دل خواسته ها


    فروغ فرخزاد

    شاطر
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    فروغ فرخزاد

    پست من طرف catuyoun في السبت أبريل 11, 2009 6:38 pm



    )) مي ترسم پسرم را نبينم و بميرم و اين خيلي وحشتناك تر است ))

    فروغ : (( مي دانم اولين كسي كه در فاميل ما مي ميرد من هستم))

    سرانجام روز پاياني زندگاني فروغ در بهمن هزار و سيصد و چهل و پنج فرا رسيد.
    پدر فروغ: (( روز آخر با هم ناهار خورديم. ساعت 3 من برخاستم تا به سر كار بروم . خواستم تا او را هم برسانم . گفت : شما آنقدر آهسته مي رانيد كه حوصله ام سر مي رود . بعد با ماشيني كه از استوديو دنبالش فرستاذه بودند رفت.))
    فروغ شيفته ي سرعت بود . در 3 بعد از ظهر دوشنبه 24بهمن 1345 فروغ با سرعت به استوديو مي رفت . فروغ بچه ها را بسيار دوست داشت. آخر هم جان خود را براي بچه ها داد . وقتي ديد ماشين دبستان شهريار قلهك جلوي او پيچيد براي جلو گيري از تصادف به راست راند و از جاده منحرف شد . تنها لبخند يك كودك كه از مرگ رسته بود براي او كافي بود. با وجود منحرف شدن ماشين از جاده باز هم تصادف كرد ولي شدت ضربه در حدي نبود كه به بچه ها آسيبي برسد. با اين حال سر فروغ در اثر ترمز شديدي كه كرده بود به شيشه ي جلوي جيپ خورد و بيني او از وسط پاره شد . ضربه به حدي بود كه در اتومبيل باز شد و فروغ و پيشخدمت استوديو از ماشين بيرون افتادند و سر فروغ به در ماشين گرفت و گوش چپ او آسيب ديد طوري كه مي خواست جدا جدا شود. آنگاه فروغ با سر به جدول خيابان خورد و سرش شكست. او را به بيمارستان بردند اما افسوس كه ديگر كار از كار گذشته بود.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: فروغ فرخزاد

    پست من طرف catuyoun في السبت أبريل 11, 2009 6:39 pm

    ... چون نهالی سست میلرزد
    روحم از سرمای تنهایی
    میخزد در ظلمت قلبم
    وحشت دنیای تنهایی
    دیگرم گرمی نمی بخشی
    عشق ای خورشید یخ بسته
    سینه ام صحرای نومیدیست
    خسته ام ‚ از عشق هم خسته ...


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: فروغ فرخزاد

    پست من طرف catuyoun في السبت أبريل 11, 2009 6:47 pm

    جلوي گورستان ظهيرالدوله همه چيز گواه بر اين بود كه قصه

    پايان يافته است. همه با بهت و حيرت در انتظارند كه ببينند او

    چگونه چال مي شود و بشنوند صداي بيل ها را و خاك ها را...




    ساعت 9 صبح جنازه را تحويل گرفته اند تا بشورند و تا 10 به

    گورستان بياورند . اما 11 است و از فروغ خبري نيست. همه

    جا صحبت از اوست...از او...از مرگ زود هنگام او...




    داخل گورستان دوتا گوركن مشغول كندن گور هستند. پاي گور

    انجوي شيرازي ... صادق چوبك و عده اي ديگر ايستاده اند .



    ساعت 11:45 دقيقه است كه آمبولانس سفيدي غرق در گل به

    خيابان گورستان نزديك مي شود . زمزمه ها و اشكها باز جاري

    مي شوند تابوت را از آمبولانس بيرون مي كشند . او به لطافت

    شعرش در زير طاقه ي شال ترمه خفته است . احمد شاملو ..



    سياوش كسرائي..مهدي اخوان ثالث..وهوشنگ ابتهاج و چندي

    ديگر تابوت او را بر دوش مي گيرند . باران شروع مي شود و

    اشكها هم...







    جنازه پاي گور بر زمين گذاشته مي شود.كار گور كن ها تمام مي شود . فروغ در انتظار وداع است . بر آمدگي دستهايش و بعد پاهايش را مي شود از زير طاقه ي شال ترمه تشخيص





    داد.صداي گوركن ها بلند مي شود و بعد صداي صلوات و حمل

    فروغ به سوي گور. بارن چند لحظه قطع مي شود. آنقدري كه

    شال ترمه را از روي او بر مي دارند و آنگاه برف مي بارد..

    برفي سپيد تر از كفن فروغ بر دو دست جوانش مي بارد ...



    مادرش فرياد مي كشد : (( فروغ جان تو برف دوست داشتي

    اين هم برف. ))



    او را كه سپيد پوشيده است آرام بر گور مي نهند . سياوش

    كسرائي شعري مي خواند و صداي او با صداي ريزش خاكها

    بر پيكر فروغ در هم آميخته است . برف امان نمي دهد . صدا

    يكيست و نه بيش. صداي خاك خاك خاك..............

    ساعت يك است و تاج هاي گل يكي يكي بر روي گور قرار

    مي گيرند.اينجا منزل همه ي سوختگانيست كه به مقصودي ره



    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: فروغ فرخزاد

    پست من طرف catuyoun في السبت أبريل 11, 2009 6:51 pm




    ايمان بياوريم به آغاز فصلي سرد
    ايمان بياوريم به ويرانه هاي باغهاي تخيل
    به داس هاي واژگون شده ي بيكار
    و دانه هاي زنداني
    نگاه كن كه چه برفي مي بارد.....
    شايد حقيقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان
    كه زير بارش يكريز برف مدفون شد...


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: فروغ فرخزاد

    پست من طرف catuyoun في السبت أبريل 11, 2009 6:55 pm

    تولدي ديگر ...


    همه هستی من آیه تاریکیست


    که ترا در خود تکرار کنان


    به سحرگاه شگفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد


    من در این آیه ترا آه کشیدم ، آه


    من در این آیه ترا به درخت و آب و آتش پیوند زدم


    زندگی شاید


    یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد


    زندگی شاید


    ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد


    زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد




    زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصله رخوتناک دو


    همآغوشی


    یا عبور گیج رهگذری باشد


    که کلاه از سر بر میدارد


    و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید "صبح بخیر"




    زندگی شاید آن لحظه مسدودیست


    که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد


    و در این حسی است


    که من انرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت


    در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست


    دل من


    که به اندازه یک عشقست


    به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد


    به زوال زیبای گل ها در گلدان


    به نهالی که تو در باغچه مان کاشته ای


    و به آواز قناری ها


    که به اندازه یک پنجره میخوانند




    آه...


    سهم من اینست


    سهم من اینست


    سهم من


    آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد


    سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست


    و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن


    سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست


    و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید


    "دستهایت را


    دوست میدارم"




    دستهایم را در باغچه میکارم


    سبز خواهم شد، میدانم ، میدانم ، میدانم


    و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم


    تخم خواهند گذاشت.




