابطه به خبرنگار سینمایی فارس گفت: من از کار بروبچه‌های خبرگزاری فارس بابت نظرسنجی بهترین فیلم‌های سی‌سال سینمای پس ازانقلاب تشکر می‌کنم و در مرحله بعد، این را می‌گویم که انتخاب «آژانس شیشه‌ای» به عنوان بهترین فیلم سی‌سال اخیر که با رأی همکارانم صورت گرفت بسیار به من چسبید و برای من لذت‌بخش و زیبا بود.
    وی متذکر شد: البته من هیچ‌وقت این ادعا را ندارم و مطمئن هستم که اگر ترکیب‌ چیزی دیگری بود ممکن بود نتیجه هم متفاوت باشد ولی همان اندازه که جزو تعداد نفرات اول هم تعریف می‌شدم برای من ارزشمند بود.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الأربعاء فبراير 10, 2010 3:14 am



    پدرانی که از سینمای ایران امانت گرفته‌ایم؛ به بهانه روز پدر
    کاراکتر پدر در سینمای ایران با توجه به جایگاهی که این شخصیت در فرهنگ و جامعه ایرانی دارد، کمتر توانسته درگیر اوج و فرود و تحولی تدریجی و نمادین شود و بیشتر به تصویری تخت و کلیشه‌ای بسنده است.

    به گزارش خبرنگار مهر، مروری بر حضور کاراکتر پدر در فیلم‌های سینمای ایران به بهانه فرا رسیدن روز پدر لازم به نظر می‌آید. اما با کمی تأمل همین رویکرد می‌تواند زمینه‌ساز نگاهی تحلیلی بر حضور پدران سینمای ایران باشد.

    واقعیت این است که حضور پدر در سینمای ایران و روند این حضور اوج و فرودی خاص و ویژه همچون حضور متکامل مادر نداشته است. با روندی که کاراکتر مادر در سینمای پس از انقلاب در پیش گرفت توانست از کلیشه تخت مادر فداکار، همیشه نگران و در حال آشپزی و رخت شستن فاصله بگیرد و بدل به بازتابی از حضور خود در گیر و دار تحولات جامعه باشد.
    اما کاراکتر پدر با توجه به جایگاهی که این شخصیت در فرهنگ و جامعه ایرانی دارد کمتر توانسته درگیر اوج و فرود و تحولی تدریجی شود و آنچه از حضور پدر در فیلم‌های سینمایی ایرانی ثبت شده بیش از هر چیز به کلیشه پدر ایرانی درگیر برای چرخاندن اقتصاد خانواده با چاشنی زمختی و بی‌توجه به مسائل حسی بوده است.

    البته در این میان چند کارگردان با چند فیلم خاص وجود دارد که توانسته‌اند زوایایی پنهان از این کاراکتر را با تعاریفی ویژه ثبت کنند که در میان خیل پدران کلیشه‌ای اهمیت خاص خود را دارند. مجید مجیدی، ابراهیم حاتمی‌کیا و رخشان بنی‌اعتماد از جمله فیلمسازانی هستند که کاراکتر پدر در برخی آثارشان حضوری نمادین و تأثیرگذار داشته که این وجه بیش از هر چیز از زاویه دید خاص آنها می‌آید.
    "آژانس شیشه‌ای" ساخته ابراهیم حاتمی‌کیا محصول سال 1376 است. فیلم هر چند وجه پدرانه حاج کاظم را به اندازه دیگر وجوه این شخصیت برجسته نمی‌کند اما اهمیت خاص خود را دارد. رابطه این پدر با پسر نوجوانش در واقع آغازگر تصویری از رابطه پدر و فرزندی در قهرمان آشنای فیلم‌های حاتمی‌کیاست که در آثار او به تدریج تکامل پیدا کرده و مورد تحلیل قرار می‌گیرد.

    حاج کاظم پسری نوجوان و بسیجی دارد که در دو سکانس کوتاه اما کلیدی حضوری به یادماندنی از این مواجهه را ثبت می‌کند. یکی در ابتدای فیلم که از تصمیم پدر برای فروش خودرو خانواده برای تأمین هزینه عمل جراحی عباس شاکی است و دیالوگ‌های کنایی آنها شکلگیری یک شکاف بین نسل جنگ و فرزندانشان را برجسته می‌کند که بعدتر محور فیلم "به نام پدر" می‌شود.

