دل خواسته ها


    محمد رضا عبدالملکيان

    شاطر
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    محمد رضا عبدالملکيان

    پست من طرف catuyoun في السبت مارس 21, 2009 5:59 pm

    زندگینامه ی محمد رضا عبدالملکیان



    محمدرضا عبدالملکیان در چهارده خرداد سال ۱۳۳۶در نهاوند چشم به جهان گشود. او از شاعران نوجوی معاصر و فارغ التحصیل مقطع دکترا از دانشگاه کشاورزی تهران می باشد.
    کودکی و تحصیلات خود را در نهاوند گذراند و در سال ۱۳۵۰ دیپلم طبیعی گرفت و در سال ۱۳۵۴ هم مدرک مهندسی از دانشکده کشاورزی همدان او در اردیبهشت ۱۳۵۷ به عنوان محقق در موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران مشغول به کار شد. سپس در سال ۱۳۶۳ به عنوان کارشناس به سازمان آموزش کشاورزی وزارت کشاورزی منتقل شد و برای مدتی هم رئیس اداره تدوین کتب درسی آن سازمان بود. عبدالملکیان از سال ۱۳۷۰ تا کنون مدیر کل دفتر آموزش‌های رسمی وزارت کشاورزی است.
    اولین شعر او به هنگام تحصیل در کلاس دهم (۱۷ سالگی) در مجله امید ایران و اولین مجموعه شعرش, در سال ۱۳۵۴ انتشار یافت.
    عبدالملکیان عضو هیئت مدیره انجمن شاعران ایران و همچنین عضو شورای عالی خانه هنرمندان است.
    محمدرضا عبدالملکیان از شاعران نوگو و نوجوی عصر انقلاب است که از ابتدای کار ِ شاعری ، به شیوه های شعری نو روآورد. او در انواع قالب های شعر فارسی طبع آزمایی کرده است، اما اشعار مطرح او را عمدتا قالب های نونیمائی و اشعار منثور (سپید) او تشکیل می دهد. عبدالملکیان ، در ابتدا به قالب چهارپاره های پیوسته روی آورد و در این عرصه ، اشعار قابل توجهی سرود. او در زمینه سرایش رباعی و دوبیتی های با گویش نهاوندی نیز ابتکاراتی در ترکیب عرضه می کند. اشعار نوی ِ او به سبک نیمایی و منثور، حکایت از شاعری دارد که به دنبال زبانی مستقل و خاص است.


    اين مطلب آخرين بار توسط catuyoun در السبت مارس 21, 2009 6:09 pm ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: محمد رضا عبدالملکيان

    پست من طرف catuyoun في السبت مارس 21, 2009 6:00 pm

    اغلب سروده های او ، رنگی عاشقانه با درون مایه ی اجتماعی دارد که با لحنی صمیمی و زبانی ساده و خوش آهنگ و به دور از ابهام ، بیان گردیده است. انسان و احوالات درونی او و عشق به تعالی، مضامین اصلی دورن مایه ی شعری او را تشکیل می دهند که از مشخصه های شعری او نیز هستند. در اشعار او گرایش به یافتن زبانی خاص کاملا هویداست و در موفق ترین اشعار او جلوه ای محسوس دارد. اشعار او غالبا روایی است ، تا تصویری که دارای ترکیبات و تعبیرات بدیع و ابتکاری باشد . در شعر او گرایش به ساده زیستن و عشقی پاک بازتاب دارد.
    در مجموع ، محمدرضا عبدالملکیان از شاعران با استعدادی است که با اشعاری عاشقانه و انسانی، با لحنی صمیمی و عاطفی و زبانی ساده و خوش آهنگ و درد آشنا، یکی از مطرح ترین شاعران عصر انقلاب به شمار می آید.
    از او مجموعه های مه در مه (مجموعه شعر)، ریشه در ابر (مجموعه شعر)، مهربانی، رد پای روشن باران، آوازهای آبادی (مجموعه اشعار) و رباعی امروز (مجموعه رباعی از شاعران معاصر) انتشار یافته است.

    محمدرضا عبدالمکیان مجموعه اشعار

    مه در مه ۱۳۵۴ انتشارات گام

    ریشه در ابر ۱۳۶۳ انتشارات برگ

    رباعی امروز ۱۳۶۳ انتشارات برگ

    ردپای روشن باران ۱۳۷۴ انتشارات دارینوش

    آوازهای اهل آبادی ۱۳۷۴ انتشارات زلال

    گزیده ادبیات معاصر ۱۳۷۸ انتشارات نیستان

    ساده با تو حرف می‏زنم ۱۳۸۲ انتشارات دارینوش

    نوار کاست مهربانی با صدای خسرو شکیبایی انتشارات دارینوش


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: محمد رضا عبدالملکيان

    پست من طرف catuyoun في السبت مارس 21, 2009 6:02 pm

    "با هر چه عشق
    نام تو را می‌توان نوشت

    با هر چه رود

    راه تو را می‌توان سرود

    بیم از حصار نیست

    که هر قفل کهنه را

    با دست‌های روشن تو می‌توان گشود."

    (شعر "دست‌های تو")



    پس از مدتی که فرصت نوشتن مطلب جدیدی را نداشتم، تصمیم گرفتم تا در مورد یکی از شاعران خوب هم‌روزگارمان بنویسم. شاعری که چند صباحی است با اشعارش دم‌خور شده‌ام و از فضای دلنشین و کلام صمیمی‌اش لذت می‌برم. محمدرضا عبدالملکیان، همچون سهراب سپهری، شاعری طبیعت‌گراست:

    "هنوز فرصت هست

    برای دیدن یک گل

    هنوز فرصت هست

    هنوز می‌شود آیینه را تماشا کرد

    و خط کشید به‌روی خطوط ناروشن

    هنوز می‌توان از خانه تا خیابان رفت

    و چشم را به تماشای واقعیت برد

    نگاه کن!