    گوشواری به دو گوشم می آویزم


    از دو گیلاس سرخ همزاد


    و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم


    کوچه ای هست که در آنجا


    پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز


    با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر


    به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یکشب او را


    باد با خود برد




    کوچه ای هست که قلب من آنرا


    از محله های کودکیم دزدیده ست




    سفر حجمی در خط زمان


    و به حجمی خط خشک زمانرا آبستن کردن


    حجمی از تصویری آگاه


    که ز مهمانی یک آینه بر میگردد




    و بدینسانست


    که کسی میمیرد


    و کسی میماند


    هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد، مرواریدی


    صید نخواهد کرد



    من


    پری کوچک غمگینی را


    می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد


    و دلش را در یک نی لبک چوبین


    مینوازد آرام، آرام


    پری کوچک غمگینی


    که شب از یک بوسه میمیرد


    و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: فروغ فرخزاد

    پست من طرف catuyoun في السبت أبريل 11, 2009 6:56 pm



    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: فروغ فرخزاد

    پست من طرف catuyoun في السبت أبريل 11, 2009 7:03 pm


    •چهارشنبه 26 دیماه 1386فروغ فرخزاد
    فروغ فرخزاد در پانزدهمین روز دي ماه 1313 در خانواده اي متوسط بدنيا آمد . پدرش شخصيتي دو سويه داشت . افسری ارتشی بود كه در كودتاي رضاخان نقش داشت و همچنین به شعر عشق می ورزید و در خلوت به خواندن اشعار حافظ و سعدی و ... می پرداخت. فروغ از نوجواني شعر مي سرود و نقاشي مي كرد . براي فرار از فضاي بسته محيط خانوادگي بسيار زود با پرويز شاپور ازدواج كرد و بسيار زود نيز از او جدا شد . ثمره این ازدواج « كاميار» نام گرفت .
    در سال 1331 نخستين مجموعه شعر خود را با نام «اسير» و در سال 1335 دومين آن را با نام «ديوار» منتشر كرد . در بيست و دو سالگي سومين مجموعه شعر را با نام «عصيان» به دست چاپ سپرد . بعدها فروغ ارزش این سه کتاب را حاصل احساسات گذران و سطحی یک دختر نوجوان دانست و آن ها را از کارنامه شعرهای جدی اش جدا کرد. هر چند که در همین سه مجموعه هم برخی تجربه ها قابل توجه است .
    در سال 1337 فروغ با استفاده از تجربه و آگاهی در می یابد که می تواند در شعر به راهی جدا از دیگران برود ، چنانکه در آثار بعدی اش با اندیشه ای مدرن و متفاوت مواجه می شویم و تجربیاتی تازه را در حوزه زبان و برخی دیگر از وجوه ادبی اشعارش ملاحظه می کنیم. در همين سال سينما توجه او را جلب مي كند و در كار ساختن بسياري از فيلم هاي مستند با « ابراهيم گلستان » همكاري مي نماید . در سال 1338 براي آموختن فن سينما به انگلستان مي رود و برداشت درخشان سينمائي او هنگامي جلوه مي كند كه فيلم «‌خانه سياه است »‌را از زندگي جذاميان در جذامخانه تبريز مي سازد . در سال 1342 در نمايشنامه «‌شش شخصيت در جستجوي نويسنده » بازي چشمگيري دارد و در زمستان همان سال خبر مي رسد كه فيلم «‌خانه سياه است » جايزه اول فستيوال « اوبرهاوزن »‌را برده است و منتقدين اروپائي به شايستگي از او تجليل مي كنند . و باز در همان سال است كه اوج نبوغ اوتبلور می یابد . و مجموعه متفاوت و تاثیر گزار « تولدي ديگر » فصلی تازه را به شعر معاصر ایران اضافه می کند.
    در سال 1343 به آلمان و ايتاليا و فرانسه سفر مي كند . سال بعد در دومين فستيوال سينماي مؤلف در « پزارو » شركت مي كند. تهيه كنندگان سوئدي ساختن چند فيلم را به او پيشنهاد مي كنند و ناشران اروپائي مشتاق نشر آثارش هستند اما در دوشنبه 24 بهمن ماه همان سال آخرين برگ از دفتر زندگي كوتاه و پربارش ورق مي خورد و در تصادفی که در منطقه دروسِ تهران اتفاق می افتد ، جان می سپارد.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: فروغ فرخزاد

    پست من طرف catuyoun في الإثنين أبريل 13, 2009 1:30 pm



    متن نامه‌ی فروغ فرخزاد ۲۰ساله به مجله‌ی امید ایران

    مهستی شاهرخی: چند روزی است که بسیاری از سایت‌های خارج از کشور با دهل و نقاره صحبت از نامه‌ای تازه کشف‌شده از فروغ فرخ‌زاد را به میان آورده‌اند. نامه در سایت "صدای آمریکا" و بدون ذکر تاریخ و بدون ذکر نام مخاطب و به عنوان یکی از آخرین نامه‌های فروغ خطاب به مجله فردوسی یاد می‌شود در حالی که قضیه از بیخ دروغ است. نامه متعلق به سال ۱۳۳۳ و بیست سالگی فروغ است و آن را خطاب به آقای صفی پور، سردبیر مجله‌ی امیدایران نوشته بوده است...


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: فروغ فرخزاد

    پست من طرف catuyoun في الإثنين أبريل 13, 2009 1:34 pm

    صبر سنگ

    روز اول پيش خود گفتم

    ديگرش هرگز نخواهم ديد

    روز دوم باز مي گفتم

    ليك با اندوه و با ترديد



    روز سوم هم گذشت اما

    بر سر پيمان خود بودم

    ظلمت زندان مرا مي كشت

    باز زندانبان خود بودم



    آن من ديوانه عاصي

    در درونم هايهو مي كرد

    مشت بر ديوارها مي كوفت

    روزني را جستجو مي كرد



    در درونم راه مي پيمود

    همچو روحي در شبستاني

    بر درونم سايه مي افكند

    همچو ابري بر بياباني



    مي شنيدم نيمه شب در خواب

    هايهاي گريه هايش را

    در صدايم گوش مي كردم

    درد سيال صدايش را



    شرمگين مي خواندمش بر خويش

    از چه رو بيهوده گرياني

    در ميان گريه مي ناليد

    دوستش دارم, نمي داني



    بانگ او آن بانگ لرزان بود

    كز جهاني دور بر مي خاست

    ليك در من تا كه مي پيچيد

    مرده ئي از گور بر مي خاست



    مرده ئي كز پيكرش مي ريخت

    عطر شور انگيز شب بوها

    قلب من در سينه مي لرزيد

    مثل قلب بچه آهوها



    در سياهي پيش مي آمد

    جسمش از ذرات ظلمت بود

    چون به من نزديكتر مي شد

    ورطه تاريك لذت بود



    مي نشستم خسته در بستر

    خيره در چشمان رؤياها

    زورق انديشه ام, آرام

    مي گذشت از مرز دنياها



    باز تصويري غبار آلود

    زآن شب كوچك, شب ميعاد

    زآن اتاق ساكت سرشار

    از سعادت هاي بي بنياد



    در سياهي دست هاي من

    مي شكفت از حس دستانش

    شكل سرگرداني من بود

    بوي غم مي داد چشمانش



    ريشه هامان در سياهي ها

    قلب هامان, ميوه هاي نور

    يكدگر را سير مي كرديم

    با بهار باغ هاي دور



    مي نشستم خسته در بستر

    خيره در چشمان رؤياها

    زورق انديشه ام, آرام

    مي گذشت از مرز دنياها



    روزها رفتند و من ديگر

    خود نمي دانم كدامينم

    آن من سر سخت مغرورم

    يا من مغلوب ديرينم



    بگذرم گر از سر پيمان

    مي كشد اين غم دگر بارم

    مي نشينم, شايد او آيد

    عاقبت روزي به ديدارم


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: فروغ فرخزاد

    پست من طرف catuyoun في الخميس أبريل 16, 2009 4:30 pm

    رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
    راهي بجز گريز برايم نمانده بود
    اين عشق آتشين پر از درد بي اميد
    در وادي گناه و جنونم كشانده بود
    رفتم كه داغ بوسه پر حسرت ترا
    با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم
    رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود
    رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم
    رفتم ‚ مگو ‚ مگو كه چرا رفت ‚ ننگ بود
    عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
    از پرده خموشي و ظلمت چو نور صبح
    بيرون فتاده بود يكباره راز ما
    رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم
    در لابلاي دامن شبرنگ زندگي
    رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان
    فارغ شوم كشمكش و جنگ زندگي
    من از دو چشم روشن و گريان گريختم
    از خنده هاي وحشي طوفان گريختم
    از بستر وصال به آغوش سر هجر
    آزرده از ملامت وجدان گريختم
    اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز
    ديگر سراغ شعله آتش زمن مگير
    مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم
    مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير
    روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش
    در دامن سكوت بتلخي گريستم
    نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها
    ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: فروغ فرخزاد

    پست من طرف catuyoun في الخميس أبريل 16, 2009 4:31 pm

    به لبهايم مزن قفل خموشي
    كه در دل قصه اي ناگفته دارم
    ز پايم باز كن بند گران را
    كزين سودا دلي آشفته دارم
    بيا اي مرد اي موجود خودخواه
    بيا بگشاي درهاي قفس را
    اگر عمري به زندانم كشيدي
    رها كن ديگرم اين يك نفس را
    منم آن مرغ آن مرغي كه ديريست
    به سر انديشه پرواز دارم
    سرود ناله شد در سينه تنگ
    به حسرتها سر آمد روزگارم
    به لبهايم مزن قفل خموشي
    كه من بايد بگويم راز خودرا
    به گوش مردم عالم رسانم
    طنين آتشين آواز خود را
    بيا بگشاي در تا پر گشايم
    بسوي آسمان روشن شعر
    اگر بگذاريم پرواز كردن
    گلي خواهم شدن در گلشن شعر
    لبم بوسه شيرينش از تو
    تنم با بوي عطرآگينش از تو
    نگاهم با شررهاي نهانش
    دلم با ناله خونينش از تو
    ولي اي مرد اي موجود خودخواه
    مگو ننگ است اين شعر تو ننگ است
    بر آن شوريده حالان هيچ داني
    فضاي اين قفس تنگ است تنگ است
    مگو شعر تو سر تا پا گنه بود
    از اين ننگ و گنه پيمانه اي ده
    بهشت و حور و آب كوثر از تو
    مرا در قعر دوزخ خانه اي ده
    كتابي خلوتي شعري سكوتي
    مرا مستي و سكر زندگاني است
    چه غم گر در بهشتي ره ندارم
    كه در قلبم بهشتي جاوداني است
    شبانگاهان كه مه مي رقصد آرام
    ميان آسمان گنگ و خاموش
    تو در خوابي و من مست هوسها
    تن مهتاب را گيرم در آغوش
    نسيم از من هزاران بوسه بگرفت
    هزاران بوسه بخشيدم به خورشيد
    در آن زندان كه زندانيان تو بودي
    شبي بنيادم از يك بوسه لرزيد
    بدور افكن حديث نام اي مرد
    كه ننگم لذتي مستانه داده
    مرا ميبخشد آن پروردگاري
    كه شاعر را دلي ديوانه داده
    بيا بگشاي در تا پر گشايم
    بسوي آسمان روشن شعر
    اگر بگذاريم پرواز كردن
    گلي خواهم شدن در گلشن شعر