    سکانسی که در بخش‌های انتهایی فیلم پسر چفیه حاج کاظم را از طرف مادر برایش می‌آورد و فضای سرد و خصمانه ابتدایی بدل به کانونی از علامت سوال‌های بی‌جواب پسر از پدر شده، به زیبایی این تقابل را به سوی تعاملی برای بازشناخت پسر از پدر پیش می‌برد که البته قابل تعمیم به نسل جنگ‌ندیده و نسل جنگ است.

    "موج مرده" ساخته ابراهیم حاتمی‌کیا محصول سال 1379 است. فیلمی که در آن رزمنده دیروز در قالب کاراکتری شکست خورده نمی‌تواند از جایگاه پدرانه خود دفاع کند و همان شکاف ایجاد شده در فیلم قبل این بار رابطه او را به عنوان یک سردار قدیم با پسر جوانش به چالش کشیده است.

    از همین روست که وقتی از سوی روسا و نظامیان امروز به خاطر عملکرد پسرش برای فرار از مرز مورد پرسش قرار می‌گیرد، جواب کلیدی او موقعیت متزلزلش را برجسته می‌کند (قرار بود ما بجنگیم و شما از خونواده‌هامون مواظبت کنین. کدوممون کم‌فروشی کردیم؟!)

    تنگتر شدن حلقه فشار بر قهرمان فیلم‌های حاتمی کیا به این دلیل در "موج مرده" برجسته و نمادین‌تر جلوه می‌کند که این بار همسر و فاطمه همیشگی هم به او پشت کرده و او باید به تنهایی جوابگوی پرسش‌هایی بی‌جواب باشد که همگان از او دارند. یک پدر به انتها رسیده در آسیب‌پذیرترین شکل یک قهرمان دیروز.

    "به نام پدر" ساخته ابراهیم حاتمی‌کیا محصول سال 1384 است. فیلمی که سه‌گانه وجه پدرانه قهرمان آثار حاتمی‌کیا را تکمیل کرده و به سرانجامی نمادین می‌رساند. این بار رزمنده دیروز در مواجهه با دخترش باید پاسخگوی این پرسش حیاتی باشد که چرا باید این نسل تاوان اندیشه، تفکر و دغدغه‌های نسل پدران خود را پس بدهد؟

    این بار یافتن یک پاسخ موجه تنها برای پرسش‌های یک ذهن جوان و بی‌درد و دغدغه مهم نیست، اینها پرسش‌های دختری است که سنخیتی با آرمان‌های گذشته پدر ندارد ولی این تاوان را با قطع یک پای خود می‌پردازد. پس حقی بیش از اینها برای پرسشگری دارد و همین وجه است که قهرمان دیروز را به سوال از خود و در نهایت پرسش از خدایش وامی‌دارد.

    سکانسی که پدر بر سر تپه‌ای که خود زمان جنگ مین کاشته مویه می‌کند که چرا باید در این موقعیت قرار بگیرد و پرسش بی‌جواب دخترش را اینبار از جانب خود به خدا می‌گوید، تصویر این قهرمان به آخر خط رسیده هم در سینمای حاتمی‌کیا، هم در سینمای دفاع مقدس و هم در میان پدران سینمای ایران با دغدغه‌های خاص، برجسته می‌شود.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف catuyoun في الأربعاء فبراير 10, 2010 3:11 pm