    ...

    و چشم مزرعه می‌سوزد

    و چشم مزرعه در انتظار دست کسی است

    که بند حادثه او را ز روستا دزدید

    کسی که دور شد از روزهای بذرافشان

    و رد پای طلوع گیاه را گم کرد . . ."

    (از شعر "هنوز فرصت هست")



    اگرچه فضای کلام عبدالملکیان به کارهای شاعر خوب کاشانی نزدیک است؛ اما چندین خصوصیت او را از دیگر شاعرانی که گام در راه سهراب گذاشتند متمایز می‌کند. اول این‌که عبدالملکیان به کلام خودش دست یافته است. یعنی خواننده با شعرهایی روبه‌روست که اگر چه بعضا، فضایی آشنا را به ذهن متبادر می‌کند، اما روحی مستقل و یکپارچه در آن‌ها جاریست. از این‌روست که شعرهایی از او که در فضای کارهای سهراب نیست هم خواندنی است:

    "با تو ایمنم

    و با تو سرشارم

    از هر چه زیبایی است

    پناهم باش تا سنگینی غربت

    از شانه‌هایم فرو ریزد

    و ملال تنهایی از چشم‌هایم . . ."

    (از شعر "از دوردست‌ها")



    بعد از سهراب سپهری، بسیاری تلاش کردند که از با الهام از اندیشه‌های او شعر بسرایند. اما غالب این اشعار، در سطحی پایین‌تر از اشعار سهراب باقی ماند (البته نباید از کارهای خوب فروغ، م.امید، فریدون مشیری و دیگران گذشت. منظورم بزرگانی نیستند که به کلامی مستقل دست یافتند. اینان هیچ‌کدام تالیان سهراب نبوده‌اند؛ اگرچه کارهای قابل توجهی هم در آن سبک داشته باشند.) اما کارهای عبدالملکیان (به‌ خصوص آن‌ها که به کلام سهراب نزدیک‌تر هستند) کارهایی هستند که اگر در دیوان سهراب هم بودند در زمره بهترین‌ها قرار می‌گرفتند:

    "دل روشنی دارم ای عشق

    صدایم کن از هر کجا می‌توانی

    صدا کن مرا از صدف‌های سرشار باران

    صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن

    صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو

    بگو پشت پرواز مرغان عاشق

    چه رازیست

    بگو با کدامین نفس

    می‌توان تا کبوتر سفر کرد؟

    بگو با کدامین افق

    می‌توان تا شقایق خطر کرد؟ . . ."

    (از شعر "دل روشنی دارم ای عشق")



    نگاه عاشقانه محمدرضا عبدالملکیان، خالق آثاری خواندنی و به یاد‌ماندنی شده است. سهراب هم عاشقانه دارد، اما حجم عاشقانه‌های عبدالملکیان به حدی است که می‌توان او را یک عاشقانه‌سرا خواند. در حقیقت برای او طبیعت هم دست‌مایه‌ایست برای بیان احساسات عاشقانه:

    "رو‌به‌روی من فقط تو بوده‌ای

    از همان نگاه اولین

    از همان زمان که آفتاب

    با تو آفتاب شد

    از همان زمان که کوه استوار

    آب شد

    از همان زمان که جستجوی عاشقانه مرا

    نگاه تو جواب شد . . ."

    (از شعر "روبه‌رو")



    سه ایده در سرتاسر اشعار عبدالملکیان خودنمایی می‌کند. این‌ها دستاویزهای اصلی شاعر برای بیان احساساتش پیرامون عشق یا هر مفهوم دیگر هستند. در حقیقت اشعار محمدرضا عبدالملکیان ترکیبی است از طبیعت، عشق و این مفاهیم:

    · عبدالملکیان از شهر گریزان است و عاشق روستاست و این نکته‌ایست که در بسیاری از اشعارش ردپایی از آن می‌بینیم:

    "چه آسمان سیاهی!

    چه روزهای بدی!

    غرور کاذب شهر

    غریو آهن و الکل

    شکوه سادگی‌ام را مچاله خواهد کرد . . ."

    (از شعر "پدر به مزرعه برگردیم")

    · او عاشق پدر خود است. انگار پدر مخاطب بسیاری از اشعار اوست. نقش پررنگ پدر را می‌توان از اتوبیوگرافی که خود عبدالملکیان نوشته است، درک کرد:

    "پدر نمی‌خواهم

    که شهر نفرت و نفرین

    که شهر پوشالی

    مرا حرام کند

    مرا تمام کند

    مرا که دامنه دارم

    در عشق و آب و علف

    مرا که خاطره چشمه‌های شفافم

    مرا که از نفس پاک پونه سرشارم . . ."

    (ادامه شعر "پدر به مزرعه برگردیم")



    · و در بستر زمان به دنبال کودکی خود می‌گردد (شاید به همین دلیل رابطه‌ای عجیب با اشعار او برقرار کرده‌ام.):

    "می‌شود برگشت

    تا دبستان راه کوتاهی است

    می‌شود از رد باران رفت

    می‌شود با سادگی آمیخت

    می‌شود کوچکتر از این‌جا و اکنون شد

    . . .

    جای من خالیست

    جای من در میز سوم در کنار پنجره خالیست

    . . .

    جای من در زندگی خالیست . . ."

    (از شعر "مهربانی را بیاموزیم")



    و در پایان یک شعر کوتاه دیگر از این شاعر خوب که بر لذت‌های زندگی من افزود:

    "سمت مرا از آب بپرسید

    دریا

    همیشه منتظر عاشقانه‌هاست."