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: فروغ فرخزاد

    پست من طرف catuyoun في الخميس أبريل 16, 2009 4:31 pm

    آسمان همچو صفحه دل من
    روشن از جلوه هاي مهتابست
    امشب از خواب خوش گريزانم
    كه خيال تو خوشتر از خوابست
    خيره بر سايه هاي وحشي بيد
    مي خزم در سكوت بستر خويش
    باز دنبال نغمه اي دلخواه
    مي نهم سر بروي دفتر خويش
    تن صدها ترانه ميرقصد
    در بلور ظريف آوايم
    لذتي ناشناس و رويا رنگ
    مي دود همچو خون به رگهايم
    آه ... گويي ز دخمه دل من
    روح شبگرد مه گذر كرده
    يا نسيمي در اين ره متروك
    دامن از عطر ياس تر كرده
    بر لبم شعله هاي بوسه تو
    ميشكوفد چو لاله گرم نياز
    در خيالم ستاره اي پر نور
    مي درخشد ميان هاله راز
    ناشناسي درون سينه من
    پنجه بر چنگ و رود مي سايد
    همره نغمه هاي موزونش
    گوييا بوي عود مي آيد
    آه... باور نميكنم كه مرا
    با تو پيوستني چنين باشد
    نگه آن دو چشم شور افكن
    سوي من گرم و دلنشين باشد
    بيگمان زان جهان رويايي
    زهره بر من فكنده ديده عشق
    مي نويسم بر وي دفتر خويش
    جاودان باشي اي سپيده عشق


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: فروغ فرخزاد

    پست من طرف catuyoun في الجمعة سبتمبر 18, 2009 4:12 am

    کل کل زیبای فروغ فرخزاد و حمید مصدق
    بیست و ششم شهریور 1388 ساعت 23:26 بعد از ظهر


    ”’حمید مصدق خرداد ۱۳۴۳″






    تو به من خندیدی و نمی دانستی

    من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

    باغبان از پی من تند دوید

    سیب را دست تو دید

    غضب آلود به من کرد نگاه

    سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

    و تو رفتی و هنوز،

    سالهاست که در گوش من آرام آرام

    خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

    و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

    که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت




    “جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق”


    من به تو خندیدم
    چون که می دانستم


    تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

    پدرم از پی تو تند دوید

    و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

    پدر پیر من است

    من به تو خندیدم

    تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

    بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

    سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

    دل من گفت: برو

    چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….

    و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

    حیرت و بغض تو تکرار کنان

    می دهد آزارم

    و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

    که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: فروغ فرخزاد

    پست من طرف catuyoun في الإثنين ديسمبر 14, 2009 5:03 pm

    آنچه از فروغ فرخزاد نمي دانيد!!



    فروغ در روز هشتم دی ماه در خیابان معزالسلطنه کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی‌تبار به دنیا آمد. فروغ فرزند چهارم توران وزیری تبار و سرهنگ محمد فرخزاد است. از دیگر اعضای خانواده او می‌توان برادرش، فریدون فرخزاد و خواهر بزرگترش، پوران فرخزاد را نام برد.


    سرودن اولین شعر
    فروغ ۱۲ سال پیش از مرگش، اولین شعر خود را به مجله روشنفکر سپرد و همان هفته بود که صدها هزار نفر با خواندن شعر بی‌پروای او با نام شاعری تازه آشنا شدند که چندی بعد به اوج شهرت رسید و آثارش هواخواهان بسیار یافت؛ و در همان روزها بود که یکی از شاعران معروف، او را در بی‌‌پروایی و دریدن پرده ریاکران با حافظ تشبیه کرد و نوشت: «که اگر در قدرت کلام هم به پای لسان‌الغیب برسد حافظ دیگری خواهیم داشت.» فروغ با مجموعه‌های اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد.


    ازدواج با پرویز شاپور
    فروغ در سالهای ۱۳۳۰ در ۱۶ سالگی با پرویز شاپور نویسنده ایرانی که ظاهراً پسرخاله وی بود، ازدواج کرد. این ازدواج در سال ۱۳۴۳ به جدایی انجامید. حاصل این ازدواج، پسری به نام کامیار شاپور بود. پرویز شاپور و فروغ فرخزاد، در نامه‌ها و نوشته‌های خویش از کامیار، با نام ”کامی” یاد می‌کردند. فروغ پیش از ازدواج با شاپور، با وی نامه‌نگاریهای عاشقانه‌ای داشت. این نامه‌ها به همراه نامه‌های فروغ در زمان ازدواج این دو و همچنین نامه‌های وی به شاپور پس از جدایی از وی بعدها توسط کامیار شاپور و عمران صلاحی منتشر گردید.



    نامه‌های نامه‌های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور را نه تنها به خاطر اینکه از طرف فروغ نوشته شده‌اند خواندنی است بلکه اینها نامه‌های گذشته است اینها حرفهایی است که در گذشته مطرح بوده ولی … کمی ‌که فکر می‌کنیم …. کمی‌ که مقایسه می‌کنیم می‌بینیم با حرفهایی که امروزه در جامعه‌ی ما گفته می‌شود چندان فرقی ندارد و در برخی موارد اصلا فرق ندارد … بحث تلخ و شیرین مهریه در نامه‌های قبل از ازدواج! که پنداری قیمتی است برای انسانها! دلتنگی‌هایی که از سوی پدران و مادران برای فرزندان ایجاد می‌شود و تنها دلیل آن تفاوت نگرشی است که دو طرف به زندگی دارند و این تنها با گذشت زمان و اختلاف زمان ایجاد می‌شود!
    محدودیتهایی که برای زنان بوده و هست در بخش نامه‌های زندگی مشترک به خوبی قابل حس است!
    این نامه‌ها از سه بخش تشکیل شده است.
    سه بخش زندگی فروغ؛
    پیش از پیوند (۱۶ نامه)
    زندگی مشترک (۲۲ نامه)
    پس از جدایی (۱۸ نامه)

    سفر به ایتالیا
    پس از جدایی از شاپور، فروغ فرخ‌زاد، برای گریز از هیاهوی روزمرگی، زندگی بسته و یکنواخت روابط شخصی و محفلی، به سفر رفت. او در این سیر و سفر، کوشید تا با فرهنگ غنی اروپا آشنا شود. با آنکه زندگی روزانه‌اش به سختی می‌گذشت، به تأتر و اپرا و موزه می‌رفت. وی د ر این دوره زبان ایتالیایی و همچنین فرانسه و آلمانی را آموخت. سفرهای فروغ به اروپا، آشنایی‌اش با فرهنگ هنری و ادبی اروپایی، ذهن او را باز کرد و زمینه‌ای برای دگرگونی فکری را در او فراهم کرد.

    آشنایی با ابراهیم گلستان و کارهای سینمایی فروغ
    آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تغییر فضای اجتماعی و درنتیجه تحول فکری و ادبی در فروغ شد.
    در سال ۱۳۳۷ سینما توجه فروغ را جلب می‌کند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می‌شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می‌دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۱ فیلم خانه سیاه است را در آسایشگاه جذامیان تبریز می‌سازند. و در سال ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می‌دهد. در زمستان همان سال خبر می‌رسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه نخست جشنواره اوبر‌هاوزن شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مروارید منتشر کرد.
    افتخاری بزرگ بود برای یک زن ایرانی. لیکن فروغ در جستجوی افتخارات رسمی ‌نبود و خود در مصاحبه‌ای در باره‌ی این جایزه گفت:
    ( این جایزه برایم بی تفاوت بود. من لذتی را که باید می‌بردم از کار برده بودم. ممکن است یک عروسک هم به من بدهند. عروسک چه معنی دارد؟ جایزه هم عروسک است…)

    در سال ۱۳۴۳ به آلمان، ایتالیا و فرانسه سفر می‌کند. سال بعد در دومین جشنواره سینمای مولف در پزارو شرکت می‌کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می‌دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می‌شوند. پس از این دوره، وی مجموعه تولدی دیگر را منتشر کرد. اشعار وی در این کتاب تحسین گسترده‌ای را برانگیخت.
    این خود شاعر بود که به راستی دیگرباره تولد می‌یافت. در هیات یک شاعر جهانی که شعرش از مرزهای بومی ‌سرزمین خویش و زبان مادری خویش گذشته است. (تولدی دیگر) حادثه ای فراموش نشدنی بود در تاریخ شعر معاصر ما و در تاریخ ادبیات ما. خود فروغ نیز این کتاب را بیشتر از کتابهای دیگرش دوست می‌داشت. خودش درباره‌ی این کتاب می‌گوید:
    (من همیشه به آخرین شعرم بیشتر از هر شعر دیگرم اعتقاد پیدا می‌کنم. دوره‌ی این اعتقاد هم خیلی کوتاهست، بعد زده می‌شوم و همه چیز به نظرم ساده لوحانه می‌آید. من از کتاب (تولدی دیگر) ماهها است که جدا شده ام. با وجود این فکر می‌کنم که از آخرین قسمت شعر (تولدی دیگر) می‌شود شروع کرد….)
    و آخرین قسمت شعر (تولدی دیگر) که آخرین شعر این کتاب نیز هست چنین است:
    (من پری کوچک غمگینی را
    می‌شناسم که در اقیانوس مسکن دارد
    و دلش را در یک نی لبک چوبین
    می‌نوازد آرام، آرام
    پری کوچک غمگینی
    که شب از یک بوسه می‌میرد
    و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.)