    از پشت شیشه ها


    حاتمی کیا را تصویر جنگ و رزمندگان دانسته اند و شاید، این به دلیل فیلم خوب «دیده بان» بود که موفق ترین فیلم او در عرصه سینمای جنگ بوده است. فاصله زمانی با دوره جنگ راه را برای ساخت فیلمهای جنگی و فیلمهایی در باره رزمندگان هموار کرده است. در چنین دوره زمانی اگر چشمهای دوربین، آسمانی نشده باشد، تصاویری که منعکس می کند مادی گرایانه و دنیوی خواهد بود. فیلم آژانس شیشه ای را همگان ستودند مردم و منتقدان و ... و البته موافقان و مخالفانی هم داشت. مردم بارها با رزمنده زخمی و دوستش نماز را قیام و قعود گفتند و تنهاییشان را گریستند. در ابتدا در فیلم، شیشه ای نیست و محدودیت و حصاری هم نیست. همگان خودشان هستند، زندگی می کنند و با مشکلات دست و پنجه نرم می کنند. زنان رزمندگان سابق نیز همان وظایف مادری و همسری و کمک و یاوری را بر عهده دارند. اما به مرور که داستان پیش می رود انسانها دیگر خودشان نیستند، تحت فشار شرایط مختلف اقتصادی و اجتماعی و اداری و سیاسی قرار گرفته و موضع انفعالی پیدا می کنند. به مرور، زنان یکی پس از دیگری از صحنه های اصلی فیلم حذف می شوند و نقشهای آنان بازستانده می شود و در نهایت در حصار محدود نقش مادری می مانند و زنانی که در آژانس شیشه ای گروگان گرفته می شوند، یا آزاد می شوند یا فرار می کنند. اما زنانی که مایل به ماندن در بین گروگانها هستند نیز از صحنه به اجبار رانده می شوند (دختر دانشجو و همسر مرد بازاری که برای دیدن فرزندان خود به خارج می روند). ساحت عمل رزمندگی جای زنان نیست. حتی التماس و درخواست همسر رزمنده زخمی برای حضور در کنار همسرش نیز فایده ای ندارد، او باید در خارج از دایره رزم بماند. او را حتی از هدیه النگوهای طلایش برای تأمین هزینه همسرش محروم می کنند که اگر این حضور و یاوری و همدمی او پذیرفته می شد اساسا مشکل آژانس شیشه ای شکل نمی گرفت. علی رغم آنکه در واقعیات دوره جنگ، زنان حضور فعال و بی چشمداشتی در همه صحنه ها داشتند و طلاها و زیورآلات خود را بارها و بارها هدیه رزمندگان و پیشکش تأمین هزینه های جنگ کردند و فقط لبخند شادی را برای خود نگاه داشتند خوشحال از اینکه سهم کوچکی در جنگ داشتند. اما در روایت تصویرگران جنگ، این سهم کوچک هم از آنان گرفته می شود.

    رزمنده زخمی که تسلیم اراده الهی است زخم خود را تحمل می کند و ترجیح می دهد در کشورش و کنار مردمانش بمیرد ولی فرمانده او مایل است که او را هر چند به اجبار از کشورش دور کند و برای این کار به آب و آتش می زند تا اراده انسانی خویش را بر اراده الهی تحمیل کند. روح دوره جدید که در اراده معطوف به قدرت انسان متجلی شده، فرمانده را نیز تحت تأثیر قرار داده و آزمون الهی جنگ را به آزمون انسانی قدرت و سیاست بدل می کند.