    (شعر "نشانی")

    توضیح: اشعار از چاپ اول کتاب "گزینه اشعار" انتشارات مروارید انتخاب شده‌اند.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    محمدرضا عبدالملکيان از زبان خودش

    پست من طرف catuyoun في السبت مارس 21, 2009 6:04 pm

    محمدرضا عبدالملکیان از زبان خویش


    در جایی دیگر نوشته‌ام، اگر پدرم سواد داشت و می‌نوشت، شاید شعر هیچ‌گاه به سراغ من نمی‌آمد. شعر جست‌وجو کرده بود و رفته بود به همان روستای دورمانده، همان «کیتو»ی پرت‌افتاده. در چند فرسنگی بیجار گروس و در نزدیکی همان غاری که چند دهه بعد سربرآورد و به سراغش رفتند و امروز نام و شناسنامه‌ای دارد، یعنی همان غار علی‌صدر؛ و شعر رفته بود به سراغ آن پسر هفت هشت ساله کیتویی که به تنهایی با مادرش زندگی می‌کرد.
    پدرش دو سالی بود که رفته بود به سرایی دیگر، و او به سبب آنچه که از پدر مانده بود و آنچه که داشتند، در مکتب‌خانة روستای نزدیک و بزرگ‌تر که «گل‌تپه» گفته می‌شد و هنوز هم گفته می‌شود، کار درس و مشق را آغاز کرده بود و با دلبستگی بسیار نیز. اما همان ایام، یعنی چند سالی قبل از جنگ جهانی اول، به ناگاه قوای عثمانی می‌آیند، شهر از پی شهر را پشت سر می‌گذارند و کم‌کم به منطقه بیجار گروس، نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوند و مردمان کیتو نیز که چشم باز می‌کنند با چیرگی و چپاول آنان مواجه می‌شوند، و چنین است که شبانه اهالی روستا سر به بیابان می‌گذارند و هر چند خانوار، به سمت و سویی می‌روند و آن پسرک هفت هشت ساله هم همراه مادرش و بی‌ مقصدی معین، سه شبانه‌روز راه و بیابان را پشت سر می‌گذارند و سرانجام به شهر نهاوند می‌رسند. اما آن پسرک خردسال گروسی، نمی‌داند که شعر نیز در تمام طول راه، پا به پای او آمده است، افتاده است و برخاسته است، گریه کرده است و پاهای او نیز تاول زده است، تشنگی کشیده و بیم آن چند شب بیابانی، دست و دل او را هم لرزانده است، اما آمده است، شعر نیز پا به پای او آمده است.
    در اینجا و در شرایط جدیدی که رخ می‌نماید، دیگر برای آن پسرک ت‍ُرک‌زبان‌ِ روستای دورافتادة کیتو، که به ناچار به این شهر کوچک ل‍ُرواره پرتاب شده است، هیچ‌گاه امکان رسیدن به آن عشق‌ِ مشق و معلم فراهم نمی‌شود. آن پسرک ترک‌زبان که به ناچار باید با زبانی دیگر سخن بگوید، اندک‌اندک بزرگ می‌شود و بزرگ‌تر. به درس و مشق نمی‌رسد، اما شعر رهایش نمی‌کند.
    از منبر و مسجد، از جلسات دعا و دل، از قهوه‌خانه و نقالان آن روزگار، هر بیت شیرین و دلنشینی که می‌شنود به حافظه می‌سپارد، می‌سپارد و فراموش نمی‌کند.
    اما شعر این‌گونه نمی‌خواهد. شعر آمده است تا گره بخورد، دگرگون کند، در هم بریزد، برخیزد، بجوشد، بسازد و در یک کلام خلق شود تا خلقت را معنی کند. اما پدر سواد سرودن ندارد، نمی‌تواند بنویسد و این غم برایش چه غم جانکاهی بود، برای پدر و برای شعر.
    با این همه شعر همچنان سایه به سایه پدر راه می‌رود، می‌نشیند و برمی‌خیزد. از خروس‌خوان صبح‌ِ «باغ گازرخونی» و عصر «پیلاغه» تا شبهای تابستان و تخت چوبی چارلنگه‌ای در کنار حوض‌خانه و «صدای پای آب» که به پاشویه می‌ریزد و آن دو باغچة معطر که همیشه مهر مادر همراهشان بود و طراوت گلها در نگاهمان و در کنار همه اینها، شعر که پدر را رها نکرده است، همچنان بر دلش چنگ می‌زند و گاه و بی‌گاه در آیینة نگاهش می‌نشیند و بی‌قراری می‌کند، و پدر، دلواپس و نگران، دست بر پیشانی می‌گذارد تا مبادا دیگران نگاهش را ببینند.
    آن شعر و آن شوریدگی را و آن عشق دیرپای بی‌سرانجام را، و من که پسر بزرگ خانواده‌ام به ناگاه و در فرصتی کوتاه، همة آنچه را که نباید دید، می‌بینم، آن شعر و شوریدگی، آن عشق بی‌سرانجام را. راز از پردة پنهان بیرون می‌افتد، آشکار می‌شود، اما نه برای همه، فقط برای من، برای پسر‌ِ بزرگ‌ِ همان مهاجر‌ِ کوچک‌ِ کیتویی یا همان مسافر‌ِ تنهای‌ِ گروسی، و شعر که شصت سال تاب و طاقت آورده بود، سرانجام مرا انتخاب کرد. از چشمان پدر برخاست و در سینة من نشست. پدر آرام شد. پدر در من متولد شد و من شاعر شدم.
    امروز بیش از ۳۵ سال از آن تولد گذشته است و بیش از ۲۵ سال است که پدر، چشم از چشم ما گرفته است. ماحصل آن راز و آن تولد هفت دفتر است؛ و این همه شاید حاصل همان شب است، همان شب که پدر سر به بیابان گذاشت و بی‌آنکه بداند، شعر را هم همراهش آورد و هر دو آمدند به سراغ من و سرنوشت من.
    و سرنوشت من در بهار سیزده سالگی نقاب از رخ برگرفت، در نیم‌روز یکی از روزهای فروردینی، در باغ گازرخونی، در میان آلاله‌های زرد رنگ و سنبلهای بنفش بهاری، سبزه‌های نورسته و گلهای سفید آلبالو و گلبرگهای رنگین هلو و شلیل، در زیر گردوهای بلند بالایی که از آن روز تا هنوز سرسبز و پرطراوت بر پای ایستاده‌اند، از لابه‌لای زمزمة آن جویبار کوچک که با قدمهایی چند، از چشمه‌ای زلال و چشم‌نواز، سرچشمه می‌گرفت و هنوز هم همان‌گونه جریان دارد. شعر متولد شد در دل پسر بزرگ خانواده، همان پسر سیزده ساله که در همان نیم‌روز بهاری در حاشیه کتابش نوشت:
    این محفل ما غرق گل و ریحان است
    این آب روان خون دل بستان است