    پس از آن مجموعه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را منتشر نمود.
    فروغ زبان ایتالیایی و آلمانی را طی اقامت چند ماهه‌ی خود در اولین سفرش به این دو کشور که در سال ۱۳۳۶ بود، فرا گرفته بود و این دو زبان را به خوبی حرف میزد. زبان فرانسه را هم به قدر احتیاج حرف میزد، ولی با مرتب زبان انگلیسی در چهار سال اخیر، این زبان را هم در حرف زدن و هم در نوشتن و ترجمه کردن، خوب فرا گرفته بود.
    نمایشنامه ی (ژان مقدس) از (برنارد شاو) و سیاحتنامه‌ی (هنری میلر) در یونان به اسم (ستون سنگی ماروسی) را به فارسی ترجمه کرده بود که هنوز چاپ نشده. ترجمه‌ی (ژان مقدس) که شرح زندگی (ژاندارک) است، به این منظور بود که در سال آینده این نمایشنامه روی صحنه بیاید و خودش می‌خواست نقش (ژاندارک) را بازی کند.
    در تابستان سال ۱۳۴۳ برگزیده‌ی اشعار او چاپ شد.
    در سال ۱۳۴۴ سازمان یونسکو یه فیلم نیم ساعته از زندگی فروغ تهیه کرد. به پاس شعر و هنر او که اینک در یک سطح جهانی قرار گرفته بود. در همان سال برناردو برتولوچی یکی از کارگردانهای موج نو ایتالیا نیز به تهران آمد و یک فیلم یک ربع ساعت از زندگی فروغ ساخت.
    در سال ۱۳۴۵ فروغ یکبار دیگر به ایتالیا سفر کرد و در دومین فستیوال فیلم (مولف) در شهر پذارو شرکت نمود. همین سال از کشور سوئد به او پیشنهاد کردند که به سوئد برود و در آنجا فیلم بسازد و فروغ این پیشنهاد را پذیرفت.

    باز در همین سال از چهار کشور آلمان و سوئد و انگلستان و فرانسه به فروغ پیشنهاد شد که اجازه دهد اشعارش را ترجمه و چاپ کنند …. فروغ دیگر فقط مال ما نبود. جهانی او را می‌طلبید و احترام می‌گذاشت.
    زندگی‌اش چنین بود …. پربار، پر ثمر و سرشار از تلاش و کوشش و کار و فراموش نکنیم که وقتی مرگ به سراغش آمد هنوز سی و دوسال بیشتر نداشت و به اینجا رسیده بود که گفتیم و یادگارهایی اینهمه پرارج برای ما گذاشته بود….

    روحیه و شخصیت راستین فروغ را می‌باید از شعرهایش شناخت. آنانکه او را از نزدیک می‌شناختند می‌گویند:
    (یک انسان والا بود و صادق و صمیمی ‌و مهربان. روشن بینی عجیبی داشت که از حقیقت سرچشمه گرفته بود. حالتی داشت چون قدیسین: آمیخته ای از صفا و راستی و معصومیت.)

    یکی از دوستانش می‌گفت:
    (فروغ تجسم آزادی بود، در محبس، اگر بتوانید حداکثر آزادی و حداکثر حبس را مجسم کنید، فروغ همین بود و تلاطم‌هایش نیز از این بود. او شادترین و غمگین‌ترین انسانی است که من دیده ام. اگر شادی از راهی برود و غم از راهی دیگر و سرانجام این دو در نقطه ای بهم برسند، آن نقطه فروغ است. فروغ نقطه‌ی ملاقات غم و شادی بود.)
    از یک دوست دیگرش پرسیدم: (فروغ چه چیزهایی را دوست می‌داشت و احترام می‌گذاشت؟)
    گفت: (هر آنچه را در آن اثری از نجابت بود: تپه را، حرکت ابر را، آدم در حال آدمیت یا در معصومیت، شبنم را …. )
    زشتی و تنگ نظری و نانجیبی را نمی‌توانست بپذیرد. هر چند آنها را می‌بخشید و خود با آنها بیگانه بود. اگر دشنامی ‌می‌شنید، دشنام دهنده را می‌نگریست تا دریابد که قصد او ناشی از یک بیماری شخصی است یا یک جذام وسیعتر، یک علت عام و همه گیرتر. به بیماری شخصی ترحم می‌کرد و علت و بیماری عمیق و وسیعتر را پاسخ می‌گفت. اما پاسخی در حد کلی و بالا، نه فردی و کوچک.

    آخرین شعری که از او به چاپ رسید، به نام (چرا توقف کنم )؟
    پاسخی بود عمیق و انسانی بیک هرزه درایی که او را آزرده بود. هر چند حتی هرزه درایان را به هیچ نگرفت، چون می‌دانست که در عرصه‌ی انسانیت کسی شدن جگر می‌خواهد.
    از مادیات زندگی جز آنچه نیازهای ابتدایی یک انسان را برطرف می‌سازد، چیزی نمی‌خواست. فروتن بود و پاک نهاد.
    زندگی اش در شعر خلاصه می‌شد. هر کس شعری می‌گفت، گویی به او مربوط می‌شد. کنکاش می‌کرد و همه‌ی شعرهایی را که در مجلات یا به صورت کتاب چاپ می‌شد، می‌خواند. به شاعران جوان توجه بیشتری داشت و هر بار که می‌دید یکی از شعرای نامدار زمانه ی ما، شعری ضعیف ساخته است، غمگین می‌شد. مثل اینکه خودش دچار خطایی شده است.

    پایان زندگی
    آخرین مجموعه شعری که فروغ فرخزاد، خود، آن را به چاپ رساند مجموعه تولدی دیگر است. این مجموعه شامل ۳۱ قطعه شعر است که بین سال‌های ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۲ سروده شده‌اند. به قولی دیگر آخرین اثر او «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد است» که پس از مرگ او منتشر شد.



    فروغ فرخزاد در روز ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ هنگام رانندگی با اتوموبیل جیپ شخصی‌اش، بر اثر تصادف در جاده دروس-قلهک در تهران جان باخت. جسد او، روز چهارشنبه ۲۶ بهمن با حضور نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.
    از فروغ چندین شعر، دو سناریو برای فیلم، یک رمان نیمه تمام و تعدادی تابلو و طرح نقاشی به یادگار مانده است. دوستانش در نظر گرفته اند خانه اش را کتابخانه ای سازند، باشد که یادش و نامش را نسل‌های دیگر گرامی ‌شمارند و گرامی‌باد یاد او و نام او.


    آثار
    * ۱۳۳۱ - اسیر شامل ۴۴ شعر
    * ۱۳۳۵ - دیوار
    * ۱۳۳۶ - عصیان، شامل ۱۷ شعر
    * ۱۳۵۲ - تولدی دیگر، شامل ۳۵ شعر
    * ۱۳۴۲ - ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، شامل ۷ شعر

    فروغ در آثار دیگران
    در سال ۱۳۸۱، ناصر صفاریان سه فیلم مستند با نامهای جام جان، اوج موج و سرد سبز درباره فروغ ساخت که در آن با افراد زیادی همچون کاوه گلستان فرزند ابراهیم گلستان، بهرام بیضایی کارگردان سینما، فریدون مشیری شاعر، مادر و خواهر فروغ فرخزاد و کسان دیگری گفتگو شده است.
    همچنین در این فیلم عکسهای منتشر نشده بسیاری از فروغ به نمایش گذاشته شده است.


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: فروغ فرخزاد

    پست من طرف catuyoun في الأحد أبريل 18, 2010 1:44 pm

    واقعا حیفه تو این سایت قسمتی برای شعر و ادبیات نداریم

    فروغ و غاده السمان



    غادﺓ السّمان در مورد فروغ می گوید : من ترجمه ی نمونه هایی ازاشعاراین شاعر شگفت انگیزرا خوانده ام . نقاط اشتراک زیادی میان جهان من و جهان او وجود دارد . اما یک فرق اساسی میان من و اوست و آن اینکه او بسیار شفاف است و قدرت زیادی برای آشتی دارد در حالیکه من بیشتر تمرّد دارم و مایل به مقاومت هستم .٭

    فروغ و غادﺓ / شباهت ها

    شاید برای پرداختن به شباهت ها و تفاوت های اشعار فروغ و غادﺓ ، دلایلی از این دست که هر دو شاعر هستند ، معاصر هستند ، و زن هستند کافی باشد ، اما عناصر مشترک دیگری نیز در این میان وجود دارد که مقایسه ی این دو شاعر را اجتناب ناپذیر می کند ؛ اینکه هر دو زنانی هستند شرقی ، و در جوامعی سنتی بالیده اند که همواره زن را مورد بی مهری قرار داده و ارزش ها و برخوردهای فرهنگی آن موقعیت اجتماعی زن را رقم زده ، اینکه این دو زن نسبت به مسائل پیرامون خود بی تفاوت نبوده و اغلب در برابر کنش های یکسان واکنش های یکسان نشان داده اند ، اینکه هر دو زنانی معترض بوده اند ، اینکه در برابر عرف جامعه ایستاده اند ، و مهم تر از همه اینکه هر دو در کار خود صدق عاطفه داشته اند عناصری هستند که بررسی دقیق تر و عمیق تر شباهت ها و تفاوت های اشعار فروغ و غادﺓ را اجتناب نا پذیر کرده است .