    در تئاتر یونان که روایتگر جدال انسانها و خدایان است چنین تصاویری عادی است زیرا خدایان ویژگیهای بندگان را دارند فقط قدرتمندتر هستند و اجازه پیروزی به انسانها را نمی دهند، مرگ بندگانشان را رقم می زنند تا پیروزی خود را تثبیت کنند. اما در تئاتر دینی ما (با مسامحه ای) در مفهوم تعزیه، انسانهای بزرگ، مرگ را پذیرا می شوند تا اراده الهی را محقق کنند و اساسا این نوع مرگ به مفهوم پایان حیات تلقی نمی شود. بلکه خداوند آنان را که مرگ در راه او را بپذیرند حیات طیبه ای عطا می کند که با عقل مادی و چشم بی بصیرت نمی توان درک کرد. اگر عقل و چشم، الهی نشده باشد برای گریز از مرگ انسانهای بزرگ به هر رشته ای غیر الهی چنگ می زنند ولو آنکه همگان از این عمل شگفت زده شوند. امام رزمندگان حاضر نشد معالجه خود را به بیگانگان بسپارد چگونه است که رزمنده ای در زندگی دو روزه اش از امام خود تخطی کند؟ او کسی است که از روستایی به جنگ رفته و حماسه رشادت و سرافرازی سروده و با پایان جنگ به روستا برگشته و به کار خود مشغول است، بی ادعا و بی طلبکاری. در ابتدا هیچ کس به خاطر رزمندگی در جنگ طلبکار نیست اما به مرور، در فیلم جنگ به ابزار طلبکاری تبدیل می شود و این مسأله با روح و ماهیت جنگ حق و باطل که در جنگ تحمیلی و دفاع مقدس متجلی شده بود، مغایرت دارد. شاید ظاهر فیلم در ستایش جنگ و رزمندگان و بی اعتنایی به آنان در بعد از جنگ است اما باطن این فیلم ضد جنگ و ضد رزمندگان است. هیچ کس برای حضور خود در جبهه ها چشمداشتی نداشت که پس از آن طلبکار باشد. وجود ساختارهای ناموزون اقتصادی و اجتماعی و سیاسی در جامعه و روابط غلط حاکم بر اجتماع، حاصل سلطه دو سه قرنی استعمار جدید و

    وابستگی سیاسی و اقتصادی و نظامی به نظام جهانی است و جنگ این ناموزونیها را تشدید و آثار مخرب آنها را آشکار کرده است. محرومیتها و مشکلات ناشی از این عدم توازنها و بی عدالتیها برای همه مردم و نه قشر و گروه خاصی است. مشکل زمانی آشکار می شود که رزمنده جبهه ها وقتی به وضعیت غیر جنگی برمی گردد چون فرصت اندیشیدن در باره اصلاح ساختارهای اجتماعی و بهبود اوضاع را نداشته نسبت به نابسامانیها، واکنش انفعالی و نه فعالانه نشان می دهد و متأسفانه در برجسته ترین آثار سینمایی مربوط به جنگ، مرگ رزمندگان و جبهه رفته ها سرنوشت نهایی است. فیلمهای از کرخه تا راین، آژانس شیشه ای و شیدا را به خاطر بیاورید. همگی مضمون مشترکی دارند. حال آنکه راه حل نهایی نه مرگ رزمنده که تغییر و اصلاح نابسامانیها و بی عدالتیها با رجوع به جامعه نبوی و اسلامی است.

    هنگامی که هنرمند ما نتواند عناصر داستانش را در جایگاه واقعی و اصلی آنها قرار دهد، یقینا حاصل کار اثری ماندگار نخواهد شد و این بزرگترین آفت هنر دینی است و اگر هنر تابع شرایط گردد آثار هنرمندان، تاریخ مصرف پیدا می کند. در طی قرنها که از شکل گیری و بسط هنر دینی و اسلامی می گذرد مرور ایام از زیبایی و گیرایی اثر هنری نکاسته است زیرا این هنرها در ورای شرایط روز قرار می گیرد. آفرینش و خلاقیت هنری همچون ادیان الهی به ویژه دین اسلام در ورای زمان و مکان موجودیت یافته است. برای آفرینش آثاری در ردیف سینمای دینی، نگاه دینی به جایگاه زن و مرد در خلقت و آفرینش ضروری است و الا هواهای نفسانی و

    عرفیات اجتماعی بر هنرمند غلبه کرده و هنر را به وادی سطحیت نزول خواهند داد. اگر زن جایگاه اصلی خود را که خداوند برای او در نظر داشته و آن ساحت انسانیت، آگاهی و آزادی و تکمیل کنندگی است، در آثار هنری بیابد هنر ماندگار دینی شکل خواهد گرفت و دیگر رزمنده ای از تصویر نقش زن در اعماق زمین که شاید اعماق قلب اوست، خجل نخواهد شد. چنانچه فرهاد در داستان شورانگیز شیرین، عظمت عشق پاک خود را بر فراز صخره ها و تخته سنگها به نمایش گذاشته است، همانند معماری مسجد گوهرشادخاتون که با همین مضمون شکل گرفت (یا بنای زیبای تاج محل در هند) و به هنر ماندگار معماری عشق بدل شد. آیا محبوبه در روبان قرمز که عالَم حیات طیبه شهدا را رؤیت کرده باید نقشش در اعماق زمین زده شود؟