    و شعر شروع شد با همین یک بیت، در همان بهار و آن شهر پ‍ُر باغ، در دامنه گروس سر به طاق فلک سوده (و چه اتفاق عجیبی، دشت گروس در بیجار و کوه گروس در نهاوند) و من آغاز شدم با همان یک بیت، در میانة دو گروس، و گروس سومی که سالها بعد حلقة اتصال من و ما شد.
    به هر حال ادامه راه همان است که دیگران هم تجربه کرده‌اند. تجربه‌های خام و تلاشهای امیدبخش. تنها چراغ راه، کتابی کوچک و جیبی بود؛ مجموعه غزلی از شاعران معاصر آن زمان: سیمین بهبهانی، پژمان بختیاری، رهی معیری، هادی رنجی، امیری فیروزکوهی، شهریار، اوستا، مشفق کاشانی و... که این کتاب از سر اتفاق نصیب شده بود، و بعد مکاتبه با مطبوعات، فرستادن و چاپ نشدن، از پا نماندن و ادامه دادن و سه سال بعد چاپ نخستین شعر در مجله امید ایران آن روز.
    من امشب کو به کو می‌گردم و بیدار می‌مانم
    من امشب را به یاد جمله آوارگان شهر می‌گردم
    من امشب را به یاد جمله دیوانگان شهر می‌خندم
    من امشب...
    آن نام کوچک کم‌کم از حدود خانه و خانواده فراتر رفت. هم‌کلاسیها و بچه‌های دبیرستان ابن سینا، برخی معلمان و بعضی از همشهریان، متوجه شاعر نوجوانی شدند که شعرهایش علاوه بر روزنامه‌های دیواری دبیرستان، اکنون در برخی از مجلات کشور چاپ می‌شد، و آن شاعر نوجوان نهاوندی که حالا جوان شده بود و با شوق گل و گیاه، به دانشکده کشاورزی راه یافته بود، همچنان در کار شعر، بی‌معلم بود و خودخاسته و خودرو، کم‌کم در جمع دانشجویان خوش‌ذوق و اهل هنر راهی پیدا کرد و از آنجا با نامی متفاوت و شعری متفاوت آشنا شد. نیمای یوشی، شعر نیمایی، شعر شاگردان مکتب یوش... و در کنار این آشنایی، خبرهایی هم می‌شنید از دشواری شرایط آن روز و آن روزگار، برای شاعران و جریان شعر نیمایی، با این همه، چیزی در او دمیده شده بود و شوقی دلش را به آن‌سو می‌کشید، پس باید می‌رفت، باید می‌رسید، اما چگونه؟ در شرایطی که نزدیک‌ترینهای شعر یوش گفته بودند:
    سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
    سرها در گریبان است
    چاره‌ای نبود، چراغی روشن شده بود و راهی را نشان می‌داد، باید می‌رفت و پاسخش را می‌شنید، آن حجب و حیای روستایی، راهش را نبست. رفت، از دامنة گروس و از مسیر رودخانه، به همان سمت‌وسو، شوق دیدار و شور شنیدن، شنیدن پاسخی از یوش، پیامی از آن مازنی مرد کوهستان، مرد‌ِ مردستان‌ِ شعر شگفتیها، نوآفرینیها، شعری که به همه اشیاء و همه کلمات زندگی، اجازه داده بود تا بیایند، شعر را مزمزه کنند، لباسی از همین جنس بپوشند و با شعر درآمیزند و «حرفی از جنس زمان» بیافرینند. همین شعر را می‌گویم، شعر نیمایی، شعری که ساخت و بافتش به گونه‌ای بود که مجالی به مجیز و مداهنه نمی‌داد. شعری که سرشت و سرنوشتش آیینة زیبایی و پیام‌آور بیداری بود:
    من دلم سخت گرفته است از این
    میهمانخانة مهمان‌کش روزش تاریک
    که به جان هم نشناخته، انداخته است
    چند تن خواب‌آلود
    چند تن ناهموار
    چند تن ناهشیار
    همچنان می‌رفت به همان سمت و سو، او را می‌خواست و معنای مقصودش را، بالاخره طلسم طبرستان شکسته شد، و او به سلامی چند یا چندین ساله پاسخ داد. صدا صدای خود نیما بود و از لابه‌لای همان صدا و سرود، معنای مقصود شنیده شد:
    مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست
    یک‌دست بی‌صداست
    من، دست من کمک ز شما می‌کند طلب
    فریاد من شکسته اگر در گلو، و گر
    فریاد من رساست
    من از برای راه خلاص خود و شما
    فریاد می‌زنم
    فریاد می‌زنم
    عطر یوش به مشام جانم نشست، عهد بستم و با زمزمة جویباری کوچک، جاری شدم. «م‍َه در مِه» نخستین کتابم بود که در سال ۱۳۵۴ منتشر شد، پدرم شنیده بود و چند روز بعد بر تاقچة خانه دیده بود و از خواهرم پرسیده بود که این کتاب همان است؟ کتاب همان بود، و همة شور و شوق من، آنکه پدر ببیند، و پدر دیده بود، و همة سؤال و هیجان و اشتیاقم آنکه پدر چه احساسی دارد؟
    و یک روز بی‌آنکه بدانم، یک جلد کتاب را برداشته بود و به قهوه‌خانه برده و به دوستان و آشنایانش نشان داده بود و پس از آن، کتاب را به خانه آورده و به مادرم داده بود تا نگه دارد، ح‍ُجبی که بود و حجابی که در میان داشتیم، هیچ گاه این اجازه را نداد تا من شعری برایش بخوانم و او هم هیچ‌گاه چنین چیزی را از من نخواست. حالا این من بودم که نگاهم را از نگاه پدرم می‌دزدیدم. با این همه، خرسندی در میان هر سه نفر ما می‌چرخید و می‌خندید.
    من، پدرم و شعر؛ و این خرسندی به سه سالگی که رسید، پدرم را یک شب بارانها با خود بردند. من ماندم و شعر و سالهای سنگین پیش روی که فشرده شدند و جمع شدند و شعر شدند و در کتابهای بعدی شکل گرفتند. کتابهای ریشه در ابر، مهربانی، آوازهای اهل آبادی، رد پای روشن باران، ساده با تو حرف می‌زنم، حالا که آمده‌ای و شعرهای تازه... اما بعد از این همه سال و در قضاوت اکنون، هنوز هم نمی‌دانم که این مجموعه دربردارندة شعرهای من است یا شعرهای آن پسرک هفت هشت ساله کیتویی؟ هم او که یک شب به ناچار سر به بیابان گذاشت و در شبی دیگر بارانها او را با خود بردند.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: محمد رضا عبدالملکيان