    تطبیق ادبیات ملت های مختلف اعم از تطبیق انواع ادبی ( نظیر مقایسه ی ادبیات حماسی ایران و چین ) ، یا تطبیق آثار دو شاعر یا نویسنده ی خاص ( نظیر آنچه در این پژوهش می خوانید ) ، بیش از هر چیز می تواند به یافتن نقاط مشترک اندیشه های بشر کمک کند و از سرچشمه های جریان های فکری و هنری ادبیات ملت ها پرده بردارد . وگرنه به صرف اینکه بدانیم اندیشه ای خاص در گوشه ای از جهان توسط اندیشمندی به گونه ای مطرح شده و در نقطه ای دیگر از دنیا توسط اندیشمند دیگری به گونه ای دیگر ، کمک چندانی به ادبیات نخواهد کرد . و تطبیق ادبیات و ادبیات تطبیقی تنها در صورتی ارزنده خواهد بود که ازاشتراکات فرهنگی پنهان در میان ملت ها پرده بردارد .

    بررسی تطبیقی اشعار فروغ و غادﺓ ، از این جهت اهمیت دارد که بررسی اشعار دو زن شاعر از دو ملیت مختلف است که می تواند در مرحله ی بعدی به بررسی تطبیقی شعر زنان ایران و عرب ، و پس از آن ادبیات زنان ایران و عرب ، و پس از آن تطبیق ادبیات ایران و عرب ، و در مرحله ی نهایی به بررسی اشتراکات فرهنگی این دو قوم منجر شود .

    غادﺓ السّمان شاعر و نویسنده ای سوری است که سنت ، عشق ، زن ، تبعیض و تعصب ستیزی ، جنگ ، وطن پرستی ، و انسان دوستی از بن مایه های اصلی اشعارش است . شعر او مانند شعر فروغ روشن و ساده است ، او نیز احساسات و عواطفش را صریح و شفاف به تصویر می کشد ، به ارزش های انسانی احترام می گذارد و مانند فروغ در برابر بایدها و نبایدهایی که ناعادلانه تصویب شده اند طغیان می کند .

    شاید بتوان موقعیت های مشابه اجتماعی را درایجاد شباهت های میان دو شاعر دخیل دانست . درگیری با سنت های دست و پاگیر و عرف جامعه ، واکنش های تقریبا یکسانی را در شعر فروغ و غادﺓ ایجاد کرده که در این پژوهش به آن می پردازیم . از طرفی در میان اشعار فروغ و غادﺓ اختلافاتی نیز دیده می شود که عوامل ایجاد کننده ی آن را بررسی می کنیم .

    شباهت ها

    از اشتراکات میان اشعار فروغ و غادﺓ می توان وجود نمادهای مشترک ، اشاره به مسائل زندگی خصوصی ، اشاره به تنهایی ، کودکی ، زن ، جامعه ، عشق ، رهایی ، شعر ، گناه و مرگ را ذکر کرد .

    نمادهای مشترک

    نظیر سیب ، باد ، ستاره و آینه ، در شعر هر دو شاعر کارکردهای یکسانی دارند . سیب در شعر هر دو شاعر نماد گناه و لذت و وسوسه است و هر دو در خلال استفاده از نماد سیب به اسطوره ی آدم و حوا نظر داشته اند :

    همه می دانند / که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس / باغ را دیدیم / و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست / سیب را چیدیم ( فروغ : فتح باغ )

    آدم به سیبی دست یافت ، / آنگاه از هفت آسمان فروافتاد برزمین (غادﺓ : دفتر چهارم : 29 )

    و باد که نماد عبور و انتقال و سفر است در شعر هردو به معنی ویرانی به کار رفته است :

    در کوچه باد می آید / در کوچه باد می آید / این ابتدای ویرانی است / آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد ( فروغ : ایمان بیاوریم )

    اشعاری را / که بر اوراق بادها می نویسی ، / برای من ( غادﺓ : دفتر سوم :14 )

    ستاره درشعرهردو نماد امید و خوشبختی و عشق است و گاهی در شعر غادﺓ نماد عشق به وطن :

    ستاره های عزیز / ستاره های مقوایی عزیز / وقتی در آسمان دروغ وزیدن می گیرد / دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد ؟ (فروغ : ایمان بیاوریم )

    اینکه یک خانه ما را در برگیرد / اما یک ستاره ما را در خود جاندهد / جدایی همین است (غادﺓ : دفتر اول : 23 )

    آینه نیز در شعر هر دو نماد ذهن و خاطرات است:

    تمام روز در آیینه گریه می کردم ( فروغ : وهم سبز)

    و چون در آیینه می نگرم / در این پندارم / که آیا این چشم هاست که چهره ی آیینه را می پوشاند / یا چهره ی من است ؟ (غادﺓ : دفتر اول : 45 )

    پرداختن به مسائل زندگی خصوصی

    از دیگر شباهت های این دو شاعر بی پرده بیان کردن مسائل زندگی شخصی شان است . اصولاً صدق عاطفه یکی از مهمترین ویژگی های این دو شاعر است و صدق عاطفه در حقیقت بدین معناست که آنچه شاعر در شعرش می آورد تجربه ی خصوصی خود او باشد :

    وای ترنم دلگیر چرخ خیاطی / و ای جدال روز و شب فرش ها و جاروها (فروغ : وهم سبز )

    امشب قرص های خواب آورم را نخوردم / تا مرگ به ناگاه مرا درنیابد (غادﺓ : دفتر سوم : 27 )

    تنهایی

    تنهایی به عنوان یکی از دستاوردهای منفی زندگی مدرن بشر امروزی ، از ویژگی های مشترک شعر این دو شاعر است . این تنهایی به معنای در جمع نبودن نیست ؛ بلکه مقصود از آن ، درک نشدن توسط اطرافیان است ، زیرا زندگی ماشینی روابط انسانی را بر مبنای برخورد منافع تعیین می کند . و آن تنهایی که فروغ و غادﺓ از آن سخن می گویند تنهایی مضاعفی است که زن شرقی با آن دست به گریبان است :

    روی خط کج ومعوج سقف/چشم خودرا دیدم/چون رطیلی سنگین/خشک می شددرکف،درزردی، درخفقان/ داشتم با همه جنبش هایم/ مثل آبی راکد/ ته نشین می شدم آرام آرام ( فروغ : دریافت )

    و چون با خود خلوت می کنم / چشمانی افسون شده می بینم / که از سقف به من خیره شده اند / و مرا به دیده ی حقارت و استخفاف می نگرند ( غادﺓ : دفتر اول : 19 )


    کودکی

    کودکی و یاد روزهای خوش گذشته نیز از وجوه اشتراک شعر هر دو شاعر است :

    ای هفت سالگی / ای لحظه ی شگفت عزیمت / بعد از تو هرچه رفت ، در انبوهی از جنون و جهالت رفت ( فروغ : بعد از تو )

    نمی دانم کی بر این ستاره دست یافتم / شاید در کودکی / آن را از روستایم با خود برداشتم ( غادﺓ : دفتر سوم : 24 )


    زن

    هم فروغ و هم غادﺓ در شعرهایشان نماینده ی زنانی هستند که در برابر قراردادهای دست و پاگیر سنت ها و عرف جامعه عصیان کرده اند . همانطور که در جامعه ی سنتی دهه ی سی ایران ظهور کلام عریان فروغ غیر منتظره بود ، شعر عرب نیز چندان پذیرای بیان بی پروای اشعار غادﺓ نبود :

    او خانه اش در آن سوی شهر است / او در میان خانه ی مصنوعیش / با ماهیان قرمز مصنوعیش / در پناه عشق همسر مصنوعیش / و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی / آوازهای مصنوعی می خواند / و بچه های طبیعی می سازد (فروغ : دلم برای باغچه می سوزد )

    من در جستجوی زنی هستم / چونان من ، تنها و دردناک / تا دست در دستش نهم ( غادﺓ : دفتر دوم : 65 )


    جامعه

    جامعه ی سوریه و لبنان که غادﺓ در آن زیسته با جامعه ی ایرانی که فروغ را در خود پرورانده بود نه تنها تفاوت چندانی ندارد،بلکه سنت های مشترک بسیاری درهردوجامعه می توان یافت . به ویژه اینکه در هر دو جامعه ، زن جایگاهی مشابه دارد :

    و این جهان به لانه ی ماران مانند است / و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است / که همچنان که تو را می بوسند / در ذهن خود طناب دار تو را می بافند ( فروغ : ایمان بیاوریم )

    به تبرها خیره می شوم / در حالی که بر گردنم راه می روند / یاران دیروزم را ندا می دهم / و با بیم گردنم را جست و جو می کنم / زیرا در کابوس من / دست های همین یاران است / که تبر را برداشته است ( غادﺓ : دفتر چهارم : 84 )

    انتقادهای تند اجتماعی که در اشعار فروغ با زبان طنز و ریشخند در شعرهای « به علی گفت مادرش روزی » و « ای مرز پرگهر » دیده می شود ، در جای جای اشعار غادﺓ گنجانده شده است ، به گونه ای که جدا کردن و نام بردن اشعار اجتماعی او کار بیهوده ای به نظر می رسد .