    تکنولوژی جدید ساحت عشق را نمی شناسد و نمی تواند به آب و چشمه حقیقت راهبر باشد مگر اینکه انسان بر تکنیک مسلط شود و ماهیت قدرت سلطه گری آن را تسخیر و تهدید کند. گرچه جمعه در روبان قرمز با کمک محبوبه موفق در به حرکت درآوردن تانک می شود اما پس از جنگ و کینِ نفسانی، تانک را به حال خود رها می کند. حب و بغض، ساحت نفسانی انسان است و فقط عشق است که سبب تعالی انسانها می شود. بدون حضور زن، نه گذشته مفهوم دارد (که داوود نماد آن است) و نه آینده معنا می یابد (که جمعه نماد آن است). زنانی که عاشقانه و به دور از مادیات، زندگی با رزمندگان و مجروحان جنگی را افتخار می دانستند اینک در فیلم حتی به «دعوت مباهله» راه نمی یابند. در صدر اسلام در روز مباهله حضرت زهرا(س) دوشادوش رسول اکرم(ص) و امیرالمؤمنین(ع) و فرزندانش در صحنه دعوت حق و باطل حاضر بود، حال آنکه محبوبه نمی تواند در مباهله عشق شرکت کند و فقط اجازه دارد که نظاره گر صحنه باشد، همان گونه که در آژانس شیشه ای همسر رزمنده زخمی اجازه نمی یابد در کنار او باقی بماند. چرا در این روایتهای تصویری، زنان به مانند انسانهایی فاقد آگاهی و شعور اجتماعی تصویر می شوند؟ نگاههای محبوبه که حاکی از بلاهت و سفاهت است نشانگر چیست؟

    در «روبان قرمز» محبوبه در پاسخ به دعوت جمعه برای همسفری در جهاد در عالَم اسلامی به داوود نظر می کند، اما نه

    فقط آینده رزم و جهاد بدون حضور زنان آگاه و مصمم و فعال و عاشق امکان پذیر نیست که در آینده رفع نابسامانیها و بی عدالتیها و هموار کردن راههای زندگی و درمان آلام بشری نیز بدون حضور فعال زنان میسر نخواهد بود (به صحنه مین روبی تانک و جمع آوری روبانها در روبان قرمز توجه کنید).

    در صحنه های واپسین فیلم «شیدا» پرستار در نقش فرشته های زمینی مادامی که فعال و آگاه است شفابخش است اما هنگامی که در برابر شرایط منفعل می شود و حب و بغض بر او غلبه می کند شرایط مرگ فرهاد را تسهیل می کند. فقط با رهایی از حب و بغض است که عشق پاک و لطیف انسانها سبب حیات دوباره خواهد شد. چشم فروبستن و تسلیم مرگ شدن چاره کار نیست. حضور فعال و بی چشمداشت فرشتگان زمینی سبب می شود که حیات جامعه احیا گردد و جهل و حب و بغض و ظلم که از بنیانهای جنگ طلبی است از جامعه بشری رخت بربندد.

    هنرمندان فیلمساز با یک بعدی نشان دادن رزمندگان، تداوم حضور آنان در صحنه های مختلف حیات اجتماعی را مورد غفلت و چشم پوشی قرار دادند. اگر جنگ تحمیلی و دفاع مقدس در راستای انقلاب اسلامی قرار دارد تداوم حیات جامعه اسلامی هم در گرو حضور همین رزمندگان و مدافعان است. اندیشیدن به اصلاح جامعه و مبارزه با ساختارهای فاسد اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و نظامی جز به مدد فعالیت رزمندگان امکان پذیر نخواهد بود. جهاد اکبر در راه است و همگان باید به راههای رسیدن به جامعه نبوی بیندیشند.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !

    محتوى إعلاني

    رد: ابراهيم حاتمي کيا

    پست من طرف محتوى إعلاني


      اكنون الإثنين سبتمبر 25, 2017 10:57 pm ميباشد