    پست من طرف catuyoun في الأحد أبريل 18, 2010 3:46 am

    با اولین‌های محمدرضا عبدالملكیان



    فقط یك مغازه كوچك و جمع‌و‌جور، تعدادی از كتاب‌های كهنه و دست چندم خود را به علاقه‌مندان، شبی 2 ریال كرایه می‌داد. ما هم با پول‌های توجیبی‌مان كتاب كرایه می‌كردیم و سعی می‌كردیم ...

    2 ریال می‌دادیم 2 كتاب بخوانیم
    «خدای من!...» تكیه‌كلام اوست كه هنگام گفتگو هم، چندین‌بار بر زبانش جاری شد دوستانش هم او را با این تكیه‌كلام می‌شناسند، چنانچه یك‌بار مرحوم قیصر امین‌پور در جلسه نقد شعری گفت: «خب شروع می‌كنیم با یك «خدای من» به قول عبدالملكیان».
    محمدرضا عبدالملكیان در سال 1331 در شهرستان نهاوند متولد شد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهرستان گذراند و پس از ادامه تحصیل در رشته كشاورزی در شهر همدان، به تهران آمد (سال 1357)‌ و در موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران به كار مشغول شد.
    «و شعر شروع شد با همین یك بیت، در همان بهار و آن شهر پ‍ُر باغ، در دامنه گروس سر به طاق فلك سوده (و چه اتفاق عجیبی، دشت گروس در بیجار و كوه گروس در نهاوند) و من آغاز شدم با همان یك بیت» شهر برایش این‌گونه آغاز می‌شود.
    اولین شعر عبدالملكیان در 17سالگی در مجله «امید ایران» به چاپ می‌رسد. خودش می‌گوید: «دوران دانشجویی تاثیر عمده‌ای در شكل‌گیری و پختگی شعر من داشت.»
    و در انواع قالب‌های شعر فارسی اعم از رباعی، دوبیتی تا غزل و شعر‌های نیمایی و سپید طبع آزمایی كرد، اما عمدتا شعر او نیمایی و سپید هستند.

    اولین مجموعه شعر عبدالملكیان به نام «مه در مه» در سال 1354 منتشر شد و بعد از آن چندین مجموعه با نام‌های «ریشه در ابر»، «ردپای روشن باران»، «آوازهای اهل آبادی»، «ساده با تو حرف می‌زنم»، «گزیده اشعار»، «حالا كه آمده‌ای»، «پل خواب»، «حالا كه رفته‌ای» و... از او منتشر شد.عبدالملكیان در سال 1368 به اتفاق زنده‌یاد حسن حسینی، مرحوم قیصر امین‌پور، ساعد باقری و خانم راكعی، دفتر شعر جوان را راه‌اندازی كردند كه همچنان نیز فعال است. او همچنین عضو شورای عالی خانه هنرمندان ایران، عضو هیات‌مدیره انجمن شاعران ایران و مدیرعامل دفتر شعر جوان است، ضمن این‌كه افتخاراتی همچون، عنوان «برگزیده دومین جشنواره شعر فجر در بخش دفاع مقدس» و عنوان «پیشكسوت شعر انقلاب» را نیز در كارنامه شعری خود دارد.
    اولین‌های این شاعر اهل طبیعت و آبادی را می‌خوانید.

    اولین روز مدرسه؟
    اولین روز را دقیقا به خاطر ندارم، اما اولین روزهای مدرسه را یادم هست. در دبستان پهلوی در شهر نهاوند، معلمی داشتیم به اسم آقای پارسا. من چپ دست بودم و این مشكل بزرگ من بود، البته از نظر آقای پارسا چون آنقدر با خط‌كش روی دست چپ من زد كه هنوز درد و رنجش و خاطره تلخ آن از خاطرم نرفته تنها به این خاطر كه دیگر با آن دست ننویسم و بالاخره هم مرا مجبور كرد از دست راستم برای نوشتن استفاده كنم.
    الان هم به دلیل همان خط‌كش‌هایی كه خوردم، با دست راست می‌نویسم، اما غیر از نوشتن، تمام كارهای دیگرم را با دست چپ انجام می‌دهم.