    اصولاً سرکشی این دو شاعر در برابر قوانین تحمیلی اجتماع از خصوصیات بارز آن هاست :

    من دلم می خواهد / که به طغیانی تسلیم شوم / من دلم می خواهد / که ببارم از آن ابر بزرگ / من دلم می خواهد / که بگویم نه نه نه نه ( فروغ : در غروبی ابدی )

    من در جایگاه انکار ایستاده ام / در برابر کاسه ریگ های دوردست / میان «عدن» و «طنجه» / اعلان می کنم : «نه» ! ( غادﺓ : دفتر اول :29 )



    عشق

    فروغ و غادﺓ ، هر دو از طبیعت جامعه شان آگاهند ، با این وجود صراحت بیان را برگزیده اند :

    گوئی که تاتاری / در انتهای چشمانش / پیوسته در کمین سواریست / گوئی که بربری / در برق پر طراوت دندانهایش / مجذوب خون گرم شکاریست ( فروغ : معشوق من )

    دوست می دارم آزار دادن معصومت را که بر من روا می داری / و دندان های نیشت را / که زشتی مکیدن خونم را / ادراک نمی کند ( غادﺓ : دفتر چهارم : 26 )


    در شعر فروغ و غادﺓ ، عشق با تمنیات جسمانی همراه است و خبری از عشق وهم آلود و اثیری نیست :

    دیدم که در وزیدن دستانش / جسمیت وجودم / تحلیل می رود ( فروغ : وصل )

    در میانه ی آتشدان تب / دیدم که جنون من با آتش تو مشتعل است ( غادﺓ : دفتر اول : 44 )

    نیز عشق هر دو با هاله ای از فنا و نیستی همراه است :

    زندگی شایدآن لحظه ی مسدودیست/که نگاه من درنی نی چشمان توخودراویران می سازد( فروغ : تولدی دیگر )

    عشق ما درختی است افسانه ای که نمی بالد مگر ، / در خاک آتشفشانی در مرزهای دور / در میان هجران و وصال و خاطره و نسیان ( غادﺓ : دفتر دوم : ص 46 )



    این دو شاعر در زمینه ی تمرّد از عشق نیز شباهت های بسیار دارند :

    نگه دگر به سوی من چه می کنی ؟ / چو در بر رقیب من نشسته ای ( فروغ : قهر )

    خویشتنداری کردم / در حالیکه جامه ی هذیان پوشیده بودم / در برابر ماهواره ها / و وهم حضور تو / و تو در این میان / به چیدن سر زنی دیگر مشغول بودی ( غادﺓ : دفتر اول : 44 )


    رهایی

    شعر « راز من » فروغ و « عشق تو گلوله ای خیس است » غادﺓ ، شباهت هایی در مضمون و مفهوم دارند و در پایان هر دو ، شاعر به رستگاری و خودآگاهی می رسد . در این شعر فروغ با رهایی از ازدواجی که برای شاعر چیزی جز بردگی و اسارت نبوده مواجهیم و در شعر غادﺓ ، رهایی از عشقی آرمانی که دربرابرمشکلات بزرگ ، کوچک و کوچک تر می شود .



    شعر

    علاقه ی بی حد و حصر هر دو شاعر به شعر از دیگر اشتراکات آن دو است . به گونه ای که فروغ حتی میان شعر و زندگی زناشویی و همسر و فرزندش شعر را برگزید و علاقه ی مفرط غادﺓ به شعر نیز در اغلب اشعارش به ویژه درمجموعه ی « زنی در میان دوات » آشکار است:

    نیمه شب جوشید خون شعر در رگ های سرد من ( فروغ : تشنه )

    گوئی من پیوند زناشویی ام را بر دوات بسته ام / و شهودم ، ورق هایم بودند ( غادﺓ : دفتر چهارم : 13 )



    گناه

    مضمون پردازی های هردوشاعردرزمینه ی فطری بودن گناه درسرشت انسان مشابه است:

    تنها تو آگهی و تو می دانی / اسرار آن خطای نخستین را ( فروغ : در برابر خدا )

    آدم به سیبی دست یافت / آن گاه از هفت آسمان فرو افتاد بر زمین ( غادﺓ : دفتر چهارم : 13 )

    مرگ

    هر دو شاعر در رابطه با مرگ خود شعر سروده اند ، و حال آنکه در شعر هر دو در کنار مرگ ، عشق و زندگی نیز در تمام مظاهر هستی جریان دارد :

    بعد من ناگه به یکسو می روند / پرده های تیره ی دنیای من / چشم های ناشناسی می خزند/ روی کاغذها و دفترهای من ( فروغ : بعد ها )

    آن گاه که می میرم / درون این ورق را خوب جستجو کن / به غرفه ی کلماتم برو / تا مرا در میان سطرها بیابی ( غادﺓ : دفتر سوم 71 )

    دو مقوله ی عرضی که موجب تفاوت هایی در شعر غادﺓ و فروغ شده اند مسأله ی جنگ و زندگی خانوادگی آن دو است . اینکه بازتاب جنگ را در شعر فروغ نمی بینیم تنها یک دلیل دارد و آن این است که شاعر در دورانی بدون جنگ و خونریزی زندگی کرده و حال آنکه غادﺓ در فضایی جنگ زده و آسیب دیده زندگی می کرده و نمی توان منکر تاثیرگذاری فضای پیرامون شاعر بر شعر او بود .

    و اما مساله ی خانوادگی ؛ و اینکه چرا مسائل مربوط به خانواده ( پدر ، مادر ، خواهر ، برادر ) و مسائل مربوط به زندگی زناشویی و پیامدهای آن اینقدر در شعر فروغ پررنگ است و در شعر غادﺓ کمرنگ ، مسأله ای قابل تأمل است . حقیقت امر این است که زندگی غادﺓ برخلاف زندگی فروغ ، ظاهراً برخوردار از خوشبختی است ، در خانواده ای تحصیل کرده و فرهنگی تربیت شده و رشد کرده و در خارج از کشور در محیطی متمدن به درجات عالی تحصیلی دست یافته . در زندگی زناشویی نیز همسرش از طبقه ی فرهیخته ی جامعه بوده . در نتیجه کانون خانوادگی غادﺓ از کودکی تا کنون ، چه در خانه ی پدر و چه در خانه ی همسر، کانونی گرم و امن بوده ( مدنی 1385 : 185 ). اما فروغ از تمام این موهبت ها محروم بوده . در خانواده ای دیکتاتور مآب بزرگ شده ، همسرش - علیرغم احترامی که برای مرحوم پرویز شاپور قائلم - به هر حال به گونه ای نبوده که بتواند زندگی زناشویی پایداری را برای فروغ به ارمغان بیاورد و ازدواج شان در نهایت به جدایی منجر شد و حتی از ملاقات تنها پسرش نیز محروم ماند . همین زندگی نافرجام و ناکام لطمه های بسیاری به روح حساس فروغ وارد کرد و در مجموع تاثیری روی اشعارش گذاشت که نه تنها در شعر غادﺓ نمی بینیم ، بلکه در شعر شاعران زن دیگر نیز به ندرت قابل مشاهده است
    لیلا کردبچه


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: فروغ فرخزاد

    پست من طرف catuyoun في الإثنين أكتوبر 18, 2010 3:47 am

    فروغ، تک چراغ خانه ی سیاه / لیلا فرجامی






    « من در پناه پنجره ام
    با آفتاب رابطه دارم »
    در اساطیر یونان، پرسفونه الهه ی دنیای فرودین است. او نه به خواست خود که به تحمیل فرهنگی پدرسالار و پدرمحور از دنیای رویین ربوده شده و در دنیای فرودین (دنیای مردگان) محبوس می شود. پرسفونه فرزند زئوس و دیمیتر است و قربانی تعدی های عمو و پدر خویش. پرسفونه دختری ست که ناگاه در روزی آفتابی و بهاری مورد تجاوز عمویش هادس (خدای دنیای فرودین) قرار می گیرد. این تجاوز با آگاهی و موافقت پدر پرسفونه انجام می شود. به ناچار، پرسفونه راهی دنیای فرودین می گردد و خانه نشین ظلماتی که تنها ارواح و مردگان مقیم آنند. نهایتاً این دیمیتر، ایزد بانوی حاصلخیزی و باروری ست که دخترش پرسفونه را با میانجیگری هکاته (عجوزه ی خردمند) پیدا می کند. اما با حیله ی هادس، پرسفونه با خوردن چهار اناردانه در دنیای زیرین متعهد می شود که چهار ماه سرد سال را با هادس، تجاوزگر خویش، زندگی کند و هشت ماه باقی (فصول گرم و حاصلخیز) را به مادرش بپیوندند و با زمینیان دیگر سپری کند و خود را به کار کِشت و آفرینش بگمارد.