    اولین جوشش شعری؟
    بهار بود. با دوستم، محمد حسن بردباربه باغ خودمان در نهاوند رفته بودیم تا درس بخوانیم. سال اول دبیرستان بودیم. اردیبهشت بود و گل‌های بهاری در كنار چشمه‌ساری كه در باغ وجود داشت و هنوز هم وجود دارد، جلوه‌گری می‌كردند و عطر و زیبایی‌شان حال و هوای خاصی را ایجاد كرده بود. یك‌دفعه دوستم پیشنهاد كرد شعر بگوییم. حس و حالش بود ولی این‌كه این حس و حال چقدر به شعر گره بخورد و باعث خلق شعر بشود، معلوم نبود. خلاصه با پیشنهاد محمدحسن این حس و حال در ذهنمان جهت‌گیری شد.
    بعد از چند دقیقه من یك بیت شعر در همان حال و هوا نوشتم كه چون اولین تراوشات شاعرانه من بود و بارها آن را تكرار كرده بودم در حافظه‌ام ماند.
    «این محفل ما غرق گل و ریحان است / این آب روان خون دل بستان است».

    دوست‌تان هم، بیتی یا شعری گفت؟
    یادم نیست كه او چیزی نوشت یا نه، اما او هم به شعر علاقه‌مند بود و آن را دنبال كرد اما نه با آن جدیتی كه من دنبال كردم. ما از كودكی با هم بودیم، فقط دوران دانشگاه برای مدتی از هم جدا شدیم چون او در رشته حقوق ادامه تحصیل داد و من در رشته كشاورزی.
    بعد از گرفتن دكتری در رشته حقوق، مدتی هم در دیوان لاهه در هلند مشغول به كار بود، با این حال شعر هم می‌گفت. متاسفانه 2 سال پیش فوت شد و به خواست فرزندانش، اشعار به جای مانده از او را در مجموعه‌ای به نام «روی یخ‌بند هلند» با مقدمه‌ای از خودم چاپ كردم.

    اولین كسی كه برایتان شعر خواند؟
    خواهری داشتم كه دو سال از من بزرگ‌تر بود. ایشان هم گرایش شعری و ادبی داشت و در واقع یكی از مشوق‌های من هم بود.
    دفتر خاطراتی داشت كه همكلاسی‌ها و دوستانش در آن یادداشت، شعر، قطعه ادبی و خاطره می‌نوشتند. وقتی دبستان می‌رفتم و می‌توانستم بخوانم، گاهی دفترش را به من می‌داد تا شعرهایش را بخوانم یا آنها را برایم می‌خواند.

    اولین كسانی كه در علاقه‌مندی شما به شعر تاثیرگذار بودند؟
    در واقع با توجه به علاقه‌مندی خواهرم به شعر، من هم به سمت آن گرایش پیدا كردم و علاقه‌مند شدم. دوستم، محمدحسن هم علاقه‌مندی‌های ادبی داشت ولی نمی‌شود، گفت كدام یك روی دیگری تاثیر گذاشتیم، اما به هر حال در گرایش‌های شعری یكدیگر بی‌تاثیر نبودیم و علاقه‌مندی مشتركی در ما شكل می‌گرفت. او هم بخشی از هویت شعری من بود.

    اولین كتاب شعری كه خواندید؟
    گلچینی بود از اشعار شاعران آن زمان مثل شهریار، عماد خراسانی، مشفق كاشانی، مهرداد اوستا و دیگر شاعران هم نسل و هم سن این عزیزان.
    این كتاب، تنها كتاب شعری بود كه در دوره دبستان (پنجم یا ششم دبستان) به ‌دستم رسید. بنابراین آنقدر آن را خواندم كه تمام غزل‌هایش را حفظ شدم.
    از استاد اوستا: «با من بگو تا چیستی، مهری بگو ماهی بگو/ خوابی خیالی كیستی، اشكی بگو آهی بگو» و از استاد مشفق غزل: «گر ز ویران ‌آشنایی یاد می‌شد بد نمی‌شد/ یا دل بشكسته‌ای گر شاد می‌شد بد نمی‌شد/ گنج در ویرانه پنهان داشتن سودی ندارد/ گر به آن ویرانه‌ای آباد می‌شد بد نمی‌شد» در آن كتاب بود كه الان به خاطر دارم.

    اولین كسی كه شعرهایتان را به او نشان می‌دادید؟
    به دوستم، محمد‌حسن نشان می‌دادم، چون شعرهایمان را برای یكدیگر می‌خواندیم. بعد هم به خواهرم و برخی از دوستان و همكلاسی‌ها و دبیرهایم در دبیرستان نشان می‌دادم كه گاهی اگر چیزهایی به ذهنشان می‌رسید، راهنمایی هم می‌كردند.

    اولین شعر كاملی كه گفتید؟
    اولینش را دقیقا به خاطر ندارم، اما برخی از اولین شعرهایی كه گفتم را به یاد می‌آورم مثل این دوبیتی: شب آمد با گلوبند ستاره/ دو چشمم باز هم در انتظاره
    نیامد یارم و شب رفت و شد باز/ هم گلوبند ستاره پاره پاره
    یا این شعر نیمایی: در زندان شد باز/ دو لبم باز شدند/ این سنگ یخ منگ‌آلود/ میله‌های كدر دندان‌ها/ راه دادند به یك زندانی/ كه زبان نامش بود/ تا زبان نام حقیقت را گفت/ شد همه میله دندان‌ها جفت/ و لبم رو به زندانی خود كرد و بگفت/ شد ملاقات تمام.