    فروغ چون پرسفونه دختر روزگار ستمکاری ها و تخلفات و تعرضات به حقوق خود و زیستنی جبری در فضایی ظلمانی بود «من از نهایت شب حرف می زنم، من از نهایت تاریکی <۱>» و علیرغم زندگی نامتعارف و بحرانی خود، دیدن در تاریکی و چگونگی جستن رموزش را از تنها دریچه ی کوچکی که در اختیارش گذاشته بودند آموخت «تنها یک پنجره، یک پنجره برای من کافی ست <۲>». فروغ به علت داشتن خانواده ای ادب دوست و فرهنگی و داشتن ذوق و قریحه ی فراوان، سرودن شعر را در اوان نوجوانی آغاز کرد. پدر فروغ، محمد فرخزاد، مردی ارتشی و سخت منضبط بود، به گفته ی خود فروغ: «چهره ی پدر همیشه از یک خشونت عجیب مردانه پر بود. او تلخ تلخ، سرد سرد، خشن خشن بود. یک سرباز واقعی با یک چهره ی قراردادی...<۳>». فروغ در مورد عشق بی حدش به شعر در نامه ای که به پدر نوشته است اعتراف می کند: «شعر خدای من است. یعنی من تا این حد شعر را دوست دارم<۴>.» رابطه ی پرسفونه نیز با پدرش زئوس رابطه ای پر کشمکش و متلاطم است «چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری؟<۵>»، تشنجی که پرسفونه را نهایتاً به حبس و عزلت در تاریکی می کشاند. پرسفونه از پدرش زئوس تجلیل و تقدیر می کند و به او وفادار است اما مورد خیانت پدر قرار می گیرد، پدری که درک چندانی از خواسته ها و نیازهای عاطفی دخترش ندارد و با سکوت خود به برادرش اجازه می دهد که پرسفونه را مورد تجاوز قرار دهد و دنیای معصوم و کودکانه اش را برای همیشه نابود کند «در شب کوچک من افسوس، باد با برگ درختان میعادی دارد، در شب کوچک من، دلهره ی ویرانی ست<۶>».

    آنگونه که دنیای زیرین حیطه ی تاریکی و سِحر و رموز و اشارات و از خودگذشتگی هاست و فرصتی ناب برای نوزایی و کشف و شهود بطن حیاتی گرچه جانکاه و دشوار، دنیای شعر هم اینگونه عمل می کند «ای شعر، ای الهه ی خون آشام، دیگر بس است این همه قربانی!<۷>» . به نظر می آید آنچه پرسفونه در دنیای سرد و غمگین زیرین علیرغم خواست خود تجربه می کند، فروغ هم به ناچار می آموزد «و این منم، زنی تنها، در آستانه ی فصلی سرد<۸>». آن دنیای ریشه ها و بی چراغی ها، آن دنیایی که مردگان و اشباح در آن ساکنند، آن دنیای سیاهی که تنها می تواند به شعله ی درون روشن شود و به شعر و آفرینش مزین. آن دنیا، دنیای زهدان جنون و دیوانگی کسی ست که از زاییدن و باز زاده شدن نمی هراسد «و لحظه های آبی را دیوانه وار تجربه می کرد<۹>». آنگونه که پرسفونه دنیای تاریک زهدان را فرا می گیرد و نهایتاً خود را به آن مسلط می یابد، فروغ هم دنیای زایش و نوزایی را تجربه می کند «شاید که عشقِ من گهواره ی تولد عیسای دیگری باشد<۱۰>» و در تاریکی جهان پیرامون خود که نیمی استبداد است و نیمی دیگر حکمرانی ارزشهای پدرمحور و زن ستیز، کورمال کورمال قلم بر می دارد و نوشتن در تاریکی را تجربه می کند «من از کجا می آیم؟ من از کجا می آیم که این چنین به بوی شب آغشته ام؟<۱۱>». فروغ همان اندازه حقیقت دارد که پرسفونه چرا که هر دو در پی خلق معنایی شگرف و جاودانه اند. حرکت آنها عمودی ست، هر دو از وادی زیرینِ تجاربِ تاریک به سطح سبز و بالنده ی خاک نقب می زنند و دارای شناختی می شوند که بسیار فردی ست اما در عین حال با ناخودآگاه جمعی رابطه ای بسیار نزدیک دارد «افق عمودی ست و حرکت: فواره وار<۱۲>»، این اوج گرفتن ها تنها مختص پرنده گان نیست، پرسفونه و فروغ هر دو برای یافتن پلی ارتباطی میان دو دنیایی که تجربه کرده اند مبدل به مسافرانی می شوند که با سهولتی مایع وار از خاک به خاکی دیگر عبور می کنند بی آنکه ته نشین یا خشک شوند.

    مادری که به دنبال پرسفونه می گردد با «مادر» درون فروغ تفاوت چندانی ندارد. دیمیتر (مادر پرسفونه) همسرش زئوس را خوب می شناسد و خیانتی که او به عنوان پدر به دختر خودش کرده ست را هرگز از یاد نمی برد. دیمیتر خوب می داند که اگر پرسفونه برای همیشه در دنیای فرودین بماند، فراموش می شود و علاوه بر آن سطح زمین نیز می خشکد چرا که پرسفونه نیز چون مادرش قدرت باروری دارد و حضورش برای بقای زمین بسیار خطیر است «آنگاه خورشید سرد شد و برکتها از زمین رفت<۱۳>». مادری که درون فروغ است علیرغم آسیبها و تنشهای خارج از خود، مادری مهربان و دلسوز است. فروغ شعرهایش را چون پرسفونه از دنیای زیرین استخراج می کند و به روشنایی زمین می آورد تا زنده گان هم با تصاویر و مفاهیم ناهمگونش آشنا شوند. او در عین حال خوب می فهمد که طبیعتِ دنیای پیرامونش شنیع و سختگیر است «حق با شماست، من هیچگاه پس از مرگم جرأت نکرده ام به آینه بنگرم، و آنقدر مرده ام که دیگر هیچ چیز مرگ مرا ثابت نمی کند.<۱۴>» آنگونه که هادس، عموی پرسفونه و معتمد خانواده به او بی شرمانه تجاوز می کند و متعاقباً در دنیای فرودین محبوسش می دارد، بسیاری دیگر در تلاشند تا فروغ را زندانی و خاموش نگاه دارند «این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی ست که همچنان که تو را می بوسند، در ذهن خود، طناب دار تو را می بافند<۱۵>». در این هنگام می بینیم فروغ پس از جدایی از شاپور و سفر به خارج از ایران و بازگشت به وطن و آغاز سرایش شعرهای ویژه اش، دیگر آن دختر خاموش و خام سالهای سکوت نیست «و دختری که گونه هایش را با برگهای شمعدانی رنگ می زد، آه، اکنون زنی تنهاست، اکنون زنی تنهاست<۱۶>». او خودش را یافته است و یاغی ست و می داند که به او و حریمش تعرض شده است و سموم جامعه ای متحجر و بیمار را تشخیص می دهد و تلاش می کند به نسبت از آسیبهایش مصون بماند «من از سلاله ی درختانم، تنفس هوای مانده ملولم می کند<۱۷>». فروغ صدای زنان زندانی نسلش می گردد و نسلهایی بعد «آه ای صدای زندانی، آیا شکوه یأس تو هرگز، از هیچ سوی این شب منفور، نقبی به سوی نور نخواهد زد؟<۱۸>».

    خلاف تصور و برداشت رایجی از فروغ که او را زنی تماماً زمینی می خوانند، فروغ الهه ی دنیای زیرین است، چراغ حریمی تاریک که ازلی-ابدی ست و همین فروزندگی اش مسبب ارتباط گمگشته گان با اوست. فروغ دو چشم ما می شود و لبان مایی که پدرانی چون زئوس و مردانی چون هادس به هم دوخته اند، او به ما یادآور می شود که حقیقت رو در روی ماست و از آن منکران و وفادارن به دروغ نیست «و چهره ی شگفت از آن سوی دریچه به من گفت: حق با کسی ست که می بیند<۱۹>». فروغ نیمه ی پنهان مردی می گردد که به جستجوی خودش رفته است «با من رجوع کن، با من رجوع کن، به ابتدای جسم، به مرکز معطر یک نطفه<۲۰>». فروغ خالق «خانه ی سیاهی»ست که پناهگاه انسانهای دردمندست. انسانهای زیبایی های فراموش شده و واقعیات دفرمه گشته و حقایق ساده ی زمینی «ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم<۲۱>». انسانهای تبعید شده به سرزمینی تاریک که از آنشان نیست و چون پرنده گانی بی بال اسیر دیوارهایش گشته اند.