    اولین شعرتان كه در جایی چاپ شد؟
    كلاس پنجم دبیرستان بودم كه شعرم در مجله «امید ایران» چاپ شد. یك شعر نیمایی بود با همان تجربه‌های نخستین كه شروعش این‌گونه بود:
    «من امشب كوه به كوه می‌گردم و بیدار می‌مانم/ من امشب را به یاد جمله دیوانگان شهر می‌خندم»

    بعد از چاپ اولین شعرتان چه احساسی داشتید؟
    علاوه بر خوشحالی زاید‌الوصفی كه داشتم دچار یكجور خود بزرگ‌بینی عجیبی شده بودم. تصور می‌كردم الان در سراسر ایران این شعر را می‌خوانند و همه آدم‌هایی كه در كوچه و خیابان راه می‌روند مرا می‌شناسند و با یكدیگر پچ‌پچ‌ می‌كنند و می‌گویند این شعر مال ایشان است.

    اولین جلسات شعری كه در آن شركت كردید؟
    در دوران دانشجویی، جلسات شعری در دانشگاه یا در خانه فرهنگ همدان تشكیل می‌شد كه در آنها شركت می‌كردم. بعد از اتمام تحصیلات دانشگاهی و در دوره سربازی هم (یعنی سال 48 1347) جلسات متعددی در تهران برگزار می‌شد، از جمله جلسات شعری آقای علیرضا طبایی كه مسوول صفحه شعر مجله جوانان بود (كه انصافا هم شاعر خوبی بود و هم نقد شعرش خوب بود چه در جلسات و چه در صفحه شعر مجله)، من در آن جلسات هم شركت می‌كردم.

    اولین كتاب‌هایی كه خواندید؟
    بیشتر، كتاب‌های پلیسی می‌خواندم كه در دسترس و خواندنش هم راحت بود یا كتاب‌های رمان جواد فاضل، لاری كرمانشاهی و رسول ارونقی كرمانی را. كتاب خواندن‌مان هم برای خودش حكایتی داشت.
    در آن روزگار كه در نهاوند زندگی می‌كردیم از كم‌ترین امكانات برخوردار بودیم. ما تا اواسط دوره ابتدایی برق نداشتیم. نه ما كه 90 درصد مردم شهر برق نداشتند. بعد از این‌كه از نعمت برق بهره‌مند شدیم تا اواسط دوره دبیرستان رادیو نداشتیم. تلویزیون كه اصلا در شهر ما نبود و پدرم و سایر مردم هم به آن اعتقادی نداشتند. كتابخانه كه دیگر جای خودش را داشت. در شهرمان حتی یك كتابخانه‌ و كتابفروشی هم وجود نداشت. فقط یك مغازه كوچك و جمع‌و‌جور، تعدادی از كتاب‌های كهنه و دست چندم خود را به علاقه‌مندان، شبی 2 ریال كرایه می‌داد. ما هم به خاطر بهره بردن از این تنها امكان و سرمایه فرهنگی شهرمان، با پول‌های توجیبی‌مان كتاب كرایه می‌كردیم و سعی می‌كردیم یك شبه تمامش كنیم كه پول بیشتری ندهیم یا آن‌را شریكی بخوانیم تا پول كمتری داده باشیم. گاهی هم هر كدام یك كتاب می‌گرفتیم و تا غروب آن را تمام می‌كردیم و بعد با هم عوض می‌كردیم تا با 2 ریال 2 كتاب خوانده باشیم.

    اولین مجموعه شعرتان؟
    «مه در مه» عنوان اولین مجموعه شعر من بود كه در سال 1354 و پایان دوره تحصیلات دانشگاهی منتشر شد. این كتاب شامل اشعاری در قالب غزل، دوبیتی، رباعی و برخی شعرهای كوتاه نیمایی من با موضوعات مختلف اجتماعی، عاطفی و طبیعت بود.

    چاپ اولین مجموعه شعر چه احساسی را برایتان به همراه داشت؟
    شور و شوق زیادی قبل و بعد از چاپ آن داشتم و شاید حدود 200 تا از 1000 تیراژ آن ‌را، خودم گرفتم و به دوستان و آشنایانم هدیه دادم. آن ‌موقع شور و هیجان زیادی داشتم، اما سال‌ها بعد به این نتیجه رسیدم كه شاید عجله كردم و فرصت بود كه شعرها پالایش بیشتری بشود و انتخاب‌های دقیق‌تری صورت بگیرد، اگر چه در مجموع به عنوان اولین مجموعه، برای خودم راضی‌كننده بود.

    اولین جایی كه شعر خواندید؟
    دوران دانشجویی، در شب شعرهایی كه گاه در سالن اجتماعات دانشكده تشكیل می‌شد یا در جلسات شعر خانه فرهنگ همدان جاهایی بودند كه برای اولین بار در جمع آنها شعرهایم را خواندم.

    اولین مشوق؟
    مشوق خاصی نداشتم. شاید خواهرم و دوستم به نوعی مشوق من بودند. البته پدرم با این‌كه سواد آنچنانی نداشت، طبع شعری خوبی داشت و به سبب علاقه‌مندی خودش، خیلی از ابیات و شعرهای شاعران گذشته را از حفظ بود و اطلاعات ادبی خیلی خوبی داشت. وقتی متوجه شد من در كار شعر هستم و شعر می‌گویم خیلی خوشحال شد و ابراز علاقه‌مندی و رضایت كرد. وقتی شعرهایم مخصوصا اشعار كلاسیكم را برایش می‌خواندم، خیلی تشویقم می‌كرد، هرچند به خاطر درون‌گرا بودن، كمتر احساسات درونی‌اش را نسبت به فعالیت‌های ادبی من نشان می‌داد، اما با همان اشارات مختصر، رضایت‌مندی را در نگاهش می‌دیدم. به‌طور كلی تا زمانی كه در قید حیات بود از این قضیه ابراز خرسندی می‌كرد. معلم‌هایم هم اگرچه خودشان علاقه‌مندی ادبی زیادی نداشتند اما وقتی متوجه علاقه من به شعر شدند، كم‌ و بیش تشویقم می‌كردند.