    چهار اناردانه ی پرسفونه، شاید همان ساعت چهار فروغ است «زمان گذشت، زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت<۲۲>»، زمان و مکانی که او را زمینی و غیر زمینی می کند، فروغ هم می توانست چون پرسفونه این-دنیایی و آن-دنیایی باشد و شاید هم این خصیصه ی تمامی شاعرانی ست که شهامت دیدار با ارواح و مردگان را دارند. پرسفونه با خوردن چهار اناردانه (که شاید اشاره ی به چهار عنصر زمینی باشد) محکوم به رفت و آمد ها و زایش های پی در پی می شود، فروغ هم در ساعت چهار پلی به فراسو می زند و مکاشفه می کند «امروز روز اول دی ماه است، من راز فصلها را می دانم و حرف لحظه ها را می فهمم<۲۳>». ساعت چهار فروغ، ساعت تولدها و مرگهاست «آیا تو هرگز آن چهار لاله ی آبی را بوییده ای؟<۲۴>»، و شاید فروغ تنها شاعر معاصری بوده ست که به راحتی می تواند تولد و مرگ را در ذهن ما یکی سازد و ما را به درخت و آب و آتش پیوند دهد «همه ی هستی من آیه ی تاریکی ست که تو را در خود تکرارکنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد، من در این آیه تو را آه کشیدم آه، من در این آیه تو را به درخت و آب و آتش پیوند زدم<۲۵>». با این همه، پرده برداری از راز وجود شاعر فروغ کار دشوار و چندین و چند لایه ایست و نیاز به سفرهای شاعرانه ی دیگری دارد.
    و «بدینسان ست که کسی می میرد و کسی می ماند<۲۶>»...

    لیلا فرجامی
    ۱ دسامبر ۲۰۰۹ میلادی
    کالیفرنیای جنوبی


    -لیلا فرجامی شاعر و مترجم و روان درمانگر و هنردرمانگر است و ساکن کالیفرنیای جنوبی. از او دو کتاب شعر به نامهای هفت دریا شبنمی و اعترافنامه ی دختران بد منتشر گشته اند. سومین کتاب شعر او به نام گِل در دست انتشار می باشد. وی هم اکنون یکی از اعضای تحریریه تاسیان به شمار می رود..
    وبلاگ فارسی لیلا فرجامی: http://iranianmuse.wordpress.com
    وبلاگ انگلیسی لیلا فرجامی: http://leilafarjami.wordpress.com

    پانوشتها:

    *برای مطالعه ی اساطیر یونان، به ویژه اسطوره ی پرسفونه رجوع شود به کتاب اساطیر یونان نوشته ی فلیکس ژیران، ترجمه ی ابوالقاسم اسماعیل پور، نشر کاروان، اسفند ۱۳۸۷

    ۱-از شعر هدیه-کتاب تولدی دیگر
    ۲-از شعر پنجره-کتاب تولدی دیگر
    ۳-از نامه های فروغ
    ۴-از نامه های فروغ
    ۵-از شعر باد ما را با خود خواهد برد-کتاب تولدی دیگر
    ۶-از شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد از همین کتاب
    ۷-ازشعر قربانی-کتاب دیوار
    ۸-از شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد از همین کتاب
    ۹-از شعر پرنده فقط یک پرنده بود-کتاب تولدی دیگر
    ۱۰-از شعر دیوارهای مرز-کتاب تولدی دیگر
    ۱۱-از شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد از همین کتاب
    ۱۲-از شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد از همین کتاب
    ۱۳-از شعر آیه های زمینی-کتاب تولدی دیگر
    ۱۴-از شعر دیدار در شب-کتاب تولدی دیگر
    ۱۵-از شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد از همین کتاب
    ۱۶-از شعر از آن روزها-کتاب تولدی دیگر
    ۱۷-از شعر تنها صداست که می ماند-کتاب ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
    ۱۸-از شعر آیه های زمینی-کتاب تولدی دیگر
    ۱۹-از شعر دیدار در شب-کتاب تولدی دیگر
    ۲۰-از شعر دیوارهای مرز-کتاب تولدی دیگر
    ۲۱-از شعر فتح باغ-کتاب تولدی دیگر
    ۲۲-از شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد از همین کتاب
    ۲۳-از شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد از همین کتاب
    ۲۴-از شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد از همین کتاب
    ۲۵-از شعر تولدی دیگر-کتاب تولدی دیگر
    ۲۶-از شعر تولدی دیگر-کتاب تولدی دیگر



    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: فروغ فرخزاد

    پست من طرف catuyoun في الأحد يونيو 26, 2011 12:37 am

    این جهان پراز صدای پاهای مردمی است که همچنان که تو را میبوسند
    درذهن خود طناب دارتورا می بافند. فروغ فرخزاد


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    فروغ فرخزاد از کودکی تا مرگ به روایت تصویر

    پست من طرف catuyoun في الأربعاء أغسطس 24, 2011 6:24 am

    فروغ فرخزاد از کودکی تا مرگ به روایت تصویر



    عکسی از کودکی فروغ فرخزاد



    فروغ فرخزاد در کنار مادر و خواهر و برادرانش



    فریدون فرخزاد در کنار خواهرش فروغ



    فروغ فرخزاد در عنفوان جوانی



    فروغ فرخزاد و پرویز شاپور شوهرش



    فروغ فرخزاد در یک میهمانی



    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: فروغ فرخزاد

    پست من طرف catuyoun في الأربعاء أغسطس 24, 2011 6:29 am


    فروغ فرخزاد



    خنده زیبای فروغ فرخزاد



    عکسی زیبا از فروغ فرخزاد



    عکسی استثنایی از فروغ فرخزاد



    تبسم زیبا بر لبان فروغ فرخ زاد



    فروغ و برادرش در سفر آلمان



    عکسی دیگر از فروغ فرخزاد و برادرش



    عکسی با مزه از فروغ فرخزاد در حال پیپ کشیدن



    عکسی زیبا از فروغ فرخزاد




    فروغ فرخزاد در پشت دوربین فیلمبرداری



    فروغ فرخزاد در حال کشیدن سیگار





    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: فروغ فرخزاد

    پست من طرف catuyoun في الأربعاء أغسطس 24, 2011 6:32 am





    خودروی فروغ فرخزاد پس از تصادف



    عکسی از جنازه فروغ فرخزاد



    مراسم تشیع جنازه فروغ فرخزاد



    تصویری از در خاک گذاشتن پیکر فروغ فرخزاد




    مزار فروغ فرخزاد



    کامیار شاپور پسر فروغ فرخزاد در مراسم یادبود مادرش



    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !
    avatar
    catuyoun
    Admin

    تعداد پستها : 1950
    Age : 51
    Registration date : 2008-02-27

    رد: فروغ فرخزاد

    پست من طرف catuyoun في الجمعة ديسمبر 30, 2011 7:23 pm

    آفتاب می‌شود

    نگاه کُن که غم درون دیده‌ام
    چگونه قطره قطره آب می‌شود
    چگونه سایۀ سیاه سرکشم
    اسیر دست آفتاب می‌شود
    نگاه کُن
    تمام هستی‌ام خراب می‌شود
    شراره‌ای مرا به کام می‌کشد
    مرا به اوج می‌بَرد
    مرا به دام می‌کِشد
    نگاه کُن
    تمام آسمانِ من
    پُر از شهاب می‌شود

    تو آمدی ز دورها و دورها
    ز سرزمین عطرها و نورها
    نشانده‌ای مرا کنون به زورقی
    ز عاج‌ها، ز ابرها، بلورها
    مرا ببر امید دل‌نواز من
    ببر به شهر شعرها و شورها

    به راه پُر ستاره می‌کشانی‌ام
    فراتر از ستاره می‌نشانی‌ام
    نگاه کُن
    من از ستاره سوختم
    لبالب از ستارگان تب شدم
    چو ماهیان سرخ‌رنگ ساده دل
    ستاره‌چین برکه‌های شب شدم

    چه دور بود پیش از این زمین ما
    به این کبود غرفه‌های آسمان
    کنون به گوش من دوباره می‌رسد
    صدای تو
    صدای بال برفی فرشتگان
    نگاه کُن که من کجا رسیده‌ام
    به کهکشان، به بیکران، به جاودان

    کنون که آمدیم تا به اوج‌ها
    مرا بشوی با شراب موج‌ها
    مرا بپیچ در حریر بوسه‌ات
    مرا بخواه در شبان دیر پا
    مرا دگر رها مکُن
    مرا از این ستاره‌ها جدا مکُن

    نگاه کُن که موم شب به راه ما
    چگونه قطره قطره آب می‌شود
    صراحی سیاه دیدگان من
    به لای‌لای گرم تو
    لبالب از شراب خواب می‌شود
    به روی گاهواره‌های شعر من
    نگاه کُن
    تو می‌دمی و آفتاب می‌شود

    فروغ فرخ‌زاد
    از مجموعۀ «تولدی دیگر»


    _________________
    و من طعم شیرین نشستن در سکوت را خواهم چشید !

      اكنون السبت ديسمبر 16, 2017 2:08 am ميباشد