    اولین مربی و استاد؟
    بدون این‌كه بخواهم زحمات دیگران را نادیده بگیرم باید عرض كنم، من یك استعداد خودرویی بودم كه همین‌طور اتفاقی شكل گرفتم و راه افتادم. اگر هم در این زمینه به جایی رسیدم، بخش عمده آن نتیجه علاقه و تلاش شخصی خودم بود. معلم و استاد خاصی به آن معنا نداشتم و از كسی هم نمی‌توانم نام ببرم. به همین خاطر هم فاصله زمانی زیادی را برای رسیدن به پله‌های بالاتر طی كردم. مسیر حركت آدم‌هایی مثل من خیلی كند پیش می‌رفت، چون نه شاعر و استاد و صاحب‌نظری در شهر ما بود، نه امكانات رسانه‌ای و كتابخانه‌ای، نه از این محافل و انجمن‌های ادبی كه امروز فراوان است.

    اولین جایزه‌ای كه دریافت كردید؟
    یك‌بار مجله جوانان مسابقه شعری گذاشت كه من هم در آن شركت كردم و شعرم برنده شد و یك ساعت جایزه گرفتم. زمانی هم كه در جلسات خانه فرهنگ یا شب شعرهای دانشكده، شعر می‌خواندم، گاهی كتابی، چیزی به ما هدیه می‌دادند.

    اولین جایزه رسمی؟
    در سال‌های 62 1361، وزارت ارشاد یك مسابقه شعر دفاع مقدس برگزار كرد كه من هم شعرهایی در این زمینه داشتم و برایشان فرستادم. آن مسابقه 12برنده در چهار بخش كلاسیك بزرگسال و كلاسیك جوان، نو و نیمایی بزرگسال و جوان داشت و در هر بخش سه برنده كه شعر من در بخش نیمایی جوان، عنوان نخست را دریافت كرد و فكر كنم 5 4 سكه جایزه‌ای بود كه برای آن مسابقه دریافت كردم.

    اولین شاعر منتخب شما؟
    دنیای شعر، دنیای تفاوت‌هاست. كار شعر مثل یك مسابقه دوومیدانی نیست كه بگوییم شاعرها در اول خط بایستند و بعد بگوییم مولانا زودتر رسید یا حافظ. دنیای مولانا و حال و هوای او با دنیای حافظ متفاوت است. سعدی، فردوسی و... هم به همین طریق. لذا من به هیچ‌وجه صحیح نمی‌دانم كه بخواهم از بین آنها، كسی را انتخاب كنم و بگویم این بهتر است یا بگویم من این یكی را بیشتر دوست دارم. همه، مثل گل‌های یك گلستان هستند كه هر كدام رنگ و بوی خاص خودشان را دارند. شاعران معاصر هم همین‌طور، چه ‌طور می‌شود بین سهراب و اخوان ثالث یكی را انتخاب كرد. شعر هر كدام، یك فضا و ویژگی خاصی دارد و هر كدام در جایگاه خودشان ارزشمند هستند. همه آنها برای من عزیز هستند.

    اولین هنر انتخابی شما بعد از شعر؟
    من فقط با شعر زندگی كردم و می‌كنم، البته به هنرهای دیگر هم علاقه‌مند هستم. موسیقی می‌شنوم، فیلم می‌بینم، به تماشای آثار نقاشی می‌روم، اما در هیچ‌كدام تجربه كاری و كارشناسی ندارم. فقط می‌بینم و می‌شنوم و لذت می‌برم.

    اولین فرزند؟
    گروس عبدالملكیان، اولین فرزند من است كه نسبت به پدرش هم شاعر بهتری است و هم جدی‌تر. این را چون پسرم است نمی‌گویم بلكه با توجه به استقبالی كه از كتاب‌هایش می‌شود و معمولا به چاپ چهارم و پنجم هم می‌رسد، می‌گویم. همین‌طور به خاطر جوایز متعددی كه دریافت كرده، مخصوصا جایزه جشنواره شعر فجر.

    اولین خاطره‌خوش؟
    تمام زندگی من سرشار از خاطره‌خوش است، چون وجه زیبای هر چیزی را می‌بینم و روی من تاثیر می‌گذارد و در ذهنم می‌ماند. من همان نگاه مثبتی را كه سهراب به زندگی داشت، دارم و از این نظر، فاصله چندانی با او ندارم. انس و الفت من به شعر سهراب هم شاید بیش از شاعران دیگر باشد و شعرهایم هم شاید به شعر او نزدیكتر باشد.
    من به خاطر دلبستگی كه به طبیعت دارم و برای این‌كه لحظات بهتر و زیباتری داشته باشم سعی می‌كنم بیشتر وقتم را خارج از تهران و در طبیعت بگذرانم. حتی شاید نیمی از دوران 30ساله كاری‌ام را نیز در سفر و در دامن طبیعت گذراندم.

    اولین توصیه به شاعران جوان یا علاقه‌مند به شعر؟
    این‌كه هزینه زندگی معمول‌شان را از كاری غیر از شعر فراهم كنند و فرصت آزادی را برای شعر فراهم كنند، چون اگر شعرشان آزاد باشد، خودشان آزاد هستند و اگر خودشان آزاد باشند، می‌توانند شاعر تاثیرگذاری باشند. شاعری كه آزاد نباشد از شعر فاصله می‌گیرد و شعرهایش از آن «آنی» كه باید باشد (آن «آن» عاطفی تاثیرگذار) فاصله خواهد گرفت. ممكن است به سبب تجارب شعری بتوانند كلمات خوب و زیبایی كنار هم بچینند ولی این كلمات، كلمات تاثیرگذاری نخواهند بود.

    گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !

    محتوى إعلاني

    رد: محمد رضا عبدالملکيان

    پست من طرف محتوى إعلاني


      اكنون الإثنين سبتمبر 25, 2017 10:45 pm ميباشد